هما ارژنگی و جشن اسفندی

 

هما ارژنگی 


✍️

ریشه های فرهنگ نجیب ایرانی و گذشته های مَه گون این دیار عشق و خرد و شادی و بی کینه گی را باید در میان اهلش جست و جو کرد. 


من شناختی از خانم هما ارژنگی ندارم .

 

اسم ایشون را چند باری تو کانال پالیز فرهنگ و فرزانگی دیده ام .

گویا از دوستان نزدیک و خانوادگی خانم نرگس فرزانگان است . 

امشب یکی از سروده های ایشان را از مسعود دریافت کردم  که در کانال بوی جوی مولیان می شنوید.

 

عکس ها به ترتیب: 

 

نرگس بانو فرزانگان .مسعود فررانگان . هما ارژنگی 

👉👉👉👉👉👉👉👉👉

تسلیت ...

سرور گرامی 

جناب آقای دکتر علیرضا سلیمانی فوق تخصص غدد داخلی !

امروز خبر درگذشت ابوی جنابعالی زنده یاد حاج حسن سلیمانی چهره نامدار دهه های پیشین کاشان را از دوست مشترکمان جناب استاد کدخدایی آرانی ساکن تهران، شنیدم و بسیار متاسف .

اگر چه خیلی دیر این خبر را شنیدم ولی در هر حال خدمت جنابعالی و بیت شریف سلیمانی تسلیت عرض نموده و آرامش روان آن فقید سعید را از خداوند منان خواهانم .

ارادتمند

 

حیدر علی عنایتی بیدگلی 

 

 

 

آنجا که نجابت سفره وسعت کویر دارد از آسمانش عطرعشق می بارد

 

شیرین کاری های مانی و شیطنت های محمد، نوه های من در بیست و نهم بهمن ۱۴۰۰،دردامنه ریگزارهای اطراف شهر، روز عشق و گاهِ عُشاق را دوباره  در دل من زنده کرد.

من خیلی زیاد به روزهای قراردادی تقویمی دلبسته نیستم .

 

ولی امروز برغم درگیری شدید قفسه سینه با اومیکرون و شدت سردرد ها ، نتوانستم درخواست خانواده را نادیده بگیرم ، بخصوص که وقتی پای نون کباب در وسط باشد ، فشار خون و دیابت و سکته و فلج و قطع پا و دیالیز و ویلچر نشینی ...همه برای من  دوست داشتنی می شود !!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

وامابعد...

....

واما بعد

✍️

 سی و سه سال پیش وقتی در چنین روزی حُکم قتل سلمان رشدی توسط خمینی صادر شد،نه القاعده ای بود،نه بن لادنی، نه طالبانی ، نه داعشی ، نه النُصره ای، نه در ایران کسی اینهمه سرِ زنش را می برید ، نه توصحراها تومبون همدیگه رو پایین می کشیدند،
سعید طوسی، سعید امامی،  مرتضوی ، حنایی ، عسگر...اینها هم نبودند. نه خنجر یمنی بود ، نه میثم مطیعی،نه تو آرون و بیدگل اینهمه مردم  ترتیب زن همدیگه رو میدادن ، نه انگشتری قاسم سلیمانی سر خیابون ما دیده می شد.اصلا دنیا اینجوری نبود...تو همه محله دروازه بیدگل یه خَر دیده می شد ،اون هم خر احمد عموابُل بود.

 

 

🌚🌚🌚🌚🌚🌚🌚🌚🌚

 

 

 

شب جمعه است

 

دلم میخواست در دنیای به این بزرگی، یک نفر را می داشتم که مُرده باشد و من در شب های جمعه دلم به اندازه یک خشخاش برایش تنگ شده و فاتحه که نه، اقلا یک خدابیامرزی برای او بر زبانم بیاد .

به حضرت عباس اگر یکی از اونها زنده می بودند، پاشنه در خونه منو در می آوردند که تو و زن و بچه ات چرا آبرومند و سربلند رندگی می کنید .

 

نویسنده ای با ابعاد شخصّیتی متفاوت

.....

صادق هدایت حتی در همان بوف کور هم نشان می دهد که زندگی را دوست دارد. عشق را دوست دارد و مهر و مهرورزی و مهربانان را هم دوست می دارد .

در خیلی از داستان های دیگر هدایت هم به وضوح دیده می شود که دنیا گریزی و پریشان خاطری او مبتنی بر یک نگاه فلسفی نیست .
هدایت از دروغ و ریا بدش می آید . از وطن فروشی ، رنج می برد. 

من حتی اعتقاد دارم اگر هدایت بنیه بدنی خودش را با پرهیز از غذاهای پروتئینی و لبنی ضعیف نمی کرد ، اینقدر رنجور و رنجیده خاطر نمی بود و قدرت و اعتماد به نفس خودش را در برابر فسادها و عقب افتادگی های جامعه ایرانی ( مشروطه تا مصدق) از دست نمی داد .

البته ما در آن ۵۰ سال شاهد خودکشی های دیگری هم در بین روشنفکران ایرانی هستیم که بیشتر جنبه روانی دارد تا نگاه فلسفی. 

امروز زاد روز صادق هدایت است . مردی که مورد احترام همه ماست . یادش گرامی باد .

 

🍷🍷🍷🍷🍷🍷🍷🍷🍷🍷

 

 

از ابوالفضل نجیب

.....

ابوالفضل نجیب، روزنامه‌نگار، در یادداشتی با عنوان «رابطه‌ی پرسمان دینی و دین‌گریزی!» که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:

 

دین‌گریزی پدیده قابل کتمانی نیست. آنچنان بروز و ظهور دارد که علاوه بر اذعان، اسباب نگرانی متولیان دین و هم چاره اندیشی آن برآمده‌اند.
این در حالی است که ده‌ها شبکه سراسری و استانی و ماهواره‌ای به‌طور یومیه مشغول طرح پرسمان‌های دینی و شرعی و پاسخگویی هستند. اما واقعیت این است پرسمان دینی توده‌های مذهبی، قرن‌ها است جز از دایره ابهامات تکراری در باب پرداخت وجوهات شرعیه و شکیات نماز و … فراتر نرفته است. 

به زبان ساده پرسمان دینی به پرسمان احکام تنزل پیدا کرده و محصلان علوم دینی پس از سال‌ها تحصیل و دود چراغ خوردن در نهایت ثمری جز کپی احکام پیشینیان و گاه به روز کردن برخی احکام دستاورد دیگری ندارند. این در حالی است که جهان امروز در مقایسه با جهان ذهنیت برخی عالمان دین فرسنگ‌ها فاصله پیدا کرده. پرسمان دینی همچنان که می‌فهمیم بر چرایی و فهم و درک و شناخت مبانی عقدیتی و اصولی دین دلالت دارد، اما در واقعیت امر به تکرار و دور باطلی تبدیل شده که هیچ دلیل و توجیه عقلی و وجودی چنان که فلسفه وجودی چنین دستگاه طویل و عریض ایجاب می‌کند بر آن مترتب نیست. 

به نظر می‌رسد تا زمانی که شکل و میزانسن و رابطه مجتهد و مقلد بر مدار و میزانسن اسلوب سنتی منبر و فاصله غریب میان مبلغ و مستمع استوار باشد، تصور گفتمان سازی حول موضوعات دینی میسور نخواهد بود.

 چرایی آنچه این رابطه یکسویه و غیر دمکراتیک و ضدگفتمان را تثبیت و به مرور تبدیل به تابو نموده، در این مجال نمی‌گنجد. انچه مهم است اهتمام بر هم زدن این میزانسن و رابطه یکسویه و تغییر مونولوگ به دیالوگ به عنوان یک روش است. نکته قابل تامل اینکه این نسبت و رابطه تا آنجا که به روابط و مناسبات درونی حوزه‌ها بر می‌گردد، حداقل به لحاظ شکلی و صوری متاثر از شیوه افلاطونی و بر اصول دیالکتیکی و دمکراتیک مبتنی است.

 منظور شیوه جدلی در یادگیری و آموزش در حوزه‌های علمیه است که بر خلاف میزانسن سنتی دانشگاهی بر شیوه جدلی و افلاطونی مبتنی است. هر چند امروزه شیوه آموزشی متکلم وحده حتی در دانشگاه‌ها نیز منسوخ و تا آنجا تغییر کرده که دانشجو به کرسی  استاد کاملا مسلط و از هژمونی فیزیکی و احاطه او کاملا رها شده. 

این ساختار ولو بطور سمبولیک بر تواضع و فروتنی و افتادگی استاد تاکید می‌ورزد.

 اما این رابطه و نسبت علیرغم سنت دمکراتیک آن در حوزه‌ها، اما در تعامل با ملاء اجتماعی به رابطه یکسویه تبدیل می‌شود. رابطه‌ای که به لحاظ شکل و فاصله اساسا به لحاظ روانی و روحی مخاطب را در موضع انفعال و فقط شنونده محض محدود و محاط می‌کند.

