دکتر حسن روحانی و شعارهای نظامیان...

 

گوشی را که باز می کنیم با مسخره ترین شعارهای نظامی مواجه می شویم.

همه ، هی میروند عقب ، می آیند جلو و داد می زنند: 

...در صورت حمله ، دمارشان را در میاریم.

...در صورت تجاوز ، پدرشان را در می آریم.

...در صورت چشمداشت به خاک کشور، خاک اسراییل را به توبره می کشیم...

و...

چه خبر است بابا؟ 

 اصلا جنگی در کار نیست ، شما خوشتان میاد از جنگ حرف بزنید.

چیز دیگری هم برای گفتن ندارید.

به خود پیغمبر قسم! این حسن روحانی است که کشور را نگه داشته است.

تا زمانی هم که او باشد، شما از این شعارها خواهید داد‌ .

وامابعد...

در شش و نیم سال گذشته، دولت دکتر حسن روحانی هنوز هیچ قدمی که برای زندگی شخصی و خانوادگی من مفید باشد بر نداشته است.

اتفّاقا من وقتی با دقّت به جامعه نگاه می کنم ، می بینم هرکس که در ابتدای سال ۱۳۹۲ مثلا دارای ده هزار تومان سرمایه بوده است، حالا دارای ده میلیون تومن سرمایه است.

هرکس که در همان سال دارای یک میلیون تومن سرمایه بوده است ، حالا دارای یک میلیارد تومن سرمایه است.

همین جور حساب کن برو جلو.

منتهی من در شش سال پیش اگر ۵۰ میلیون تومن بدهکاربودم ، حالا دوبرابر بدهکارم.

با این حال من مملکتم را دوست دارم ، پابر جایی مملکتم نیز منوط به پابر جایی دولت حسن روحانی است.

روحانی در بدترین شرایط دنیا و منطقه و کشور خودمان زمامدار امور کشور شد.

معذالک ایران را نگه داشته است.

لذا من توصیه میکنم اولا خودتان را با این حرف های تکراری ،تا این حد در انظار عمومی خوار و خفیف نکنید.

سربلندی یک کشور روی آرامش و یک رنگی و شادی و نون حلال مردمی است که در آن کشور زندگی می کنند.

شما اگر قدرت دارید با این قدرت از قاچاق دختران ایران  وتن فروشی آنها  به شیوخ منطقه جلوگیری کنید.

 ، ثانیا یکی دو سال دیگر ( پایان دولت حسن روحانی ) صبر کنید تا ببینید آیا می توانید ، باز هم شعار این شکلی بدهید یا نه! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تهران در چنگ چاقو و قتل

 

یک پیرمرد ۷۳ ساله گوزو چطوری می تواند کُنده یک زن جوان و پُر هوس را تا کند تا کارش  کم کم به قتل و جنایت بکشد؟ 

 ایران امروز جِدّا کار دیگری ندارد جز سکس و بعد تماشای قتل و کُشتار.

لذا ضمن اینکه باید رید بر تو قبر پدر ِ اون مادر قحبه هایی که این کشور را به این روز و حال گرفتار کردند، عرض میشود: 

آخرین روز مهرماه ۹۸، روز بارانی قشنگی است.

با این حال شما بیایید در همین بیدگل خودمان و در اطراف همین پارک زیتون ، صدها مرد میانسال و جوان و به ظاهر سالم و قبراق را به شما نشان بدهم که در حسرت یکبار بغل کردنِ زن دارند جیلیز جیلیز می کنند ولی ناتوان هستند.

خیلی مردها هم هستند که اگر در یک شب سرد زمستانی،  یک زن چاق و چلّه و آبدار و مردافکن را به همراه یک گونی کاه ،توی یک اتاق بگذارید و انها را هم بفرستید درون اتاق، حاضرند بروند بغل گونی کاه بخوابند ولی از فرط بی حالی و بی حوصلگی، به زن نزدیک نشوند.

