دکتر زرین کوب

 

✍️


نویسنده ندیدم به این شلختگی!

منظورم زرین کوب است .

دکترعبدالحسین زرین کوب که امروز زاد روز توّلد اوست.

چند کلمه ای تو اون کانال نوشته ام:

👉🏼👉🏼👉🏼

.

✍️
دکتر عبدالحسین زرین کوب هشتاد سال ( تقریبا) عمرکرد. 
ولی هشتاد سال هم زود مُرد .

ای کاش زنده می بود و در دوره دوم عمرش ، به جای اینکه تحقیق کند و بنویسد، تو خونه خودش ، کتاب های نوشته شده خودش را با دقت می خواند و همه را برروی هم می ریخت و غربال می کرد و از این همه پرگویی و آشفته نویسی ، تعداد زیادی کتاب های بسامان ،

خوش خوان،

قابل فهم ،

و منقّح و تر و تمیز تحویل جامعه می داد.

🌳🌳🌳

 

 

 

آخرین دور همی سال ۹۹ در منزل ...

...

سرور گرامی جناب آقای مهندس سیف الله امینیان دیشب دوباره با حضور کرامتمند خود و هدیه کتاب های ارزشمند و گران قیمت، محبت زاید الوصفی را شامل اینجانب و خانواده ام کردند .

من واقعا نمی دانم بزرگواری های  ابن عزبز را چگونه پاسخ بگویم .

برای جمع دوستان و فرزندان من بویژه محمد صمیم عزیز شب شیرین و خوش خاطره ای رقم خورد.

 

تنها تاسف من در این نشست این بود که از حضور مسعود و نرگس بی بهره بودیم.

 

....

 

 

 

 

کرونا و عید

...

✍️

مرگ و میرهای کرونایی سه رقمی می شود....

......

از پانزده خرداد تا پاساژ عزیزی ، از اونجا تا چار راه پنجه شاه ، شب عیدی کُرونا لول می زند ...

حضرت عباسی اگر غیر از دوا و دکتر کاری ندارید ، از خونه خارج نشوید .

یکماه سخن چینی و وِرّاجی و غیبت و چشم چرونی و خودنمایی و تبرّج را کنار بگذارید، اجازه بدهید جامعه کمی روی آرامش ببیند.

کارد بخوره تو اون شکمت که هی با باقلاوا و کیک و قهوه و شاسوسا و سند باد پُرش می کنی.

الان هم دیگه نمی تونی این بشکه ای که جلوی خودت به اسم شکم داری ، حملش کنی .

هی می گوزی ، خودت را به نفهمیدن می زنی.

دو/ سه روز دیگه باید خودت را به تیغ جراحی بسپری ،  دو سوم معده ات را بردارند، بندازند پیش سگ که تو بتونی وزن کم کنی .

حالا تازه اول بد بختی هات خواهد بود.

.....

🌱

 

 

از کانال

✍️

بوی کباب می آید !

.....

به نظر نمی رسد ۸۴ میلیون نفوس ایرانی قصد داشته باشند از دور همی ها و گردش های تعطیلات پیش رو دست بردارند..

البته همه وضع مالی مناسبی ندارند که به سفرهای پر هزینه اقدام کنند .

ولی همان فقیر / فقرا و گدا/ گشنه ها هم قصد ندارند توی خونه های خودشون بنشینند پای تلویزیون .

همه میل بیرون زدن دارند از خونه ولو به قیمت مرگ .

حالا مرگش به درک ، چرا جان جامعه را به خطر می اندازید؟ 
بگیر بمیر تو خونهَ ت .

مختصر نم بارون مردم را هوایی می کند . به کلّی هم ، خاک این سرزمین پهناور ، خاک دماغ پروری است .

تو خیابون ها...

نماز جمعه ...

تو فلکه مختص آباد ...

جاده قمصر ...

حسن آباد لتحر ...

کوچه کلاغا ...

یه پُشته هست تو جاده نصرآباد به سمت سِن سِن ، اونجا هم جای خوبیه برای رقص و هال و هول...

اونهایی هم که ویلا دارند و خونه باغ و جا و مکان مناسب ...

که دیگه حرفشو نزن ...

....

🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

 

از کانال..

 

✍️

من هرچی فکر می کنم معنی این☝️کارها را نمی فهمم.

اولّا این خانم ،چندان مالی نیست. پیداست که روز اول هم آش دهن سوزی نبوده ...

خودش را با این لباس های رنگارنگ و خرامنده به جلوه گذاشته مثل همان شغالی که از پشت بوم افتاده بود تو خُم رنگرزی و روز بعد در آفتاب هی زیر لب می خواند : 

این منم طاووس علیّن شده ...

شما بیایید همین حالا با من برویم جلو ستاد نماز جمعه آرون / بیدگل زن به شما نشون بدم که داره سبزی می خره، آدم با دیدنش ، گِل گلیزِه َش آویزون میشه ، لامصب اینقدخوشگله ....

خیلی از ما مردم ول معطّلیم به قرآن .

حرکاتی مصنوعی ...

رفتاری ساختگی ...

اداء و اصول هایی مسخره ...

فکر می کنیم نوبرش را آورده ایم ...

جوان های امروزی همه ، دختر عوض می کنند مثل دستمال کاغذی ....

چند تا پیر و پاتال هم تو خونه هامون شاید تو عالم هپروت دنبال یه چیزهایی باشیم ولی اینقدر گدا و دریوزه و زن ندیده نیستیم.

پاشو خانم ...پاشو ...

پاشو جمع و جور کن برو تو اتاقت ، لباست را هم عوض کن ...

به پیغمبر قسم ! اگه رضا فاضل هم تو را از نزدبک ببینه ، تحریک نمیشه ....

نه ! تو اتاقت نمیخواد بری ...

بیا برو ایی تو ...

نکبت !

🌱🌱🌱

 

 

گفت برخیز که آن خسرو شیربن آمد

✍️

سحرم دولت بیدار به بالین آمد..

....

همصحبت شدن با سرور گرامی  جناب آقای مهندس امینیان عزیز ، غم را در آستانه بهار ونوروز از دلم زدود.

مرام مردانه این مرد در دنیای پُر جور و جفا و خود خواه امروز حیرت انگیز است .

پشت تلفن از او خواهش کردم ، صله رحم به جای آورد و قدمی روی چشم ما بگذارد .

