و اما بعد

...

از محمد صمیم عنایتی بیدگلی 

✍️


غمگنانه ای بود بزرگ 
بر قلب من،
وقتی 
مسعود همیشه سبز را
سیاه پوش مادر دیدم
آنگاه
که نسیم شبانه ی بهاری
عطر مادری را
از دالانی که پر بود از خاطرات  و بزرگی های او
به مشامم می رساند،
دالانی که  حتم دارم
بارها و بارها
مسعود
مادر را
به آغوش کشیده بود در آستانه ی سفرهای دور.

اما امشب 
مسعود بود و نجوای دعاهای مادر در بینهایت  تنهایی وجودش.

غمگنانه ای بود 
عجیب عاشقانه
وقتی صد سال اصالت را 
در صورت پدر دیدم 
آنگاه که 
یار را، به سوگ نشسته بود
و 
در میانه ی شبانه ی بهاری
عطر دامن او را جستجو می کرد.

مسعود جان
دوباره برخیز
گرد غم را از جامه تکان بده
تا ما 
دوباره سبز 
دوباره صبور
دوباره عاشق پیدایت کنیم.


☘️

 

آب انبار جمعه / باسپاس فراوان از ابوالفضل ایمانی و قلم گرم و باتقوایش

...

حیدر جان سلام

من تعجب کردم که از وجود آب انبار جمعه بی اطلاع هستید.

خونه حاجی رحیم یا خونه عموغلومی ها دو درب دارد .

 یک درب مال رو که در کوچه ضلع شمالی مسجد جمعه باز می شودو دیگری در کوچه منتهی به دروازه هادیه نرسیده به حمام شرف.

آب انبار جمعه در حدفاضل این دو درب قرار دارد.

ورودی آب انبارجنب مغاره نانوایی غافلی است که فکر کنم در حال حاضر دائر نمی باشد.


شاید بیش از سی سال است که ورودی آب انبار را بخاطر خطراحتمالی سقوط افراد به داخل آن، مسدود کرده اند،ولی تا آنجا که من مطلع بودم این قسمت سالم است و بنظرم نیازبه تعمیرات جزیی دارد.


انبار آب آن را هم در سنین هشت نه سالگی دیده بودم که حتی حدود یک متر آب داشت ولی اهالی می گفتند چون گربه داخل آن افتاده آب آن بلا استفاده مانده بود.

درب ورودی به "انبار آب" دقیقا جنب مغازه کوچکی قرارداشت که در دهه 1350 آقا حسین آقایی معروف به آقا حسین سید تقی در آن قصابی می کرد.

در متن اشاره ای داشتم به مغازه نانوایی غافلی.

شاید بیجا نیاشد که اضا فه کنم که در اوائل دهه 50 زمانی که مرحوم حاج حسین سرمدی از قم به بیدگل مهاجرت نمود و تصمیم به احداث و دائرنمودن مغازه تولید و فروش فالوده و بستنی گرفت همین مغازه را که چندین سال بلا استفاده و درب های آن بسته بود خریداری کرد .

 و من برای اولین باربود که داخل مغازه را می دیدم،خیلی خاک گرفته بود و در انتهای آن چند تغار خمیر گیری در گوشه های مغازه منصوب بود و تنور آن هم سالم بود. 

اهالی می گفتند اینجا زمانی مغازه نانوایی شاطر هاشم شاطریان بوده است که بعدها به شغل موزاییک زنی روی آورده بود.
حاج حسین ترکیب مغازه را به هم زد و آن را تبدیل به فالوده و بستنی فروشی کرد که در تابستان ها رونق زیادی داشت.

 انتهای این مغاره پشت بام ورودی آب انبار جمعه است.

حیدر جان گفتنی ها بسیار زیاد است که اگر زنده باشم در فرصتی دیگر برایت خواهم نگاشت.

برایت آرزوی سلامتی دارم

.....

 

وامابعد

...

آب انبار جمعه بیدگل کجاست 

✍️

مجموعه خانه های معروف به " خانه فرزانگان " ها در بافت قدیم بیدگل و در ادغام شدگی محله توی ده با خانقاه ( عبدالصمد) قرار دارد .

بخشی از این خانه ها همان معماری اشراف نشین دوره رضاشاهی را برخورداراست ولی بخش دیگری از آن ( خانه پدری مسعود ) قدمتی شاید سیصد تا چهار صد ساله.

مسجد جمعه بیدگل درست روبروری منزل آقای علی فرزانگان است .

این مسجد طی همین پنجاه سال اخیر چند بار تخریب و بازسازی شده است .

امشب در چراغان شادروان وصّاف دیدم از آب انبار جمعه نام برده شده است والبته خرابه .

آب انبار های بیدگل آب انبارهای معروفی هستند که هنوز نشانه های بارز آنها ، دیده می شود.

آب انبار مدرسه، سلمقان ، توی ده، حاجی آقا شهاب ، دربریگ و ...
ولی آب انبار جمعه ؟ !

آیاواقعا در طی این صد سال / صد و پنجاه سال / رفته زیر خاک ؟ 

.....
از وصاف بشنوید: 

✍️

آب‌انبار جمعه 
خرابه و غیردایر

ابریشم‌کش‌خانه
خرابه

خانه‌ی مرحوم حاجی اشرف
خرابه

خانه‌ی مرحوم حاجی‌بابا
خرابه

خانه‌ی مرحوم حسین عظیم
خرابه

خانه‌ی حسین ملامنعم
خرابه

خانه‌ی مرحوم قربانعلی
خرابه

خانه‌ی مرحوم رضا کاظم
خرابه

خانه‌ی مرحوم عموهادی
خرابه

خانه‌ی مرحوم نادعلی
خرابه

خانه‌ی میرحسین
خرابه

خانه‌ی مرحوم حسین حاجی‌حسن‌بیک
خرابه

#خانقاه

 

 

از مسعود

....

✍️

برای سپاسگزاری از سروران مهربانی که دل‌آرامِ ما در سوگِ " بزرگ‌بانوی خاندانِ فرزانگان بیدگلی " بودند:

 "گزند بیماری، سرو کهنسال نود و شش ساله‌ای را که سایه‌سار مهربانی و سرشار از یادهای خوش و ناخوش روزگار بود خشکاند و اکنون و برای همیشه نسیم یادهای همایونش، کنار پنجره دل نشسته و دوباره از نو، زندگی آغار کرده است. 