با این حال امروز مردی ۷۳ ساله در تهران داد گاهی می شود که با داشتن دو دختر تازه شوهر کرده، عاشق زن صیغه ای خود بوده است ولی وقتی برای تجدید صیغه با عدم موافقت زن جوان و احتمال خیانت او مواجه می شود، به آشپزخانه رفته و چاقویی را که زن با آن در حال پوست کندن مرغ بوده، از دستش می گیرد و همانجا سرش را می برد و بعد جسد زن را تیکه تیکه کرده، درون گونی و روانه متطقه فشم شده و در میان زباله ها دور می اندازد.

منبع/ فرارو 

 

 

 

 

 

 

 

بیداد بیماری در کشور

وجود بیماری های صعب العلاج و پُر هزینه اکثر مردم ایران را رنج می دهد.

روز به روز دامنه دیابت و سرطان و دردهای زمین گیر کننده دیگر در بین مردم ، گسترش یافته و زوال زندگی را سرعت می بخشد.

مطب پزشکان، عجیب افسردگی زاست.

بیمارستان ها وحشت آفرین است.

در این میان برخی از اقشار، توان مالی دارند و خواه ناخواه با بیماری خود و وابستگان خود ، کنار می آیند.

پرستار می گیرند.

تخت و پوشک و ویلچر و گپسول هوا و ماسک و بهداشت و رفت و آمد به بیمارستان و دیالیز و ارتوپد و ...نسخه و آزمایشگاه و... اینها را تامین می کنند.

فرزندان خانه از وقت و زندگی خود می زنند و در کنار پدر/ مادر/ خواهر/ برادر و...به مراقبت می پردازند.

ولی برای خیلی از بیماران ، چنین امکاناتی نیست.

پوشش بیمه ای کفاف نمی دهد.

در مجموع کسی در این کشور حال و روز خوشی ندارد.

شبی که رندانه گذشت

 

امشب اگر هادی صباغی به جمع ما نمی پیوست ، قطعا من و محمود فرزین و ابوالفظل مُعّزی حرف داشتیم برای گفتن.

ولی هادی با صدای خوشش و غزلی که تفالا از حافظ خواند،حال و هوای رندانه و جهت داری به صحبت های ما بخشید.

من باید از ابوالفضل تشکّرکنم که باز هم به من محبت کرد و داستان " خواب زمستانی" گلی ترقی را به من هدیه داد.

گلی ترقی از نویسندگان دوران بچگی ما بود با همین داستان خواب زمستانی اش.

منتهی خواندن این داستان را ،هی به تعویق انداختیم تا خودمان هم پیر شدیم.

 

 

 

باید تو را پیدات کنم!

 

مسدود شدن تصادفی وبلاگ سابقه دار ِ "واما بعد " !!! در میهن بلاگ واینکه حقیر دیگر نمی تواند پستی را در آن قرار بدهد، باعث شد نزدیک به دویست تاسیصد مخاطب هر روزی را از دست بدهم.

هر روز به آن آدرس سر می زنم ، می بینم تعداد زیادی از بندگان خدا هنوز هم بعد از یک هفته سر می زنند و پستی نمی بینند و اگر احتمالا نظری هم می گذارند ، حقیر به نظر آنها دست رسی ندارد.

با این حال،فعلا  که نزدیک غروب آفتاب است و وقت استجابت دعا و خورشیدی که دارد  همراه با خاموشی دولت های لبنان و عراق و شام  ، رو به کما می رود ، در بلوگفا می نویسیم که قطعا خیلی طول خواهد کشید تا آنها را پیدا کنم!

 

 

مسیح مهاجری خطاب به کی سخن می گوید؟

 

مسیح مهاجری روزنامه نگار قدیمی ایران علاوه بر اینکه روحانی است و هوادار جدّی اسلام انقلابی و مدافع سر سخت نظام جمهوری اسلامی، یکی از منتقدین هر روزه وضع موجود ایران در سال های اخیراست.