کرامت مندانه پذیرفت در یکی دو روز مانده به عید تشریف بیاورد.

کلیپ های ارسالی ایشان بید و بنفشه ای است که پیام آور بهار است.

....🌳

 

 

این مطلب از چند پیش است . تراکم مطالب کانال ها اجازه بازنشر دروبلاگ را نمی دهد.

✍️

سحرم دولت بیدار به بالین آمد..

....

همصحبت شدن با سرور گرامی  جناب آقای مهندس امینیان عزیز ، غم را در آستانه بهار ونوروز از دلم زدود.

مرام مردانه این مرد در دنیای پُر جور و جفا و خود خواه امروز حیرت انگیز است .

پشت تلفن از او خواهش کردم ، صله رحم به جای آورد و قدمی روی چشم ما بگذارد .

کرامت مندانه پذیرفت در یکی دو روز مانده به عید تشریف بیاورد.

کلیپ های ارسالی ایشان بید و بنفشه ای است که پیام آور بهار است.

....🌳

 

 

به بهانه بهار و درخت

...

✍️

به بهانه بهار و درخت !

.........

در دیماهی که گذشت سایه اقتصادی نیا چهل و پنج ساله شد.

ولی هنوز جوان است و حالا حالاها هم جوانی خواهد کرد.

گمان نمی کنم شوهر داشته باشد.ظاهرا هیچ مردی به خود جرات نمی دهد ، پا پیش بگذارد.

سرشار از زیبایی و هوش و ذکاوت و حسّ زیبایی شناسانه است .

ما او را بیشتر در فضای مجازی می شناسیم ولی گفته می شود در یکی از دانشگاه های آمریکا مشغول تدریس است .

چند وقت پیش مصاحبه ای را (آنلاین ) از او گوش می کردم که مجری این گفت و گو مدام نگران بود که مزاحمی بیمار بیاید روی خط و تیکه مستهجنی   بیاندازد .

ولی خانم سایه خانم خیلی بی خیال می نمود. 

بهار است و درخت نزدیک !

سایه نگاهی کرده است به توصیف درخت از زبان دو شاعر خوب معاصر ....

بخوانید. حتما بخوانید: 👇👇👇

«از درخت حمیدی تا درخت کسرایی»
.....

حمیدی شیرازی در قصیدۀ «عروس دشت» و سیاوش کسرایی در «غزل برای درخت» هر دو با جان‌بخشی به «درخت» از او استعاره‌ای انسانی می‌سازند. 

هردو شعر به‌غایت زیبا، هنرمندانه، متعالی، و در زمرۀ بهترین‌های شاعرانشان‌اند:

 «عروس دشت» در زمرۀ شناخته‌ترین کارهای حمیدی و «غزل برای درخت» از ماندنی‌ترین اشعار کسرایی است.

قصیدۀ حمیدی با تمهیدات سینمایی بس همخوان است. 

او از همان سرِ بیت اول دوربین را در فاصلۀ مناسبی کار می‌گذارد و، همانطور که چشمش را داخل ویزور تنگ کرده، چون کارگردانی پرحوصله زیر لب می‌گوید:


چه در چشم من نغز و زیبا نشیند
درختی که بر دشت تنها نشیند


حمیدی با انتخاب حرف اضافۀ «بر» به جای «در»، درخت را بر پهنۀ دشت، بر گسترۀ زمین نشان داده است نه درون کادری تنگ.

 «درخت بر دشت» تصویری می‌سازد متفاوت از «درخت در دشت»، حال آنکه «در» هم در وزن می‌گنجید.


 آنچه از این پس می‌خوانیم، به‌راستی فیلمی است سینمایی که حمیدی فریم‌به‌فریمش را، بیت‌به‌بیت، پیش چشم ما می‌سازد:


گریزد ز مردم به دامان کوهی
همه عمر با سنگ خارا نشیند
گهی پرزنان، خسته و نغمه‌خوانان
بر او مرغکی ناشکیبا نشیند
گهی بچه‌چوپانکی نای‌برلب
چو زآنجا گذر کرد، آنجا نشیند
سر از پای او برکشد جویباری
به صحرا گراید، به صحرا نشیند
نهانی خزد لابه‌لای علف‌ها
به‌دریای مینا گهرها نشیند...

تا می‌رسیم به سه فریم/بیت آخر که تصویر انسانی مطلوب حمیدی کامل و ساخته می‌شود:


به ثبت گذر کردن عمر گیتی
چو مردی خردمند و دانا نشیند
رصدبان پیری است گویی که تنها
شب و روز در زیج بِیدا نشیند
چه نغز است خاموشی و دوردستی
خوش آن دوردستا که عنقا نشیند


ایدئال او انسانی است خردمند و دانا که از پی تجربیات بسیار و جهان‌دیدگی و گذر روز و شب پخته و متکامل شده است:

 صبور و ریشه‌درجای. 


او حتماً «پیر» است و متأمل؛ و چون عنقا بر بلندا آشیان دارد:

 بلندای فکری، دوردستای وجودی. 

این است کمال مطلوب حمیدی.

...


اما در شعر سیاوش کسرایی، که آهنگ آن برعکس قصیدۀ سنگین و سلانۀ حمیدی چون باران بهاری تند و رقصان است، شاعر در پی تبدیل تصویر درخت به تصویر معشوقی است آرمانی که دست عاشق را می‌گیرد و به دشت آزادی‌ها می‌کشاند.

 نام شعر غزل است، پس مخاطب از آغاز می‌داند که عاشقانه‌ای در کار است. 

شاعر در سطرهای اول هم با درخت کاملاً فضاهای فردی عاشقانه و فیگورهای تنانه می‌سازد. 

تا نیمۀ شعر، درخت تصویر معشوقی فردی است، و تنها از نیمۀ دوم شعر، وقتی که استعارۀ معهود شب و صبح به میان می‌آید، معشوق اجتماعی به تن خیال معشوق فردی می‌پیچد.

 عشق فردی و عشق اجتماعی باید به هم بتند تا غوغا برپا شود:

تو قامت بلند تمنایی ای درخت!
همواره خفته‌ است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت!

دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت!
وقتی که بادها
در برگ‌های درهم تو لانه می‌کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبزفام تو را شانه می‌کنند
غوغایی ای درخت...

.....

