ما  و داستان  " آخرین برگ "

 


.........


برای رهایی از چنگ کُرونا هنوز امیدی  در جایی دیده نمی شود. 


و در این وانفسای  نا امیدی و یاس ، کار ایران مانیز  به جهت سیاسی  در ارتباط با نظم جهانی به قدری دچار ضعف و فترت است که جانش به یک " برگ " بسته شده  است. 


آخرین برگ درختی که نویسنده شهیر آمریکایی / اُو هِنری / در داستان کوتاهی  در ۱۱۳ سال پیش به وصف آن پرداخت. 


این داستانِ آسان فهم و غافلگیر کننده برای خیلی از ایرانی ها داستان آشنایی است و دسترسی به آن در گوگل فقط به یک کلیک وابسته است.


داستان آخرین برگ در خیلی جاها می تواند نماد امید و بازیابی زندگی رو به مرگ به شمار آید.


اکنون که ترامپ ماشه اش را چکانده است ، شاید داستان آخرین برگ به کار دیپلماسی جمهوری اسلامی بخورد. 


عبارت " پذیرش قطعنامه کار مدبرّانه ای بود"  ما را به یاد جوانا  دختر جوانِ محتضری می اندازد که از پشت پنجره در آن روز سرد و سوزان زمستانی چشم به آخرین برگ دیوار حیاط  دوخته بود.

 

 

 

میراث کهن ما و کُرونا....

 

 

....
میراث عرفانی و کلاسیک ما آیا به دوران پسا کرونا خواهد رسید یا نه؟!

کار به بقیه مردم جهان ندارم.


ولی آیا ممکن است کار ما به جایی برسد که ناگزیر باشیم حتی در حوزه تفکر عرفانی خود تجدید نظر کنیم؟

ماهِ مِهر یاد آور بزرگانی چون عطّار و مولانا و حافظ است. 

آیا در شرایط موجود کشور ، یاد این بزرگان شوقی را در دل زنده می کند؟

آیا عرفان ایرانی در چنین روزهای پُر هراس و چنین شب های هولی  می تواند به ما امید و آرامش بدهد؟ 

بچّه هایمان، عزیزانمان، جگر گوشه هایمان... همه دارند پیش چشممان وَر می پرند بدون دلیل روشن و رابطه های  علّت و معلولی‌ . 


ماجرا چیست؟ 


چرا اینقدر مُضحک و مسخره است؟ 

چرا عقل و دین و همه تحربه های عینی و شهودی بشر در این کارزار محکوم به شکست است؟ 

 کدام غزل خواجه، کدام سخن شمس ، کدام سیمرغ، کدام قلّه...کدام مرحله قُرب می تواند زخم دل های ما  را مرحم باشد؟ 

 شاید گفته شود اصلا عرفان ما معلول  و نتیجه حوادث تراژیکی از جنس همین کُرونا باشد!
چنین جوابی البته خیلی وحشتناک خواهد بود . واگر جواب درستی باشد ، بایدآیا از این به بعد دنبال خلق عرفان دیگری باشیم؟ 

حالا با فرض پذیرش  یا ردِ همه این گزاره ها ، آیا امروز در دلِ تک تک ایرانی ها تپشی برای حفظ این میراث احساس می شود؟ 

وقتی بشریّت با تاریخش  رو به فناست ، آیا می شود با خواندن حافظ و مولانا به لذت و غنای روح و روان رسید؟ 

وقتی مدرسه و دانشگاه و دانش و دانایی ... همه دارند بی معنا می شوند ، آیا می شود به میراث کهن فرهنگی تمسُک جُست، یا دنبال عرفان دیگری باشیم.

 

 

قبول قطعنامه کاری مدّبرانه بود یعنی چه؟؟؟!

 

 

....

آیا می توان به کارهای مدبّرانه دیگری هم امیدوار بود ؟ 

 

 

جهنّمی به نام " خانواده ایرانی"

.......
طبیعی است که کُرونا را حریف بر نمی آییم و آمریکا و تحریم و بقیه مسائل هم همین طور.

اختلاس و زمین و دلار و مسکن و دانشگاه و گرانی را هم که اصلا معلوم نیست سرش به کجا بند است.

اونها را هم باید به فراموشی بسپاریم.

فقط باید متوجه باشیم که دردهای نهفته تری هم در دل ما وجود دارد که حتی اگر بر کُرونا و بر آمریکا و بر بقیه مشکلات هم غلبه کنیم ، این دردها اجازه نفس کشیدن را از ما می گیرد.

مملکت اگر خانواده شاد و شکیبا و بی تنش در خود نداشته باشد ، مملکت آرام و رو به اعتلایی محسوب نمی شود. 

قطعا این وضع خانواده های ایرانی ریشه در همان مشکلات بالا دارد، با این حال می بینیم که اصلا در هیچ کجا توسط هیچ نهاد و مسئولی به آن توجهی نمی شود.


اصلا صحبت از آبرو و سربلندی کردن در چنین مملکتی ، خیلی مسخره است و بقیه دنیا هم به ما می خندند.

شنبه گذشته در شهرستان اورمیه مردی با داشتن دو فرزند، نفت می ریزد روی سرِ همسر جوان خود و بعد از به آتش کشیدن او از خانه فرار می کند. 
این آتش های خانوادگی هر روز در کشور ما در حال گسترش است. 


یکی از پرونده هایی که امروز دیدم روی میز دادگستری باز شده است ، پرونده خانمی است که چند سال پیش نصف شب موقعی که شوهرش خواب است، اسید می ریزد روی صورتش و می کُشدش. 