وی که هنوز بعد از چهل سال انتشار روزنامه جمهوری اسلامی ، حاضر نشده است لوگوی روزنامه اش را عوض کند و همچنان علاوه بر قطرات خونی که در قاب مستطیل شکل بالای روزنامه دیده می شود، عکس رهبر ففید انقلاب را هم به همراه سخنان او در گوشه دیگر روزنامه  قرار می دهد ، امروز با لحنی تند و تیز به مسئولین کشور هشدار داده است و آنها را به بی خبری از وضعیّت امروز ایران نسبت داده است.

 

 

 

در نهایت ، همه چیز به قتل پیر زن  تمام شد.

 

در ادامه دو پست قبلی فراموشم شد که خدمت شما عرض کنم که

در نهایت، همه چیز به قتل پیرزن تمام شد.

قضیه این جوری است که چند روز قبل ، مادر زن سالمند و زمین گیر شده با مرگ مشکوکی از دنیا می رود و دختر او یعنی همسر همان داماد پنجاه ساله با شکایتی که علیه شوهرش به کلانتری ارائه می دهد علاوه با تاکید روی موضوی تعرض به مادرش ، شوهر را متهم به قتل عمد مادرش می کند و ...

 خلاصه اوضاع خیلی ریدمانی شده است.

 

به خودِ مقدّسات اربعین قسم! اصلا جور در نمی آید.

 

اوّلا باید بر تو گور پدر آنهایی رید که کار کشور را به جایی رساندند که داماد پنجاه ساله،  این همه زن جوان و خوشگل رها شده در سراسر مملکت را رها کند و برود سروقت مادر زن ِ ۸۳ ساله خودش.

ثاتیا من با خودم فرض می کنم که این مرد پنجاه ساله در سن بیست سالگی اش عاشق این زن که در آن زمان ۵۰ ساله بوده است، شده است.

( که خیلی بعید است یک جوان بیست ساله پایش پیش یک زن پنجاه ساله فرو برود) 

ولی بنارا روی همین فرض قرار می دهیم که او برای دست رسی به این زن، بهترین راه را در این می بیند که با دختر او ازدواج کند.

حالا باید پرسید چرا برای رسیدن به وصال باید سی سال در انتظار بماند و هم مادر زن به بیماری و قطع پا و فرتوتی و تُرشیدگی برسد و هم خودش  پا به مرحله ای از سن بگذارد که مرحله چندان کارا و پویایی به حساب نمی آید!

 

 

 

 

گیوه صادقِ بلنده

فکر کنید گیوه صادقِ بلنده، حدود ۵۰ سال قبل، دمِ درِ حسینیّه سلمقان جا مانده و یک نفر اشتباهی پایش را در آن کرده و دوباره بیرون کشیده است.

همین گیوه را اگر به پزشکی قانونی می برده اند ، طبعا تشخیص می داده اند که بله ، چند روز پیش یکبار یک پای اشتباهی رفته توی این گیوه و بیرون کشیده شده است.

 حالا خیلی عجیب است که پیرزنی ۸۳ ساله که به دلیل بیماری قند یک پای او را قطع کرده اند ، مدّعی شده که داماد ۵۰ ساله او به خانه اش رفته و در خلوت به او تجاوز کرده است و پزشکی قانونی هم بعد از معاینه او تایید کرده است که بله ، قضیه تجاوز صدق می کند.

گیوه صادق بلنده از فرط گشادی معروف بود به "قبر بچّه" .

از بس تو جاده دشت حامد آباد  همین طور لِخ لِخ دنبال خرش راه رفته بود،خیلی هم فرسوده و نخ نما شده بود .

با این حال من باور می کنم که در صورت جا ماندن  جلو درِ حسینّیه سلمقان و  پوشیده شدن اشتباهی می توان تشخیص داد که بله ! یکبار اشتباهی پوشیده شده است .

ولی در مورد ادّعای پیر زن ۸۳ ساله غیر ممکن است بعداز معاینات پزشکی ، بشود ادّعایش را باور کرد.