گونه‌ای از زندگی، ویژه دلبستگانش که دوستی‌اش را عاشقانه در دل داشته‌اند و خواهند داشت و این باور، از توانمندی مرگِ ناگزیر(که رویه دیگر زندگی است) برای فراموشی نام و یاد عزیزش خواهد کاست.


به گرانمایگیِ آفتاب فروزانِ زندگانیِ دراز‌دامنش که زندگی‌مان را تاکنون شاد نگاه داشته بود و برای روانشادی‌اش، که از این پس یاد مهربانی‌هایش گرم نگاهمان دارد به درگاه خداوند بزرگ نیایش می‌کنیم و آرزومندیم اکنون که پیکر رنجورش را همچون گنجی گران‌بها به خاک سپرده‌ایم فروهر پاکش را در گیتیِ دیگر، به آسودگی و آرامش برساند. 
 فروتنانه و سر به مِهر، سپاسدارِ همه آشنایان، دوستان و سروران بسیار بسیار مهربانی هستیم که در سوگ این رفتنِ بی‌برگشت، به هرگونه که توانستند دل‌آرامی‌مان دادند و می‌دهند. 


روان همه درگذشتگان، به مینو شاد و گزند بیماری و اندوه از زندگان دور باد."

از سوی پدر، فرزندان و بازماندگان
۱۴۰۰/۱/۲۷
مسعود فرزانگان

.....

🌱

 

 

یاد آن شب

..یاد آن شب که صبا در ره ما گل می‌ریخت
بر سر ما ز در و بام و هوا گل می‌ریخت
سر به دامان منت بود و ز شاخ گل سرخ
بر رخ چون گلت آهسته صبا گل می‌ریخت
خاطرت هست که آنشب همه شب تا دم صبح
شب جدا شاخه جدا باد جدا گل می‌ریخت
نسترن خم شده لعل لب تو می‌بوسید
خضر، گویی به لب آب بقا گل می‌ریخت
زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من
می‌زدم دست بدان زلف دو تا گل می‌ریخت
تو به مه خیره چو خوبان بهشتی و صبا
چون عروس چمنت بر سر و پا گل می‌ریخت
گیتی آنشب اگر از شادی ما شاد نبود
راستی تا سحر از شاخه چرا گل می‌ریخت؟
شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود
که بپای من و تو از همه جا گل می‌ریخت

....

گل می ریخت

...

✍️

گل می ریخت !

ردیف گل می ریخت  باستانی پاریزی را همه به خاطر دارید.

✍️


امشب در مراسم یاد بود بانو فرزانگان که در منزل آنها بر قرار بود، نتوانستم عکسی از مراسم تهیه کنم . 

لذا از عکس های گوگل استفاده می کنم .

گویا شب عروسی این زوج اصیل و اصیل زاده بود، از پسِ دهه ها عشق باشکوه که روی آجرهای آب خورده و دیوارهای هوروَش نقش می بست.

فرزندان و نوه ها و نتیجه ها و اقوام، همراه با ضیافت افطاری ، دور پدر گِرد آمده بودند .

پذیرایی را بانو نرگس و فرهمند و فرهدخت عهده دار بودند.


آقای علی فرزانگان ( بابای مسعود) همان صبر و صلابت همیشگی را با خود داشت .

من را به جا آورد و ابراز محبت .


🌳🌳🌳🌳🌳

 

 

از فهیمه مسیبی

...

فهیمه مسیّبی

✍️

زهراجانم!

عزیزدلم!
ما می میریم و آن‌ها که بیشتر از همه آزارمان داده‌اند، پیام 
تسلیت‌شان بلندتر از دیگران است و در تشییع جنازه‌مان، لباس سیاه‌شان، بی‌تردید شیک‌تر از همه خواهدبود.


حالا دیگر بی‌خیال تمام غصه‌ها
آرام بخواب که مجوّز تئاترت برای همیشه صادر شد ...


بودجه پشت بودجه...

مکان برای تمرین مهیا...

دکور صحنه‌ات ردیف...
 
موسیقی متن نمایش‌ت عالی‌...

نور و صدای صحنه روبراه
پول تبلیغ هنرنمایی امشبت از پیش پرداخته‌...


زهرای ما!

زهرای خوب ما!

تماشاچیان‌ت ماییم که برای اکران خصوصی آخرین نمایش‌ت آمده‌ایم ...

خیالت تخت‌...  

خاطرت جمع...

این‌بار دیگر بازیگران‌ت نمی‌خندند 

بازیگوشی نمی‌کنند 

سرِ ساعت می‌آیند 

خط به خط دیالوگ‌های‌شان را از بَرَند

حالا می‌توانی وسط صحنه بایستی و برای عروسی دخترت کِل بکشی

می‌توانی از شنیدن خبر مرگ خودت شوکه شوی

سینی چای از دستت بیفتد و چون باید دو قدم جلوتر بیایی و دیالوگت را بگویی اصلا حواست به استکان‌های هزارتکه نباشد و بند دلمان پاره شود تا پرده را بکشند.

زهرای عزیزم!

همه می‌گویند:

 بیچاره بچه‌های‌ت بعدِ تو

راست هم می‌گویند

بیچاره ما 

بیچاره همه‌ی ما که بچه‌های‌ت بودیم
خدا صبرمان دهد

#فهیمه_مسیبی
#۲۶فروردین۱۴۰۰


@deltarak
🖤🍃

........

 

 

زن ، ماخولیای وَهم و تن

✍️

زن،ماخولیای وَهم و تن !


.....

سایه اقتصادی نیا خیلی دلش می خواهد فروغ فرخزاد دوم ایران باشد در گستره جهانی...

ولی نه جهان امروز و نه زمان امروز نیازی به وجود زنی از نوع  او درخود نمی بینند .

مطلبی  که به بهانه روز عطار، در سایتش گذاشته است، مطلبی است سخت تنه ای .

میخواستم بنویسم : پایین تنه ای ،حیا کردم.

این ادیب زیبا و جسور ، گاهی وقت ها شورش را در می آورد در نمایش تن و بدن .

خیلی مَرد کُش...

از نظر من ، ایرادی وارد نیست.

او اگر بازیگر سینما هم می شد، یه چیزی می شد تو مایه هاله نظری زمان شاه.

یا شکل مدرن امروزی اش:

 گلشیفته فراهانی ...

