یلدا و امیرعباس مهندس

...

✍️

یادم هست یک بار از امیر عباس مهندس خواهش کردم یک روز مقداری غذای آماده مثل سوسیس/ کالباسی ...چیزی بخریم برویم صحرا با هم بخوریم.

امیر عباس گفت من در عمرم از این غذاها نخورده ام ...

فقط همانجا بود که احساس کردم با این مرد کمی زاویه دارم.

لذا حالا / نصف شبی/  می توانم از همین زاویه شعر امیر عباس را نقد کنم .

ببخشید شعرش را نه ! 

خودش را...

امیر عباس در شعر بالا به نظر می رسد از دنیا و از خودش قطع امید کرده است .

ولی در واقع اینجور نیست.

او در جوانی اش هم حاضر نبودبر زبان بیاورد که دنیا را دوست دارد.

ولی در هر حال در همین دنیا ماند تا پیر شد.

پس خیلی  برای حضور در این دنیا اهل باج دادن نیست.

اینها که عرض کردم ملغمه ای از تضادهایی است که گریبانگیر آدم هایی است که می خواهند همیشه" انسان " باشند نه زنده.

امیر عباس انسان بودن برایش در اولوّیت است.
☘️🍁☝️☘️

 

عمری که تمام پاییز بود
با باری از دلتنگی
افتان و نالان
به زمستان رسید
حالا شما
اگر دل‌تان آمد اگر به یادتان بود
سلام مرا به بهار برسانید
خبر دهید
دیر کردی
آن‌قدر دیر
که سوزی سربی و سرد
بنیان امید را برانداخت
نیامدی و روزگار
قصدش بر باد دادن مهربانی بود
قصدش جان باغ بود
شقایق را سوزاند
بر ارغوان تاخت
چمن را افسرده کرد
و به اشک صنوبر خندید
به بهار بگویید
تنها فتنه‌ی آذر
مکر عجوزه‌ی سرما
و کینه‌ی بهمن پیر
بیداد نکردند
بگویید
در یلدایی سخت به طعنه‌ی تازیانه
گرفتار شدم
بگویید
اگر چه نشد
تا تو برسم
اما با آغوشی پر از عطر تو
با بادها
همسفرم
#امیر_عباس_مهندس

 

 

 

 

آیا بشر گلابی و انگور و انجیر و انار درخت کرونا را خواهد خورد؟

.

☘️

آیا بشر گلابی و انگور و انجیر و انار درخت کُرونا را خواهد خورد؟!!!

.........

به خدای احد و واحد قسم بعضی از اندیش مندان و متفکران و سخنوران ما گاهی وقت ها در حوزه نظر و تئوری آنچنان بر هم می بافند که آدم  میخواد نزدیکشون باشه و خطاب به اونها بگه صد رحمت به تحلیل های رضا هنگی...


امروز برای فراراز سنگینی وَهمناک این آسمان بالا سرمان ، سرم را برده بودم تو گوکل و یوتویوپ و ...اون وَرا...

رسیدم به گفت وگوی علیرضا میبدی با دکتر فرهنگ هلاکویی درباره دوران پسا کُرونا که من  خودم فکر نمی کنم بشرِ امروز هرگز اون دوران را با چشم بببند.

دکتر هلاکویی که خُب می شناسیدش.

او شکافنده همه سوراخ سُنبه های مسدود تن و بدن زنان   حشری و مردان منحرف و  آدم های آسیب دیده و مردم ازکار افتاده و جوانان  لز و دگر باش و  مابون و  نا امید و بدون فردا و نمیدونم سکس گروهی و 
و سکس با محارم و 

فلان و فلان و ...است و 

   و دوباره همان سوراخ سُنبه ها را در شب های خواب زده و پُر کابوس ما با نخ و سوزن واژه های نرم و لطیف برهم  می دوزد و خوشگل و تر و تمیز  تحویلمون میدهد و میگه برین یه جلسه دیگه هم  بیایید ببینم عود نکرده باشد ، در این گفت و گو هم با خوشبینی تمام اشاره کرد که کُرونا فعلا یک " هسته " است : دانه...بذر ...