در جای دیگری خواندم مردی که سال گذشته زن خودش را طلاق داده است، حالا عکس های برهنه او را در فضای مجازی منتشر کرده است‌ . 


در سایت عصر ایران خواندم که شهر زیبای رامسر را به دلیل انباشت زیاله، یک شهر جهنمی خوانده بود. 


من نمی توانم قبول کنم که ما ملت نفهمی هستیم. ولی باید قبول کنیم که ملت بیماری هستیم‌ .

لازم است  به جای جنگ و سیاست و  دنیا گشایی و این حرف ها به فکر  کیان خانوادگی خودمان باشیم.

 

این روز ها زمین !

......

در آخرین سحرگاه تابستان ، ستاره ها حتما به حال ما گریه می کنند. 

قبلا که بشر فرصت داشت رمانتیک فکر کند، تو کتاب ها می نوشتند کره زمین را اگر از بالا نگاه بکنید زیبایی مسحور کننده ای دارد. 

امروز بعید است چیزی جز نحوست و کراهت منظر از این حجم سرگردان در فضا به چشم بیاید.

 

این مطلب را تا انتها بخوانید:

......

در مورد زحمتی که آقای اکبر ستاری برای زنده نگه داشتنِ نام شادروان وصّاف بیدگلی و ‌کتاب چراغان او در این چند سال کشیده است، باید بیشتر بنویسم . 

عجالتا اشاره کنم که از خواندنی های هرشب من ، همین یاد داشت های وصّاف است .

...

خانه‌ی حسینِ محمدِ حاجی‌حسن
تمامش خراب

خانه‌ی مرحوم علی رزّاق
خرابه

کارخانه‌ی نساجی خرابه

خانه‌ی مرحوم .....هادی
خرابه

خانه‌ی مرحوم حاجی‌مهدی
خرابه

خانه‌ی مرحوم حاجی ملاکریم
خرابه

خانه‌ی مرحوم حاجی محمد چاووش
خرابه

خانه‌ی سید مکاری خراب

حسینیه‌ی خانقاه آباد

#درب‌مختص‌آباد

 

 

در هوای دوستی ، در کنار پارک زیتون ، در آخرین شب تابستان...

 

......


آقای عباس جندقیان بیدگلی صاحب سایت رهروان وصال اهل سُفره خانه های سُنتّی حوالی پارک زیتون نیست.
 
من هم پول ِ رفتن به این جور جاها را ندارم . غذای گران و چرب و پُر ادویه سفره خانه ها هم با وضع دیابت و فشار خون و مشکلات قلبی / عروقی و عفونت ریه و دیگر بیماری های  بنده ، سازگار نیست .


و گرنه این خانم های با کلاس و اعیان و خوش چهره و خوش لباسی که هرشب از کاشان و جاهای اطراف بلند می شوند با شوهر و دوست و فامیل ، سوار بر ماشین های  لاکچری به سُفره خانه های شهرزاد و مهر ماه و سند باد و کوروش و شاسوسا و بقیه جاها وارد و بی باک از خطر  ویروس کُرونا و ترس از بیماری  و مرگ و...

مشغول ِ خوردن و نوشیدن می شوند ، برای من هم خالی از جاذبیّت نیستند.

امشب تصادفی این بچّه محلّ آرام و متین خودم را در حاشیه پارک زیتون مشغول ورزش و نرمشِ با حرارتی دیدم. 

اوّل شک داشتم که ایشان باشد ، با احتیاط رفتم جلو و سلام و علیکی ...

وایشان هم بزرگی کرد و ما را تحویل گرفت و  دقایقی روی یکی از نیمکت ها نشستیم و گپ و گفتی صمیمانه و صادقانه... 

 خوشحال شدم که آقای جندقیان  قیافه چابک و مردانه خودش را با همین ورزش و نرمش حفظ کرده است و در سلامت کامل است . 


لازم بود کمی به گذشته ها بر گردیم  که البته ایشان یا برای عوض کردن مسیر صحبت و یا از روی دلسوزی اشاره کرد که آیا هوای سرد بیابان و صحرای اطراف برای من ضرر ندارد . 

من البته ماسک داشتم و خدمت شان عرض کردم ، به زودی رفع زحمت می کنم!

نهایتا یک قولنامه شفاهی امضاء کردیم که این پاسدار شریف باز نشسته و دل کَنده از دنیای مادی،  همچنان  روی عقاید و مواضع ارزشی و انقلابی و جبهه و جنگ و شهادت و رهبری و قاسم سلیمانی و فاجعه کرمان و کبوتران حرم و حسن نصرالله و عماد مغنیه و حشد الشعبی و پایگاه عین الاسد و این چیزها ایستادگی و ذرّه ای عقب نشینی نکند .

ما هم هال و هول خودمان را حفظ کنیم و در عین حال برای هم احترام قائل باشیم.

 

بی تو مهتاب شبی...

........

 

فریدون مشیری یکی از انسان ترین انسان های روزگار ماست. 


غیر ممکن است کسی در جایی اسمی از این شاعر بزرگ و ستودنی بشنود و در دل  از خود نپرسد:

چیست در همهمه مبهم آب...


یکی دو اثر از فریدون مشیری در ذهن نسل امروز است که سخت تکان دهنده و بُهت آور است...
یکی قرن حاضر قرن موسی چومبه هاست و یکی هم همان بشر دوباره به کوه خواهد زد.

و البته :

می رسد اینک بهار...

قلم من نمی تواند حقّ مطلب را در باره مشیری ادا کند . 


به خصوص که فعلا هم  دارم با شتاب و از حافظه می نویسم.

ولی همه ما ( شاعران امروز و اهل شعر و عاطفه و نقد و نطر و...) نمی توانیم از کنار مشیری بدون ادای احترام رد شویم. 