ایشان در خاطره پردازی موهوم گونه اش که معلوم نیست کجا شاهد ماجرا بوده است ، عطار و منطق الطیر را ....و همه چیز را ماده و مادّی می بیند!

یادداشت سایه در کانال وامابعد باز نشر شده است.

👈👈👈👈👈👈👈

 

 

 

 

منطق مدرن طیور: 

در بزرگداشت شیخ عطار، ۲۵ فروردین

نه دامن بلند رقص داشت، نه جعد مشکین معنبر. 

با همان لب‌اسِ خانه و موهای بی‌حوصله مست می‌کرد، بی‌آداب و ترتیب و تشریفی؛

 از طرف‌های شش و هفت غروب که کار و کلاس و جلسه تمام می‌شد و دفتر و دستکش را برمی‌چید.

 از غروب وقت غوطه در شعر و بی‌قراری بود.

 هر شب به چیزی می‌پیچید و آن شب به منطق‌الطیر.

 دلش دینگ دانگِ ضرب مثنوی می‌خواست.

 ریخت و خواند:

مرحبا ای هدهد هادی شده  
در حقیقت پیک هر وادی شده

ای به سرحد سبا سیر تو خوش
با سلیمان منطق‌الطیر تو خوش...


خه‌خه ای موسیچۀ موسی‌صفت
خیز موسیقارزن در معرفت...

مرحبا ای طوطی طوبی‌نشین
حله درپوشیده طوقی آتشین...

خه‌خه ای کبک خرامان در خرام
خوش‌خوشی از کوه عرفان در خرام...

با شیخ که مرحبا می‌گفت، زن هم یکی‎‌یکی به پرنده‌ها سلام ‌می‌کرد و دل به جان شعر و روح شراب ‌می‌داد و می‌خواند. می‌دید که پر می‌گیرد.

 می‌دید پرنده‌ها یکی‌یکی صورت می‌گیرند؛ یکی با گردن بلند، یکی با نوک کج و یکی با بوی پنجۀ مانده در آب حوض.

 جز بلبل، که شکل همان عندلیب عاشق در مینیاتورها بود، باقی پرنده‌ها همان بودند که همیشه در تلویزیون و کتاب مدرسه دیده بود.

 نه اساطیری بودند و نه افسانه‌ای.

 درست همان جانوران امروزی بودند که جفتشان در باغ‌وحش و پارک‌ها و معابر شهری هم بود، همان قمری‌ها و یاکریم‌ها که روی ‌بام همسایه‌ها می‌دیدشان که دان می‌چینند یا مرغابی‌ها که روی استخر لجن‌بستۀ پارک‌ها شنا می‌کنند و گردن چربشان را این سو و آن سو می‌چرخانند. 

از خود بودند، دوست، نزدیک.

 و زن وهم برش داشت که قاف اگر با اینها بخواهد برود چه نزدیک است؛

 لابد هفت منزلش را خوش‌خوشک زود می‌رسند.

 قافیه مست‌ترش می‌کرد و قافله‌به‌قافله می‌رفت که دید سررسیده‌اند حالا و منقار و پر به پنجره می‌کوبند. 

کبک از یک‌ طرف، طاووس از ورِ دیگر، فاخته از گوشه‌ای. 

در و پنجره‌ها را باز کرد و پرنده‌ها را گذاشت بیایند تو. 

ریز و تند سرریز کردند داخل خانه و زن خندان و متعجب خوشامدشان گفت:

 مرحبا طایر فرخ‌پی فرخنده پیام! 
خیر مقدم! چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کدام؟

دستش را کشید روی تاج هدهد.

 نرم و پرپری بود. 

لایش هوا بود و اصلاً همه‌اش هوا بود.

 بلبل نوک زد به ناخن پایش که لاک نصفه‌نیمه‌اش را هنوز وقت نکرده بود دوباره نو کند، و رخنه در رخوتش ‌کرد.

 طاووس تنبل و سنگین تن کشید کنار شومینه و شاهین همان دم در ایستاد، انگار در کمین منّت.

 و کبک آمده بود سروسینه بنماید و چه سروسینه‌ای.

 چرخید دور تن زن که محوِ تماشایش کند و گردن کوتاهش را فراز کرد و خودش را نشان داد.

 زن به کبک تأمل کرد و گفت:
 «زیبایی». 

می‌دانست به مرد باید گفت که زیباست تا زیبا بشود. 

کبک چه دیوانه‌ای شد، مست کرد و پر کند و سر و دستار با هم خواست که بیندازد:

کبک بس خرم خرامان دررسید
سرکش و سرمست از کان دررسید

سرخ منقار وشی‌پوش آمده
خون او از دیده در جوش آمده

گاه می‌برید بی‌تیغی کمر
گاه می‌گنجید پیش تیغ در

گفت من پیوسته در کان گشته‌ام
بر سر گوهر فراوان گشته‌ام

بوده‌ام پیوسته با تیغ و کمر
تا توانم بود سرهنگ گهر

عشق گوهر آتشی زد در دلم
بس بود این آتش خوش‌

 حاصلم...

چه جشنی. زن با پرنده‌ها می‌رقصید و می‌خندید و خانه کوهستان بود و بیشه‌زار؛ و چهچه و بق‌بق و قوقو به سرخوشی‌های زن ‌پیچیده بود و عیش زن تمام‌وکمال بود و غایت کمال همین بود. 

شب از نیمه گذشته بود که عاشق سررسید.

 خانه را دید پرنده‌خانه شده و زن سر گذاشته روی منطق‌الطیر و خوابیده.

 درنگ نکرد بپرسد چه خبر است و چه کنیم.

 حوصلۀ ماجرا نداشت و زن هم فردا صبح همین نبود که حالا بود.

 خیال که می‌گذشت، فردا باز کلاس و کار بود و دفتر و دستک، و زندگی که می‌گوید اما باید زیست، باید زیست، باید زیست... 
                     
***

خون به پر پیچیده و چسبیده بود روی تیغۀ چاقو.

 مرد دستش و چاقو را با هم شست و چاقو را پشت شیر ظرفشویی گذاشت.

 زن را بوسید و موهایش را نرم نوازش کرد. 

چراغ‌ها را کم کرد و زیر بغل زن را گرفت تا ببرد بخواباندش.

