نقد کتاب در کافیشه

....

فردا شب ( پنج شنبه ساعت هفت ) نگاهی داریم به کتاب هفت شهر شعر از عبدالعلی دستغیب .

مکان : خیابان رسالت / بیدگل / فرهنگسرای کافیشه .

 

 

 

استوری سی ام شهریور

....تابستان در دست هایت جا به جا می شود.  بوی خوش دهانت به  زمین نفس تازه ای می دمد .رودخانه ها آواز دوباره ای به هوای موهایت سر می دهند . آفتاب را به جنوب مایل می بینی .سایه ها حیاط را پر می کنند . گنجشک ها ماوا می جویند در نگاهت .کم کم شعر تازه ای در دل من جاری می کنی.

 

 

وصول " حیات مطهر"

استاد گرامی 

 

سرور بزرگوار 

 

جناب آقای سیّد علیرضا شفیعی مطهر!

فراموش نمی کنم ده سال پیش وقتی که جنابعالی از آمریکا به من زنگ زدید و جویای حال حفیر گشتید ، چه هیجان و اضطرابی در صدا و سینه شما دیده می شد .

من حیات مطهر شمارا همانجا دریافت کردم و یقین داشتم وقتی حسادت و حقارت و زمین گیر شدگی وجدان آدمی کارش به ناموس فروشی و خانواده سوزی کشید هر لحظه ممکن است برای جامعه و دوستان و آشنایان خطراتی را در بر داشته باشد .

به شما پیام داده بودند و خبر مرگ شاگرد همیشگی اتان را به کذب اعلام کرده بودند .

 

امروز دریافت کتاب شریف " حیات مطهر " برای من موج تازه نور و امید را در بر داشت .

من اگر در همه عمر  به لحاظ خانوادگی در ذلّت و حقارت و شرمندگی زیسته ام و در جایی جرات نداشته ام از خواهر و برادر و عمه و عمو و دایی و خاله حرف بزنم ، خوشبختم که دوستانی چون شما داشته ام و فرزندان خود را در سایه مهرشما تربیت کنم.

دوست دار تو حیدر .

 

 

 

 

 

 

وصول " حیات مطهر"

استوری بیست و نهم شهریور

...من هیچ وقت در زندگی ام آدم دو/ دوتا چارتایی نبودم . اصلا جدول ضرب بلد نبودم . روی همین حساب موقع ازدواج با تو اگه می گفتند دو/ دوتا میشه پنج تا قبول می کردم . اگه می گفتند دو/ دوتا میشه سه تا ، باز هم می پذیرفتم .تو دیگه عددها را هم فراموش کرده بودی .به خاطر همینه که عشق بین من و تو معنی خودش راپیداکرد.عشقی بی حساب و کتاب ...

 

 

واما بعد ...

دوستان عزیز سلام .

 

دو نکته را خدمت شما عرض می کنم .

 

یک / من به علت ناواردی در اینستا گرام نیستم . پست های مکرر من فعلا در دو کانال واما بعد و بوی جوی مولیان نشر می شود .

وقت و حال و حوصله انتقال همه را به وبلاگ ندارم مگر به ندرت .

 

اگر دوستان  مایل به استفاده از آن کانال هستند ' باید با ذکر نام و نشان دقیق و ارایه شماره،  تقاضای عصویت کنند ..

 

شماره هایی که شما به واتساپ می فرستید نا شناس است .

پوزش حقیر را بپذیرید .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاییز زود رس

.....

پاییز زودرس 

دکترمصطفی جوادی

✍️

گاهی نمیخواهی از مرگ بنویسی و در سوگی قلم بزنی اما نمیشود باور کن.

 گاهی نمیشود مرگ پشت در ایستاده و هر ازگاه عزیزی  را با خود میبرد و تو را به نوشتن وامیدارد.


روز شعر و ادب فارسی تصمیم میگیری حد اقل  به پیشکسوتان ادبیات شهرت تبریک بگویی شاید اولین اسمی که به ذهنت میرسد دکتر عباس بهنیا باشد .

اما خبر بستری شدنش را چند روز پیش شنیده ای و با خود فکر میکنی شاید هنوز در بستر بیماری است.......که.....