 

گفتنی اینکه وقتی دکتر اسلامی ندوشن  فصلنامه هستی را منتشر می کرد ، پنج شخصیّت را به عنوان اعضاء هیئت تحریریه انتخاب کرده بود: 
دکتر شفیعی کدکنی ، استاد شجریان ،  فتح الله مجتبایی، پرویز اذکایی و فریدون مشیری...

 

 

در گرگ  و میش ماشه ...

..........

 

ماشه ترامپ بالاخره چکانده شد.

شوخی بردار هم نیست این بازی.


دیدیم که صحبت های امروز حسن روحانی در جمع وزرایش صحبت هایی از جنس فرار رو به جلو بود.


البته هیچ کس هم انتظار نداشت ایشان لحن دیگری را انتخاب کند.


منتهی خبر دیگری هم هنوز از جای دیگری بلند نشده است که دقیقا 
نشان دهنده پیروزی آمریکا در این ماجرا باشد.


دستگاه های رسمی کشور خودمان هم  فعلا منتظر هستند تا باز تاب  کشورهای دیگری که از چکانده شدن ماشه ترامپ در معرض ضررهای مالی و اقتصادی قرار دارند ، چه خواهد بود. 


در درون کشور هم کسانی هستند که مایلند بالاخره حرفی ، سخنی ، تحلیلی  ...داشته باشند.

ولی این آقایان هم دست کم تا بیست و چهار ساعت دیگر سکوت خواهند کرد. 

بعد یواش یواش ...

اول صادق زیبا کلام و بعد محسن رنانی ...

بیا تا حسن عباسی و قُلِ دوم او حسن رحیم پور...

قالیباف هم که قدرت ارزیابی ماجرا را ندارد.

انتظاری هم از او نیست.

اجازه بدهید این بیت ملک الشعراء بهار را پایان بخش این یاد داشت قرار بدهم:

فغان زجغد جنگ و مُرغوای او / 
که تا ابد بریده باد نای او ...

 

چاقو / کُرونا و هفته جنگ...

......

 


با زن مردم رو هم ریختن چیز بدی نیست ، ولی نه به هر قیمتی. 

در سالگرد جنگ تحمیلی به نظر من باید به جای اینکه در باره یک جنگ فراموش شده تلخ و ویرانگر و انسانیّت بر باد ده حرف بزنیم ، باید در باره این نوع جنگ های  ناشی از خشم و گناه ، حرف بزنیم و مردم را هم نصیحت کنیم که دست نگیرند دنبال زن های مردم تو کوچه و خیابون و ...

زشت است این کارها...


به خانم ها هم باید یاد آور شویم بالاخره با شوهر خودشون بسازند، دست نگیرند بیایند تو خیابون ، فکری باشند چیکارش بکنند.


امروز صبح زود در شهر مشهد جنازه برهنه اما سلّاخی شده یک زن در درون یک گاری زباله پیدا شده است که گردنبند طلایش هم روی سینه اش  خودنمایی می کرده است.

البته خدا نکند پای کسی در جایی بلغزد .

ما الان دقیقا نمی دانیم این خانم آیا خوشگل بوده است، نبوده است‌ .


گوشتی و پروار بوده است، لاغر و استخوانی بوده است ...‌ 

قد کوتاه ...

قد بلند...

موی بلوند...

مشکی...

شرابی...

نقره ای...

خودش کاندوم در کیفش داشته است یا طرفش کاندوم خونه خودش را دور از چشم همسرش برداشته و در جای دیگری مصرف کرده است.‌


هیچ! 
هیچ! 


هیچ اطلاعی در این زمینه ها در دست نیست.

ایران ما امروز اینجوریه  ..

اطلاع رسانی شفّاف نیست .


یک زن هم امروز در زنجان توسط شوهرش به قتل رسیده است که هر دو جوان بوده اند و دوسال از زمان ازدواجشون گذشته بوده است. بدون بچه...

 

فرزانه روستایی و گزارش هایش


.....
خداوند همه چیز را در آنِ واحد به کسی نمی بخشد. 


مثلا همین خانم فرزانه روستایی که قبلا در روزنامه های دوم خردادی مطلب می نوشت و حالا فکر کنم در سوئد است .


این فرزانه خانم اصلا خوشگل نیست. 

صدایش هم مثل هیکلش نکره و نخراشیده است.


ولی اسم خیلی خوشگلی دارد.


نام خانوادگی آبدار و خوش آب و هوایی دارد. 


و گزارش های توپی...مثل خودش توپ!


فرزانه امروز گزارشی تهیه کرده است از شرق دور تا غرب دور و ایران را هم در وسط این گزارش قرار داده است.

 

 

کُرونا و کوری

 

.......... 

به پاییز وارد شده ایم. 

خروج از آن امر چندان محتملی به نظر نمی رسد.

کُرونا به مفهوم مطلق کلمه ، چشم بشر را کور کرده است.

دنیا قادر نیست پیش پای خود را ببیند.

خیلی از کشورهای دنیا دست کم این نکته را قبول کرده است که به عجز افتاده است. 

ولی  ما این بدیهی ترین  تئوری را هم  انکار می کنیم.

آنچه که امروز به عنوان " آزادی خواهی" در میان کنشگران عرصه سیاست در داخل و خارج از کشور ، روی آن پافشاری می شود، نتیجه ای جز نگون بختی قاطع ِ مردم ایران را در بر نخواهد داشت. 

بهتر این است که اجازه بدهیم فقط گرسنگان داد بزنند نه آزادی طلبان.

 

آیا ایران دارد از آزادی فرار می کند...؟ قسمت  پایانی

.......