 زن پا کشید بر پر سرخ کبک که بر فرش مانده بود و مرد، دلسوز و مؤدب، ‌خواند:

جان بی جانان اگر آید به کار
گر تو مردی جان بی جانان مدار

مرد می‌باید تمام این راه را
جان فشاندن باید این درگاه را

دست باید شست از جان مردوار
تا توان گفتن که هستی مرد کار

جان چو بی‌جانان نیرزد هیچ چیز
همچو مردان برفشان جان عزیز

گر تو جانی برفشانی مردوار
بس که جانان جان کند بر تو نثار
https://t.me/Sayehsaar

 

 

عطار و طیورش  از دید سایه اقتصادی نیا

 

 

منطق مدرن طیور: 

در بزرگداشت شیخ عطار، ۲۵ فروردین

نه دامن بلند رقص داشت، نه جعد مشکین معنبر. 

با همان لب‌اسِ خانه و موهای بی‌حوصله مست می‌کرد، بی‌آداب و ترتیب و تشریفی؛

 از طرف‌های شش و هفت غروب که کار و کلاس و جلسه تمام می‌شد و دفتر و دستکش را برمی‌چید.

 از غروب وقت غوطه در شعر و بی‌قراری بود.

 هر شب به چیزی می‌پیچید و آن شب به منطق‌الطیر.

 دلش دینگ دانگِ ضرب مثنوی می‌خواست.

 ریخت و خواند:

مرحبا ای هدهد هادی شده  
در حقیقت پیک هر وادی شده

ای به سرحد سبا سیر تو خوش
با سلیمان منطق‌الطیر تو خوش...


خه‌خه ای موسیچۀ موسی‌صفت
خیز موسیقارزن در معرفت...

مرحبا ای طوطی طوبی‌نشین
حله درپوشیده طوقی آتشین...

خه‌خه ای کبک خرامان در خرام
خوش‌خوشی از کوه عرفان در خرام...

با شیخ که مرحبا می‌گفت، زن هم یکی‎‌یکی به پرنده‌ها سلام ‌می‌کرد و دل به جان شعر و روح شراب ‌می‌داد و می‌خواند. می‌دید که پر می‌گیرد.

 می‌دید پرنده‌ها یکی‌یکی صورت می‌گیرند؛ یکی با گردن بلند، یکی با نوک کج و یکی با بوی پنجۀ مانده در آب حوض.

 جز بلبل، که شکل همان عندلیب عاشق در مینیاتورها بود، باقی پرنده‌ها همان بودند که همیشه در تلویزیون و کتاب مدرسه دیده بود.

 نه اساطیری بودند و نه افسانه‌ای.

 درست همان جانوران امروزی بودند که جفتشان در باغ‌وحش و پارک‌ها و معابر شهری هم بود، همان قمری‌ها و یاکریم‌ها که روی ‌بام همسایه‌ها می‌دیدشان که دان می‌چینند یا مرغابی‌ها که روی استخر لجن‌بستۀ پارک‌ها شنا می‌کنند و گردن چربشان را این سو و آن سو می‌چرخانند. 

از خود بودند، دوست، نزدیک.

 و زن وهم برش داشت که قاف اگر با اینها بخواهد برود چه نزدیک است؛

 لابد هفت منزلش را خوش‌خوشک زود می‌رسند.

 قافیه مست‌ترش می‌کرد و قافله‌به‌قافله می‌رفت که دید سررسیده‌اند حالا و منقار و پر به پنجره می‌کوبند. 

کبک از یک‌ طرف، طاووس از ورِ دیگر، فاخته از گوشه‌ای. 

در و پنجره‌ها را باز کرد و پرنده‌ها را گذاشت بیایند تو. 

ریز و تند سرریز کردند داخل خانه و زن خندان و متعجب خوشامدشان گفت:

 مرحبا طایر فرخ‌پی فرخنده پیام! 
خیر مقدم! چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کدام؟

دستش را کشید روی تاج هدهد.

 نرم و پرپری بود. 

لایش هوا بود و اصلاً همه‌اش هوا بود.

 بلبل نوک زد به ناخن پایش که لاک نصفه‌نیمه‌اش را هنوز وقت نکرده بود دوباره نو کند، و رخنه در رخوتش ‌کرد.

 طاووس تنبل و سنگین تن کشید کنار شومینه و شاهین همان دم در ایستاد، انگار در کمین منّت.

 و کبک آمده بود سروسینه بنماید و چه سروسینه‌ای.

 چرخید دور تن زن که محوِ تماشایش کند و گردن کوتاهش را فراز کرد و خودش را نشان داد.

 زن به کبک تأمل کرد و گفت:
 «زیبایی». 

می‌دانست به مرد باید گفت که زیباست تا زیبا بشود. 

کبک چه دیوانه‌ای شد، مست کرد و پر کند و سر و دستار با هم خواست که بیندازد:

کبک بس خرم خرامان دررسید
سرکش و سرمست از کان دررسید

سرخ منقار وشی‌پوش آمده
خون او از دیده در جوش آمده

گاه می‌برید بی‌تیغی کمر
گاه می‌گنجید پیش تیغ در

گفت من پیوسته در کان گشته‌ام
بر سر گوهر فراوان گشته‌ام

بوده‌ام پیوسته با تیغ و کمر
تا توانم بود سرهنگ گهر

عشق گوهر آتشی زد در دلم
بس بود این آتش خوش‌

 حاصلم...

چه جشنی. زن با پرنده‌ها می‌رقصید و می‌خندید و خانه کوهستان بود و بیشه‌زار؛ و چهچه و بق‌بق و قوقو به سرخوشی‌های زن ‌پیچیده بود و عیش زن تمام‌وکمال بود و غایت کمال همین بود. 

شب از نیمه گذشته بود که عاشق سررسید.

 خانه را دید پرنده‌خانه شده و زن سر گذاشته روی منطق‌الطیر و خوابیده.

 درنگ نکرد بپرسد چه خبر است و چه کنیم.

 حوصلۀ ماجرا نداشت و زن هم فردا صبح همین نبود که حالا بود.

 خیال که می‌گذشت، فردا باز کلاس و کار بود و دفتر و دستک، و زندگی که می‌گوید اما باید زیست، باید زیست، باید زیست... 
                     
***

خون به پر پیچیده و چسبیده بود روی تیغۀ چاقو.

 مرد دستش و چاقو را با هم شست و چاقو را پشت شیر ظرفشویی گذاشت.