هنوز تا فصل برگریزان چند روزی مانده است اما پاییز زود رس سال ۱۴۰۰ پیشدستی کرد و پایه گذار رشته زبان و ادبیات پارسی را از کاشان گرفت .


بعد از ظهر یک روز بهاری  برای  شنیدن سخنان دکتر دادبه  به باشگاه حریر و مخمل رفته ایم در سویی صدای هلهله و شور عروسی بر پاست ودر سویی دیگر کلاسهای درس ادبیات دانشگاه آزاد .


 و من در این پارادوکس شور و شعور پشت درکانکس رنگ و رو رفته ای  رئیس  دانشکده را میبینم که متحیرانه  کسی را فرستاد تا احتمالا از میزان صداهای مزاحم بکاهد 

 
سال ۱۳۷۰ که استاد بهنیا را در انجمن ادبی صبا ملاقات کردم متوجه شدم که آن مرد همان رئیس  دانشکده است.

شعرا چکامه هایشان را میخواندند و روبروی من مردی لاغر اندام با لباسی ساده نشسته بود که گاهی با شنیدن بیتی ناب سرش را به نشانه تشویق تکان می دهد و گاه چشمانش را عمدا می بندد و در فکر فرو میرود.

 انتهای جلسه که نوبت به پیشکسوتان رسید مجری از دکتر بهنیا برای سخنرانی دعوت کرد و آن  مرد فکور بیتی از صائب تبریزی را شرح کرد و همانجا مرا شیفته خویش  کرد .


چند سال بعد در  دانشگاه چنان از صائب و ناصر خسرو و رودکی گفت که گویی با آنان می زیسته است و آنچنان  غم نامه  رستم و سهراب را شرح میداد که دلت برای سهراب شرحه شرحه میشد .


پیرمرد فقط به ما ادبیات یاد نداد اخلاق هم  آموخت  و به انسانیت هم دعوت کرد سفره مهربانی اش را تا آنجا گسترد که هر وقت مشکلی در درس و بحث داشتیم شماره خانه اش را بگیریم و او با تواضع پاسخگو باشد و معلمی که یک شهر شاگردی اش را کرده بود
تا دو سال پیش هم خاضعانه در سرما و گرما و در باد وباران خود را به انجمن ها و محافل ادبی میرساند و داد سخن میداد .

و گاه که نفسش یاری نمیکرد قدر ی سکوت میکرد و سپس .....
و افسوس 
و افسوس و دریغ که  خبر آسمانی شدن فرهیخته شعر و ادبیات کاشان  را در روز شعر و ادب بشنوی وخاطرات تمام آنروزها را مرور کنی به یاد نفس زدنهایش گونه هایت خیس شود 
دلت بگیرد و به پاییز زودرس خرده بگیری که "چرا چنین"
و چرخ گردون را بگویی که:
هر چه با او کرده ای با ما مکن
         دکتر مصطفی جوادی 
       دانش آموخته زبان و                                                      ادبیات فارسی


🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

استوری بیست و هشتم شهریور

.....

در آخرین روزهای شهریور ، خلوتِ روستای کلّه( زادگاه کمال الملک ) به شکل حُجب تو بود.

زمان شاه بود و تو نا خودآگاه دلبری می کردی و خبر نداشتی که دل من را به چه غوغایی می انداختی . آب بود و علف بود و کتاب بود و موهایت که غزل می خواند و دشت ها و کوه ها مال ما بود. پشت دیوارهای خشتی هم مال ما بود.

 

 

 

عکس ها

...

اینجا زیر زمین منزل سربلوکی است.

دکتر بهنیا

استاد سرشار 

اخوان 

دکتر مدرس زاده ...

جواد جهان آرایی

 

خانم دکتر سربلوکی 

سرهنگ باقر زاده 

 

سید محمد علوی 

 

خانم رئیسی 

 

خانم دکتر قیصری 

 

احمد قناد زاده ...

 

مسعود عزیر 

 

بانو نرگس 

 

خانواده سربلوکی 

 

پذیرایی با چلو گوشت ...

 

 این آقایی که وسط مجلس قرار دارد بچه نوش آباداست . نقالی می خواند .

ای کاش استاد سربلوکی تاریخ را ذکر می کرد.


🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

رشته ادبی

...