سوای شکل ظاهری منبر که به‌طور سختگیرانه و وسواس گونه بر تعمیق این فاصله و نگرش از بالا به پائین تاکید دارد، پارامترهای دیگری از جمله نوع و شیوه تکلم و دستور زبان خاص مبلغین که بر قطعیت انگاری و تحکم کلامی مبتنی است، تداعی کننده نوع و نگاه مبلغ بر مستمع است، تجمیع این نشانه‌ها با لحاظ پیشینه و دلالت‌های تاریخی بر ماهیت غیردمکراتیک چنین ساختاری دلالت دارد. رابطه‌ای که اساسا به گفتمان به معنای افلاطونی و دیالکتیکی که اتفاقا شیوه متداول و مرسوم یادگیری در حوزه‌های علمیه است، نه تنها بی اعتنا که بنا به ضرورت ناگزیر به واکنش‌های کلامی و … گاه توهین آمیز و قهرآمیز منجر می‌شود. منظور از شیوه قهریه الزاما برخورد فیزیکی با مستمع پرسشگر و چالشگر نیست، بلکه اتخاذ روش‌های زبانی و گاه واکنش‌های روانی خاص است که بعضا زمینه واکنش‌های فیزیکی و ایضا قهرآمیز را توسط دیگر مستمعین مهیا می‌سازد. می‌خواهم تاکید کنم در چنین فضا و اتمسفر و رابطه‌ای پرسمان دینی به معنی و مفهوم امروزین آن که بر مدار هم‌سطحی مبلغ و مستمع و بلکه موقعیت مادون فیزیکی مبلغ نسبت به مستمع یا معلم و متعلم بنا شده، نه تنها امکان‌پذیر نمی‌باشد، که اساسا پتانسیل و قابلیت دیالوگ را غیر ممکن می‌کند. این رابطه ناخواسته و بدون لحاظ فاکتورهای تاریخی و روانی و … به تولید واهمه و استرس و بعضا ترس منجر می‌گردد. دلواپسی توام با ترس از جان، مستمع را از طرح پرسمان‌های غیر کلیشه‌ای باز می‌دارد. ترس و دلواپسی از جایی شروع می‌شود که مستمع می‌داند پرسمان او در چنان رابطه و فضایی چه عواقب و پیامدهایی به همراه خواهد داشت.

 شاید به باور کسانی گفتمان‌سازی جدلی درباره دین و پرسمان‌های دینی می بایستی در مدیایی غیر از مدیای سنتی منبر و وعظ شروع شود. 

و پرسش‌گران دینی می‌باید پرسمان‌های اصولی خود را در مناسبات محدودتر و تخصصی مطرح کنند.

 این ادعا شاید در صورت ظاهر منطقی و معقول و پذیرفتنی باشد، هر چند به معنی رسمیت شناختن و مشروعیت بخشیدن تام و تمام نمی‌باشد. 

اما تجربه‌های تلخ در همین حوزه و مدیا نیز بر ماهیت همان رابطه یکسونگرانه و مونولوگ‌محور و جزم‌اندیشانه تا حد برخورد فیزیکی و اعمال حصر و بند و محاکمه و مجازات دلالت دارد. این تجربه‌های دم دست حداقل بر این نکته صحه می‌گذارند که آن رابطه یکسونگرانه، نوعیت نگاه عاقل اندر سفیه، زاویه تاریخی از بالا به پائین که به صورت نمادین و واقعی بر رابطه و فاصله و نسبت تاریخی مبلغ و مستمع تاکید دارد، ماهیتی شمول‌پذیر و تاریخی بر کل دین و ملاء اجتماعی آن دارد.

 

 

از سید محمد علوی نوش آبادی

 

خاطرات کویر (۲۸۹)

راوی: رضا پیش‌بین

✍️

تلخی و شیرینی جزو ذات زندگی است . 

نمی شود انکار کرد که زندگی در همه جا و در همه حال در یک روال و منهج در جریان نیست .

فراز و نشیب های فراوانی در مسیر همه آدم ها بوده و هست .


اجداد من همه چوپان بودند. 

ما هم همه عمر دنبال همین شغل بودیم و سر و کارمان با بز و گوسفند و چرا و زائیدن آنها و 

ترس از هجوم گرگ و دلخوش کردن به نگهبانی سگ گله و 
بلاخره لقمه نانی ...وحیوان‌داری کردیم. 

زندگی چوپانی با همه شیرینی‌هایش گاهی هم تلخ هم بود.

 ارباب‌هایی داشتیم که فُحش می‌دادند. 

مزد چوپان را نمی پرداختند.

مزدها را کم و زیاد می‌کردند.

 گاهی حتی کتک می‌زدند. 

زور می‌گفتند.

 گاهی بین مردم دعوا بود. 

گاهی چند دستگی بود. 

کتک کاری بود.

خلاصه یک وضع تحقیر آمیزی برای چوپان و رعیت ایجاد می شد .


 دست مزدها کفاف زندگی را نمی داد.

اون روزها ناداری بود، حالا گرونی ...
 

 ماهی پنج تومان و چند من آرد که باید همه قناعت می‌کردند.


در لورگ که بودیم پشه لول می‌زد. 

گاه طوفان بود.

 گاه زیر بارش بودیم.

 گاهی آفتاب می‌سوزاند. 

پشت گُرم هر رعیت کلی دَلّـه بسته بود. 

حمام درست و حسابی نمی‌رفتند. 

 گرفتاری های معیشتی زیاد بود.

 ولی خب ،  چهره های خوشی هم زندگی داشت .
طبیعت با خودش امید و برکت و آرامش و قناعت و صبوری می آورد.

زخم ها التیام پیدا می کرد.


 مزرعه‌های احمدآباد و کاوا عروس دشت‌ها بود.

 زمین پر از مَرغ و علف بود.

 سبزی بود‌.
 آب بود. 
باغ بود.
 میوه بود..
 یک وقتی آن قدر دستمبو زیاد بود هیچ کس نبود، بخورد...

من گله را دوست داشتم. 

خر خوبی داشتیم. 

سگ خوب  هم  با ما همراه بود. 

شیر شتر می‌خوردیم. 

روغن خوب می‌خوردیم. 

گله را که به کوهستان می‌بردیم خوشتر بودیم. 

کره و گردو و کشمش پیدا می‌شد.
 خوشی و زحمت و رنج با هم بود. 

روزهایی که رعیت‌ها «جو بخور» بازی می‌کردند، خنده‌ای بر لب می‌آمد. 

آن البته کتک هم داشت.

یادم هست ؛ یک روز حیوان‌ها رفتند خرابی...

کُفری شدم و ارباب و حیوان ارباب را به باد فحش گرفتم.


عزیزاله خان که نزدیکم بود شنید. 

یک زنجیر دو مورتی هم داشت. 

گفت بیا!

گفتم بله ارباب!

گفت چچی گفتی؟ 

گفتم همونی که شنیدی!

گفت ببین رضا من دوستت دارم.گ، چون آدم زرنگ و خوبی هستی. اما فحش به کسی نده.
فحش هم می‌خواهی بدهی بی‌حیایی نداشته باشه.

 بگو مثلا بی‌صاحب.

روانشاد همیشه به من احترام می‌گذاشت.

🦩🦩🦩🦩🦩🦩🦩🦩🦩

 

 

 

 

 

به انتخاب مسعود فرزانگان

.....

⁠⁣بیست و هفتم بهمن‌ماه سالروز درگذشت محمدجعفر محجوب

....

او دانشمندی ادیب بود.

 

صاحب ذوق والای ادبی بود‌. شعرشناس بود‌. پژوهشگر دانشگاهی در رشتۀ فرهنگ عامه بود‌. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاه کم‌رقیبی در زمینۀ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینۀ آنها بود.

 

تندنویس و بسیارنویس بود‌.
دوستی با او سال‌هایی پیش آمد که در مجلس تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانۀ مجلس به مطالعۀ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت.

 

در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تند و تیز بود.

 

گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت. ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسّس علمی با های و هو و هیاهوی سیاسی سازگاری ندارد.

وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به بحث و درس دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند بهار و نفیسی و پورداود و اقبال و همایی و فروزانفر و مدرس رضوی و خطیبی و خانلری و معین و صفا، شرفی و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است.

 

چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد. 
در آغاز جوانی دورۀ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به خیر باد که مرحوم مرتضی کیوان آن را اساس گذاشت.

 

محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه‌ها داشت اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد، دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.


وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانۀ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق داشت، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم‌. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به چاپ رسید و اکنون نایاب است.

........

[نادره‌کاران: سوگنامۀ ناموران فرهنگی و ادبی (۱۳۰۴-۱۳۸۹)، ایرج افشار، زیر نظر بهرام، کوشیار و آرش افشار، به کوشش محمود نیکویه، تهران: انتشارات دکتر محمود افشار، ۱۴۰۰، ج ۲، ص ۱۱۵۷-۱۱۵۸]

.

....

 

 

خاطرات کویر / سید محمد علوی نوش آبادی

....

 

میرزا محمدخان غفاری ملقب به اقبال الدوله ( حاکم کاشان و مالک دشتی که امروز اقبالیه نوش آباد خوانده می‌شود) اصالتا از خانواده بزرگ و ریشه دار غفاری‌های کاشان در سال

(۱۲۶۴ قمری)  در تهران زاده شد و علوم ادبی و عربی و خط آموخت  و به دربار راه یافت.

پدرش میرزا هاشم خان امین‌الدوله کاشی رئیس عمله خلوت ناصرالدین شاه بود.

 محمد خان ابتدا پیشخدمت خلوت و  بعد تفنگدارباشی شاه شد و در سال ۱۲۹۰ ق با او به فرنگ رفت.  و در سال (۱۲۶۱ خورشیدی) لقب اقبال الدوله گرفت.

 سپس به عنوان حکمران به ولایات فرستاده شد. 

در سال ۱۳۰۶ ق حاکم کاشان شد و چند آبادی هم به او واگذار شد.

 از جمله مزرعه اقبالیه نوش‌آباد...

در سال ۱۳۱۰ ق سمت وزارت خالصه و فلاحت گرفت. 

در مقطعی از زمان نیز به سبب اقتدارخطرناکش توسط صدر اعظم از تهران دور و حاکم کرمانشاه شد.

 در سال ۱۳۲۱ ق وزارت قورخانه و وزارت دهات خالصه را گرفت.

محمد خان در زمان مظفرالدین شاه مانند دیگر خاندان غفاری با مشروطه همراهی کرد. 

و بعدها حاکم اصفهان گردید. پس از فتح اصفهان توسط بختیاری‌ها قرار تامین گرفت و به تهران بازگشت و از کارهای دولتی کنار کشید.

اقبال الدوله در سال ۱۳۴۲ ق در تهران درگذشت و در مقبره عمویش فرخ خان امین الدوله در حرم حضرت معصومه قم به خاک سپرده شد. 

او شعر هم می‌گفت و اقبال تخلص می‌کرد.