بند پایانی شعر کسرایی نیز، همچون شعر حمیدی، مصروف وصف مطلوب اوست:

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان
پیوند می‌کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که برجایی ای درخت!
سربرکش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت!

تصویر نهایی کسرایی از درخت/انسانش، برخلاف حمیدی، نه «خردمند» و «دانا» که «بی‌پروا و سرکش و رمیده» است. 

درخت حمیدی صراحتاً پیر بود و درخت کسرایی به‌وضوح جوان و شاداب و بهاری است.

 درخت حمیدی مرد است (اگر با بدجنسی مرد را مردم به معنای عام انسان نخوانیم) اما درخت کسرایی جنسیت ندارد و در تصویر معشوق‌وش نیمۀ اول شعر، با گیسوی پریشان در بادش چه‌بسا زن هم باشد. 

کمال مطلوب حمیدی اگزیستانسیل است و کمال مطلوب کسرایی رئال. 

اما در سطرِ آخرِ آخر، در تصویر غایی، هر دو درخت، هر دو قهرمان، عاقبت یگانه‌اند و تنها.
 https://t.me/Sayehsaar

.....

🌱🌱🌱

 

برای ده روز آینده...

...

✍️

برای ده روز آینده....

.....

اگر هنوز توانایی شُستن چند تا پتو و ملحفه و روکش متّکا در خود می بینید ، شُکر بفرستید.

از این پیر زن ها هستند که می آیند خانه کمکی ....

تو آرون بیدگل هم زیادند، زنگشون بزنید حتما می آیند.

بالاخره باید زندگی کرد.

زندگی هم بدون نظافت لطفی ندارد .

طولی نخواهد کشید که همین پیر زن ها برای تعویض مای بی بی خودمون باید بیایند بالا سرمون .

زندگی بشر ( دور از جان/ دور از جان ) زندگی دو سر قنداقه ای است .

باز هم خوبه که در قنداقه اول ما را به نهضت جهانی شیر خوارگان حسینی دعوت می کنند و عکس و فیلم و تعزیه و 

...

ولی این قنداقه دوم واقعا وحشتناک است .

چشم بر هم بزنیم باید بچّه هایمان به صورت هفتگی پول هایشان را بدهند و برای تهیه پوشک به این داروخانه و اون داروخانه بدوند....


....
🌳

 

نون مفتی که هنوز خیلی ها  از قبل جنگ می خورند !

...

عملیات بدر 
پرتلفات و تلخ 

عملیات فاجعه‌بار بدر بسیاری از فرماندهان را در شرایطی بسیار سخت قرار داده بود.

مهدی باکری، فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا، در این عملیات در وضعیتی عجیب شهید شد.

شواهد بسیاری پیش از آغاز عملیات، نشانه‌های شکست را پیش چشم فرماندهان قرار داده بود.

از سوی دیگر، پیام‌هایی که محسن رضایی از دفتر امام برایشان می‌آورد، آن‌ها را در شرایطی پیچیده قرار می‌داد.

هنگامی شکست کامل و فاجعه‌بار ایران در عملیات در حال تکمیل شدن بود، محسن رضایی پیامی را که از دفتر امام و به نقل از امام برایشان رسیده بود، برای فرماندهان دیگر فرستاد:

 

«امروز روز واقعی جنگ بین اسلام و کفر است. با تمام توان بایستید و به هیچ عنوان سستی در خود راه ندهید. ما تا آخرین قطره‌ی خون می‌ایستیم، شما هم بایستید.»

 


حسین خرازی، در جواب این پیام اعلام کرد:

 

«والله، برادران ما تا این ساعت مقاومت کردند، همگی شهید یا مجروح شدند یا به هور ریختند، لذا در خط نیرویی نداریم.»

 

محسن رضایی با حسین خرازی تماس گرفت و به او گفت اگر پیام شما همان است که به قرارگاه نجف ارسال کرده‌اید، به هیچ وجه قابل قبول نیست. شما باید همه‌ی مواضع یا بخشی از آن را پس بگیرید و حفظ کنید.

 

خرازی گفت:

 

«با كمال شرمندگی به درگاه خدا، همان است که گفتم.»

 

محسن رضایی دوباره خواسته‌ی قبلی خود را تکرار کرد و گفت این قابل قبول نیست، شما باید کاری کنید و خرازی دوباره از نبود نیرو گفت:

«من خودم هستم و چند نفر دیگر؛ هر امری دارید بفرمایید می‌پذیرم.»

این گزارش، که از کتاب بازگشت به هور آورده‌ام، می‌تواند روایتی نمادین از بسیاری از عملیات‌های جنگ پس از فتح خرمشهر باشد.

 

مسیری که در نهایت به نامه‌ی تکان‌دهنده‌ی فرمانده سپاه و جام زهر ختم شد.

وعده داده بودم این هفته در سال‌گشت عملیات بدر، در لایو اینستاگرام، به این عملیات خواهم پرداخت، اما مقدور نشد.

به امید خدا، برای هفته‌ی آینده، اطلاع‌رسانی خواهم کرد و به عملیات بدر می‌پردازم.

عملیات بدر، یک سال پس از عملیات خیبر، در بخشی از منطقه‌ی عملیاتی خیبر انجام شد. 


روایتی از عملیات خیبر را در فایلی که هم اکنون در کانال سنجاق کرده‌ام، نوشته‌ام. 


اگر فرصتی دست داد، می‌توانید پیش از برنامه‌ی هفته‌ی آینده، این روایت تکان دهنده را بخوانید.

سوال این‌جاست چرا ایران با وجود ناکامی در خیبر، یک سال بعد بار دیگر به عملیات در هور روی آورد؟


برای پیگیری لایوها و مطالب اینستاگرام، صفحه‌ی جعفر شیرعلی‌نیا را در اینستاگرام همراهی کنید:

https://instagram.com/jafarshiralinia?igshid=1sw8uiiznyf5v

 

 

.....

 

مثلا پاپ

....

✍️

مثلا پاپ ...

دیدار امروز پاپ در عراق با سیستانی !

این دیدار چه دردی از جامعه بشری حل خواهد کرد که ما هی زرت زرتِ کلیپ های کپی شده اش را برای این و اون بفرستیم . 

من سکولار نیستم .

حتی لائیک و لیبرال هم نیستم .

اتفاقا از نظر عقیدتی پایبند به انقباظ هستم تا انبساط ...