رشته ادبی دبیرستان سپهر کاشان در دهه پنجاه 

.................

علی القاعده هر رشته تحصیلی باید چند تایی دبیر خوب داشته باشد تا چند تا فارغ التحصیل به درد بخور هم از آن دوره تحصیلی خارج بشود .

رشته ادبی دبیرستان سپهر کاشان در دهه پنجاه زلقه ملقه ترین دانش آموزان را در خودش داشت .

بچّه یتیم ها، توسری خورهای جامعه ،روستایی های کودن و درس نفهم ،سینما روهای مشکل دار و چندتایی دانش آموز این ریختی جمع شده بودیم در رشته ادبی دبیرستان سپهر کاشان ته کوچه قدمگاه که به بیابان ختم می شد.

بی نهایت مغموم و منزوی .

همیشه چند تایی زن حشری هم جلو درِ خونه هاشون به جوان های مردم خیره می شدند.

بدیهی بود که هیچ وقت آقای بهنیا را به عنوان دبیر برای ما نمی فرستادند .

سر ِکلاس اینقدر فحش و کتک کاری و عربده کشی و گوزیدن و پرده دری، با گرد وخاک و پودر گچ پای تخته در هم می آمیخت که ما در وقت خروج از کلاس، به جانور بیشتر شبیه بودیم تا بچه آدم .
دبیران ماهم عمدتا دبیرانی بودند که به عنوان دبیران ضایعاتی یا پاره وقت و به هر حال دبیرانی بودند که باید دفتری را امضاء می کردند و خود را به اتوبوس ایران بنز می رساندند برای سفرهای آخر هفته ...

در آن زمان گویا دبیرستان سپهر کاشان را ساخته بودند برای مرغوب شدن زمین های خالی اطراف دشت جمال آباد و همین جاهایی که بعدا خیابان بهشتی و سپاه و زایشگاه قدس درست شد .

من سه سال دوره دبیرستان را شش سال تمومش کردم .

سال آخر آقای پوربابایی خدا بیامرز مرا صدا زد و گفت عنایتی جان! 

این دیپلمت ‌. 

تو را خدا بگیر برو ، دیگه اینجاها پیدات نشه ...


🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

 

 

در خلسه های پایانی شهریور

در خلسه های پایانی شهریور 

✍️

باید کمی بخوابم .

تا سربلوکی بقیه خاطراتش را بنویسد ،بهتر است کمی بخوابم و در رویای پاییز فرو بروم ...


.................................

تسلیت

...‌

از شمار دوچشم یک تن کم 

وز شمار خرد هزاران بیش.

.....


انا لله وانا الیه راجعون .


خبر تاسف بار فقدان استاد فرهنگ و ادب  وادبیات واخلاق  جناب آقای عباس بهنیا را درفضای مجازی خواندم وبسیار متاثر ومتالم شدم .

بزرگواری ومتانت و وقار و شوخ طبعی وتواضع ایشان را هرگز فراموش نخواهم کرد .

ضمن عرض تسلیت  به بیت محترم ایشان و همه ی بازماندگان وخانواده های معّزا و جامعه ی فرهنگیان ودانشگاهیان کاشان و مجامع فرهنگ و شعر وادب ، رحمت ورضوان الهی برای این فقید سعید آسمانی و سلامت وصبربسیار برای همه ی مصیبت زدگان بویژه خانواده ارجمند وبزرگوار آن مرحوم مسالت می نمایم.

یادشان گرامی وروحشان شاد باد .

کدخدایی .مهدوی

...........................

 

تسلیت

...‌

از شمار دوچشم یک تن کم 

وز شمار خرد هزاران بیش.

.....


انا لله وانا الیه راجعون .


خبر تاسف بار فقدان استاد فرهنگ و ادب  وادبیات واخلاق  جناب آقای عباس بهنیا را درفضای مجازی خواندم وبسیار متاثر ومتالم شدم .

بزرگواری ومتانت و وقار و شوخ طبعی وتواضع ایشان را هرگز فراموش نخواهم کرد .