🍁🍁🍁🍁🍁🍁


🌼کانال خاطرات نوش آباد
 (انوشزاد)
@akhbarenooshabad

 

 

جناب آقای اکبر اربابی بیدگلی ساکن مهرشهرِ کرج!

 


✍️

خوشحالم که گاهی اوقات در دنیای مجازی خواننده رباعیات تو هستم .

تو از تبار فرهنگ و هنر و شعر و ذوق و اصل و نسبی‌ .

همه طایفه پدزی شما نسل اندر نسل درس خونده و چشم و دل سیر و دنیا دیده و اثر گذار در حوزه های مختلف اجتماعی و فرهنگی و سیاسی هستید .

درست است که من آدمی احساساتی هستم ولی متوّهم نیستم . 

کاستی ها ، کمبودها ، ننگها ، سرافکندی های خانواده های پدری و مادری من چیزی نیست که در هفتاد/ هشتاد سال گذشته از نگاه شما پنهان مانده باشد .

قسمی با هم نداریم ولی خدا را گواه می گیرم ، من در هیچ کجای دنیا نمی توانم سر بلند کنم .

 

و اگر زندگی شخصی و خانوادگی من ( همسر و بچِّه هایم ) در این روزهایی که روز  پدر و روز عشق و جشن های اسفندی و ...نمی بود، من باید زنده به گور می شدم و آرزوی چمع کثیری آدم دزد و هیز و  بی اصل و نسب را که شماهم می شناسید برآورده می کردم .

 

 

رویا بافی هم نمی کنم .

ولی باور کن دردهای ناگفتنی زیادی دارم .

باری ، هراز چند گاه به بهانه ای ، به ریشه های آباء و اجدادی طوایف بزرگ ایرانی خاصه خاندان های نخبه و فخرآفرین شهرم ، خیلی فکر می کنم و جست و جو گر می شوم و چه بسا که در این مسیر کارم به فضولی های ناخوشایند هم بکشد ولی قصدم پیدا کردن هوّیت های اصیل بیدگل است .


هرگز به یاد ندارم به تاریخ نفت و سرمایه های زیر زمینی این کشور فکر کرده باشم .

این همه سنگ و معادن و منابع پول آوری که در قدم به قدم این مملکت پهناور دیده می شود برای من چشم گیر نیست .

ولی لذت می برم از اینکه بدانم وقتی حسن بشکن نشکنِ خدا بیامرز محله سلمقان  از دنیا رفت ، ظروف سفالین و جارو/ خاک اندازهای قدیمی اش کجا رفت .

حاجی گُل فدا خدابیامرز یا دایی  خودت بود یا دایی مادرت مریم خانم. 

کار او هم عتیقه جات بود .

او که رفت ، عتیقه هایش هم مفقود الاثر شد .
...

دلم میخواد بدونم وقتی بهروز وثوقی فیلم ذبیح را در بازار کاشون بازی می کرد در همان قالب عشق لاتی و بزن بهادری آیا همان احساسی را داشت که قیصر در بازارچه نواب ؟ 

از این بگذریم که ذبیح، فیلم خیلی ضعیفی بود هم به جهت فیلمنامه، هم به جهت کارگردانی و هم به جهت اینکه برداشت آزادی بود از ذبیح گاریچی معروف شهر اراک که اصلا مونتاژ بی در و پیکری از کار درآمد شبیه به همین متنی که من دارم حالا نگارشش می کنم.

وامابعد ...

تو اکبر جان عکاس حرفه ای خیلی ماهری هستی .

و بدون اینکه کِبر و خود بزرگ بینی در خودت داشته باشی ، نزدیک به صد در صد از آنچه که امروزه هنر عکاسی خوانده می شود ، از نگاه تو ابتذال است .

ابتذال ...

ابتذال ...

ولی من مانده ام چرا هنر عکاسی خودت، سیمین خانم، دختر، پسر ، عروس ، داماد ..‌‌

هیچ کدام جایی عرضه نمی شود ....

من چند قطعه عکس خاطره انگیز زندگی شخصی ام را مرهون هنر شما و خانواده ات هستم.

 


زادگاه تو بیدگل در آستانه روز پدر ، روز آفتابی قشنگی را پشت سر می گذارد..‌.

همه روزهایت آفتابی ...‌

🌞🌞🌞🌞🌞🌞🌞🌞🌞🌞

 

 

 

 

به یاد آن شب زیبای برفی

 

امشب پر از شورم.
سرشار از شعر.
دنیایی از گرما و روشنی را در درونم دارم.
چهل سال قبل ، چنین شبی مقارن بود با جمعه شب.
مادر نازنینت با حُجب و حیای همیشگی اش  شام من را گذاشت روی سینی کرسی و درخواست کرد که او را به یک پزشک زنان در کاشان برسانیم.
آرام. 

انگار جوانه ای در دل خاک سرد شب ، سبزی حیات را برای زمین سترون به ارمغان می آورد .

چاشتگاه روز بعد که شنبه بود، آمدم نگهبانی زایشگاهی که هنوز نامش قدس نشده بود( شبیه خوانی بود) .

با گوشی نگهبانی با مادرت تماس گرفتم ..

تو به دنیا آمده بودی.
امشب از روبروی همان بیمارستان عبور می کردم و خدای بزرگ را شکر

.....

بابا حیدر

 

 

یِه مرد دیگه

...

یِه مرد دیگه 

✍️

آرزوهایی که ناکام می ماند.
اگر در توانم می بود در همین روزها چند لیتر گلاب ناب قمصر کاشان را تهیه می کردم ، می رفتم امام زاده طاهر کرج ، سنگ قبر نعمت الله آزموده را با گلاب می شستم و دست های خیس خود را به سر و صورت و لباس هایم می کشیدم تا شاید کمی از گناهانم دور شوم .

آغاسی به زیبایی از مولا علی قسم یاد می کرد. .

ذره ای غل و غش در وجودش نبود...

انقلابی نشد ....

اختلاس نکرد...

زمین های مرغوب کشور را به نام خودش سند نزد...

سوریه نرفت ...

با روسیه قرار داد نبست .‌‌...

کسی را به ترور تشویق نکرد ...

خیلی از سال های عمرش را هم بیمار بودولی بدون بیمه و بهزیستی و بنیاد های کون گشاد پرور به زندگی اش ادامه داد....

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

 

 

به مناسبت روز مرد

 

....

به مناسبت روز مرد

✍️

 در این چهل سال خیلی ازمسئولین مملکت از اون بالا بالاها بگیر تا همین کوچه های آران و بیدگل ، بچّه تربیت کردند و تحویل جامعه دادند و دیدیم که چه گُه هایی از کار دراومدند و از کجاها سر درآوردند .
حیدر عنایتی هم مرد تربیت کرد. مرد. امیر حسین امروز چهل ساله شد .

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

 

پست هایی در خواب و بیداری جمعه شب و شنبه شب ۲۳ بهمن

 

کی اِف

✍️

امشب قرار است آتش جنگ در اروپای شرقی زبانه بکشد .

من هم چون قبل از ساعت دوازده با خوردن سوپ جو خودم را گرم کردم و مقداری خوابیدم ، شنگولم و احتمال می دهم تا صبح بیدار باشم و دنبال اخبار .

هیچ کس نمی داند چرا پوتین قصد حمله به اُوکراین را دارد.

اصلا در دنیای پراز زخم و پر از فریاد و پراز کشتار امروز ، چه ضرورتی برای جنگی بی فرجام بین دو قدرت بزرگ جهانی در شرق و غرب وجود دارد. 

البته دست رسی من به شبکه های یوتیوپ و اینستا و اینها امشب قطع است .

لذا از ابتذال به دور هستم و کمی جدی تر ، فلسفی تر و عمیق تر می اندیشم .

پوتین در حال حاضر کشور سوریه را در تیول خود دارد. 

از طریق جمهوری اسلامی به آب های آزاد دنیا هم راه دارد .

پس چرا به اشغال اوکراین می اندیشد معلوم نیست .

آیا این جنگ روی سفره و خورد و خوراک ما هم اثر خواهد گذاشت یا نه ، معلوم نیست .

مدرسه ها، دانشگاه ها، بیمارستان ها، کارخانه ها ،اداره ها ، گردش گری و همین جاهایی که مردم ما هر روز،  وایساده خدمت هم می رسند و ... همه جا در تعلیق است .
 
این جوری که پیداست جنگ شبه جزیره کریمه ، جنگ پُر زوری خواهد بود .

آیا جامعه ایرانی  در سال آتی معلق تر از امسال خواهد بود؟ 


🐺🐺🐺🐺🐺🐺🐺🐺🐺

سلام و صبح بخیر!
✍️


دیروز به مختصر از غمنامه یا تراژدی رستم و اسفندیار سخن  به میان آوردید.

یکی از جلوه های ایمان،  ایجاد رویین تنی  و یا اتصال به سرچشمه توحید است.

و یکی از زیباترین  اثار ادبی حماسی جهان بی شک  شاهنامه فردوسی است ؛

با وقار و با صلابت  و شاخص ترین اثر ادبی و شاعری که هیچگاه نه در زندگی شخصی و نه در آثارش نمی توان هیچگونه تضاد و انحراف اخلاقی یافت.


اما سوال این است  :

در گیری رستم ودسهراب به علت عدم شناسایی و انگیزه خودخواهی و کشور گشایی بود.

اما در رویارویی رستم که از سویی با سیمرغ( سرچشمه وحی) و رسمی در آیین میترا دارد، با اسفندیار نماینده آیین زرتشت و اب تنی در رودخانه داهی تی  و با نوعی عرفان و نوشیدن اب انار زرتشت رویبنه شده است چرا اتفاق می افتد؟

چرا رستم تصمیم بر شکستن تابو می گیرد  و یا اسفندیار پس از سخنان رستم باز نمی گردد.