لطفا برای ادامه مطلب به سایت فرا رو مراجعه کنید.

ایران در جاده ها می میرد

در اهواز و سمنان و کهگیلویه سوار بر ماشین هایشان ، همه می روند بر تو شکم همدیگر و از آن طرف می آیند بیرون.

چه بهتر از این؟ 

خیال حکومت راحت!

مردم، خودشان برای راحتی خیال حکومت، همدیگر را لت و پار میکنند.

آنچه که برای جمهوری اسلامی ایران پیش بینی نمی شود

در نخستین ساعت بامداد ۲۹ مهر ماه ۱۳۹۸ آنچه که برای جمهوری اسلامی پیش بینی نمیشود به شرح زیر است.

/ شورش عمومی و سراسری.

این ملّت تحت هیچ شرایطی حاضر نیستند بریزند تو خیابون و جلوی گلوله سینه سپر کنند و شعار بدهند مگر اینکه عده ای به صورت نمایشی با هدف های ناشناخته ، جریاناتی را موقتی راه بیاندازند و بعد به مهار بکشند.

/ فرو نشست تهران.

نه سیل، نه زلزله ، نه خالی شدن کهنه قنات ها و شکاف های ناشی از حفاری های مترو ...هیچ کدام خطر فرو نشست پایتخت جمهوری اسلامی را در می ندارد. تهران روی زمین سفتی بنا شده است.

/  افشای رانت و اختلاس

آشکار شدن دزدی های کلان دولتی و حکومتی نه تنها باعث خالی شدن زیر پای این نظام نمی شود که گردن کلفتی و پُر رویی را چند برابر.

/‌ گرانی و بیکاری.

نه تنها گرانی و بهای سنگین زندگی روز مره ،که گشنگی و کارتن خوابی و ایدز و سرطان و خود کشی و فحشا و هیچ ...هیچ ...

توان مقابله با این نظام را ندارد .

بروید بخوابید.

شب پاییزی قشنگی است.

 

 

 

 

 

جا مانده ها از بَنر تبریک دستگیری روح الله زم

 

دکون علی فاضل ، درمانگاه فرهنگیان آران و بیدگل ، فروشگاه خانواده،  کسبه فلکه بهشتی، خانواده علی خادم خدا بیامرز ، نماز گزاران مسجد باب المراد، بازنشسته های پشت دیوار کارخونه برق بیدگل، ...

و همین چند نقطه ایران هستند که هنوز فرصت نکرده اند یک بیانیه تحلیلی / سیاسی  یک تبریک حماسی در راستای دستگیری مشمّز کننده روح الله زم  ، همراه با یک بنر تبریک صادر کنند.

 

 

می کُشند ....

می کُشند...

در جنوب ایران می کُشند...

در شمال ایران می کُشند...

در غرب...

در شرق...

تو شهرها... 

تو روستاها...

تو جاده ها ...

 توقم ...

تو مشهد...

بوشهر...

نقده...

یزد...

کرمان...

همه جا می کُشند...

امروز در آبادان کُشته اند.

یک زن و شوهر را کشته اند ...

با سلاح شکاری ...

 

امشب کیهان راجع به حسین علیزاده چه خواهد نوشت؟

 

 

حسین علیزاده موزیسین معنوی و معروف ایران ، امروز در مراسم تشییع جنازه حسین دهلوی پیشکسوت موسیقی ایران ، ضمن انتقاد تلویحی از تغییر  نام تالار رودکی به " وحدت " که در اوایل انقلاب صورت گرفت، پیشنهاد داده است این تالار به حسین دهلوی نام گذاری شود.

گذشته از اینکه این نام گذاریهای بیثبات و آمیخته با احساسات ، کار درستی هست یا نه ، یادمان هست که آقای علیزاده چند سال پیش،  از پذیرفتن لوح نشان شوالیه که از سفارت فرانسه در تهران به او تعلّق گرفته بود ، بنا به دلایلی کاملا شخصی خود داری ورزید و شوق کیهان را برانگیخت.