ضمن عرض تسلیت  به بیت محترم ایشان و همه ی بازماندگان وخانواده های معّزا و جامعه ی فرهنگیان ودانشگاهیان کاشان و مجامع فرهنگ و شعر وادب ، رحمت ورضوان الهی برای این فقید سعید آسمانی و سلامت وصبربسیار برای همه ی مصیبت زدگان بویژه خانواده ارجمند وبزرگوار آن مرحوم مسالت می نمایم.

یادشان گرامی وروحشان شاد باد .

کدخدایی .مهدوی

...........................

 

از سربلوکی

...

بمناسبت فوت  ابرمرد عرصه ادب وادبیات فارسی وبنیانگذار     در دانشگاه آزاد کاشان

✍️

 اینجانب که از دوران دبیرستان تا پایان دوره دکتری در دانشگاه تهران دوست صمیمی بوده ایم خاطرات زیادی از آن مرحوم داشته ام .

و هر هفته  با تلفون با یکدیگر باهم صحبت داشتیم .

حتی تا هفته پیش و یک روز قبل از این که  جهت مداوا به بیمارستان میلاد برود ...

 فوت استاد بهنیا را خدمت     اساتید عرصه فرهنگ وفامیل محترم بهنیا، مکی، مسافرچی  مهندس صدفکار وکلیه فامیل وابسته و کلیه انجمن های ادبی کاشان و  آران وبیدگل ومردم فرهیخته وفرهنگ دوست ودوستان تسلیت عرض می نمایم .

مراسم فردا ۲۸ ۶ ۱۴۰۰ پس از شستشو در دارالسلام گلابچی،در ساعت ۱۰ صبح ،

در ساعت ۱۷ از زیارت چهل تن بطرف مزار فیض انجام خواهد شد.

 سربلوکی


🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

 

 

 

به یاد استاد بهنیا

....

به یاد استاد بهنیا

✍️

استاد بهنیا دانشجو شناس بود.اگرمختصراستعدادی در دانشجوی خود می دید، با شیوه های مختلفی به میدانش می کشید .

از آنجا که بر دستور زبان فارسی تسلّط داشت و متون نظم و نثر را با صدای گرم و لحن مهربانانه اش می خواند، کمتر دانشجویی از کلاس او خسته می شد .

همین شوق گوش دادن دانشجو به صحبت هایش باعث درگیری و کنکاش ذهنی میان او و دانشجویانش می شد و ثمره می داد.


استاد حوصله داری بود و در برابر هر نوع سواد و سلیقه ای با مهارت و زیرکی اهل تعامل بود.


به شان و اعتبار محافل ادبی اعتنایی نداشت. هر کجا دعوتش می کردند ، با خلوص می پذیرفت . خوب گوش می داد. خوب حرف می زد .

مجله های معتبر ادبی زمان شاه را می شناخت.از صحبت هایش معلوم بود در دوره دانشجویی خود ( دهه چهل) به محافل سنتی معتبر ادبی و کانون های روشنفکرانه تهران رفت و آمد داشته .

قلبا با نوگرایی در شعر همراه نبود و گاهی هم با نیش و کنایه از آنها یاد می کرد.

با این حال حواسش جمع بود که  شان مخاطبش را رعایت کند .

در دور همی های خصوصی اهل بذله گویی بود. تکبّر نمی فروخت .
باز کردن راه برای تدریس استادانی مثل دکتر راستگو ، دکتر شمیسا، دکتر دادبه به دانشگاه آزاد به همّت و مدیریّت او بود.
خدارحمتش کند . 

🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

 

از نجیب

...

ابوالفضل نجیب 

✍️

استاد بهنیا از میانه نسل دبیرانی بود که بین رادیکالیسم و انفعال دهه پنجاه حاکم بر جامعه فرهنگی به هیچکدام تعلق نداشت. 

به زبان ساده تر او برای هیچ رژیم سیاسی به اصطلاح تره خرد نکرد.

 او تنها التزام و مشروعیتی که قائل بود به زبان و ادبیات فارسی بود. 

آن سال ها در برخی جلسات ادبی که در خانه حسن نازنین برگزار می شد کم و بیش شرکت می کردم. 

گذشته از این که در مقطعی افتخار شاگردی او را در دبیرستان پهلوی داشتم. 

جنس رابطه بهنیا با امثال شاگردهایی مثل حقیر متفاوت بود.