هر دو به نوعی خدای یگانه را می پرستند و با هم گفتمان دارند و ریشه در یک آب و خاک و نژاد نزدیک و هر دو فرمانده و نماینده مردمی از ایران زمین اند.
فردوسی از جنگ واقعی و اغراق و... 

در این تراژدی ما را به کدام سمت و سو هدایت می کند؟

س/ م / ط /ب


🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

سلام سید !

من کلا فردوسی را آدمی مایوس  در برابر چرخ فلک می دانم .

منتهی او آدمی است که اصرار دارد بشر در برابر زشتی های روزگار نباید مقابله به مثل کند .

تصمیم گیری  در بحران ها البته کار سختی است . اگر بخواهی مقابله به مثل کنی باید عقوبتی ابدی را برای خودت بخری . 

رستم با همه مردانگی هایش در دوجا کم آورده است .

همین دو نبرد .

عقوبت اولی ، داغ اولاد .

عقوبت دومی ، ننگِ کشتن دوست .

 

ح/ع

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

اگر قصد چاپ کتابی دارید 

✍️

برای اسم و عنوان کتاب، خیلی باید دقت کنید که مخاطب را به اشتباه نیندازید.

عکس های روی جلد هم نباید مغشوش باشد . 

مردم ما خیلی کم حوصله هستند . 

باید لقمه را جوید دهنشون گذاشت .

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

 

...وندانستم که به کدام شاخه بیاویزم ...

✍️

ابوالفضل نجیب نویسنده پراکنده نویس و هَموَر کاری نیست.

کسی هم نیست که مدّعی نوشتن"خط سوم " باشد .
از سِنخ اونهایی هم نیست که "  هر چه می نویسد پنداری دلش خوش نیست " .

ولی تنوّع در حوزه های نوشتاری   اش زیاد است .

تضاد و تعارض های کمر شکنی را هم تا حالا پشت سر گذاشته است .

بناگزیر اسامی استعاری زیادی هم به عنوان " امضاء" پای نوشته هایش دیده می شود.

کتاب " چهره ها" با امضای " مجید بدرکوهی " نوشته آقای نجیب است .

فعلا بماند تا بعد ....

☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️

 

تولدهای امروز 

✍️

رسانه های خودی از زبان افراد خودی ،امروز از تولد دو نفر حرف می زنند .

یک / امام محمد تقی 

دو / محمد باقر قالی باف!

زیرشو بگیر کولم نِه ...

🦛🕷️🌚🐅🦟🐺🐍🦞

قدیما بَند تومبونا ازجنس پودِ زیر بود . رود. 

✍️


چهار دست و پا شدن آدمیزاد مال شرایط خاصّی است که میل خاصّی هم پشتش خوابیده باشه. حالت بدی هم نیست. مال زمانی است که بشر به اصل خودش نزدیک بشه ‌. 

و گرنه زندگی در شرایط کُرونایی که الزاما  زندگی چهار دست و پایی است ، چیز دردناکی است .

آدم  موقع ابتلا به کرونا نمی تونه شَق شَق تو اتاقش راه بره .

نمی تونه صاف دراز بکشه ‌.

سردرد و سرفه های شدید و 
نفس تنگی و بد شنوایی و کم آوردن در حرف زدن ، آدم را پیش چشم خودش هم خوار می کند. 

قریب به مدت دوسال است که این ملت با چار دست و پا جابه جا می شوند و حالا / حالا هم قراره اینجوری باشند .

چهل و سه سال هم هست که بَع بَعی می کند.

ده سال هم که میره سوریه دور حرم بَق بَقو می کند .

خیلی سال هم هست که میره وین، میریه برمی گرده . نشُسته. 

کرونا کمرمان را شکسته است‌.


هرچی پول داریم ، همه را عسل می خریم و لیمو می خریم و گوشت برای آب پز کردن .
دوا / درمان ...
حموم ، بهداشت ، تشویش ، تنظیم دما ...
خیلی از زن و شوهرها یِه مستراح میخوان برن ، باید بهم آویزون بشوند .

یکی باید سرُم و شیلنگش را نگه دارد، یکی ماسک رو مواظبت کند که نیفتد .

خدا رحم کرد بند تومبون های امروزی کِشی است ، به راحتی میشه با یک دست پایین کشید و دوباره با همون دست بالا کشید .

قدیم اگه یادتون باشه بند تومبون ها از جنس پنبه های فتیله پیچ بود که اسمش " رود " بود. 

دوسرِ این رود از دو سوراخ بَنگه تومبون میومد بیرون ، بهم گره می زدیم.

آماده شدن، چند دقیقه ای طول می کشید ولی مطمئن بود . 

کس دیگری غیراز خود آدم نمی تونست تومبون را از پای آدم در بِکشه ...

خُب کرونا هم نبود .

سعید جلیلی هم نبود. 

🐅🐅🐅🐅🐅🐅🐅🐅🐅🐅

 

در خاطره خوش چین و شکن استاد سربلوگی 

👇🏿

 

من هرگز به یاد ندارم که روزی به اتفّاق آقایان احمد قناد زاده و مرحوم امینی خدمت حاج سربلوکی رسیده باشیم و من کتاب "درخاطره شط" را برای ایشون هدیه برده باشم .

گفتنی اینکه در همان سال ها که این کتاب نایاب بود دکتر خرمشاهی نسخه کتاب خونه خودش را با پایمردی حسن قریبی به من بخشید .

امروز حاج آقای سربلوکی عکسی از دست نوشته خودش بر پشت جلد این کناب را برای من فرستاده تا یادی باشد از آن روزها.

گفتنی تر اینکه نه خطی که بالای امضاء یاد بود دیده می شود، خط من است .( این خط خیلی شبیه است به خط دکتر میثم نمکی مسئول محترم ارشاد که آن روزها گاهی در معیبت ایشون در بعضی محافل حضور می یافتم ) 

 نه امضاء، امضاء من است .

 نه شماره تلفن .

با این حال بعد از ۱۸ سال خاطره   خوشی زنده شد .

.....

🌿🍁🌿🍁🌿🍁🌿🍁🌿🍁

تصحیح می شود: 

یک / معیّت 

دو / تلفن البته تلفن آن زمان منزل من است . ولی در کجای دنیا دیده شده است که یک تفر زیر امضاء یاد بود خود شماره تلفنش را هم قید کند .

حالا بر فرض که من آدم کم و کسری داری باشم و هی بخواهم خودم را به رخ بکشم ...

آخه دادن شماره تلفن من به یک مرد ریش و پشم دار چه معنایی می تواند داشته باشد .

سال ۸۲ ، سربلوکی ۶۰ ساله بوده است و من چهل و شش ساله. 

.....

🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒

 

ماجرای  اخیر سنگ قبر نیما در رادیو فرهنگ .

👉

اشاره می کنم که چند جمله ابتدای کلیپ صوتی که در بوی جوی مولیان می شنوید، بحث جدا گانه ای است که نتوانستم در اینستا گرام رادیو فرهنگ حذفش کنم . بعداز نظر دکتر شفیعی کدکنی راجع به شعر عقاب دکتر خانلری ، مصاحبه ای صورت گرفته است با محمد عظیمی راجع به سنگ قبر و ...

👉👉👉👉👉👉👉👉👉

 

 

 

وطن ! وطن من ! وطن بی سر و تن من !

 

یک شعر تازه از محمد صمیم  در بوی جوی مولیان...

👇🏿👇🏿👇🏿👇🏿👇🏿👇🏿

وطن!
وطن من !
وطن بی سر و تن من !

 باید امروز

از جاده های ملعون 
پرسید:

اینان از کدام کوره راه نفرین شده 

 پای بر پیکرت گذارده اند 

که اینچنین جنون زهراگین نفس  هایشان

در بندابند وجودت

رخنه کرده است....

باید پرسید:

من و تو را به کدام وسوسه فروختند 
که اینچنین
اسیر در زنجیر عجوزکان شده ایم.

من بر بلندای غرورهمیشگی ام
تنهایی تو را می نگرم و

فرو می ریزم...

بسانِ همین چند خشت مانده
 از قلعه ای آباد 
در سال های دور،
که امروز
ماوای امن شغالان شده است.

🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶

محمد صمیم عنایتی بیدگلی 

۲۲ بهمن ۱۴۰۰

🕸️🕸️🕸️🕸️🕸️🕸️🕸️🕸️🕸️

 

 

 

👇🏿👇🏿

راز روئین تنی دوستی ها

 

دیدارهای شتاب زده ،  اضطراری ، چند دقیقه ای، همراه با ماسک و فاصله گیری و ملاحظه وقت و حال و شور و شوق طرف مقابل ، بخش  انکار ناپذیر زندگی امروز ما شده است .

دور از جان ،چیزی در درون همه ما خار/ خار می کند که شاید چنین دیداری تکرار نشود.


شاهنامه بزرگ و حکیم بزرگ ایران زمین ، به خوبی قدر این لحظه ها را دانسته و بویژه در غمنامه اسفندیار آنچنان سرنوشت بشر را تراژیک و در عین حال شاعرانه به وصف می کشد که بشر را وادار می کند فریادی به درارنای تاریخ برآورد و دست دوستی را از فراسوی روز مرگی ها و وادادگی ها برای فشردن ،طلب کند .

امشب مسعود به در خانه من آمد و  به مناسبت سالگرد تولد من کتاب آورد.

کتاب فرخنده " راز روئین تنی اسفندیار)

گویا مسعود حسّ کرده بود که دنبال دستی می گردم که گرم باشد و نجیب.

☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️

 

 

یک متن نادلفریب از استاد سید علیرضا شفیعی مطهر

.....