اگر چه در آن زمان در نامه ای که ایشان به سفارت فرانسه نوشت  بسیار محجوبانه از ابراز هرگونه همسویی با حکومت و با دولت ایران خود داری ورزید و عدم پذیرش نشان دولت فرانسه را دلایل دیگری ذکر کرد ، ولی کیهان همچنان برای تخریب شخصیّت استاد شجریان که مدتی قبل از آن جریان ، نشان مزبور را پذیرفته بود، از موضوع به نفع خود و جناح همسو با خود بهره می برد.

 

پُر رویی پادشاه برغم کشف عورتش

زمانی بود که همه مردم کوچه و بازار در همه شهرها و روستاها و کوه وکمر و درِ و دشت، برسر راه پادشاه می ایستادند و از ترس متهم شدن به حرام زادگی ، دست افشان و پایکوبان یک صدا زیبایی و فخرآرایی واستثنایی بودن لباس پادشاه را فریاد می زدند.

 درحالیکه لباسی در کار نبود و کیر و خایه آویزون مردک چیزی جز مسخرگی و ذلّت و خفّت او و ملتزمین رکابش را نشان نمی داد.

ولی بالاخره صبر مردم تمام شد و با اوّلین سخنی که کودکی بر زبان آورد و عریانی پادشاه را بدون ترس، آشکار کرد، ترس آنها هم فرو ریخت و همه یک صدا فریاد برآوردند و بر تو گور پدر پادشاه و اطرافیانش ریدند، پادشاه  ، خودش را به کوچه علی چپ زد و راه وقاحت و پُر رویی را پیشه کرد و در همان حالِ عریانی و کون برهنگی ، از لباس و هیئت و هیبت و هیمنه شاهی خود برای آنها سخنرانی کرد.

......

 

به بهانه بابا لنگ دراز

 

درسال های ۵۵ / ۵۶ اطراف فلکه کمال الملک کاشان خیلی خلوت بود.

آنقدر خلوت که ما دو/ سه نفر محصّل آران / بیدگلی  که در کاشان درس می خواندیم ، ساعت دوازده ظهر بعداز خروج از دبیرستان ، روی نیمکت های اطراف حوض وسط فلکه ، بعداز خوردن ناهار، به خواب می رفتیم ولی با ترس و لرز که مبادا یکی / دو لات چاقو کش سبیل در رفته ای که آنجا در میان آفتاب پاییز می پلکیدند، مارا به قول امروزی ها مورد اذیّت و آزارمان قرار بدهند.

 آن روزها به جای اذیّت و آزار چیز دیگری می گفتند.

به خاطر دارم در ضلع جنوبی میدان کمال الملک ، چندقدم مانده به همان جایی که امروز آزمایشگاه پاستور دایر است ، یک کتاب فروشی خیلی کوچک بود که نوار ترانه و صفحه گرامافون و کتاب های بازاری می فروخت و صاحب مغازه در ایجاد واهمه در دل بچّه هایی مثل ما دستِ کمی از آن سبیل در رفته های داخل پارک نداشت.

من کتاب معروف بابا لنگ دراز را از همان کتاب فروشی خریدم و در همان دوساعت کلاس بعد از ظهر توی میز به جای درس های مزخرف عروض وقافیه بابا لنگ دراز را میخواندم.

 حقیقتش را بخواهید ازاین کتاب خیلی خوشم نیامد.

من اصولا از کینه های پنهانی  و زیر چشمی بین اشراف زاده ها و فقرا بدم می آمد.

اولا خودم را بچّه فقیر نمی دیدم.

پدرم پول همه نوع ولخرجی را به من می داد.

 اصلا پدرم از من یک موجود شکمو و غیر مُمسک ، لاقید نسبت به آینده و آدمی بی هدف و سرگردان ساخت.

ثانیا اصلا آنقدر ببو و خیالاتی و متوّهم بودم که مفهوم فقر و غنا برایم بی معنی بود.