 کاریزمایی داشت که کمتر دبیران نسل ان سال ها داشتند. به معنی واقعی جنتلمن بود. 

با اصولی امیخته با حفظ پرستیژ و در عین حال تواضع و تعامل و حفظ حرمت برای هر کس در جایگاهی که داشت.

 نمونه این خلقیات در حلقه دوستان و ساده ترین مراوداتی که با ان ها داشت، بیشتر به چشم می آمد. 

تصور کنید نشستن یک استاد ادبیات و زبان فارسی در مغازه قصابی واقع در بزرگترین و پر تردد چهار راه شهر. 

و تقریبا یکی از پاتوق های استاد حداقل در چند سالی که شاهد بودم مغازه قصابی جناب سربلوکی بود. 


شاید بیش از دو دهه توفیق دیدار او به دلیل مهاجرت از کاشان از کف رفت. 

آخرین بار همین چند ماه پیش تلفنی از سربلوکی عزیز سراغ گیر شدم. 

گفت خانه نشین و کمتر دیده می شود. 

زنگ زدم صدایی خسته اما مثل همیشه با کمال احترام و ادب گفت بفرمائید. 

گفتم فلانی هستم.

 بدون تامل گفت ابوالفضل.

 و یک لحظه از حافظه بزرگوارانه او بغض کردم. 

گپ زدیم و برخی خاطرات زنده شدند.

 قرارمان شد ملاقاتی اگر مقدور افتد که نیفتاد.
روحش شاد.


🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

 

 

عکس

....

عکس

 

من به خاطر نداشتم که این عکس از درون اتاق خودم می باشد . فکر می کردم از خونه مسعود است .
مسعود نوشته است

 

👇👇

 

درود. 

این عکس از  بزرگداشتی است که برای استاد بهنیا در خانه شما به سال ۱۳۹۰ برگزار شد.

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

 

 

 

 

مراقب زخم های فامیلی باشید ، قساوت قلب و بی رحمی می آورد

.

هجده ساله ای که یازده ساله را می کُشد و جنازه اش را در گونی پیچیده و تو کانال دور میندازه و به دو میاد خونه و میگه پسر دایی غرق شد .
✍️


فرار متهم زمان زیادی طول نکشید و مأموران پلیس در جریان بررسی‌های تخصصی مخفیگاه او را شناسایی و وی را دستگیر کردند. 

 متهم پس از دستگیری به ارتکاب جنایت اعتراف کرد و گفت که پس از قتل پسردایی‌اش، برای اینکه تحقیقات پلیس را منحرف کند، به دروغ مدعی شده که وی هنگام ماهیگیری در کانال آب غرق شده است.
بررسی‌ها نشان می‌دهد که متأسفانه اختلافات خانوادگی و کری‌خوانی‌های بین جوانان و نوجوانان، انگیزه اصلی او از قتل پسربچه 11ساله بوده است. 

براساس این گزارش، تحقیقات در این پرونده از سوی کارآگاهان پلیس آگاهی استان اردبیل ادامه دارد...

🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

 

استاد بهنیا

...

استاد بهنیا و حقی که بر گردن ما داشت .
✍️

دانشگاه آزاد کاشان با همه قدمت و عظمت و توسعه چشمگیرش مدیون استاد بهنیا بود.

این ادیب و کارشناس زبان و ادبیات فارسی با ایجاد دانشکده و رشته زبان و ادبیات فارسی در سال ۱۳۶۴ دست خیلی ها را از انزوا و افسردگی گرفت و به دانشگاه و کتاب و درس و مشق مشغول کرد.

واگر رشته زبان و ادبیات فارسی نمی بود هرگز دانشگاه آزاد کاشان، رنگ و رونقی نمی یافت ‌.
یادش به نیکویی یاد باد .


🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳

 

به انتخاب محمد صمیم

......

به انتخاب محمد صمیم 

✍️

ازحسین منزوی/ سلطان غزل

.....‌‌................

حتا شکوفه­ ای را ...