[۲/۱۱،‏ ۷:۰۱] شفیعی:

 *نومیدی اکثریّت؛ عامل پیروزی اقلّیّت!*

*قصّه های شهرهرت.قصّۀ 157*

*شفیعی مطهر*

بر اثر فشار افکار عمومی مردم شهر هرت و نیز اصرار مجامع بین المللی سرانجام هردمبیل پذیرفت ادامۀ سلطنت خود را منوط به اظهار تمایل مردم شهر هرت کند؛ لذا قرار شد مردم با شرکت در یک همه پرسی و یک تظاهرات عمومی نظر خود را دربارۀ ادامه سلطنت اعلام کنند. بنابراین همۀ نیروهای وابسته به دربار سلطنتی و نیروهای نظامی و همۀ تریبون ها و رسانه های دیداری و شنیداری و نوشتاری را بسیج کردند که شبانه روز مردم را به دادن رای مثبت به استمرار سلطنت اعلی حضرت هردمبیل تشویق کنند.

پس از سه هفته تبلیغات رسانه ای و هجوم تبلیغاتی و شستشوی مغزی مردم ،هردمبیل دو سه روز مانده به همه پرسی و راهپیمایی مردم ،محرمانه دستور داد با یک نظرسنجی نامحسوس از مردم تحقیق کنند که چند درصد مردم خواهان ادامۀ سلطنت هردمبیلی هستند. پس از انجام نظرسنجی نتایج تلخ و نومیدکننده ای را به هردمبیل گزارش دادند. بیش از نوددرصد مردم مصمّم به دادن رای منفی و شرکت فعّال در تظاهرات ضدّ سلطنت بودند! هردمبیل وحشت زده شبانه همۀ وزرا و مشاوران از جمله شارل شرلی مستشار فرنگی را به دربار احضار کرد و از همه خواست فوراً راه حلّی برای جلوگیری از این شکست مفتحانه ارائه کنند.

پس از ساعت ها بحث و گفتگو سرانجام شرلی به عرض رسانید:

اعلی حضرتا! در این مدت سه هفته ما هر چه توانسته ایم در مدح و ثنای سلطان و مزایای سلطنت ابدمدت ملوکانه دادسخن داده ایم .ولی از آن جا که تک تک شهروندان امواج گرانی، فقر، فساد، بیداد ،اختلاس و رانت خواری و...حاکم بر کشور را بعینه احساس می کنند،در این دوسه روز باقی مانده دیگر نمی توانیم نظر منفی مردم از نظام سلطنتی و نفرت و انزجار قلبی آنان را نسبت به مقام عالی سلطنت تغییر دهیم! بنابراین...

هردمبیل خشمگینانه فریاد کشید: پس دو ساعت است شما مشاوران چه غلطی می کنید؟

شارلی زمین ادب بوسه داد و به عرض رسانید:

اجازه فرمایید راه حل ارائه می دهیم. تنها راه جلوگیری از شکست ما در همه پرسی نومیدکردن مردم و ایجاد یاس عمومی است ،به گونه ای که مخالفان سلطنت هرگز به قدرت نوددرصدی خود پی نبرند. در این دو روز باید روحیّۀ مردم را چنان تخریب و نومید کنیم و به آنان بباورانیم که شرکت در همه پرسی و دادن رای منفی و نیز شرکت در راهپیمایی ضدّسلطنت فایده ای ندارد. چون اکثریت خواهان ادامۀ سلطنت ملوکانه هستند.

هردمبیل پرسید: اگر مردم در همه پرسی شرکت نکنند و آرای موافقان ده درصد مردم شهر هرت باشد که دیگر آبرویی برای ما باقی نمی ماند!

شرلی به عرض رسانید: فکر آنجای کار را هم کرده ایم. مجریان همه پرسی را از خودی ها برمی گزینیم و خودمان هزاران برگ رای قلّابی به نفع اعلی حضرت به صندوق ها می ریزیم. 

هردمبیل پرسید: روز بعد اگر سیل مردم علیه ما شعار دادند،چه غلطی می توانیم بکنیم؟

شرلی معروض داشت: روحیّۀ مردم را باید چنان مایوس و تخریب کنیم که دیگر هیچ امیدی به رای دادن منفی و شرکت در راهپیمایی ضدّ سلطنت نداشته باشند. آن گاه برای ایجاد شکوه راهپیمایی موافقان سلطنت،همۀ درباریان و نظامیان و حتی زندانیان و خانواده ها را مجبور می کنیم به خیابان بیایند و به نفع مقام عالی سلطنت شعار دهند!

این گونه شد که با تکرار تاریخ بار دیگر اکثریّت قریب به اتّفاق مردمی آزادی خواه و دموکراسی طلب با خودباختگی و نومیدی میدان را برای اقلّیت هوچیگر خالی کردند و گوشۀ ازوا گزیدند تا زاغ ها و زغن های متملّق و چاپلوس با میدانداری و رذالت در فضای ریاکاری و پاچه خواری، پایه های استبداد را بر شانه های مردم زجرکشیده و نومید تحکیم بخشند.

جناب استاد سلام !

🪶


تکرار دوازده باره کلمه " مردم " در این متن  از" شتاب زدگی نویسنده از نوشتن منهای ویرایش وزیبا نگاری" حکایت دارد.

دوبار واژه مردم در این متن کافی است .

یک بار در آغاز مطلب .

یک بار هم در پایان .

کلمه های "انزوا" و" مفتضحانه" هم  قربانی هجوم مردم شده اند!
شاد و سالم باشید .

شاگرد همیشگی شما حیدر

🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

شفیعی مطهر : 

قربان تو حیدر عزیز 

......

 

 

برادر عزیز جناب آقای حسین جندقیان

 

تسلیت بنده را بابت درگذشت پدر همسر گرامی ات بپذیر و به همسر نجیب و با تقوایت سرکار خانم زهرا سادات زواره دبیر محترم ریاضیات دبیرستان های کاشان ابلاغ بفرما.

 نشست و برخاست خانوادگی ما با شما در طول دو/ سه دهه برای من ثابت کرد خانواده گرم و با ثبات و نون سیر خورده ، مثل شماچه در شهرما و چه در آموزش و پرورش ، به ندرت یافت می شود .

من همواره از عدم وجود کسانی مثل شما در طایفه پدری و مادری خود، زجر کشیده و احساس خفّت و خواری درونی داشته ام.ا

صلا سر نمی تونم بلند کنم به حضرت عباس.

البته شما هم از جای دوری قرض نکرده اید.

حشمت و دست و دلبازی مرحوم حاجی فضل الله، هنوز هم در خانواده های مستمند و فقیرمحل، عطر امید و بوی فردا را رواج می دهد .

خدا بیامرزدش.

.......

 

 

 

نوش آباد و ابنیه تاریخی اش

....

نوش‌اباد در آینه خاطرات (۵۶)

راوی: حاج قاسم خداداد


قلعه خشتی نوش‌آباد  که امروز هم بقایای آن شکوهی دارد، قلعه‌ای بزرگ است. 

 ۹ برج بزرگ داشت. 

قُطر دیوارها که تا ۷ متر می‌رسد، نشان می‌دهد برای بنای این قلعه خیلی زحمت کشیده‌اند.

قلعه خشتی دو ورودی داشت.

 از در ورودی شمالی، اسب و شتر وارد می‌شد و همان نزدیکی کنار اخیه و آخور بسته می‌شد.

 باربند بزرگی هم جهت مال و حال داشت. 

 ورودی غربی هم محل رفت و آمد اهالی و غریبه ها بود که سر در قشنگی داشت.

داخل قلعه ساختمان‌های خوبی داشت. اتاق‌های سفید کرده و عالی و تمیز .

 اتاق‌هایی تو در تو که پر از قوس و قرینه و رف و تاقچه بود.

وسط قلعه  هم یک حوض بزرگ بود.
 دو چاه قنات شجاع‌آباد داخل آن بود.

یکی از چاه‌ها دهانه بزرگی داشت که با آجر ساخته شده بود و چرخ چاهِ دو دول ِبزرگی روی آن تعبیه شده بود.

این روایت از گذشته رسیده که قلعه نقب‌های زیر زمینی دارد.

 می‌گویند برای ورود به آن چشم ها را می‌بسته اند و کارگر را برای کندن وارد نقب‌ها می‌کردند.

 پس از پایان کار هم دوباره چشم‌ها را می‌بستند که محل ورود و خروج لو نرود.

 جلو قلعه تختگاهی داشت برای نشستن.

هر روز عصر اهالی محل آن جا می‌نشستند و گفتگو می‌کردند.
 ارباب آقا جعفر فرزین هم هر روز بر تختگاه قلعه می‌نشست و با مردم گفتگو می‌کرد. 


معروف است که یک تازی هم همیشه همراه خودش داشت.

 موقعی که می‌خواست به او غذا بدهد می‌گفت:

 حیوان بفرما!

وقتی هم تازی غذایش را می‌خورد، چِخش نمی‌کرد. همین جمله را می‌گفت.

یک بار از او می پرسند چرا به این حیوان می‌گویی بفرما؟

جواب داده بود:
  «می‌خواهم زبانم به خوبی بگردد. می‌خواهم به خوبی و خوب حرف زدن عادت کنم. می‌خواهم موقع مردن چرت و پرت نگویم »


🌼کانال خاطرات نوش آباد
 (انوشزاد)
@akhbarenooshabad

 

 

کامنت...

والله !

پدر و مادرت هم هروقت در زندگی کم می آوردند ( که همیشه کم می آوردند) به همین شیوه عمل می کردند.

 

همان هایی  هم  که این شکلی تو  امروز داری فُحششان میدی ، اگه دخترت را از حسابداری کارخونه شون بیرونش کنند، شب باید برود  از دخترهای علی ممد عظیمی یه تیکه نون بگیره بخورد.

 

 

بارها برایت گفته ام ۵۰ سال زندگی بدون کرامت  از تو آدم ،چیزی ساخته است مثل یک توده سرطانی متعفن .

از دیدن یک ماشین لوکس و گرانقیمت تو دست مردم گرفته تا پاکت زباله های جلو در خونه شون، احساس خفت و خواری می کنی .

عبدالله قانعی و پسر فاطم دختر هم همین مشکل را داشتند که مسیر زندگی اشان را به جاهایی هدایت کردند که گفتنی نیست .