ولی سروکاری جدی در حوزه عملیاتی  با دین ندارم .

گاهی با یک قسم حضرت عباس دروغی ، خرم را از پل رد می کنم و تمام .

روی همین حساب اعتنایی به دیدار این دونفر هم ندارم .

نه کلیپ ها را گوش می کنم ، نه بحث های رسانه ای را .

این دو نفر اگر راست میگن فکری به حال کرونا بکنند ...


🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

 

از کانال واما بعد

...

✍️

در مورد کلیپ های اهدایی و ارسالی دوستان!

......

من معمولا کلیپ های صوتی و تصویری و نمایشی و طنز ها و جوک های سیاسی و اجتماعی را گوش نمی دهم .

دلیلش هم این است که شنوایی من به شدّت اختلالِ همراه با عصبانیّت دارد که یا اصلا نمی شنود یا اکو  و انعکاس دارد در کاسه سرم  که اوضاع روحی و روانی ام را بر هم می ریزد.

بی تعادل می شوم و خشمگین .

و چون خشمم را جرات ندارم بروز بدهم ، می افتم رو غلتک   دودوزه بازی و کلک و پاچه ورمالید‌گی  .

کلیپ سکس را که اصلا صحبتش را نکن .

سکس بر سر تاپای عالم هستی ریده رفته .

زمان ما اینجوری نبود.

من یادم هست دوزار می دادیم  کنار دیوار دبیرستان محمودیه یک کاسه آش جو می خریدیم و در حین خوردن ، چشم چرونی هم می کردیم .

دنیایی از شور بود و عشق و عطش و هوس و رویا و آرزو ...

دنیای امروز دنیای خیلی بی معنایی شده است .

بی معناتر از سَله کاظم جمالی تو  محلّه خودمون .

کلیپ های کتبی با به اصطلاح تایپ شده را معمولا بخصوص اگر در حوزه ادبیات و شعر و کتاب باشد ، می خوانم .

با ولع هم می خوانم.

دست بوس همه کسانی هستم که در حوزه شعر و ادبیات و رمان و کتاب ، به من آرامش بدهند.


..........

🌱🌱🌱🌱🌱

 

 

کَکُج

...

✍️

خیلی سال است که مردم از ککُج کاری نزدیک عید دست کشیده اند.

وقتی عشق در دل آدمیزاد مُرد ، سمبل های عاشقانه هم فراموش می شود.

شاید هم عشق در همه جا نمرده باشد ولی غالب مردم جور دیگری به زندگی نگاه می کنند.

بخش بزرگی از روح و روان ما  را طالبانیسم در تسخیر خود دارد .

بقیه اش هم در اختیار تتلو و ساسی مانکن و حسن نصرالله و حسن رحیم پور ازغدی و احمد ابریشم چی و نماز جمعه ها و پول بهره ای و قرص اعصاب و نفخ و همئورید و کابوس و کینه و ....فوق فوقش در نزدیک عید یک گل شمعدونی هم بخریم ، روی اُپن بذاریم و هی نگاش کنیم...

هی نگاش کنیم ...

هم جوشمون به خودمون بگیره ، هم به شمعدونیه ...

بهار آمده است .

ولی از باور بهارانه جایی خبری نیست...

☘️☘️☘️☘️☘️

 

 

از کانال واما بعد ...

...

✍️

ای کاش قاسم سلیمانی ترور نمی شد.

......

به خود حضرت عباس قسم ،اگر این آدم زنده می ماند ، آبرویش بیشتر حفظ می شد( تا به قول این حکومت) شهید شود.

اون زمان دست کم یک اعجاز ها و کراماتی را به او نسبت میدا ند،مردم هم از روی رودربایستی و بی چارگی و خفّت زدگی ذاتی خودشون ، به نشانه تایید سری تکان می دادند تا اموراتشان بگذرد و به هال و هولشان در گوشه و کنار برسند.


ولی در این یک سال و چند ماهی که از کشته شدن او می گذرد، حکومت سعی می کند در و دیوار مملکت را از اسم و عکس و بَنر و سردیس و تندیس و سخنان و شعارهای منسوب به او پُر کند تا اذهان عمومی را همچنان در غبار خستگی و افسردگی و یاس و دروغ و پُر داشته باشد.

مردم هم البته مردمی سر در گرییان فرو برده و منزوی در درون خود ، فعلا به هر جان کندنی هست دنبال یک لقمه نون می گردند برای سدّ جوع.

خیلی ها همین طور هپروتی از آرون و بیدگل راهی می شوند به  سمت کاشون ، از کاشون به سمت راوند...

گوشی به دست به سمت سوک چم ...
گیج و هراس زده ... تو اتوبان می پیچند به سمت فین و قمصر و ...

همینطور وایساده می شاشند و قسم دروع حضرت عباس می خورند ...

و در همه جا قاسم سلیمانی را روبروی خود می بینند....

🌱🌱🌱

 

 

مجله کتاب امروز

بهارنیوز
✍️

گروه فرهنگی: 

مجله «کتاب امروز» پس از ۵۰ سال توقف دوباره منتشر شد.کتاب امروز مجله مرور کتاب ایران است و در صفحات خود به مرور، بررسی و نقد کتاب‌های تازه انتشاریافته می‌پردازد. این مجله در دهه ۵۰ در دو دوره و هشت دفتر به همت شخصیت‌های شناخته‌شده‌ای چون کریم امامی، نجف دریابندری و ابوالحسن نجفی و با حمایت شرکت سهامی کتاب‌های جیبی منتشر می‌شد. پس از آن هشت دفتر ماندگار انتشار این مجله متوقف شد.


🌱🌱🌱

 

برای سیمین

...

✍️

برای سیمین که به سالگرد کوچ پُر جلالش نزدیک می شویم .
....

بخش یکم /


من اگر پول در کیسه ام داشته باشم ، روانه دو نقطه از بیدگل می شوم .

یکی میوه فروشی دوست عزیزم  عباس ساطع که هندونه کیلویی هشت هزار تومانی اش اگر کنار پارکینگ خونه ام هر روزدیده نشود ،خیلی مغموم هستم.

یکی هم کتابفروشی بزرگمهر و دیدن همکار نجیب و خوش طینتم آقا شهاب مصباحی  و غرق شدن در قفسه  کتاب های تازه چاپ و خوش رنگ و روی کتاب فروشی اش که یادگاری است هدیه به شهروندان از طرف داماد او آقای حاجی علیرضا پور ابراهیمی و حسّ زندگیِ ترِ و تازه ای را در عروقم جاری می سازد.