 
رنگ غریب گیسویت را
بگذار آفتاب شرابی کند
آن گاه اگر کسی
در سکر گیسوان تو
                        تردید کرد،
چشمانت
خورشید را که مست است
با غمزه­ای فصیح
                        نشان
                                    خواهد داد
خم شو به سوی من
گیسوی خود را بباران
زیباست گیسوانت
مانند بی نیازی آهو
در چارسوق عطاران
£
خم شو به سوی من
این باد خشمگین
از غارت بهار تو من
                        برمی­گردد
حتا شکوفه­ ای را
زین باد پس گرفتن
                        غنیمتی است
بگذار رنگ­ها را
از باد پس بگیریم
آن­گاه
پیراهنی بپوش که دنیا را
در چشم­ های عاشق من
                        آبی کند
و شک مکن که عشق کجایی است
این سیب سرخ شاید
در چشم مه گرفته­ ی تو
                                    خاکستری است
                                                            اما
                                                            زن بعید !
                                                                        چه خواهی کرد
با مرد عاشقی که دلش را
این گونه در خلوص
به چشم­ های شکاکت
                        می­ بخشد؟

 

 

استوری امروز

....برغم اینکه روزگار ترسناکی است ، من ترسی از رفتن ندارم ولی ترس از تنها ماندن، برایم غیر قابل تصوّر است .
 تو نباشی ،من بی آفتاب ترین، ذرّه آفرینشم.

 

جناب دکتر مدرس زاده عزیز

 

......

سلام .

خدا رحمت کند پدر / مادر پاک و پاک دامنت را. 

من از خیلی جهات به شما غبطه میخورم و همّت و خلاقیت و تیز هوشی و جسارت شما را در کالبد شکافی مسائل ادبی، فرهنگی ، اجتماعی می ستایم .
وبرغم زاویه دیدی که نسبت به بعضی مسایل با شما دارم ،به شدت برایت احترام قایلم .

اگر چه فقدان اصالت خانوادگی حقیر و تربیت نجس و ناشایست و فرومایه افراد فامیل و  بُخل و حسادت ناشی از داشتن رفیق و دوست شایسته ای چون شما در سی سال گذشته ،سبب شد جسارت های زشت و شنیعی در قالب کامنت و پیام نسبت به شما روا داشته شود و اسباب شرمساری من ، ولی بزرگی و بزرگواری شما را در این جهت فراموش نمی کنم. 

پست مربوط به شهریار و روز ملی شعر را خواندم و لذت بردم آرزو دارم هیچ وقت مریض نشوی .
هیچ وقت سرو کار زن و بچه و خواهر و برادرت به بیمارستان و دارو و درمان نکشد.

در دنیایی زندگی می کنیم که به شدت نیازمند به هم هستیم و 
به شدت از هم دور ...

شاد باشی و سرشار...

.......

 

 

 

 

شعر در قاب زناته

 

بانوی بی بدیل شهر ما در حوزه ملاحت و نجابت و  ادب و فردوسی شناسی وحُسن سخن  ، خانم نرگس حمزه ای ( فرزانگان ) در دو دهه گذشته به همان میزان که اسباب خفّت و خواری قشری از کولی صفتان کور دل شد ، رشد روز افزونی به جامعه فرهنگی و فرهگ دوست ما بخشید .

شنبه شب ( بیست و هفتم شهریور) ساعت نُه ، ایشان و سرکار خانم زهرا رسول زاده در اینستا گرام برنانه ای دارند با عنوان شعر در قاب زنانه .محور سخن زن در شاهنامه خواهد بود.

 

 

 

 

 

 

 

سید حسن حمصی / کاشان

...

حمصی کاشان: 

استاد جان من نگارش شمارو در 
بیان خاطرات خیلی دوست دارم
 گفته باشم که تنها نیستی 

یه روز بنا رو گذاشتیم با عیال که یِه سفر سیاحتی به تبریز و 
بالاتر تابازار مرزی ارس برویم ...


جاتون خالی خیلی خوب بود .

چون فکر تجارت نداشتیم 
و بالاخره به بازارگول زنِ 
ارس رسیدیم.

 نه اب و هوا داشت و نه فضای سبز و تفریح ...


ودست خالی از سوغاتی زود 
برگشتیم چون بنا داشتیم 
به زیارت مزار حضرت شمس 
مشرّف بشیم 


وبه خوی شهر تاریخی که آرزوی 

دیدنش رو داشتیم، رسیدیم .

سراسیمه رفتیم به آرامگاه این 

عارف بزرگ .