 

دکتر عزت الله فولادوند در کنار همه کارهای خیلی بزرگی که در ترجمه دارد، یک کار بزرگ دیگر هم کرد که ریشه ای عمیق در نگرش و نفرت  او نسبت به پوپو لیسم و عوام فریبی دارد. 


از جمله مخالفت با نامگذاری روزی به نام " روز شعر" که علی القاعده بزرگداشت رسمی و حکومتی و عوام فریبانه  محمّد حسین بهجت تبربزی را با خود دارد.

 

واما بعد ...


این روزها ایران ما به نحو آشفته و سر در گمی فریاد آزادی  خواهی سَر داده است. 

فریادی که به نظر نگارنده ، حقّ است ولی برآورده شدنی نیست. 

این ملّت آنجور که باید و شاید آزادی را نشناخته است. 


آقای عزت الله فولادوند مترجم کتاب بسیار شیرین ِ " جامعه باز و دشمنانش" بیش از ۵۰ سال پیش جامعه توده وار و پُر آشوب در حوزه روشنفکری ایرانی را خیلی خوب شناخته بود که رفت سراغ کتاب " گریز از آزادی " اریک فروم ، جامعه شناس و فیلسوف و روان شناس آلمانی. 
کتاب مزبور تا حالا چندین بار تجدید چاپ شده است. هم در بازار موجود است ، هم در گوگل. 


من معتقدم قبل از اینکه در مورد سکه و دلار و پراید و حسن روحانی و محند مهدوی فر و محمد نوری زاد و اینها فکر کنیم ، خیلی خوب خواهد بود در باره مفهوم آزادی هم کمی فکر  کنیم. 


بخش کوتاهی از کتاب " گریز از آزادی"  در پست قبلی آمد.

 

آیا ایران دارد از آزادی فرار می کند...؟ قسمت اول

 

......

اریک فروم : 


ای کاش آزادی وجود داشت که از آن فرار کنم .......

 

نخستین شرط تحقق مردمی و اعتلای آدمی آزادی است...

اما  ترکتازی خودکامان و هیاهوی عوامفریبان و شگفت کاری عیاران و ساده دلی مردمان در طی قرون چنان بوده که کشف معنای راستین آزادی، اگر محال نباشد، به دقت و امانت بسیار نیازمند است.

شنعتی در نگرفته و شعبده ای به پا نخاسته که خطیبان و نویسندگان و طراران به حساب فرشتۀ نافرجام آزادی نگذاشته باشند به طوری که اگر سنجش قضایا را به نتایج آنها وابسته بدانیم، پس از عشق باید از آزادی به عنوان سیهکارترین دزدان سعادت آدمی نام ببریم.

برخی از آشفتگی هایی که در معنای آزادی درآمیخته معلول بداندیشی و بعضی نتیجه استعمال وسیع و گاه نابجای  این لفظ است.

عارف و سیاستمدار و روانشناس هر سه از آزادی نام میبرند و همه از ظن خود یار آن می شوند.

از نظر فروم ارزیابی بحران کنونی و چاره یابی بر مخاطراتی که تمدن امروز با آنها روبه روست وابسته به فهم معنای آزادی در نظر آدمی و فهم معنای آزادی تابع درک خوی یا منش انسان این عصر است.

(یعنی توجه به روان و اجتماع ) یعنی تحلیل آزادی جز از راه بررسی تاثیر متقابل عوامل روانی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و تاریخی بر یکدیگر میسر نیست.

فروم: تاریخ آدمی تلاش برای آزادی است ....در این کتاب پروفسور اریک فروم ، استاد بزرگ روانشناسی اجتماعی به تحلیل و بررسی آزادی می پردازد .

در ابتدا تعریفی از آنچه که آزادی می خواند بیان می کند و تفاوت آن را با آنچه که در جامعه به طور عموم آزادی نامیده می شود بیان می دارد .

فروم سپس نظریه خود را مطرح می کند و اعلام می کند که انسان به طور ناخودآگاه در حال گریز از آزادی است و تلاش می کند تا نادانسته آزادی خود را محدود کند .

فروم پس از آن مکانیزم های گریز انسان از آزادی را بیان می کند و به شرح آنها می پردازد.

کتاب گریز از آزادی دادخواستی است که عناصر مخالف با رشد و پرورش انسان وانسانیت را به پای محاکمه میکشد و از آنجا که نخستین شرط اعتلای آدمی ، کوشش اصلی آن رسوا کردن دشمنان آزادی است.

اریک فروم در سال 1900 در آلمان زاده شد.

در رشته ی جامعه شناسی و روانکاوی  در دانشگاه های مونیخ، فرانکفورت، هایدلبرگ به درجه دکترا رسیده است.

بعد از مهاجرت به آمریکا در موسسات عالی این کشور به تدریس پرداخته است. از هگل و مارکس و فروید تاثیر پذیرفته است.

آثار معروف اریک فروم:

«گریز از آزادی»، «انسان برای خود»، «روان‌کاوی و دین»

 «زبان ازیادرفته»، «جامعه سالم»، «هنر عشق ورزیدن»،

«رسالت زیگموندفروید»، «آئین، زن، بودا و روان‌کاوی»،

«آیا انسان پیروز خواهد شد؟»، «برداشت مارکس از انسان»

 

 

روزی به نام " چاقو کشی"

 

......

چاقو کشی کم کم در کشور ما جنبه ملّی پیدا کرده است. چاقو کشی در حال حاضر  یک "فرهنگ" است. 

یک " سُنت" .

لازم است در تقویم روزی به نام روز چاقو کشی ، تعیین گردد‌ "

 

بخشدار کرفتو گفت:

درگیری سرِ زمین کشاورزی در دیواندره رنگ خون گرفت.