خدایی هم که تو بشر را خلق کرد باید بنشیند به حالت گریه کند. در همه عمرت نه یک سفره برایت پهن شد که بوی شرافت و پاکی از آن حس شود، نه یک رختخواب که رنگی از نجابت و تقوی در آن باشد .

خروجی این زندگی همین است که حالا در کامنت هایت دیده می شود.

برای خودت هم یقین شده است که اطرافیانت آرزوی مرگت را دارند تا لااقل بهانه آبرو ریز شدن بیش از این در انظار مردم، پایان بگیرد .

من در رندگی ام همه جور آدم مچاله شده و سوخته و دربدر از علیرضا صدرایی محله خودمون بگیر تا پسرهای کبری علی بک تو وشاد دیده بودم ولی همه اونها دست کم به خط قرمزهای خودشان پایبند بوده اند.

مردی و مردانگی را فدای عقده های خود نکردند.

ولی تو ببین کارت به کجاها کشیده ....

 

.......

 

 

 

از مغلطه تا مضحکه

 

از مغلطه تا مضحکه 

✍️

مغلطه های دکتر عبدالرضا مدرس زاده ، دانشمند ، محقق، ادیب، شاعر ، نویسنده ، استاد دانشگاه، چهره مشهور و محترم محافل فرهنگی و ادبی سراسر کشور ، و دوستی که با هم نان و نمک خورده ایم و من به گرد پای او در فهم و درک و بینش ادبی و سیاسی هم نمی رسم ، کم کم از فرط بیش فعالی در عرصه مجازی و تشکّل های عجیب و غریب بی دلیل ( ملّی و بین المللی !! ) کارش دارد به مضحکه می رسد .

خیلی صریح عرض کنم اگر آدمیزاد نتواند عُجب خودش را به مهار بکشد، اولین خطری که او را تهدید می کند ، خوار شدن پیش مردم است . 

بعد سکته ....

آدم های ناراحت و نا متعادل در عرصه ادبیات ، خیلی بیش از آدم های هیجانی و ناموزن در عرصه بازار و کار و تجارت و فرش و طلا و زن خوشگل و خوش قد و بالا ...در معرض سکته های مغزی و قلبی قرار دارند .

من همه این چیزها را تجربه کرده ام و حالا هم  بسیار / بسیار دَس به عصا راه می روم و  به طور کلی هم قصد دارم از این به بعد برای رفتن به پشت باغ فین  مسیر ۱۵ خرداد به بالا را ترک کنم و از اطراف لتحر و حس آباد بزنم تو بیابونی ها که دچار هوا و هوس نشوم .

دُرّ دری را اگر آدم ببرد تو سَروی سرا پاش پاش کند ،خیلی بهتر از این است که به پای خوک قدرت و شهرت و حفظ موقعیّت در  فرهنگستان ادب فارسی بریزد . 

حالا ریختنش هیچ ! 

چرا به بهانه گرامی داشت زبان فارسی و به قیمت پایمال کردن حقوق اساسی مردم و تلاش آنها  برای رسیدن به آزادی های اولیه آنها ؟

مقاله دکتر مدرس زاده تو کانال بوی جوی مولیان مندرج است .

👉👉👉👉👉👉👉👉

‍ مه فشاند نور و سگ عوعو کند

▪️عبدالرضا مدرس زاده

✍️

چند روزی است که رسانه‌های فارسی‌زبان بیگانه که کاری جز پریشان‌ساختن افکار مردم با هدف پریشان کردن ایران عزیز ندارند، درباره دفاع از زبان‌های اقوام در ایران داد و فریاد به راه انداخته‌اند و این که در ایران به کاربران دیگر زبان‌ها ستم می‌شود و اراجیفی از این دست .

شیوه این رسانه‌ها که جز با همکاری مشتی بی‌وطن و ایران‌فروش سرپا نیستند همین است؛ روزی می‌گویند به ادیان دیگر ستم می‌شود، روزی دیگر از حقوق بانوان دم می‌زنند، روزی دیگر...

راست‌گویی و درست‌اندیشی این قلم‌فروشان خبر به مزد؛ مانند آمدن اشتر از گرمابه است که جناب سنایی می‌فرمایید پیداست از زانوی تو(او)

گیرم که در شیوه حکمرانی کنونی بتوان بهتر با منتقدان و درویشان و مغان و شیرین‌زبانان بومی رفتار کرد اما این؛ دلیلی بر پذیرفتن اباطیل کسانی نیست که به تعبیر قرآن فاسقان خبر آورنده هستند و در صداقت حرفه‌ای ایشان همین بس که گاهی زادن زرافه را پوشش زنده خبری  می‌دهند و از کنار قتل‌عام هزاران کودک در یمن از سر گرسنگی خفه می‌شوند.

باری زبان فارسی آن‌گونه که برخی استادان در این چند روز به پاسداشت آن بیشتر برخاسته‌اند، دیگر در حکم زبان یک قوم نیست که بتوان آن را در مقابل زبان‌های آذری و... قرار داد.

فارسی؛ زبان فرهنگ و هویت سرزمین‌هایی است که اگرچه رنگ پرچم‌هایشان گوناگون است اما هم‌دیگر را در نوروز و شب چله و فال حافظ پیدا می‌کنند.

استعمار پلید می‌داند که زبان فارسی اکنون می‌تواند بیش از کارهایی مانند راه‌آهن بین‌المللی و پیمان‌های سیاسی و لبخندهای اهل سیاست، چندصد میلیون مردم فرهیخته این منطقه مهم (شبه‌قاره، آسیای میانه و آسیای صغیر و آذربایجان و اران) در کنار هم جمع کند و نیز می‌داند که قدرت کنار هم قرارگرفتن فضولی بغدادی و سنایی غزنوی و سعدی شیرازی و رودکی سمرقندی و بیدل دهلوی و اقبال لاهوری (که سخن ایشان فارغ از تفاوت‌های هنری یکسان قابل شنیدن است) بیش از انواع سلاح و حربه و ترفند و سازمان جاسوسی است پس این اندازه هیاهو و جنجال برای شنیده نشدن فارسی جای شگفتی ندارد .

اتفاق نیک آن که همین شلوغ‌بازی‌ها و در خاک مراغه‌کردن این رسانه‌ها؛ نشان از پیشبرد داشتن و راهگشا بودن زبان فارسی ‌(با همه بی‌مهری‌های مسوولان ایرانی به آن) است وگرنه چرا این رسانه‌ها درباره زبان بودایی و مالاوی و مانند آن نگران حقوق اقوام و اقلیت‌ها نیستند؟

کوتاه سخن آن که قدرت شگرف زبان فارسی در مناسبات میان فرهنگ‌ها بر کسی پوشیده نیست و این هیاهوی بی‌هنگام چیزی فراتر از بانگ سگان در شب عَوّا نیست اما از یادنبریم که وظیفه هر ایرانی (از هر قومی) پاسداشت این فضیلت فرهنگی است تا علاوه بر حفظ یکپارچگی سرزمینی، گسست تاریخی میان ما و گذشته نیز از میان برخیزد.

☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️

 

 

 

 

لغو نشست روز مرد در منزل حاج غلامحسین سربلوکی

 

بعد از سلام و احنرام 

دوستان چند روزی است برنامه ریزی کرده بودند به پاس حُرمت به خدمات فرهنگی پدر تاریخ کاشان استاد غلامحسین  سربلوکی ، نشست و جشن روز پدر را در روز چهارشنبه آتی در منزل ایشان همراه با شعر و شام برگزار کنند.

حقیر به دلیل ابتلا شدید به کرونا نه تنها از پذیرش این دعوت خود داری کرده که اصل گردهم آیی را در روز موعود صلاح ندانستم .

خوشبخنانه این نشست فعلا لغو شده است .

لذا به اطلاع می رساند  در صورت مرتقع شدن خطر  بیماری منحوس کرونا ، نشست مورد نظر در خونه/ باغ سنتی مرتضی با حضور و سخنرانی مهندس امینیان و مسئولین میراث فرهنگی کاشان و شعر خوانی آقای عالی پیام برگزار خواهد شد.

مراتب بعدا به اطلاع می رسد.

.......

 

 

برای چه زنده اید

.....

تن سپردن به پفیوزی یک مرحله از بدبختی بشراست ، تلاش در مسیر اثبات پفیوزی  هزار مرحله از بدبختی بشر است ، لذت بردن از پفیوزی همه نکبت گرفتگی بشر است .

حاج عباس کریم شاهی در راه رضای خدا ، شما را محرم حساب کرد و به عنوان شب خواب در کارخونه اش، پذیرفت .

هفته دوم شبخوابی کلاف خامه کارخونه اش را دزدیدید و رفتید به واسطه ای فروختید که یقین داشتید این کلاف خامه را به خود کریمشاهی بر خواهد گردوند .

پدر شما هنوز زنده بود. 

چه دردی برای او بدتراز اینکه عمری دوید و تحقیر شد و دست پیش کسی دراز نکرد وحالا با یک پسر دزد مواجه بود.
( فراموش نمی کنم که کرده های خودش بود) 

شما اگر به پول مواد خودتون هم نیاز داشتید ، همون کریم شاهی حاضر بود صدقه سری به شما بدهد .

ولی چرا از کار خونه ش دزدیدید و بعد برای فروش به خودش برگردوندید. 

آیا این کار جز تلاش در مسیر اثبات پفیوزی و سر افکندگی فامیل و زن و بچه و ... اسم دیگری هم دارد ؟ 

حضرت عباسی شما حالا وقتی شب ها دور هم می نشینید ، خودتان از دیدن خودتان مشمئز نمی شوید ؟

اگر می خواستید مغازه اجاره کنید و کرایه اش را نپردازید چرا نرفتید سایر جاهای شهر اجاره کنید. 

من متلک هایی را که بَعگم، زن علی اکبر قربون در ده سالگی ام جلو درِ سردابه سرِ حموم در باره مادرتان پیش هوووی او ردیف می کرد، همه را به یاد دارم .