غریبانه درحاشیه شهر بایک گلدسته پراز شاخ شکار بدون هیچ گنبد وبارگاه وایوان طلایی و زیارتنامه ای...


من وعیال دراون قبرستون گشتی زدیم کسی نبود. 
 چرا دونفر هم برای قضای حاجت در توالت عمومی 
امده بودند

 بااه برگشتیم ...

پس عزیز من تنها توتنها نیستی 
فدات
........

یک /
کاش تاریخ سفر را نوشته بودی .

دو/ 
ایران ،جای دیدنی خیلی داره.
اگر امنیت جاده و بهداشت فراهم باشه . تمرکز فکری و اعصاب و روان هم باشه، میشه تنوّعی در زندگی ایجاد کرد.

سه /

ما قبلا با جمعی از دوستان هفته ای یک بار دور همی داشتیم تو یک خونه باغ.
 شام و تره بار و چایی و تخمه و همه جور هل و هوله ای هم بود .
نزدیک ده نفر .سعی بر این بود که در هزینه امساک و گدا بازی در کار نباشه 

فریدون هم بود.

در یک دور همی چهار/ پنج ساعته ، هرکسی به کاری مشغول می شد . 

یکی جارو می کرد. 

یکی آب می پاشید .

 یکی فرش پهن می کرد.

من عادت داشتم کنار جوی آبی که از کنار باغ رد می شد ، دراز می کشیدم .

فریدون میومد به شکل عدد تی انگلیسی کنار من می خوابید و سرش را روی شکم می می گذاشت و خوابیده دست تو کاسه می کرد ، تخمه می ریخت تو دهنش ، پوسته هاش را تُف می کرد اطراف .

اون بنده خدا ها هم شام درست می کردند. سفره و منقل و ...

فریدون شامش را هم خوابیده می خورد.

آخر شب که موقع خدا حافظی بود،  خواب آلود و خسته ،دستش را زیر تی شِرتش می کرد، دور نافش را می خاروند و خطاب به بچه ها می گفت : 

شب خوبی بود...

 

 

یک مرگ حماسی

...

خاطرات کویر 
(قسمت ۲۲۶)

سید محمد علوی نوش آبادی 

✍️

یک مرگ حماسی

راوی : 

محمد پردل

...‌

کویر گاهی مهربان است .

گاهی بی رحم .

گاهی رازناک و سر به تو .

زمانی بی پروا وصریح.

در هر حال بشر با کویر کنار آمده است .

در جاهایی توانسته است آرامش کند .
در جاهایی مقهورش شده است..
حتما شنیده ای که در قدیم با زمین را با گاو های نرشخم می‌زدند. ( خیش) 

انسان و حیوان و ابزار برای کِشت و زرع شریک بودند تا حیات جمعی  خوداز انرژی و شوق بیشتری در چرخه خود بچرخند.

بشر برای کار کردن باید عرق می ریخت . باید با تابش آفتاب همگام می شد  تا لذتِ بودن و غرور شخصیت را در همه ابعاد حسّ کند.
بادهای داغ، بادهای سرد و البته نسیم عاشقانه شب ، به بشر جان و جمال می داد.


پس از شخم، گاوها را به بند ریگ می‌بردند. 

در آن جا چوپانی بود  برای نگهداری از آنها .

یک روز  پدر بزرگم، حسین پردل گاوها را به بند ریگ می‌برَد ، تحویل می دهد و بر می‌گردد.

گویا آخرین سفرش به بند ریگ باید رقم می خورد.


در برگشت طوفان بزرگی شروع می‌شود و پدر‌بزرگ ما در کوران هولناک شن و ماسه  گم می‌شود و دیگر بر نمی‌گردد.

شش ماه بعد ساربانی که به این منطقه می‌آید، به مردم می‌گوید در مسیر بندریگ یک جسد که احتمالا چند ماه پیش از دنیا رفته، وجود دارد که من دورش را سنگ چیدم.


 اگر کسی گمشده‌ای دارد یا منتظر کسی هست خبر دهید تا از چشم به راهی در بیاید.

 از نوش‌آباد سلطانعلی تقی زاده که برادرش بوده با خرش دنبال جمّازهای او می‌رود. 