 زن را بوسید و موهایش را نرم نوازش کرد. 

چراغ‌ها را کم کرد و زیر بغل زن را گرفت تا ببرد بخواباندش.

 زن پا کشید بر پر سرخ کبک که بر فرش مانده بود و مرد، دلسوز و مؤدب، ‌خواند:

جان بی جانان اگر آید به کار
گر تو مردی جان بی جانان مدار

مرد می‌باید تمام این راه را
جان فشاندن باید این درگاه را

دست باید شست از جان مردوار
تا توان گفتن که هستی مرد کار

جان چو بی‌جانان نیرزد هیچ چیز
همچو مردان برفشان جان عزیز

گر تو جانی برفشانی مردوار
بس که جانان جان کند بر تو نثار
https://t.me/Sayehsaar

 

 

از زنده یاد استاد ستاری

...

|| شیدای بیدگلی ||
✍️

تجلیل از هنرمندانِ نمایشِ گربه‌ی پشمالو
.......


ُگُربه‌ای بوده‌است‌پَشمالو
زاغ و چاق و بُراغ و خشمالو

گُربه، عنوان یکِ‌نمایش بود
واقعاً قابلِ ستایش بود

جمله‌بازیگرانِ آمُخته
نخبگانی مسلّط و پخته

چون عنایت که نقشِ او قدرت
یا که صبّاغیِ دایی‌نعمت

چون حفیظی، رُلش عموحیدر
قنبری، کَل‌حسینِ ضیغمِ نر

یا که زهرا غنی، نه‌نه‌قدرت
مادری باوقار و باعِفَت

عقل و اندیشه را به‌کار آرَد
آبِ تُرشاله با نهار آرَد

جندقی هم مراد و یارِ من است
هم‌چو داداشِ خود کنارِ من است

با تشکر ز فاطی و نازی
که به‌حق خوب کرده‌اند بازی

دخترانی نجیب و باهنرند
نونهالانِ باغِ پُرثمرند

یا حقیقی با کمال و وقار
منشیِ صحنه‌ای که بُد هشیار

شاهیان‌است سرپرستِ گروه
سرپرستی، مصمّم و نستوه

و مُسَیّب چو مِهرِ تابنده
کارگردانِ خوب و ارزنده

هم مُقَدّم بهین نویسنده
کاردان و دقیق و پوینده

جمله، اعضای مهرگان هستند
پاک‌دامان و مهربان هستند

گفت شیدا که مُخلصِ همه‌ام
عاشقِ دوستانِ نابغه‌ام

آفرین‌باد بر هنرمندان
دلشان شاد و لب‌هاشان خندان
🌱


.........

کوچ باشکوه یک زن

....

آخرین باری که من خانم زهرا غنی را زیارتش کردم، در نشست نقد تئاتری بود که خانم فهیمه مسیبّی بیدگلی در جلسات هفتگی ( کتاب و چای) برگزار می کرد.

نشست پرباری بود.

آقای فائض کارشناس تئاتر فرمایشات متین و عالمانه ای با اعتماد به نفس کامل و بدون عُجب و خود ستایی ارائه داد.

بچه های تئاتر شهرستان و پیشکشوتان تئاتر کاشان هم بودند.

من  در همان نشست چیز های تازه ای در باره تئاتر آموختم.

زهرا غنی شب گذشته در بیمارستان بهشتی کاشان بعد از سالها مبارزه با سرطان و با گذاشتن چهار فرزند چشم از جهان فروبست .

امروز بعداز ظهر هم تشییع جنازه اوست .

او دلسوزانه رفت .

ازخبرهایی هم که از گوشه و کنار شنیده می شود،پیداست که  دوستان دور و نزدیکش و مخاطبان بازی هایش دلسوزانه برایش گریه می کنند .

او بانوی عفیف و عاشقی بود.

روی صحنه و پشت صحنه ،دردهایش آشکار بود.

من قصد ندارم خیلی دراماتیک در باره او حرف بزنم.

ولی واقعا برای شهر ما یک قدمِ پیشگام بود .

روحش با آرامش ابدی قرین باد.


🌳

 

 

سحابی خاکستری از محمد مختاری

...

یک شعر بی نهایت زیبا از زنده یاد محمد مختاری ...

ارسالی از محمد صمیم


آغاز شد سحابی خاکستری
و ماه من هنوز
چشم مرا به روشنی آب می‌شناسد .

چتری گشوده داشته است این سحرگاه که درهم پیچیده است
و لا به لای خاطره ابری‌اش
ستاره و ماه .

هر کس به سوی مردمکی پناه می‌گیرد
کز پشت پرده‌هایی نخ نما فرا می‌خواند .

همزاد چشم‌های توام در باز‌تاب آشوب
که پس‌ زده‌ست پشت درهای قدیمی را و نگران ست.

آرامشی نمانده که بر راه شیری بگشاید .

و روشنای بی‌تردیدت
از سرنوشتم اندوهگین می‌شود
دنیا اگر به شیوه‌ی چشم تو بود
پهلو نمی‌گرفت بدین اضطراب .

یک شب ستاره
از پنجره گذشت و به گیسویمان آویخت
و سال‌هاست که این در گشوده است به روی شهاب
امشب شهاب از همه شب آشناتر ست
چل سال بی قراری و ماهی که پس زده‌ست پشت دری‌ها را تا بلرزد
در چله‌ی پریشانی .


امشب دری میان دو دریا گشوده است
سیل شهاب می‌ریزد در اتاق
طغیان چشم بر می‌آید تا سحابی
اکنون ستارگانی که دست می‌گذارند بر پیشانی‌ام
و می‌هراسد پوست  در لرزش عرق


چشمان ناگزیرم را بر می‌گیرم
از کفش‌های مرگ که آغشته است به خاکستر
و رد پایش را تا چار راه سرگردان دنبال می‌کنم

زاده شدن به تعویق افتاده است
در پرده‌ی زمخت و چروکیده‌ای نهان مانده‌ست

رؤیای آبی جنینی که می‌تابد
از نازکای صورتی پلک
پیش گرفته است دوباره
این جفت بر جنین .

از پرده‌ها فرود می‌آید ماه
وز شاخه‌های بید می‌آویزد
و لای سنگ و بوته و خاکستر
آرامش زمین را سراغ می‌گیرد از باد .