ولی شما از همین علی اکبر قربون مغازه اجاره کردین که او برای پدرتان آبرو ربزی در بیاورد.
....

شما یک مادر پیدا کنید که بچه خودش را تخم حرامزاده خطاب کند .

ولی زمانی که با حسین پسر حاجی رستم بر سر یک آجر ملک  توی خونه بهم می پریدید، مادر شما، شما را تخم حرامزاده می خواند .

کجای کارید؟ 

چرا سرتان را نمی ذارید مثل سگ بمیرید ؟ 

چه ارث و میراثی جز عقده و بدنامی برای بچه های خودتان دارید، بذارید. 

عبدالله قانعی و پسر فاطم دختر شمارا با کهنه حیض یکی کردند و رفتند ....

برای چه زنده اید ؟ 

☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️

 

 

یک فاجعه در دل نشر

..........

وزارت ارشاد، نشر چشمه و بهروز بوچانی

کتاب بهروز بوچانی، هیچ دوستی به جز کوهستان، از سال ۱۳۹۹ در نشر چشمه مکرراً چاپ شد و طبق آمار ثبت شده در سایت رسمی نشر چشمه به چاپ چهاردهم رسید.

 

بوچانی از هموطنان کرد ماست که مواضع جدایی‌طلبانه‌اش را آشکارا و مکرر و آزادانه بیان می‌کند، سالروز تأسیس جمهوری کردستان و تأثیرگذاری‌اش بر جنوبی‌ترین نقطه‌ی کردستان یعنی ایلام و کرماشان را گرامی می‌دارد، و در راه برقراری عدالت و رفع تحقیر، آرزومند درهم شکستن ایران است:

 

چیزی که به ذهن آدم می‌رسد این است که چکش بردارد و ایران این قلک پرپول را بشکند وگرنه این مناسبات تحقیرآمیز هیچگاه پایان نمی‌یابد.

 

(گیومه‌ی ایران از خود بوچانی است.)

نه‌تنها نشر چشمه تردیدی در همکاری با صاحب این مواضع به خود راه نداد، بلکه وزارت ارشاد هم هیچ منعی در انتشار کتاب بوچانی ندید. کتاب بوچانی آزادانه مجوز گرفت، چاپ شد و به فروش رسید. 

آیا قصد من از بیان این گزاره‌ها این است که ارشاد باید کتاب بوچانی را توقیف یا لغو مجوز می‌کرد؟

خیر. هرگز. ابداً.

 

آیا باید جلو انتشار مکرر و فروش آن را می‌گرفت؟

 

خیر، هرگز، ابداً.

 

صاحبان تمام عقیده‌ها باید آزاد باشند در مملکت خودشان کتابشان را بنویسند، چاپ کنند و بفروشند.

مع‌الاسف آیا صاحبان تمام عقیده‌ها و قلم‌ها چنین اجازه‌ای دارند؟ خیر.

چه بسیار نویسندگان شریف و وطنخواهی که جز برای ایران و منافع ملی ایرانیان و عشق به فرهنگ و اقوام ایرانی قلم نگردانده‌اند، اما در ستوه و درماندگی، ناچار آثارشان را خارج از ایران، در بازاری نامنسجم و بین مخاطبانی نامعلوم، منتشر می‌کنند.

 

سال‌هاست نشر ایران از آنان دریغ می‌شود، اقبال مخاطبان را نمی‌بینند، هر روز به سیاهه‌ی گناهان مرتکب‌نشده‌شان افزوده می‌شود، هر روز بر فهرست سختگیری‌ها اضافه می‌شود؛ آرزومند دیدن کتابشان پشت ویترین‌های خیابان انقلاب‌اند، حسرتمند جلسات پرشور نقد و کتابخوانی در داخل ایران‌اند، اما اینها همه برایشان به رؤیایی دوردست بدل شده است.

 

نه فقط برای خودشان، که متقابلاً برای مشتاقان قلم و علاقمندان کتاب‌هایشان که سال‌هاست به خریدن افست کتاب‌ها از راسته‌ی انقلاب‌ و شرکت در جلسات نقد اینترنتی قناعت کرده‌اند.

 

در حالی که جدایی‌طلبانی چون بهروز بوچانی، که مواضعش علناً با ماده‌ی 4 ضوابط نشر کتاب مصوبه‌ی خود همان وزارت فخیمه‌ی ارشاد در تناقض است، اجازه‌ی نشر کتاب داشتند.

 

این تبعیض واویلاست. چاره‌ی رفع این تبعیض توقیف کتاب بوچانی نبود، صدور مجوز به همه‌ی نویسندگان و مترجمان پویا و خوش‌ذوقی است که عطر ایران از هر لغتشان می‌تراود، چشم نگرانشان را به مرزهای ایران دوخته‌اند، و هنوز دست و دل و امید از فارسی نوشتن برنداشته‌اند که:

 گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
 آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟

در مصوبه‌ی اصلاحی اهداف، سیاست‌ها و ضوابط نشر کتاب مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی، ذیل ماده‌ی 4، تبلیغ علیه منافع و امنیت ملی و اخلال و تشکیک در وحدت ملی و تمامیت ارضی کشور و ایجاد آشوب، درگیری و اختلاف میان اقوام و مذاهب و تحریب هویت زبان ملی را از حدود قانونی انتشار کتاب آورده‌اند. به‌علاوه، به‌درستی و به‌دقت، تصریح شده است در صورت توهین و تمسخر زبان، فرهنگ و هویت اقوام و اقلیت-های دینی و قومی انتشار کتاب با منع قانونی مواجه می‌شود. طبق همین مصوبه است که به بوچانی مجوز دادند و به بسیاری نه. این استاندارد دوگانه را چگونه باید تحلیل کرد؟

بار دیگر تصریح و تأکید می‌کنم که منظورم از بیان این گزاره‌ها اعتراض به مجوز کتاب بوچانی نیست، بلکه اعتراض به خام‌فکرانی است که بستر قلم و کتاب و نشر را از افکار جوشان و پرآب خالی خواسته‌اند و با ترس و تهدید و حذف امکان رشد و پویایی را از جامعه‌ی نشر و قلم ستاده‌اند. بگذارید هم بوچانی بنویسد، هم دل‌سوختگانی که حتی هنوز مدافع منافع ملی‌اند؛ تا سیه‌روی شود هر که درو غش باشد.

بعدالتحریر: 
از نشر چشمه اطلاع دادند که کتاب ممنوع شده است. با تشکر از توضیحات آقای یزدانی‌خرم، اصل حرف برقرار است:

همه باید بتوانند بنویسند، هم بوچانی و هم مخالف بوچانی، تا عیار هرکس پیدا شود.

https://t.me/Sayehsaar

 

 

 

کامنت و کافیشه

 

جیلیز و ویلیز نکن برادر جان .

 

من آدمی عاطفی هستم و دلم برات می سوزه .

 

خدا میدونه وقتی من می بینم مثل سگ دست و پا سوحته بر هوا می پری و جیلیز جیلیز می کنی ، گریه ام می گیرد .

علی ممد عظیمی و دخترهاش از زندگی تو شاداب تر بودند.

پنجاه و چند سال زندگی حقیرانه و ذلیلانه تو و خونه پدری ات برای من درد کافی با خود داشته است و دارد .

روزی نیست که یاد آوری اون زندگی، آرزوی مرگ را در من بیدار نکند .

پدر و مادر ما خیلی مورد شاش مالی  این مردم واقع شدند .

تو و خواهر /  برادرات در این باره سنگ تمام گذاشتید .

تمام...تمام...تمام...

فقط بک نجیب بر حسب تصادف یا ترحم یا شانس در دوران بچگی شما ..‌در کنار شما قرار گرفت .

اگر چه من هم شایستگی زندگی با او را نداشتم  ولی در هر حال از زمانی که پاش به اون خونه رسید ، برای شما عزت و آبرو آورد، همین یکی را هم اگر در توانتون می بود، خفه اش می کردید که چرا از جنس شما نیست.

ولی او برای شما در همه جا ستّار العیوب بود. 

شبی که توی سوله ات  به التماس افتادی از دامادهای من  پیش آقای مصطفوی تعریف بکن ، یاد این افتادم که سال های سال چقدر سعی کردی فامیل همین مصطفوی را در حد سِکنه در مسجد قاضی به مردم معرفی کنی .

سگ کافیشه ( با همه اون چیزهایی که تو از آن خبر داری) به امپراطوری های تو شرف دارد. 

دخترهای نصرالله نوروزی سی و سه سال پیش اگر تو را چیز خورت می کردند و یه جایی چالت می کردند بهتر بود که تو را به این شکل، سنگ استنجاء خودشون قرار بدهند .

انجمن های ادبی  و هنری ونقد کتاب  ...درست شده برای حال و حول ...من هم برای همین چیزها میرم .

ولی کسی تورا به اونجا ها راه نمیده ...

ذاتا تو دراین جور جاها احساس عجز می کنی .

همون لوله کشی صفر زاهدی برات کافی بود .

فوقش دوتا نون عباسعلی خلیفه ...

یا کوپن دزدی...

یه بار یادمه بُردمت دشت قاضی ، تو یک اتاقی که با حلبی ساخته بودند ، یه چایی خوردی و یه زن خوشگل هم اونجا دیدی،تا یک هفته برای من آرزوی گلوله می کردی.

خُب اینها کابوس های لحظه به لحظه توست .

اونها اقلا برای دست رسی به فضاهای دلخواهشان ، به شیوه ماشالله رزافی عمل نکردند .

تو در این زمینه ها رکورد زدی برادر جان ! 

رکورد زدی .

....

ابوالفضل نجیب

..........

الف/ ن 

✍️

در سال های ۵۶ و ۵۷ تا رسیدن به بهمن، مجیدی را بارها در میان ماموران پلیس محلی و حتی در عاشورای ۵۷ در جریان هجوم کماندوها به کاشان و شبه حکومت نظامی می دیدم. 