در این دو مکان ، حس می کنم خودم را پیدا می کنم .

راحت هستم .

تقریبا دردهایم فراموش می شود .

بی شیله / پیله هستم در این دو نقطه...

احساس کرامت دارم ...


فقط در همین دو نقطه از بیدگل است که حُمق ذاتی فخّارخونه ای من به یک هوشمندی فرزانه وار سوق می یابد و کینه های شتری مردم این محلِّ قدیمی بیدگل تا جایی در درونم تعدیل می شود که حاضرم بروم نزدیک محرّم توی حسینّیه شون و زیر دست و پای تندیس ذوالجناحشان را با مژه چشم هایم ، جارو کنم .

گرفتن یک کاسه آب مشک این تندیس از دست عباس جمالی ، در این مکان حُکم آب زمرم  پیدا می کند برای تشنه کامان کاروانی که سرزنش ها دیده اند از خار مغیلان ...

اتفاقا دیروز عصر پنجشنبه حال عجیب و غریبی داشتم .

دلشوره ...

سردرگمی ...

ترس...

احساسات عاشقانه رو به خاکستر شدن .

فکر می کردم یک نفر دست کرده است تو شکمم ، دل و روده ام را کشیده است بیرون و از تو جاده شهرک صنعتی همین طور ...

هی می کِشد...

هی می کِشد..‌

هی می کِشد ...

و من هم پابرهنه به دنبالش می دوم و از زیر پل راه آهن عبور می کند و همه خیابون طالقانی را طی می کند و از وسط فلکه " درِ سِرِت ریدم " هم رد می شود ...

می رود تا چار راه ...

می رود تا دروازه جوشقان ...

می رود تا دروازه فین ...

می رود تا باشگاه حریر مخمل ...

از کبابی ایازی رد می شود ...

از بستنی بابا اسماعیل هم رد می شود ...

او می دود و من هم به دنبالش ...


تا کجا ؟ 

آهان ! تا تو وسط میدون عامریه ...

واونجا دل و روده من را یَهویی رها می کند که به سرعت ،دوباره باید چهار فرسخ راه را دنبالش بدوم تا تو میدون نماز جمعه آرون و بیدگل ...

من اکثر شب های جمعه از ساعت سه و چهار به بعد دچار چنین حالت روحی جنون زده ای  می شوم ...

دیروز هم همین جوری بودم که به علوی زنگ زدم ، بیا دستم به دامنت...
.....

✍️

برای سیمین که به سالگرد کوچ پُرجلالش نزدیک می شویم.
...

بخش دوم 

چرا پدر سیمین دانشور اسم دخترش گذاشت " سیمین " بر کسی معلوم نیست .

زنی که شوهرش همیشه او را شیرازی سیاسوخته صدا می زد  و تازه دوسه سال هم از شوهر خودش بزرگتر بود، در دنیای روشنفکری ایران معاصر خیلی خوش درخشید.

من یکی / دوبار سوشون را خریده ام و چندین بار خوانده ام و کتاب به این خوبی را گم کرده ام .

دیروز به هوای سیمین که به نهمین سال درگذشتش نزدیک می شویم  به بزرگمهر سری زدیم و اتفاقا آخرین چاپ این کتاب ۶۰ هزار تومانی با ده درصد تخفیف  موجود بود که خریدم .

باور کنید خیلی آرام شدم .

کمی قناعت دل پیدا کردم .

فکر می کردم، دوباره آدم داخل آدمی شده ام .


میوه فروشی عباس ساطع و فروشگاه کتاب بزرگمهر فاصله زیادی با هم ندارند.

ریخت و ساخت و فضای حاکم بر این دو مکان جوری است که اگر رضا فاضل هم برود توش ، موقع خروج ، پروفسور هشترودی می آید بیرون .

ولی چکنم که دوام و قوام این هویّت تازه ، فقط تا تو فلکه مُعین آباد در آدم هست .

خیلی زود از هم می پاشد.

☘️☘️☘️☘️☘️

 

 

 

 

شیرین ، زن افسرده این روزها

...

شیرین ! زن افسرده این روزها ☝️

....

خانم دکتر شیرین بیانی همسر دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن  روزهای پایانی اسفند را با نگرانی سپری می کند .

شوهرش حال خوبی ندارد و آهنگ رفتن کرده است خیلی جدّی. 

خانم بیانی حدود ۱۴ سال کوچکتر از شوهرش سن دارد .

ولی دنیای او به همان اندازه دنیای دکتر ندوشن بزرگ است و سرشار از سرزندگی .

به خاطر دارم زمانی که " شلمچه"  نجس منتشر می شد تا  بذر دگر اندیش کُشی را در این کشور سوخته و ذلیل شده بپاشد ، به همین زن و شوهر هم رحم نکرد.

......

☘️☘️☘️

 

 

چرا چهره ادبیات افسرده است

..

✍️

چرا چهره ادبیات افسرده است؟

......

ادبیات چه در وجه جهانی وچه در وجه درونی و جغرافیای بومی خود، گرفتار افسردگی است .

ادبیات حتی در جاهایی که روی شادی های زندگی و شهوت و شراب و شوق و شهرآشوبی زندگی بشر تاکید دارد ، در پایان کارش به حزن و اندوه و ناله و آه و فغان می رسد .

🍂🍂🍂

 

امیر عباس مهندس

..

باز صبر می کنم
صبر می کنم
صبر می کنم
صبر می کنم
پاییز  و زمستان را هم صبر می کنم
سوز سرما و
لرز بهمن را به جان می خرم
چون گفته ای خواهی آمد
اما
اما
اما برای یک بار هم فکر کن
شاید به بهار دیگر نرسم

امیر عباس مهندس
@KashanArtCafe

 

 

خطاب به آقای سربلوکی

...

✍️

خطاب به آقای سربلوکی 


....

حاجی آقا!

 این چیزهایی را که برای من می فرستی ، به جای دیگری ارسال نکن حضرت عباسی!

 خیلی آبروریزی است .

معلوم است که همه را از خودت درمیاری به اسم عبید زاکانی تمومش می کنی ...


عبید زاکانی اولا فیلسوف نبوده که تو او را فیلسوف می خوانی...