شاید صدای گنجشکی
از شاخه‌ی سپیده نیاید
شاید که بامداد
خو کرده است با خاموشی .
چشمان بسته‌ام را اما می‌شناسم
و زیر پلک‌هایت
بیداری من است که بی‌تابم می‌کند .


تا عمر در نگاه تو آسان شده ست
از چشمم آستان گدازانی کرده‌ام
که آسوده از شد و آمد خاکستر
بگشوده است بر لبه‌ی باد .

می‌گردم و شتابم
از گردش زمین سبق می‌برد .

می‌ایستم برابر خاکستر
تا گیسویت به شانه‌ی مهتاب بگذرد
...

محمد مختاری 

🌳🌳🌳🌳

 

 

برای خانم غنی

...

 

] حیدر عنایتی:

 

✍️

گریه کنید برای این زن 

مویه کنید ...

گیسو پریشان کنید ...

بابای خانم غنی کنار تختش ایستاده گریه می کند.

🌱🌱🌱🌱

 


 حیدر عنایتی:

 

✍️

جامعه هنری آران و بیدگل قطعا در تب و تاب  روزهای بحرانی خانم زهرا غنی می سوزند.

من سرو کار مستقیمی با هنر تئاتر شهر نداشته ام .

یکی دوبار با فاصله زمانی خیلی زیاد ( تصادفی) شاهد بازی ایشان بوده ام و در دل تحسینش کرده ام .

بار اول حدود بیست سال پیش بود ، نمایش طنزی داشتند با لهجه بیدگلی در کانون شهید عربیان .

دوسال قبل هم یک تئاتر پر سرو صدا داشتند به کارگردانی بنده زاده امیر حسین که من با اصل کار موافق نبودم ولی حق دخالت هم به خودم نمی دادم .

تماشای همان کار هم برای من جنبه عاطفی دلشت.

با این حال خانم زهرا غنی برای پیشرفت هنر شهر ما یک کاتالیزور است ‌.

( دلم نمی آید بگویم : بود) .

پناه می بریم به خدایی که در این نزدیکی است.

🌳🌳🌳🌳🌳

 

 

بوی‌جوی مولیان آید همی

....

✍️

من فقط می تونم زیر تاق ابروی تو پناه بگیرم، 

آرام باشم ،

 امنیّت و حُرمت و  شب و ستاره و کهکشان را در دست هایم حسّ کنم .


 حضرت عباسی نکنه یِه بار از ما خوشت نیاد و ما را از زیر این تاق بیرون بندازی.


اونوقت دیگه من یِه کارتن خواب خواهم بود.

نه عباس رجب منو به خونه ش راه میده... 

نه اسدالله پسر آقا جانه ... 

نه دایی جلال .‌..

نه حسین یَه تا حاضره در خونه ش رو به روی من باز کنه ...
...
 
کرونا همه جا لول میزنه...

🌱

 

 

از کانال واما بعد...

...

خانم حمزه ای سلام.

خیلی از لحظه های خوب زندگی شخصی من وامدار نشست و برخاست با مسعود و شماست.

درگذشت مادر مسعود برغم اینکه اتفاقی غیر منتظره نبود، من را به شدت برهم ریخت خاصه اینکه این اتقاق فاصله چندانی با مرگ حسین شاهیان نداشت .
من هنوز آنقدر جا نیامده ام که بتوانم تلفنی با شماها صحبت کنم.

امروز از خاننم خواستم  که خدمت شما زنگ بزند ، گفت : 

کلمه ها به زبانم نمی آید ...

با همه این احوال شما باید با همه هوش و حواس مراقب بچه هایتان باشید .

غم آخرتان باشد.

 

.....

از کانال بوی جوی مولیان

...

✍️

بانوی شایسته ادبیات معاصر ایران ...

....

زن های فرخنده سیرت با شخصیّتی ممتاز و پاک طینت همچون دکتر قمر آربان در کشور ما کم نیستند ولی جمعیّت کثیری را هم شکل نمی دهند.

خدا رحمت کند این بزرگوار و همسر عزیزشان دکتر عبدالحسین زرین کوب را .

خانم آریان بعد از درگذشت همسر، بال بال میزد که به او بپیوندد.

امروز سالروز درگذشت اوست.

🌱

 

 

....

.

..

صد سال زندگی عاشقانه...

.....

✍️

آقای علی فرزانگان در صد سالگی خود، روزهای دردناکی را پشت سر می گذارد.

این زن و شوهر گویا از قبل از تولد عاشق هم بوده اند.

در تمام سال های عمرشان هم عاشقانه زندگی و فرزند صالح تربیت کردند .

مادر مسعود فرزند حاجی محمد حسین فرزانگان است و فکر کنم مرحوم واصف دایی اوست .

امید است در این باره بیشتر بنویسم.

☘️☘️☘️

 

 

...

..

انا لله و انا الیه راجعون ...

....

مسعود نازنین تسلیت من را بپذیر ...

🌳🌳🌳

 

 

..

انا لله و انا الیه راجعون ...

....

مسعود نازنین تسلیت من را بپذیر ...

🌳🌳🌳

 

 

وامابعد...پاشو چایی را دم کن

 

✍️

پاشو چایی را دم کن 
..........

یا حضرت عباس !


چه چهره زشتی دارد زندگی از اون بالاغیر از تو ...!

کافی است فقط ده متر اوج بگیریم .

ده متر بالاتر از خونه و کوچه و شهر و برج میلاد و دماوند و زاگرس ....

بعد ، از اون بالا که نگاه بکنیم، همه چیز هولناک است .

همه چیز خیلی درد آور است ...

خیلی زشت و زننده است ...

همه چیز غیراز تو نازیباست ...

پاشو چایی را دم کن ...

......

🌻🌻🌻

 

از کانال بوی جوی مولیان

 

یادآوری  : 

عملا برای من مقدور نیست همه پست های متدرج در کانال های وامابعد و بوی جوی مولیان را  به وبلاگ منتقل کنم

 

کاری است وقت گیر .

اینستا هم برای من فضای مطلوبی نیست .

با این حال دلم نمی آید از خوانندگان وبلاگ فاصله بگیرم.

 

 

....

 

 

 

 

در باره فرمایشات امروزاستاد شفیعی مطهر:

✍️

ای کاش این روزها جناب استاد مقداری در باره علی مطهری و نگاه جنسی او به زن و لذتی که زن های اروپایی در هماغوشی با مردهای آفریقایی می برند و این چیزها ...برای ما حرف می زد.