به گزارش ایلنا، کاوه پرویزی گفت:

این درگیری ساعت 14  روز گذشته به دلیل اختلاف بر سر زمین کشاورزی اتفاق افتاده است.وی افزود:

در نتیجه این درگیری‌ یکی از آنها که بین ۴۰ تا ۴۵ سال سن داشت با ضربات چاقو به قتل رسید.

پرویزی افزود:

قاتل که او نیز حدود ۴۵ ساله است پس از ارتکاب به قتل متواری شده و ماموران انتظامی جستجو برای یافتن او را آغاز کرده‌اند.

شهرستان دیواندره با جمعیت ۸۰ هزار نفری در ۸۵ کیلومتری شهر سنندج مرکز کردستان قرار دارد.

 

وقتی نتیجه یکسان باشد ، از چی بترسیم ؟

 

......
وقت آن است که دیگر هراسی از کُرونا نداشته باشیم. 

من هنوز حرفی از سردار سلامی راجع به کُرونا و بدبختی های کشور نشنیده ام.
سخنان امروز ایشان نیز که هنوز هم دنبال قاتل سلیمانی می گردد تا از او انتقام بگیرد ، اوّلا از فرط تکرار ، سخنان درخور اعتنایی نیست و به راحتی می توان از آن عبور کرد. 

ثانیا هرچه که باشد نتیجه این انتقام  
چیزی عاید ملّت نخواهد کرد. 

کُرونا هم چه به سراغمان بیاید چه نیاید ، نتیجه یکسانی دارد. 

گرانی و بیکاری و دست تنگی قاطبه ملّت ، همان مسیری است که مرگ و قتل و خودکشی را در بر دارد. 

مدرسه ها هم چه باز باشد و چه تعطیل ، تاثیری روی سرنوشت بچّه ها ندارد. 

روحانی خودش امروز گفته است که بچّه های ما اگر چنانچه در مدرسه گرفتار کرونا نشوند ، کوچه هم تضمین کننده سلامت آنها نخواهد بود.

و نهایت اینکه ابتلا به کُرونا و فرایند بستری شدن در خانه یا بیمارستان  دارای نتیجه همسو  و هم جهتی است.

کُرونا در مرحله اوّل می کُشد.

و اگر هم نکُشد چنان ضربه ای به قسمت های اساسی بدن وارد می کند که بعد از خالی شدن خانه از پس انداز و ماشین و فرش و مبل و تلویزیون و اثاثیه و بار آوردن کلّی قرض و قوله ، حالا تصمیم به کُشتن می گیرد.

 

 

برتو اووووو روح پدرشون ریدند و رفتند....

.........

بهنام، با دیدن برادرش که مسلح بود، به مغازه نانوایی پناه برد اما مرد میانسال در تعقیب او وارد مغازه نانوایی شد و پس از شلیک چند گلوله به بهنام فرار کرد.

در ادامه بررسی‌ها، مشخص شد دو برادر در کار خرید و فروش ملک بوده و مدتی قبل پدرشان فوت کرده است. با مرگ پدر ارثیه‌ای که او برای فرزندانش گذاشته بود باعث اختلاف بین آنها و در نتیجه برادرکشی شد.

 

 

شاهنامه تا هنوز...

 

.......

چاپ جدید نامه و نامه‌نگاری در شاهنامه 

اصل کتاب «نامه و نامه‌نگاری در شاهنامه»، اثر روانشاد دکتر #جوره‌بیک_نذری و دکتر #علی_محمدی_خراسانی به خط سیریلیک است که در دههٔ هشتاد خورشیدی، نسخهٔ برگردان‌شدهٔ آن به خط فارسی، به تعداد محدود، با مقدمهٔ دکتر #علی‌اصغر_شعردوست (سفیر وقت ایران در تاجیکستان) در دوشنبه به نشر رسید.


پس از درگذشت نابهنگام او به دست کرونا، به پاس خدمات آن استاد فقید و به یاد آن دوست از دست‌رفته، بنا شد کاری انجام شود از جنس آنچه او می‌پسندید تا تقدیم به هم‌زبانان ایرانی شود.


«وقتی کتاب را به استاد نازنین دکتر #فتح‌الله_مجتبائی، برای نظرخواهی سپردم پیش از خواندن چند دلیل آوردند که موافق طبع مجدد این کتاب بود. به گفتهٔ ایشان این آثار بخشی از تاریخ ادبیات فارسی در ایران فرهنگی است که مطالعهٔ آن در سبک‌شناسی زبان فارسی و شناساندن این قبیل تلاش‌های فرهنگی در فرارود‌، در دوران حکومت شوروی بر آن منطقه اهمیت دارد.

استاد مجتبائی پس از خواندن کتاب و در دیدار بعدی گفت: «آقا، کتاب خوبی بود!» و سپس دربارهٔ نگاه تازه، تحلیل‌های متفاوت و شیوهٔ پژوهش اثر، مواردی را به آنچه پیش‌تر گفته بود افزود.


با توجه به انتشار این کتاب در اوایل دوران استقلال جمهوری تاجیکستان، تأیید و تأکید بر یگانگی فرهنگی فارسی‌زبانان و ایرانی‌تباران منطقه و مجموعاً ایران‌دوستی منطقی تاجیکان در سراسر این اثر «آشکارا» نهفته است!» (یادداشت ویراستار، ص6) 
چاپ مجدد این کتاب در شهریور 1399، با حمایت مؤسسهٔ فرهنگی اکو، به اهتمام و ویرایش #حسن_قریبی و به همت انتشارات آروَن منتشر شد.