خلاصه امشب یک دورهمی چهار نفره داشتیم به بهانه بابا لنگ دراز بعداز چهل و دو/ سه سالی که از مطالعه این کتاب می گذشت.

استاد سربلوکی کتاب را با خودش آورده بود.

آقایان حسن عطابخشیان و علی ولیان .

چیزی حدود چهار ساعت ، گذر زمان را حس نکردیم.

 

 

در نامه بیدگل می خوانیم

دو خبر نشاط آور در مورد باز سازی معماری بومی بیدگل در نامه بیدگل آمده است.

دکتر حسین ایمانیان بیدگلی بعداز گزارشی که در مورد خانه وصّاف در نامه بیدگل قرار داده بود، امروز از احیا و آفرینش دوباره خانه زندی در محله توی ده و خانه حمید پناه در محله مختص آباد بیدگل گزارش مختصری داده است.

بافت بومی بیدگل با سرعت تابخردانه ای به تاراج رفت ولی در عوض

دست هایی هم از سرِعشق و دلسوزی برای پیش گیری از فراموشی این هوّیت اصیل و عاشقانه به یاری برخاستتد و اجازه ندادند این شهر کهنسال و پُر تپش ، زیر خاک مدفون شود.

آیا ممکن است سرنوشت امروز افغانستان در انتظار ما هم باشد؟

 

 

بی رحمی و شقاوت در افغانستان به بالاترین حدّ خود رسیده است.

مردم بیچاره و بی گناه هر دم تیکه/ پاره شده به اطراف پراکنده می شوند.

دولت و ملّت ، بُهت زده و مفلوک نظاره گر ماجرا هستند و مُنفعل.

ایران باید به فکر چاره ای برای این همسایه خود باشد.

صرفا یک مرز قراردادی جغرافیایی ولو مجهّزبه سلاح  و سرباز و دیده بان و دستگاه های قوی اطلاعاتی و امنیّتی نمی تواند امنیّت ما را ضمانت کند.

ایران باید مداخله کند. با دیپلماسی.

سکوت در برابر ستم نمی تواند عاقبت خوبی در پی داشته باشد.

دیپلماسی حسن روحانی در  برابر فجایع هر روزه کشور افغانستان دیپلماسی خونسرد و بی اعتنایی است.

ما ( توده مردم ) غالبا از پیچیدگی های دنیای سیاست بی خبریم .

نظر کارشناسانه و به درد بخوری هم نه داریم که ارائه بدهیم و اگر هم داشته باشیم ابزار اطلاع رسانی اش را نداریم .

ولی آنچه که در افغانستان می گذزد به متزله یک سیل است.

یک سیل عقبه دار که ممکن است از جایی سر درآورد و غافلگیر همه را با خود ببرد.

از زمان روی کار آمدن القاعده و بعد طالبان و بعد داعش و بعد گروه های تکفیری و ... بیش از بیست  و دو/ سه سال نمی گذرد ، ولی این اژدهای سرکش هر روز قوی تر و خونخوار تر می شود.

همسایگیِ طولانی مرزِ ما با افغانستان، پاشنه آشیل ماست.

هر آن امکان دارد در هُرم آتشناک بر خاسته از دهان این اژدها بیافتیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خبرها همان است که تا دیشب بود

هیچ چیز عوض نشده است.

دروغ و نکبت و لجن.

کثافت از در و دیوارِ کشور می ریزد.

 سربلند کسی است که فراموش نکرده باشد خودش از شب گذشته تا حالا چند بار چُسیده است.

 

 

 

 

 

 

سلامی و صبح بخیری

 

از صبح سحر تا حالا دارم با بلوگفا وَر می روم.

من معمولا بعد از نماز مختصری شنگولم ولی امروز دوباره بلوگفا از دستم در رفت و اوضاع بهم ریخت.

بالاخره درست شد.

پس سلامی و صبح بخیری.

برویم ببینیم دنیا چه خبر است.