ثانیا اصلا هویّت و اصل و نسب پدر / مادر داری در تاریخ ندارد که بشود به سندیت آن اطمینان داشت .

تذکره دولت شاه سمرقندی یک کلمه حرف راست توش نیست .


اکثر حرف های او مثل حرف های خودت پشتِ بوم پایین افتاده است...

از همه اینها گذشته خودت بهتر می دونی طنز واقعی با رکاکت و پرده دری تفاوت بنیادی دارد.

عدم دسترسی توده مردم به کامروایی های جنسی در طول تاریخ ، از سویی به فحّاشی های  همراه با خشم و تهمت های ناموسی انجامیده و از طرفی به داستان سرایی های وَهمی و خیالی برای تخلّیه عُقده های انباشت شده...

آدم سالم و سر به راه هیچ وقت با این ادبیات سخن نمی گوید.

حافظ بهترین طنز پرداز ایرانی است .

یک بیت در دیوانش پیدا کند که زشتی و رکاکت توش باشه...

تازه همون خانم مَه سِتی معشوقه سلطان سنجر هم برغم استواری و استحکام رباعیاتش ، دقیقا معلوم نیست که این بی پروایی و جسارت ورزی در عریان گویی از اندام جنسی اش واقعا از خودش بوده یا دیگران گفته و به او نسبت داده اند.

این مملکت با روی کار آمدن حکومت شعیه صفوی به بستر جنسی گرایی های شنیع و رسوا گرفتار شد و طنز و هجو و هزل و این چیزهایی که می بینیم به ادبیاتش وارد شد و خودت بقیه را بهتر از من واردی ....

من انکار نمی کنم که زبان بشر در هنگامه سوزش های درونی اش، زبانی طاغی می شود و بی در و‌ پیکر ..

نمونه اش در مشروطه مشهود است ...

ولی هرزگی های ماخولیایی بحث جدایی دارد ....

غروب جمعه/ ۱۵ / اسفند ۹۹

.....

🍂🍂🍂

 

 

از کانال و امابعد...

....

✍️

حالا تازه داریم می رسیم به محمود احمدی نژاد: 


شاهی ها ...
مصدقی ها...
توده ای ها... 
خلقی ها... 
حزب اللهی ها...
بنی صدری ها ...
خط سه ای ها...
شلمچه ای ها... 
شریعتی ها...
 شکنجه گری ها ...

شورای نگهبانی ها...

 اصلاحاتی ها ...
فمنیست ها....

سعید مرتضوی ها...

خس و خاشاک ها 

قرآن محوری ها ...
سلطنت طلب ها ...
سانسی مانکن ها ...

استقلالی ها ...

پرسپولیسی ها...

لواسانی ها...

بهاره رهنما و هانیه توسلی و مسیح علی نژاد و سعید طوسی و محمد مهدوی فر و نهضت آزادی و روسری بردارها و ....

گز و وَرز و نطنز و کرجار و خمب دُره...

همه دوباره میریم بریم به سمت احمدی نژاد ....


🌱🌱🌱
......

 

از کانال و امابعد

..

✍️

شب جمعه / بهار زودرسِ کاشان/  بوی بدِ بدن ...

.....

شهرهای کویری کاشان و آران و بیدگل به همراه مهاجرهایی که هر روز از نژادهای مختلف اعم از  افغانی و تُرک و لُر و جنوبی و شمالی و قمی و...برای کار در آن سُکنی می گیرند، شهرهای بی قاعده و قانونی شده است .

استرس و نگرانی ، عضله های گردن و کتف و بازوهای آدم را در  انقباض و انبساط نگه می دارد.

کوچه ها غریبه...

خیابون ها مُبهم ...

ماشین ها مشمئز ...

هر لحظه احتمال سکته قلبی هست.

دیابت هم کمک می کند، خیلی از مردم وقتی از کنار هم رد می شوند ، بوی چُس می دهند.

منظورم بوی گوشت گندیده بدن و چربی های اضافی دور شکم و باسن و ... در دمای بالایی که ساعت به ساعت در این منطفه افرایش پیدا می کند .


آدمیزاد اگر قرار باشد وزنش از هفتاد کیلوگرم بالاتر برود ، باید در آدم بودن خودش تردید کند .

اگر باور نمی کنید به پشت گردن  پینه بسته آدم های چاق نگاه کنید، دست کم تا دو سه دقیقه اول شک می کنید که گوساله جلوی شما ایستاده است ، یا آدمیزاد.


این جور آدم ها لااقل باید خود را مهار کنند و زرتی بلند نشود بروند زیارت اهل قبور .


اصلا قبرستان جای خوبی نیست برای تجمّع .

قبرستان های ایران جز برای چشم چرونی ، کار بری دیگری ندارند .

ولی برای آدم های پا به سن گذاشته و از کار افتاده ،فقط افسردگی میاره...


در حال حاضر ،قرار/ مدار هم نمیشه با کسی گذاشت .

ماسک همه صورت ها را نا پیدا می کند.

وحشتِ کُرونا خایه زندگی را کشیده است .

اقلّا موقع خروج از منزل ، یک دوش آب گرم با صابون پُر کف لازم است .

.......
🌱🌱🌱


......

 

 

از کانال وامابعد ..

...

بهار آمده است ولی سبز نیستیم...

......

به طور جدِی اگر بخواهیم از همین امروز عوض شویم، باید از کجا آغاز کنیم؟ 

من قبلا فکر می کردم با عوض کردن اسامی خیابان ها و میادین  و کوچه ها به صورت خودسرانه و بدون نیاز به تابلو های رسمی ( فقط در سطح گفتارهای روز مرّه ) مثلا خیابون نواب صفوی آرون و بیدگل را بگذاریم: مصدّق .

 کوچه احمد جمالی را بگذاریم :
چهارده اسفند ...

فلکه مخصاباد را بگذازیم:

 دولت ..

 کوچه آقا ممد فعولی را بگذاریم: 
 سروان مریخی ....

و ....

همینطور اسم ها را زیاد کنیم: 

رضا فاضل ..


عباس بابا...

حسین غلامحسین ...

یا تو کاشون : 

چارراه پنجه شاه...

دروازه جوشقون ...

دروازه فین ...

....

چاله گرمه ...

درِباغ...