@hassangharibi

 

 

مهدی بیا همه ی شهر شده فخّارخو....

.........

در زمان قدیم هر محلّه ای را تو آرون و بیدگل با یک خصلت خاصّ می شناختند. 

محلّه ما را هم به عنوان محلّه دزدها یاد می کردند. 

البته ما نسیه خور و مال مردم پس نده و مشاغل شریف  دیگه ای هم داشتیم  از همین قبیل.


من به خاطر دارم حموم پدر من یکی  دوتا مشتری دائمی داشت ، هر روز می آمدند  حموم ، غسل می کردند ولی پول پدر بدبخت منو نمی دادند.

 ولی دزدی در محلّه ما برَند مخصوص خودش را داشت .

هنوز زنده اند یکی دو نفر که گوشت گوساله دزدیده شده را حدود هفتاد سال پیش کباب کردند و خوردند. 

خدایش بیامرزد اوسا رضا طرّاح ( پدر مردادی ) های محلّ ، یک گوساله داشت ، چند نفری رفتند شبانه افسار گوساله را باز کردند و کِشان کِشان بُردنش تو قنات تاریک و بسیار بد بوی کنار مسجد کریم ، سرش را بریدند و همانجا پوستش کندند و گوشتش را بین خودشان تقسیم کردند. 

تقصیری نداشتند، بیکاری بود و گُشنگی و خصومت های محلّی...

این روزها دزدی ها در آران و بیدگل شیوع دوباره ای پیدا کرده است. 

از حاصل مزارع رعیّت ها بگیر در دشت های اطراف تا گوسفند و مرغ و خروس و بیا تا کامپیوتر مدارس و دیش ماهواره و ماشین و موتور و دستبرد های خانگی و ...کفش و لباس از مغازه ها و...

 

 

 

آنفولانزا قبل از واکسنش آمده است...

......

 

زمان مناسب و مفید تزریق واکسن آمفولانزا در فاصله دهم تا بیستم شهریور است. بعد ازآن ، حُکم نوشداروی بعداز مرگ سهراب را دارد. 

پولی هم که بابت آن پرداخته شود، هدر رفته است.

دولت مدت هاست وعده می دهد به زودی آمپول واکسن آمفولانزا در سطح گسترده ای توزیع خواهد شد تا از رشد گسترده و غافل گیر کننده کُرونا جلوگیری کند.

 

با این حال در حالیکه اکنون در پاییز قرار گرفته ایم و در گوشه و کنار مبتلایان به آنفولانزا هم دیده می شود، خبری از واکسنش نیست.

 

 

تیشه دارد به ریشه می خورد ...

 

.......

 

اگر آسیب های ویروس کُرونا منحصر به مرگ می بود،  خیلی جای نگرانی نبود. 

دنیا در طول هشت ماه گذشته یک میلیون تلفات جانی از ناحیه این ویروس داشته است مثل سایر تلفات: 

تصادف و دریا و زلزله و سرطان و سکته و قتل و دیابت و جنگ های منطقه ای ...

 که خُب امری عادی و قابل پذیدش است. 

بشر بالاخره باید بمیرد . 

 نحوه مُردنش هم دست خودش نیست. 

اراده دیگری در کار است. 

فکر کنم در کشور خودمان در شرایط غیر کُرونایی هم روزانه حدود هزار نفر فوتی داریم . 

حالا را می گیریم در شرایط کرونایی روزی دو هزار تا خواهیم داشت.

مهم نیست.

بالاخره جمعیّت کره زمین باید یک جوری بالانس بشود که زمین طاقت قدم ها و راه رفتن آدم ها را روی تن خود داشته باشد.

ولی مسئله اینجاست که ما تا قبل از اسفند سال گذشته ، در هر سن و سال و از هر طبقه اجتماعی که بودیم  در صورت مرگ، از عزّت و آبروی لازمه بر خوردار بودیم.

مرگ خیلی ها باعث می شد خانواده و اقوام و ...برای خودشان دارای تشخّص و جایگاهی بشوند...
 
تشییع جنازه با حُرمت.

دسته گلی ...

بنری ...

شام و ناهاری ...

مراسم ترحیم و تسلیّت و آمد و رفت و ...

و اگر طرف ِصاحب عزا کاسبِ محل بود ، بعداز مراسم  مردم می رفتند مغازه اش را با صلوات و فاتحه باز می کردند. 

اگر طرف کارمند دولت بود، رئیس اداره و همکاران دستِ جمعی می رفتند خونه ش. 

اگر طرف، زن جوان و به درد بخوری داشت، خیلی ها می رفتند تو نِخِش که چه زمانی عِدّه اش سر خواهد اومد...

خلاصه مرگ یک نفر؛ شوری و حالی در میان مردم بر می انگیخت...

و اگر متوّفی دارای مال و مکنتی می بود ، مردم مدت ها بهانه داشتند، هر شب دور هم بنشینند و حساب و کتاب بکنند که چقدر به پسرهایش خواهد رسید، چقدر به دختر هایش ..
حتّی حساب می کردند که 
فلان دوماد با ارثی که خواهد بُرد چه نوع ماشینی خواهد خرید...زمین ِ دشت مبارکه... دو دانگ کارخونه...و...

یا دختر آخری که الان بالای چهل سال است و شوهر ندارد، کی برایش پیدا خواهد شد تا چربش کنند و بر تو خیکش...

ولی حالا وقتی یک نفر بمیرد کسی جرات بروزش را هم ندارد.

اصلا آدم خجالت می کشد بگوید پدر من مُرده است. 

مردم با وحشت به او نگاه می کنند.
انگار که پدر ِ آدم شب می رفته است پیش مادر ِ او می خوابیده است.