که تا حالا در خاک بوده ،

 یکسالی است که جوانه زده ،

 باید مدتی تغذیه بشه... 

ساقه بشه ... 

جون بگیره ... 

بیاد بالا..‌.

 تنه بشه... 

و بعد از درون این تنه تولّدهای تازه ای با درد و فشار صورت بگیره...

 شاخه ها ...

شاخسار ها... 

درختی گشن ...

بعد گُل بدهد ...

بعد گُل ها تبدیل به میوه بشود...

بعد باید صبر کنیم تا میوه ها دوران کالی خود را طی کنند ...
برسند و ما از آن بخوریم.

زیر لب زمزمه کردم : میرَه 
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

 

 

 

 

دور شدن موقتی سایه مرگ کرونا

 

✍️

....

دورشدن موّقتی سایه مرگِ کُرونا

...

دوشهر مجاورهم کاشان و آران و بیدگل امروز فاقد فوت کرونایی بوده است.

امیدواریم این وضعیّت به همه جای کشور تسرّی  و تداوم پیدا کند تا زندگی به حالت عادی خود برگردد .

منتهی نیک‌ واقفیم که فعلا کاهش آمد و رفت و تعطیلی کار واداره و رعایت الزامات بهداشتی و پزشکی دلیل کاهش مرگ و میرهای کرونایی است.
ولی این قفل شدگی فعالیت های اقتصادی و رکود و پول و بازار مگر تا کی می تواند ادامه داشته باشد..
هنوز هیچ راه حل نهایی و قطعی برای شکست کرونا جایی دیده نمی شود.

☘️☘️☘️

 

 

تراژدی های یلدا و کریسمس

.

🍁☘️🍁☘️

یلدا و کریسمس، دو جشنی که دارد تراژدی می شود.
........

گویا جهان بشری از جمله ایران ما قصد ندارد  در این شب ها از لحظه های شاد زندگی خودش فاصله بگیرد یا اینکه این فاصله گیری را در برابر  دژخیمی همچون کُرنا بی فایده می داند و با خود می گوید اگر قرار بر مُرون است بگذار در میان رقص و شادی بمبرم.

🌳

 

دور شدن موقتی سایه مرگ کُرونا ...

✍️

....

دورشدن موّقتی سایه مرگِ کُرونا

...

دوشهر مجاورهم کاشان و آران و بیدگل امروز فاقد فوت کرونایی بوده است.

امیدواریم این وضعیّت به همه جای کشور تسرّی  و تداوم پیدا کند تا زندگی به حالت عادی خود برگردد .

منتهی نیک‌ واقفیم که فعلا کاهش آمد و رفت و تعطیلی کار واداره و رعایت الزامات بهداشتی و پزشکی دلیل کاهش مرگ و میرهای کرونایی است.
ولی این قفل شدگی فعالیت های اقتصادی و رکود و پول و بازار مگر تا کی می تواند ادامه داشته باشد..
هنوز هیچ راه حل نهایی و قطعی برای شکست کرونا جایی دیده نمی شود.

☘️☘️☘️

 

در مورد باغ ابتدای دشت های بیدگل

 

🌳


.........
  آقای حسین بندشاهی آرانی 

دبیر زبان و ادبیات فارسی / باز نشسته. 
نوشته اند: 👇
.........

در مورد باغ ،  من درب آن باغ را نشان دارم .

در ابتدای جاده به طرف دست چپ می رویم وبعد کمی جاده  آن سرازیر ودر جلو باغ فضایی است وجوی آب هم از سمت راست آن جاری است .

این باغ از بهائی ها بود .

کشاورزی آرانی آنرا در اختیار داشت و سال گذشته فوت کرد .

حالا در دست پسر جوان اوست که دارد مرمت می کند.

 پشت بام آنرا درست کرده واز داخل دارای چند اطاق است که آنها را هم باز سازی کرده.