کاشونی ها یه تکیه کلام تحقیر آمیز هم دارند: 

درِ سِرِد بری ام ...

این اسم هم برای میدون پونرده خرداد مناسب است .

....

🌱🌱🌱🌱

 

 

به مناسبت یکمین سال درگذشت استاد ستاری بیدگلی

/حسین‌جندقیان‌بیدگلی/

 

 

یک سال است در اندیشه‌ی کسی هستیم که پیدا کردنش مقدور نیست. به عکس‌ها ، فیلم‌ها، و نوشته‌ها نگاهی می‌انداریم. درحسرتِ دیدارش گاه به گاهی و... به امامزاده هادی می‌رو‌یم و تصویر او را می بینیم...

 

خاموش است و فقط نگاهمان می‌کند .

 

یکسال است در غمِ از دست دادنِ دوستمان استاد علی ستاری هستیم که به حق به گردن من حق پدری دارد .

 

مردِ دوست‌داشتنی که خاطراتِ شیرینِ با او بودن هیچ وقت من را رها نمی‌کند .

 

در اولین سالگرد آسمانی شدنِ استادستاری بر خود واجب دانستم یاد و خاطره‌ی آن بزرگمردِ فرزانه را گرامی بدارم و از خداوندِ منّان طلبِ آمرزش برای روح آن عزیز دوست داشتنی داشته باشم. 🌷..........

 

 

 

 

از کانال و اما بعد

[۳/۴،‏ ۱۰:۵۹] حیدر عنایتی: ✍️
به یاد طوقی...

این عکس را امروز عیال از ما گرفته غافلگیرانه ، جلوی تیمچه 
معروف میانچال که اسمش در خاطرم نیست.

همونجایی که فیلم طوقی توش بازی شد .

کاشان به هیچ وجه ، دیگر شهر عشق پروری نیست.

امروز هم ما به هوای عاشقی نرفته بودیم.

برای دندان پزشکی رفته بودیم سه راه زیارتی که از درد شدیدش ، واقعا بر خود می پیچم .

نوبت شنبه را به ما داد.

اومدیم بیرون .

عیال گفت برویم بازار برات یه کُت بخرم .

گفتم نیازی به کُت نیست .

اگه می تونی یه کاری بکن ،من در دلم احساس عاشقی داشته باشم .

کاشان با همه پول و زرق و برقش شهر مُرده ای به نظر می رسد .

کم کم آمدیم تا پانخل .


[۳/۴،‏ ۱۱:۰۵]

 

حیدر عنایتی:

 

غیر ممکن است من از این پله ها بروم بالا و به فکر نون شیرمال درب زنجیر نباشم .

بازار کاشان پر شده است از کفش و پوشاک و زن های بیمار و چشم هایی که نه طاق ابرو دارند نه گیرایی و فریبندگی دهه پنجاه....
.....

درب زنجیر فکر کنم محلّه یهودی نشین کاشان بوده است ...
همین جا دو عدد نان شیرمال برایم خرید که اگه همانجا مصرف نمی شد ، طاقت راه رفتن نداشتم.
.............


[۳/۴،‏ ۱۱:۱۲]

 

حیدر عنایتی:

 

بعد اومدیم بازار بزرگ ...

اگر خاطرات گذشته نبود، همه چیز برایم مهوّع بود .

کاشان را با زور ، سرپا نگه داشته اند .

یک بیمار سرطانی است که با تزریق سرُم های گرانقیمت و شیمی درمانی ، فعلا بهش میگن :


 روزی چند تا صلوات بفرست و آیت الکرسی و  ...

خلاصه خوب میشی ...

🌱🌱🌱


[۳/۴،‏ ۱۱:۲۰]

 

حیدر عنایتی:

 

لباس فروشی رضا سنگکی ، یه کُت خریدیم به قیمت ششصد هزار تومان .

تو بازار مسگرها از یک حلبی ساز  که منقل و منبع آب می ساخت ، پرسیدم ؛ شما تو این اوضاع و احوال روزگارت می چرخد؟ 

خیلی صمیمانه و امید بخش جواب داد : 
می چرخد ... خوب هم می چرخد...

خوشحال شدم .

عاقله مردی بود بدون ماسک ...

 

....

در باره تعطیلی ماهنامه فیلم

...

تقدیم به دکتر فیلسوفی همراه و همدم سهراب سپهری ...


✍️

درباره تعطیلی ماهنامه فیلم .

...

کرونا از یک سال و اندی پیش به بعد خیلی چیزها را در جهان و در ایران به تعطیلی کشاند از جمله سینما را .

بنابراین خبر متوقّف ماندن ماهنامه معتبر فیلم چندان غیر منتظره نبود که من حتی از درگذشت ناگهانی مدیر مسئول این مجلّه شادروان مسعود مهرابی که در شهریور گذشته با سکته قلبی در ۶۶ سالگی از دنیا رفت ، خیلی تعجب نکردم.

.....

این چند سطر را تقدیم می کنم به پزشک انسان دوست و شریف و روشنفکر دکتر محمود فیلسوفی ( مقیم تهران ) که در سال ۱۳۶۱ برای نخستین بار مجلّه فیلم را در مطب ایشان روی میز کارش دیدم .

....
☘️☘️☘️

 

 

نقد کتاب ...

..

✍️

کر کرده
فریادهای باد
گوش شاخه های سر به هوا را 
در آفتاب کم حوصله بهار
...

عریان شده اند 
شبنم های تند مزاج خواب
روی تب رازقی ها 

...

خرداد می خندد
با لبخندهای داغ زده
روی سفال ترک خورده فردا
...

قدم می زند اردیبهشت ِ کوله بر دوش

در مسیر پُر تکرار زمان...

....
حبس شده 
عصر ما 
در سکوت دیوارهای پای برج...

...

تصویر گنگِ بودن

انعکاس باز گشت ماست 

در چشم های سرما زده تابستان 

۳۰ / ۲ / ۱۳۹۹
......

یادآوری:

مجموعه" پیش از مرثیه گندمزار"

شامل ۱۲۰ قطعه سپید است از شاعره جوان کاشان خانم ملیحه پیران کاشانی( همای) .

این مجموعه که با مقدّمه دکتر مجید محسنی وادقانی همراه است ، مراحل چاپ خود را پشت سر می گذارد.
.....


🌱🌱🌱🌱🌱

..........

✍️

تعبیری تازه از " انالله اناالیه راجعون " !