در روی یک ماهور توقف می‌کنند وبعد از صرف چای و استراحت و صحبت و ذکر نشانی‌ها، صدمتر دورتر، اسکلت را به او نشان می‌دهد. 

با توجه به قبا و گیوه ملکی و شلوار قرامنگوله‌ای متوجه می‌شود خودش است .


همان جا را سنگ چینی به نشانه آرامگاه می‌چینند.


🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

 

تسلیت

...

جناب آقای حسن اربابی عزیز

تسلیت مرا بپذیرید .

روح و روان خواهر گرامی اتان شاد.

اصالت ، سخاوت ، مهمان نوازی، مهربانی و نجابتش فراموشم نمی شود.

 

 

امشب با همای در کافیشه

 

 

خوانش " پیش از مرثیه گندمزار " با حضور سرکار خانم پیران امشب ساعت هفت و نیم در فرهنگسرای کافیشه برگزار می شود .رعایت پروتکل های بهداشتی لازم است .

استوری جمعه بیست و ششم شهریور

...

 

...چه غوغایی است زهراجان !
این نسیم شبانه و آن سوسوی ستاره در دور دست ترین نقطه آسمان و این رخت هایی که تو شُسته ای و روی بند تاب می خورند و بوی دیروز می دهند و عطر فردای تن تو را در هوا می پراکنند و شهریور را ورق می زنند ، چه غوغایی است زهرا جان....چه غوغایی است.

 

 

در باره انجوی شیرازی

...‌‌

در باره انجوی شیرازی 

✍️

این مطلب را مسعود گذاشته است در کانال پالیز فرهنگ و فررانگی 

👉🏼👉🏼👉🏼👉🏼👉🏼👉🏼👉🏼👉🏼👉🏼

مسعود فرزانگان 

✍️

نسل شصت سال به بالای ایران این موهبت را داشتند که صدای ابوالقاسم انجوی شیرازی را در حافظه بسپارند و امروز در پس زمینه خودآگاه و نا خود آگاه خود ، به یاد بیا ورند که روزی/ روزگاری  ایرانی بود و سه شنبه شب هایی و رادیویی و رنگین کمان فولکلورها و  ...جوانان پاک طینتی که در دور افتاده ترین روستاهای ایران به تشویق او دست به قلم می شدند و به جمع آوری حافظه تاریخی کوی و دیار خود پرداخته و صبح روز بعد با چسباندن تمبرهای دو ریالی به پشت پاکت نامه  و سپردن نامه به مغازه کوچک عطاری آبادی خود ، احساس غرور و روشنی داشتند.

انجوی شیرازی خودش نیز این توفیق را یافت که بعداز چند سال خانه نشینی دوران انقلاب به یُمن وجودِ پاک همشهری والاگهر خود، حضرت حافظ در سال های پایانی جنگ بتواند در تلویزیون  جمهوری اسلامی ظاهر شده و با مردمی که او را دوست می داشتند و او دوستشان میداشت ، به گفت و گو بپردازد. 

انجوی شیرازی " قدر ناشناخته " نماند. ناشناخته هم نماند. 
ولی باید بهتر و بیشتر از او یاد می شد.

 حیدر علی عنایتی بیدگلی

🍇🍇🍇🍇🍇🍇🍇🍇

 

 

 

 

 

 

 

صبح و صدای سربلوکی

....

صبح و صدای سربلوکی 

✍️

استاد غلامحسین سربلوکی را باید حافظه سیّال و سیّار فرهنگ  فولکلور کاشان بدانیم .

استاد سربلوکی علاوه بر مطالعات گسترده و عمیق خود در زمینه تاریخ و فرهنگ ایران ، از زمان طفولیت تا کنون بواسطه حضور مداوم و کرامت مندانه ای که همواره در میان مردم داشته است به شناخت عینی و تجربی جامعه شناختی و خُلق و خوی مردم دست یافته است و اشراف کاملی بر پیچیدگی ها و درونیات جامعه ایرانی دارد .
این دوست مهربان و بفهمی / نفهمی عاشق پیشه و شنگول خوی ما امروز لطف کرده است ، یکی دو ضرب المثل را به صورت وُیس ( صدا ) برای حقیر ارسال کرده است که حتما از آن بهره خواهیم برد .

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