 

 

مردم آران و بیدگل و مسئله روح...

 


........


صفت " گورسوخته " در خیلی از جاهای ایران مرسوم است که به بعضی مُرده ها می دهند. 

" روحش آتش بگیرد " هم یک جمله دعایی است‌ . ظاهرا شکل امری دارد ولی در اصل دعایی است. 

این فحش هم در خیلی جاها مرسوم است خطاب به مُرده هایی که مورد نفرت مردم هستند به هر دلیلی.

ولی " بر تو روح کسی ریدن" متداول ترین ناسزا و بدگویی و بد زبانی است که یک نوع شور و هیجان و شوق و شعفی با خود دارد که طرف همه انرژی خودش را جوری به کار می گیرد که در حق مخاطب کوتاهی نکرده باشد.

 

خیلی از مردم آران و بیدگل اگر قرار باشد به زنده ها فحش بدهند ، اوّل می روند سراغ خواهر و مادر و مادر زن و خواهر زن و دختر و عروس و ...طرف و داستان هایی را در پشت فحش خودشان قرار می دهند که اگر به گوش خر نرکی بخورد ، شب تو طویله خوابش نمی برد . 


و چون شهر ما یک شهر بومی و زود آشنایی است ، خیلی وقت ها دیده می شود پای خاله و عمه و مادر بزرگ و فامیل های دور و دراز آدم را هم وسط می کشند و باهاش حال می کنند. 

ولی اگر طرف بمیرد کسی فحش ناموسی حواله اش نمی کند ، به جای آن، بر تو  روحش می ری اند.

روی همین حساب من صلاح نمی دانم اسم زرتشت و فردوسی و مولانا و سعدی و حافط و محتشم و سپهری و ...بیاید روی خیابون های این شهر.

همین اسامی فعلی خوب است. 
نباید به آن دست زد.

 

 

گِلِه مندی اکبر ستاری در بیدار شهر

..........

🔒عجایبِ آران و بیدگل🔒

در آران و بیدگل خیابانها و میادینی به اسمِ حافظ، سعدی، مولوی، فردوسی، محتشم، سهراب، اللهیار صالح ، وصّاف ، ابن‌سینا ، رازی ، ایران ، ابوریحان ، ملاصدرا ، خیام و زرتشت نداریم.

🌱

 

از گروه " پالیز فرهنگ و فرزانگی"

......

به کهکشان نارنج که میزنی پلک

و


رهامیکنی

عطرجادو

به شانه ی غزال خیال


برمشرق یادهات ایستاده منم


اگرنظاره کنی به آب وگیاه.

...........

برای مخاطبین تازه " وبلاگ وامابعد " که از طریق واتساپ در جریان مطالب حقیر قرار می گیرند باید این توضیح را بدهم که گروه پالیز فرهنگ و فرزانگی ، وابسته به موسسه پالیز فرهنگ و فرزانگی سال هاست که با مجوز رسمی به ادبیات کلاسیک و هنر معاصر می پردازد. 

ولی رویکرد اصلی این موسسه معطوف به فردوسی و شاهنامه و اسطوره شناسی است.

مهندس مسعود فرزانگان و بانو نرگس حمزه ای همسر مسعود با همّت و دقّت و تلاشی مستمر عهده دار این موسسه هستند. 

 

 

قاسم شعله سعدی و آینده کشور ...

 

......

 

نیمه اولِ سال ۹۹ امروز به پایان می رسد. ( تقریبا) .

بیست و یک جمعه دیگر که بیاید و برود، نیمه دوم هم به پایان رسیده خواهد بود.

مملکت ما فعلا هم شکل و شمایل مشخصی ندارد.


بی هوّیت است.
بی هدف. 
بی انگیزه. 
بی برنامه. 
بی پناه.


هرکسی به یک طریقی در خواب و خیال و خماری و خررنگ کنی و خود فریبی و خردستیزی و خود را خدا خواندگی و ...خرِِ خودش را هی می کند.

من واقعا مانده ام که قاسم شعله سعدی خودش را در این میان چی می بینه.


قاسم شعله سعدی شباهت زیادی به قاسم معروفی خدا بیامرز خودمان دارد.
فقط کمی تمیز تر از او فحش می دهد. 


جالب است که دستگیر هم نمی شود.
روزی سه چهار تا مصاحبه دارد با شبکه های برون مرزی ک مدام  وعده پیروزی می دهد. 


تاریخ به یاد ندارد ایران صبح از خواب بیدار شده باشد و اینقدر سردر گمِ زندگی خودش باشد که امروز هست.

در خوش بینانه ترین ، خوش بینانه ترین ، خوش بینانه ترین شکل ممکن ، در اواخر اسفند امسال ، چیزی از کشور ایران روی نقشه نخواهد بود. 


قاسم شعله سعدی چه نقشه ای برای ایران ۱۴۰۰ در سر دارد؟

 

 

آفتاب زد ، ولی خبر تازه ای نیامد...

 

...

والله ما صبحانه مون را هم خوردیم ولی رسانه ها چیزی از حمله اسرائیل به شرق تهران منعکس نکردند.

دو سه ساعتی است که خبر رسیده شرق تهران کوبیده شده و صدای انفجارش بلند شده است...

 

در آستانه صبح...

 

.....

 

درساعت ۵ صبح امروز گوبا در شرق تهران صدای انفحار شنیده شده است. 

 

 

قِرمزتم ...

........


من اختیار زندگی خصوصی ام دست خودم نیست.

وگرنه خیلی دلم میخواست قبل از رسیدن به آبانماه، سه/ چهار تا جای قبر تو حیاط خونه ام حفر می کردم. 