من امروز خیلی روی این سه سطر شعر کوتاه خانم ملیحه پیران فکر کردم .

شما هم فکر کنید: 

تصویر گنگِ بودن

انعکاس بازگشت ماست

در چشم های سرمازده تابستان ...

......

 مجموعه " پیش از مرثیه گندم زار " به شدّت تحت تاثیر ذهنیّت  آمیخته به مرگ اندیشی است.

خانم ملیحه پیران صد و بیست قطعه سپید خود را در دوران کرونایی سروده است .

وقطعا این کتاب که فعلا مراحل اولّیه  چاپ خود را طی می کند، جزو ادبیات عصر کرونا خوانده خواهد شد .

هیچ وقت نمی شود به یک شاعر گفت : 

اونجوری که من دوست دارم ، شما شعر بگو ...

حتی سلطان محمود غزنوی هم به رغم پُربودن خزانه اش از زر و سیم مخصوص صله، اینقدر پُر رو نبود که شعر را سفارش بدهد.

ولی من آررو دارم . 

واقعا آرزو دارم ، مجموعه بعدی خانم پیران ، متفاوت باشد با این مجموعه.

......

🍂🍂🍂🍂

 

 

 

در آرزوی دیدار با حسن ضیاء

...

✍️

در آرزوی دیدار با حسن ضیاء

....

یکی از نگرانی های من برای سال۱۴۰۰ فعلا این است که حسن ضیاء خدای ناکرده از دنیا برود و من فرصت نکنم با او  گفت و گویی داشته باشم .

حسن ضیاء از جمله آدم هایی است که من در هنگام فرار از اشمئزازهای روزگار جمهوری اسلامی در عالم خیال به او پناه می برم و زخم های روحی ام التیام پیدا می کند .

حسن ضیاء شاید ده سالی از من بزرگتر باشه.

از بچگی ، حرف زدنش را دوست داشته ام ...

دوچرخه سواری اش را ...

یک لا قبایی اش را‌...

کفتر بازی اش را ....

تیزی و فرزی اش را ...

حسن ضیاء چند سالی است زیر بازار ساطع بیدگل از راه تمیز کردن کله پاچه امرار معاش می کند....

او آنقدر وسعت مالی ندارد که بتواند یک کله پزی راه بیندازد .

اگر راه می انداخت ، اون قسمت بیدگل کارش می گرفت ...

حسن ضیاء تنها فرد زنده و حیّ وحاضر است که فعلا  برای من امکان دست رسی به او  هست برای تبار شناسی مجدّد خاندان ضیاء الحکما وصّاف معروف به میرزا مَم تقی ، پزشک حاذق دهه های اوّل قرنی که رو به انتها می رود در بیدگل .


.....

واما بعد...

سال ۱۴۰۰ طبق پیش ببنی ها سالی به مراتب نکبت بار تر از دو/ سه سال اخیر خواهد بود.

من قصد ندارم از خونه خارج شوم . ولی کرونا اختیار با خودشه .

اگه اومد ، می پذیرمش با تمام وجود .

 من زندگی ساده و رو به انتهایی دارم. 

اگر هم در سال ۱۴۰۰ نیومد، امانت برایش نگه می دارم تاسال بعد  بیاید و دو دستی تقدیمش کنم.

بقیه دنیا هم باشد برای قالیباف و حداد عادل و محمود احمدی نژاد و تزئین خیابان ها و میدان ها در شهر های ایران به اسم و عکس و بنر قاسم سلیمانی ...


.....

...

🍁🍁🍁🍁

☝️

اینجا یکی از اتاق های خونه حضرت وصّاف بیدگلی است که پسرش میرزا محمد تقی هم ساکن همین خونه بوده.

احتمال می دهم این عکس هم از طوبی خانم یکی از دختران میرزا محمد تقی ضیاء الحکما باشد.

یه روز با حسین بیدگلی رفتیم تو این خونه و صحبت هایی و عکس هایی...

....


🌱🌱🌱🌱

پی نوشت : عکس در وبلاگ گوشی مبایل پذیرفته نمی شود.

 

از بوی جوی مولیان

..

بانو‌ مریم خرمشاهی را باید شاعر معرفت و تغزّل نامید.

بیش از سه دهه افتخار آشنایی با این بزرگوار برای حقیر ، کرامت و آرامشی را به همراه داشته است که پا به پای شعر و عرفانش ، خیلی از غبن ها و غبطه های عمر گذشته مرا  جبران نموده است .

سروده فخیم ایشان ، امشب در کانال وامابعد ، خواندنی است.

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

 

 

از استاد شفیعی مطهر

..

*#طنزسیاهنمایی. 163*

*مدلی موفّق از مدیریت خوب!*

گفت: از این پس ما با سرافرازی می توانیم مدلی موفّق از مدیریت خوب! را به دنیای مدیریت عرضه کنیم!

گفتم: آفرین بر تو! بفرما کدام مدل از کجا؟
گفت: آقای#محمدباقر_مجتبایی، دبیرکل اتاق #اصناف فرموده اند:

قیمت واقعی #روغن ۱۶کیلویی ۱۶۵ هزار تومان است اما به‌خاطر تحریم‌ به ۵۵۰ هزار تومان رسید، ولی با مدیریت خوب! الان ۴۰۰ هزار تومان است!

توجه کنید مدیریت خوب یعنی روغن 165 هزار تومنی را 400 هزار تومان بفروشی !
البته وزیر نفت هم می فرمودند : قیمت دست خداست !

گفتم: حالا روی این مدیریّت موفّق مانور نده!می ترسم بیگانگان ما را چشم بزنند!

گفت: مردی مهمان آدم خسیسی شد. وقت خواب به جای پتو یک نردبان روی او گذاشت! پس از لحظه ای صدای مهمان درآمد که :

سردم می شود!

میزبان یک تَغار آب هم روی نردبان گذاشت. پس از لحظاتی با جنبیدن مهمان، مقداری از آب روی بدنش ریخت.  لذا فریاد زد:

تو را خدا آن پتوی دوّمی را بردار که از شدّت گرما خیس عرق شدم!!

حالا ما از شدّت خوب بودن! این مدیریّت ها خیس عرق شرمندگی شده ایم!

گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!

*#شفیعی_مطهر*

کانال رسمی ندای مطهر
*https://t.me/nedayemotahar*