اگه این سوژه را انتخاب می کرد، کمی چشم های خسته و بدن مفلوک و دست و پای مفلوج   ما مردهای زمین گیرشده و محرومیت های جنسی مون ، بر سر شوق می اومدیم به حضرت عباس.

...

استاد شفیعی در باره موهومات خیلی شفّاف و قاطع صحبت می کنند ولی ازطرح واقعیّات  شونه خالی می کنند.

ایشون معتقدند پایان کار بشر در نهایت بهشت خواهد بود و درک لذت های بهشتی!

جالبه که معتقد است آدمیزاد ذاتا موجودی بهشتی خلق شده است تا در نهایت به بهشت برسد..

من از ایشون می پرسم این خبرها را از کجا به دست آورده است .

علی مطهری اگرچه سر پیری از مچ دست خانم های النگو به دست بی اعتنا رد نشده و همین طور رفته تا تماشای همه اندام آنها در دست آفریقایی های وحشی و زمخت و اون ابزارهایی که ما در گوشه کنار در دستشان می بینیم !

ولی قاطعانه آیتده جمهوری اسلامی را در صورت رئیس جمهور شدن خودش بیان کرده است و اینکه مردهای چینی برای این کارها ساخته نشده اند .
رویکرد بعدی ما آفریقا خواهد بود.

این صحنه ها را اگر رو بنرهای فلکه هفتاد و دو تن قم نقاشی کنند ، مجلس شورای اسلامی دوره اول دوباره از نو زنده می شود!

ولی فرمایش استاد شفیعی مطهر، هیچ حسّ وحالی به مخاطب نمی دهد.

🌱🌱🌱🌱

 

 

والله ! تو برادر منی ولی


    نویسنده:

همشهری چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰ ساعت: ۱۳:۲۴

...‌
سربلوچی حیدر
کم کم از دو به درت کردم

...........

 

والله تو برادر منی ولی حریفان و رقیبان تو از روز اول ،ماشالله رزاقی ، دایی حسینعلی ، حسن کرم، حسن مصلح ، 

عباس پسر علی اکبر بابا صفر...و امثال اینها بوده اند‌.

اینها را همه را قبول دارم .

 

پوزه شان را به خاک مالیدی .‌...

....

 

 

 

 

 

از بیدار شهر

 

◇مسعود فرزانگان◇

در سال 92 نوشت:

نساقده ، شمردنِ چندین  و چند باره‌ی سکه‌های پول و حساب با چرتکه  و  نوشتن با سیاق 
چشیدنِ  چندین باره‌ی مزه‌ی انجیرهای باغِ پدری و زیباتر از همه سرایش چکامه‌ای با جان و دل برای نشاندنِ لبخند بر لب‌های یخ بسته‌ی مردمِ روزگار.
ستاری ، هشتاد و هشتمینِ سالِ زندگی‌اش را در خانه‌ای می گذرانَد که هرچند بارها نوسازی شده اما همچنان خود را در هیأتِ خانه‌ای با زمانِ پُررونقِ گذشته‌ی خود نشان می‌دهد.
 دالانِ خانه 
 اتاق‌های شمالی و جنوبی
 حوضِ آب با ماهی‌های قرمزِ رقصان
 درخت‌های انجیر
 تخت‌های چوبی روی درگاهیِ سرداب
 دیوارهای بلندِ تن‌داده به آفتاب،
یک صندلی راحتی
با دیدگاهی بر هزاران یاد و یاد و یاد
یادِ هیاهوها و رفت و آمد‌های پُررونقِ کسب و کار
یاد همه‌ی کسانی که به جای آن‌ها، اینک  اندوهی تلخ  نشسته است و.....
دیوارهای اتاق با روزنامه‌ها و فرتورهای در زمان چرخیده 
 آشنا و ناآشنا 
و شماری از سپاس‌نامه‌ها
تاقچه‌ها با شاهنامه و گلستان و بوستان و در کنارِ دستِ شیدا خودکار و دفتر ، دخلِ سکه‌های پول و چرتکه‌ی جامانده از زمانِ مباشریِ پدر.
استاد، کم‌سخن‌تر از همیشه
 اما با چکامه‌های شاد
 و برقِ نگاهی شادتر ....

 

 

پری رو

....

✍️

پری رو تاب مستوری ندارد به خود حضرت عباس ...

.....

سایه اقتصادی نیا اگه در این تعطیلات می اومد آرون و بیدگل  ، من دو/ سه جا را داشتم می بردمش نشونش می دادم ، کمی هم در باره شعر و ادبیات و نقد و این چیزها صحبت می کردیم ، هم او با این حوالی آشنا می شد .

کافیشه می بردمش . دشت عالی آباد . مسجد نقشینه ...

سمبک ...

و هم خودم یه مقدار تذوّقا در باره عشق و بهار و زیرشو بگیر کولم نِه ، باهاش صحبت می کردم .

لا مصّب  خیلی خوشکله. 

چهل ساله که قنات جوب خونقاه تو بیدگل خشک شده. 
فکر کنم اگر این خانم چهل و چهار / پنج ساله بیاید دم ِ پله های جوب خونقاه یک نفس بکشد ، آب از تو کوره ها راه می افتد.

سایه اقصادی نیا به کار نقد بی باکانه خیلی تسلّط دارد .

سایه کانال سایه سار را اداره  می کند که  همیشه حرف های نو و بداهه دارد برای گفتن .

اخیرا هم یکی از دانشگاه های آمریکا دعوتش کرده است برای تدریس .

فعلا آمریکاست .
........

 

 

 

خطب شکن در غزل حافظ

....

✍️

خطب شکن در غزل حافظ...

.....

این روزها مردم زیادی روانه مرنجاب می شوند .

از همه جای ایران .

بی واهمه از کرونا.

بهار است و همه سری برای شور و مستی .

واما بعد: 

  همه می دانیم که برای رسیدن به مرنجاب باید حتما از تپه معروف به

" خطب شکن" گذشت .

این را هم می دانیم که " خطب" 
تخته چوبی است قوسی و بسیار محکم  که روی کوهان شتر می بندند برای مهار بارهای سنگین که موقع سرازیر شدن شتر از بالا به سمت پایین ، از روی کمر زبون بسته،  آوار نشود روی سر و گردن او و همه با هم غلت نزنند توی شیب تند بیابون .