دست بر قضا به دلیل آمدوشدهای چندین باره به شهربانی و سابقه در ساواک ایشان نظر لطفی هم به بنده داشتند.

 در این که آدم خشنی بود، تردیدی ندارم، اما در این که حتی با فرض ارتکاب قتل، سزاوار چنین عقوبتی باشد بی کمترین تردید ان را فاجعه تعبیر می کنم.

 آن زمان کم و بیش چنین تقدیری در حال رقم خوردن برای درجه داری به نام کریمی بود.

 خانه او مورد هجوم قرار گرفت. نه بعد از ۲۲ بهمن، قبل از ان. 

با مواد اتش زا که منجر به انفجار کپسول گاز و تخریب شد.


خاطرات مربوط به بعد از سقوط شاه بسیار است.

 آنچه شاید قابل گفتن باشد، تحریک شدن از جانب برخی امثال جواد علیزاده برای نوشتن شکایت و دادخواهی از سرگردملک پور رئیس وقت ساواک، سرهنگ جنانی، احمدبلندنظر و خیلی از ماموران شهربانی بود که حتی نام ان ها لرزه می انداخت بر تنم. 

به ریزِ این آزار و اذیت ها اشاره نمی کنم. 

بچه های دور و بر من هنوز عوارض ان ها را شاهد هستند. 

با تمام این احوال تنها یک شکایت علیه ماموری به نام جهانی نوشتم که در صورت پیگیری و انصراف از رسیدگی در دادگاه می توانست به اعدام او منجر شود. 

از ان شکایت هم گذشتم که داستان جداگانه ای دارد.


شاید تنها دلخوشی من این روزها همین باشد که در ان فضای هیجان زده و کور و هیستری نه تنها ازاری از جانب من به کسی نرسید که تا توانستم در دادگاه ها اغلب در مقام دفاع از متهمان برخوردهای انسانی ان ها از جمله در مورد احمد بلندنظر را یاداور شوم.

 

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

 

 

از سینما رکس آبادان تا خیابان های دیروز اهواز

 

از سینما رکس آبادان تا خیابان های دیروز اهواز ...

✍️

همه انقلاب های دنیا با خشونت همراه بوده است .

 دست کم ما در باره انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب اکتبر روسیه خیلی خوانده ایم .

 می دانیم چه اتفاقات خونباری در این دو کشور رخ داده است .

ولی در انقلاب ایران در کنار خشونت بی رحمانه ، دروغ های بیرحمانه هم خیلی به مردم گفته شد و مردم ایران هم، چون به دروغ گویی عادت دارند ، خوششون میومد که با آن همکاری کنند .

این روزها چهل و سومین سالگرد مرگ ستوان کاظم مجیدی بیدگلی است .

هنوز هم دلیل قتل او معلوم نیست. 

ولی کسانیکه جنازه او را جلو شازده های به آتش کشیدند، چه توجیهی برای کار خودشان داشتند. 

من هم آن روزتماشاچی این جریان بودم . 

رد پای آتش زنندگان جنازه کاظم مجیدی را می شد در همان کارهایی که کاظم مجیدی به جرمش کشته شد در کارنامه همان هایی دید که بنزین  ریختند و کبریت کشیدند!!

همین کار را همان کسان در بیست و هشتم مرداد ۵۷ تو سینما رکس آبادان هم انجام دادند .

بی دلیل. 

بی دلیلِ بی دلیل. 

در بین تماشاچیان فیلم گوزن ها اگر چارتا ساواکی و خانم باز و هوادار شاه می بود، باز هم حرفی نبود. 

ولی قریب به سیصد نفر انسان بی گناه آبادانی وقتی در شعله های آتش جزغاله می شدند، انقلاب ایران چه سمت و سویی پیدا می کرد جز رسیدن به ترور فجیعانه جواد ذبیحی و قاسم اسلامی و ده ها و ده ها نفر دیگر در طول چهل و سه سال گذشته .

آنچه دیروز در اهواز اتفاق افتاد رهاورد همین چند دهه چرکین و عفونت زده ایام فاطمیه و عاشورا و ..‌.تعمیم زیر پوستی خشونت است در پیکر تب دار جامعه ایرانی ....

روزهای سیاه تری در پیش رو داریم .

 

🦏🦏🦏🦏🦏🦏🦏🦏🦏

 

 

نقد کتاب در کدیش

 

اشاره: 

فعلا کرونا و عوارض آن به شدت حیات و هستی ما را تهدید می کتد . نگارنده ، فقط از طریق فضای مجازی با دوستان  نقد کتاب، در ارتباط است .............

با این حال برگزاری نشست نقد کتاب با حضور سرکار خانم بلقیس سلیمانی در دشت کدیش جزو برنامه های پایانی اسفند ماه است .

عجالتا برای آشنایی با فضای کدیش، یک بار دیگر یکی از پست های قدیمی بازنشر می شود.

..........

چهار شنبه سوری در دشت کدیش

.......

اگر یکی ازنشانه های � خان � بودن را ، بزرگی درکردار و رفتارخان ها بدانیم ، بدون شک عنوان � خانی � برازنده ی علیخان شیبانی است. از جای دوری هم قرض نکرده است.

نسب در نسبش اصیل هستند و با رگ و ریشه های جوندار. که درتاریخ چهارصد ساله اخیر ایران دویده شده اند.

علیخان شیبانی 54 سال است که در دشت کدیش (  سی کیلومتری شمال آران و بیدگل ) ساکن شده است تا با شب های رویایی این دیار و روزهای نا آرام کویر دمخور باشد.

به دیوار اتاقش ( در دل قلعه )  که نگاه می کنید عکس هایی را می بینید که همه یادگار فخامت هستند و هنرو هنر شناسی و هنرمندی . (اینجا در دل این کویر آران و بیدگل این عکس هایی که طراوت باران دارند ،چه می کنند؟ )

 علیخان هفتاد و شش ساله است. امّا چالاک و با نشاط .

قبلا نیز یکی دوبار با او  هم صحبت شده ام . ولی امشب زوایای تازه ایی به روح پاکیزه اش می گشایم .

با تاریخ معاصرکاشان آشناست. وقتی از مشاغل دیوانی و دولتی و فرهنگی و هنری اقوامش دردستگاه رضا شاه و پسرش حرف می زند به همان روانی و راحتی ، سخن می گوید که در باره ی پابرهنه ایی چون پدرمن و رعیّت های دشت کدیش . ( عجبی در کارش دیده نمی شود )

همه را به خوبی می شناسد.

با خانواده ی آریان پور ( خاصّه آخرین پسر نایب حسین ) پیوند فامیلی دارند . خواهرش دبیر باز نشسته ی آموزش و پرورش کاشان و شوهر خواهرش ، آقای درویش می باشد.

( درویش دبیر درس شیمی من / نگارتده /در سال اول دبیرستان بود. او دبیر با جذبه ایی یود که دیوارهای دبیرستان پهلوی ازاو حساب می بردند/ یکبار خواستم برایش گردن کلفتی کنم ، با اطلاق صفت  � شتر عصّارا � از کلاس به بیرون پرتم کرد / ولی این صفت روی من نماند.  )

خانقاه بیدگل (حسینیه ایی که امروز مجددا در خیابان واصف بیدگلی در حال باز سازی است ) برایش آشناست .وصّاف را کاملا می شناسد. و وقتی از قول مهندس امینیان ، برایش یاد آوری می کنم که جد بزرگ شیبانی ها در دوره ی صفویه در این خانقاه مجلس می گرفته است ، حرف تازه ایی را برایش مطرح نکرده ام.

 دکترعباس شیبانی از معدود نمایندگان خوش نام مجلس شورای اسلامی که همیشه ناهارش را از منزل به مجلس می بُرد ، عموی اوست. پدرش نیز با پدر سهراب در اداره تلگراف خانه کاشان همکار بوده اند.

 این رعیّتِ خاک بیابان خورده ، واقعا دوست داشتنی است و من خبر نداشتم .

درست نمی داند که چقدردرس خوانده است . امّا محسنی آراسته ( ریئس دبیرستان پهلوی کاشان را به یاد دارد و با آفای قطبی و عباس ربّانی بیدگلی، رفیق گرمابه و گلستان هستند )

در میان صحبت هایش از حسن عاطفی و پسر او افشین، جوری نام می برد که از برادر و برادرزاده اش .

 و جالب است که اصراری به گفتن این حرف ها ندارد و این سماجت من است که وادار به گفتنش می کند.

 از حال � حسن آقا فرزانگان � جویا می شود . و بعضی وابستگان این خاندان.

علیخان شیبانی زاده شهر و تربیت شده ی شهر است .ولی آب و ملک پدری درکویر و کدیش ، و نیز شراکت با سرتیپ ساهپوش( که اکنون در کنار قلعه دفن است)، در امر زراعت و مزرعه داری ،  او را به این حوالی سوق می دهد.

یکی از پسر های علیخان با بیدگلی ها وصلت کرده است . و یکی از آنها در حال حاضر کمک دستش می باشد  .

امشب سگ خوش هیکل قلعه که قبلا هیبتش ،رعشه به اندامم می انداخت ، آنقدر در کنار علیخان مانوسم شده است که کفش هایم را بو می کشد. در نگاهش بوی آشنایی  ( با یای مصدری بخوانید ) می آید .

علیخان می گوید شما را به گمان بچه های سرتیپ ، آشنا دیده است . ( خانواده سرهنگ سیاه پوش گاه گداری به دیدار دوست دیرینه پدر می شتابند و یادی از او در آرامگاه ) .

 

چهارشنبه سوری سال نود هیچ گاه فراموشم نخواهد شد.

 

...

از پالیز فرهنگ و فرزانگی

....

دومین نشست فرهنگی ادبی گروه پزشکی کاشان در 
" خانه  کتاب اردیبهشت " 

آشنایی با داستانهای شاهنامه به کدبانی نرگس حمزه ای 

آدینه پانزدهم بهمن ۱۴۰۰