 بعد از این باغ دست راست کوچه باریکی است که در انتهای آن باغ حاجی زندی قرار دارد.

 اگر درست گفته باشم باغی را که شما در جلو آن نشسته بودید دست چپ دارای تپه بزر‌گ خاکی بود که مقدار زیادی از آنرا بر داشته اند.

 

 

چهار بخش از ده بخش یک پست واتساپی

 

یاد آوری : 

شش بخش از این پست را عکس تشکیل می دهد که قابل انتقال نیست.

ولی بخش هایی که مکتوب است در اینجا ملاحظه می شود.

......

بخش چهار

✍️

همه بناهای دشتی کویری اعم از عمارت ها و قلاع و برج ها و بارو ها و سیخه ها و کُنده ها و مساجد و آب انبارها و کوچه باغ ها و ارباب نشین هاو دیوان سراها و کومه های فقیرانه رعیت و استراحت گاه زمستانی و تابستان احشام و دام و صاحبان آنها و... و...

عناصری جز خشت و خاک را در ساخت و ساز خود، ندارند.

ولی تا دلت بخواهد حُجب و نجابت و شکوه و شب و ستاره و آفتاب و باد و بیابان و سکوت و تپش و عشق و هوس را در دل آدمی بیدار می کنند....

اطراف آران و بیدگل ما که این شکلی است. گمان نمی کنم جاهای دیگر ایران با ما تفاوتی داشته باشد.

بستگی به این دارد که چه جور آدمی به این بناها پناه ببرد و در آنها به دنبال چه بگردد.

....

بخش ششم

✍️


ذکر این نکته ضروری است که آدم با قرار دادن پی در پی عکس  خودش و نوشته های خودش و حرف های خودش و اصرار بر حضور خودش در فضای مجازی ، بالاخره دچار نوعی عُجب پنهان و آشکار است.

ولی اگر از این کار خود داری هم بکند، نشانه تواضع و افتادگی و حِلم و شکیبایی و سعه صدر او نخواهد بود .

آدم های زیادی در همه جا هستند   که به خاطر گرفتار در کِبر و خود بزرگ بینی خود، سال تا سال از خونه خودشون هم بیرون نمی آیند.

بقیه حرف ها باشد برای پست های بعد...

 

......

 

 

امشب غروبی ( قبل از اینکه این باران تند فعلی باریدن بگیرد) صمیم اومد خونه که بابا بیا برویم بیرون گشتی تو صحرا.

من هم خدا می دونه هیچ کجای این دنیا را نه دارم که بروم و نه دلم میخواهد که بروم.

من در همین صحرای خشک و بیکران که شما می بینید، حتی به اندازه یک کف دست جایی مالک نیستم.

از دو سه سالگی با پدرمون تو همین صحرا ها می گشتیم .

بعد هم با دوستان و زن و بچه و ...

در صحراهای اطراف شهر ،

خیلی حسّ خوبی دارم....

کاهش شدید عقده و درد و خشم و عصیان را در خودم، آشکارا حس می کنم.

خلاصه با دَم پایی راه افتادیم.

این عکس ها را هم من ندیدم که پسرم بگیرد. 

ولی گرفته دیگه...

 

.......

 

✍️✍️✍️✍️

بخش دهم

☝️

اینجا یکی از بناهای ارباب نشین است که در ابتدای دشت های بیدگل واقع شده است.

برای همه مردم آشناست.

شاید ده نسل ، بیشتر ...کمتر ...

کشاورزان شهر هر صبح از مقابل آن رد شده اند و هر شامگاه برگشته اند.


من خیلی در باره آن در همین وبلاگ حرف زده ام.

از اینکه این بناها همه یا به کلی تخریب شدند یا در حال اضمحلال هستند، دل آدم خراش بر می دارد.


خوشبختانه این خونه را یک نفر خریده و دارد از تخریبش جلو گیری می کند .

ما وبلاگ نویسان بیدگلی دوستی داریم به نام دکتر حسین ایمانیان بیدگلی . 