گویا قدیم منطقه خطب شکن در مرنجاب به قدری پرتگاه بوده که  خطب بر روی شتر می شکسته و   پشت بندش گرفتاری و مصیبت برای صاحب بار و ساربان و شتر بیچاره .

به این بیت دقت کنید: 

پیش کمان ابرویش لابه همی کنم ولی....

این بیت در این غزل خواجه واقعا حکم خطب شکن را دارد.

عبور از آن بسیار مهارت می خواهد.

خیلی  از محققّین حافظ شناس ما شرح این بیت را  پشت گوش انداخته و نادیده گرفته اند.

تک و توکی هم  با‌ اشاره ای مختصر ، مسئله را کم اهمیّت وانمود کرده اند .

اما دکتر مجید محسنی وادقانی که عمرش دراز باد ، با حوصله و وسواس شگفتی به بر رسی بیت مزبور پرداخته است.

مقاله مجید عزیز در 

" بوی جوی مولیان " آمده است.
👉🏼👉🏼👉🏼👉🏼👉🏼👉🏼👉🏼

 

 

 

برای بهاءالدبن خرمشاهی

.......

✍️

دکتر بهاء الدّین خرمشاهی هم عاشق قرآن و نهج البلاغه است ، هم شیفته حافظ و سعدی و هم دوست دار صادق هدایت و احمد شاملو و فروغ فرخزاد و احمد محمود .

من به مناسبت زاد روز او عکسش رو تو اون کانال گذاشتم .
اگر وسوسه های شیطانی این بهار رنگارنگ و استرس آفرین و تضادهای عجیب و غریب درونی ام را بتونم مهار کنم و آرام اسب درونم را هی بزنم و ...شاید امروز یه مقداری در باره او در همان کانال حرف بزنم.

🌱

✍️

بهاء الدیّن خرّمشاهی برای زبان و ادبیات فارسی یک " عصمت " است.

پاک و بی ریا و بی ادّعا .

بدون عجُب.

من هنوز در وجود این آدم خود شیفتگی ندیده ام .

اراده حذف دیگران در وجودش که نیست همّ و غمّش ، جلوه
 دادن آدم هایی است که با آنها سرو کار دارد .


بهاء الدّین خرّمشاهی در زندگی اش با کسانی سرو کار داشته است که غیراز شاعری و نویسندگی ، خانم باز قهاری هم بوده اند .

ولی این بنده خدا با همون زن اول خودش ساخته و هرگز مسیر رانندگی خودش تو خیابون های تهران جوری تنظیم نکرده که یکی از این همه زن هالی به هولی ای که ما در تهران می بینیم ، تصادفی !! سوار کنه.

.......

🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳

 

 

 

 

 

در راستای رفراندوم

...

درراستای رفراندم...!

✍️


رجعت به ذات پاک حیوانیت! 

.....

بشر  ایرانی برای رهایی ازدرد،  چاره ای ندارد جز اینکه ذات ناب حیوانی خود را پبدا کند .

به‌خود قرآن قسم ! هرچه سریعتر باید‌ دست بکار شویم و خودمان را پیدا کنیم . 

 یک تعمیر حسابی روش انجام  بدهبم  ، رنگی بزنبم ( همان زرد قناری )   روکش صندلی ها را عوض کرده ، بعد با همون ذات 
 به حیات خود ، ادامه بدهیم. 

ما ابرانی ها زیادی انسان هستیم .

دروغ و ترس و رودربایستی ، 

ما را فرسنگ ها از حیوانیّت  اصیل و نجیب خودمان دور کرده است.

🌳🌳🌳🌳

...

 

تفائلی برای حسبن شاهیان

...

 
✍️

تفائلی برای حسین شاهیان 
......

الف: 

غزل زیر از جمله غزل هایی است که همیشه با من هست .

اوّلا یکی از شاهکارهای حضرت خواجه است در باب تدوین نگرش و مرام و مکتب و نگاه خودش نسبت به دنیا و هست و نیست بشر، ثانیا به جهت زیبایی های هنری و ادبی و تلمیح و ایهام و هنر بلاغی ، بسیار خیره کننده و چشم نواز است .

سوم اینکه برای من خاطره هایی را زنده می کند .

ب: 

کنار آمدن با مرگ حسین شاهیان حالا حالا ها برای من متصوّر نخواهد بود.

حسین از جمله کسانی بود که خیلی از دوستان و آشنایانش می توانند مدّعی باشند: 

شربتی از لب لعلش نچشیدند و برفت ...

روح این طفل معصوم بی تردید آرام است و گویی این ماهستیم که در صدد آرام کردن خود هستیم.

امشب سحر راه دیگری نداشتم برای آرام کردن خودم جز اینکه به سراغ حافظ بروم ...

............................

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم

از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم

ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم

تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم

سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت

به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم

با چنین گنج که شد خازن او روح امین

به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم

لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست

که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم

آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار

که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم

حافظ این خرقه پشمینه بینداز که ما

از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم

........

🌱

 

 

تفائلی برای حسبن شاهیان

...

 
✍️

تفائلی برای حسین شاهیان 
......

الف: 

غزل زیر از جمله غزل هایی است که همیشه با من هست .

اوّلا یکی از شاهکارهای حضرت خواجه است در باب تدوین نگرش و مرام و مکتب و نگاه خودش نسبت به دنیا و هست و نیست بشر، ثانیا به جهت زیبایی های هنری و ادبی و تلمیح و ایهام و هنر بلاغی ، بسیار خیره کننده و چشم نواز است .

سوم اینکه برای من خاطره هایی را زنده می کند .

ب: 

کنار آمدن با مرگ حسین شاهیان حالا حالا ها برای من متصوّر نخواهد بود.

حسین از جمله کسانی بود که خیلی از دوستان و آشنایانش می توانند مدّعی باشند: 

شربتی از لب لعلش نچشیدند و برفت ...

روح این طفل معصوم بی تردید آرام است و گویی این ماهستیم که در صدد آرام کردن خود هستیم.

امشب سحر راه دیگری نداشتم برای آرام کردن خودم جز اینکه به سراغ حافظ بروم ...

............................

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم

از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم

ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم

تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم

سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت

به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم

با چنین گنج که شد خازن او روح امین

به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم

لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست

که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم

آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار

که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم

حافظ این خرقه پشمینه بینداز که ما

از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم

........

🌱