در فروردین گذشته نیز این موضوع را مطرح کردم، کسی جدّی نگرفت.


الان صحبت از روزانه ۶۰۰ نفر مرگ کرونایی در آبان ماه است. 


کلّ کشور قرمز شده ، قم هم درِ خیکش واشده ...

کشور دور از جان شما در آستانه یک مرگ و میر سراسری است. 


بیمارستان ها توان  رسیدگی به همه را نخواهند داشت ، خانوادها ، بخصوص خانواده های نادار و کم بضاعت هم  نه طاقت تحمل درد دارند نه بنیه مالی .


بهترین راه همان مردن است. 


بدون غسل ، بدون کفن ، بدون لحد ،آجر و تاوه و  سیمان. 


فقط به ده کیلو آهک نیاز است. 


در فرصت باقی مانده ، خاک های بیرون ریخته شده باید با آهک ترکیب شود. خشک . به آب نیاز نیست. 


باید بالا سر فرد محتضر ایستاد و یک نگاه تو صورت او کرد یک نگاه تو حیاط.


طرف وقتی مُرد،  جنازه اش باید کشیده شود توی حیاط و هل داده شود توی چال. 


بعد خاک های آغشته به آهک را می ریزیم روش و کمی آب هم خوردش  می دهیم.


من تخمین میزنم یک حیاط با وسعت ۵۰ متر مربع در صورت قبرِ سه طبقه ، حدود بیست تا سی تا مُرده جا می گیرد.
منتهی برای دفن آخرین نفر باید از اداره متوفّیات کمک گرفت.

 

حرفی از جنس زمان

.......

امشب پای صحبت های استاد احمد اسلامی بیدگلی حرفی از جنس زمان شنیدیم .


محفل خانوادگی / فامیلی  دانش در منزل  شادروان فضل الله دانش فرصت مناسبی بود تا شنونده  شعرها و صحبت های  استاد اسلامی باشیم.


در این  دور همی  بی ریا و فاقد تبرّج که به دلیل  وجود کُرونا  نمی شد " ترس شفّاف " سپهری را پای " فوّاره جاوید اساطیر زمان"  نادیده انگاشت،  نگاه دقیق  و همراه با تاکیدی هم دوخته شد روی شعر "سایه بان آرامش ما ماییم"

از دفتر " آوار آفتاب" در هشت کتاب.

....

 

در هوای دوگانگی تازگی چهره ها پژمرد
بیایید از سایه روشن برویم
بر لب شبنم بایستیم

در برگ فرود آییم
و اگر جا پایی دیدیم مسافر کهن را از
پی برویم
برگردیم و نهراسیم درایوان آن روزگاران

نوشابه جادو سر کشیم
شب بوی ترانه ببوییم

چهره خود گم کنیم


از روزن آن سوها بنگریم

در به نوازش خطر بگشاییم


خود روی دلهره پرپر کنیم


نیاویزیم نه به بند گریز

نه به دامان پناه
نشتابیم نه به سوی روشن نزدیک

نه به سمتمبهم دور


عطش را بنشانیم

پس به چشمه رویم


دم صبح دشمن را بشناسیم

و به خورشید اشاره کنیم


ماندیم در برابر هیچ

خم شدیم در برابر هیچ

پس نماز ما در را نشکنیم
برخیزیم و دعا کنیم
لب ما شیار عطر خاموشی باد
نزدیک ما شب بی دردی است

دوری کنیم
کنار ما ریشه بیشوری است برکنیم
و نلرزیم پا در لجن نهیم

مرداب را به تپش درآییم


آتش را بشوییم

نی زار همهمه را خاکستر کنیم


قطره را بشوییم

دریا را نوسان آییم
و این نسیم بوزیم و جاودان بوزیم
و این خزنده خم شویم و بیناخم شویم
و این گودال فرود آییم و بی پروا فرود آییم
بر خودخیمه زنیم

سایبان آرامش ما ماییم


ماوزش صخره ایم

ما صخره وزنده ایم


ما شب گامیم

ما گام شبانه ایم


پروازیم و

چشم به راه پرنده ایم
تراوش آبیم و

در انتظار سبوییم
در میوه چینی بی گاه

رویا را نارس چیدند و

تردید از رسیدگی پوسید
بیایید از شوره زار خوب و بد برویم
چون جویبار آیینه روان باشیم به درخت

درخت راپاسخ دهیم


و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم هر لحظه رها سازیم
برویم برویم و

بیکرانی را زمزمه کنیم

 

 

پایان مهرگان

 

........

قالی شویان اردهال یا به قول جلال " مهرگان در اردهال " هم به پایان رسید. 

امروز کاشان دو نفر فوتی  کرونایی داشته در ۶۱ سالگی و ۶۷ سالگی( مَرد ) .

بدیهی  است وقتی مراسم حج  تعطیل می شود ، اربعین تعطیل می شود..فوتبال و سینما تعطیل می شود...قالی شویان هم باید به دست فراموشی سپرده شود. 


جالب است که امسال روح  آل احمد هم در عالم برزخ بیش از سال های قبل فُحش و ناسزا شنید. 

در حالیکه همین " مهرگان در اردهال" او کاملا نشانه روشنفکری صمیمانه اوست در حوزه پژوهش ها و تک نگاری ها و تیز بینی های او. 

ولی امسال منتقدین آل احمد در نقدهای خود، او را متهم به ساواکی بودن هم کردند. 
این قضاوت ها چه از سر خشم باشد چه از روی واقع گرایی ، فقط یک چیز را نشان می دهد: تهوّع..‌
بشر دارد گذشته خودش را بالا می آورد...