دکترای ادبیات عرب دارد در همین دانشگاه کاشان.
پدر در پدرانش همه فرزندان کویر هستند

چند سالی است همه کار و زندگی اش را گذاشته است روی ثبت این قبیل جاها.

چند ماه پیش دیدم در " نامه بیدگل" راجع به این بنا صحبت کرده است.

خدا خیرش بدهد.

امشب برای من شب خیلی خوبی رقم خورد.

حتما برای شما هم همین گونه خواهد بود.


☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️

 

 

 

 

 

وصاف  در فخارخانه...

....

✍️

وصّاف در فخّارخانه...

.....

محله فخّارخانه بیدگل جای خیلی معتبر و در خور احترامی نیست که آدم بخواهد هی به رخ این و آن بکشد.

با این حال چون محلّه ماست، من دوستش دارم.

کتاب چراغان وصّاف را یا شما ها اصلا ندارید ، یا اگر هم داشته باشید انگیزه ای برای خواندنش ندارید.

این کتاب فعلا از فخّارخانه صد و سی / چهل سال پیش سخن می گوید.

من هر روز می خوانمش. 

عیب کار این است که وصّاف فقط آمار می دهد.

اگر من در کنارش بودم از هر کوچه و از هر خونه ده ها و صدها مطلب تخمی می کشیدم بیرون و وادارش می کردم لای اوراق بگنجاند.

☘️🍁☘️🍁☘️🍁☘️🍁

🌱

حسینیه و آب‌انبارِ محله‌ی فخارخانه
آباد و دایر است

🌱

خانه‌ی حسنِ استادبابائی بنّا
سن ۳۵ سال
شغل زراعت
زوجه یکنفر
مع ۲ پسر صغیر
اولادِ اناث یکی صغیره

#فخارخانه

🚲🚲🚲🚲🚲🚲🚲

 

 

 

 

 

 

 

هرکه با پاکدلان صبح و مسایی دارد

.....

☝️


هرکه با پاکدلان صبح و مسایی دارد...
....

هر گزنباید فراموش کنم که من در زندگی ام چه سرمایه بزرگ و پاک و شریف و نابی دارم.

اینکه آدم بتواند در هر سحرگاه با مرد شایسته و قابل احترامی مثل آقای مکارم نژاد سلامی و صبح بخیری داشته باشد، یک توفیق بزرگ است.

من از این جهت خیلی احساس خوشوقتی دارم که هرروز قبل از ساعت پنج مورد تفّقد ایشان هستم.
  
آقای مکارم از سال ۱۳۸۰ به بعد برای من به طور تصادفی حُکم برادر بزرگتری را پیدا کرد که حمایت و هدایت کریمانه و بدون چشمداشتش در زندگی و تعادل روحی و رفتاری من نقشی فراوان داشته و دارد.
کلیپ را گوش می کنم با شوق که ارسالی از ایشان است.

 

☝️☝️☝️☝️

 

 

پاشدن در یک غزل ناب

...

👇

" پاشدن" در یک غزل ناب...

آقای محمدمیرزازاده آرانی شاعر گرمخو و آزاده منش ِ شهر ما گاهی وقت ها در شعرهایش، 
ایجاد بُهت می کند.

کاربُردهای عامیانه در غزل امروزِ ایران البته کم نیست.

ولی پاشدن یا پا نشدنش را ندیده بودیم .

👇👇👇


....

دیریست که چنگم تهی از ضربه ی مضراب
 
فریاد زد و پا نشدی از سفر خواب! 

فریاد که نه‌ شعله کشیدم به دو چشمم

تا گم نشوی در شب تاریک مرنجاب 

موسیقی ذهن تو شدم در شب شعرت 

تا کم کنم از متن دلت مشکلِ اِعراب

آغوش نفس گیر تو سهمم نشد اما 

هر لحظه شدم با تب و اندوه تو همخواب

عمریست دویدم لب دريای نگاهت 

من تشنه تر و تو شده از فاجعه سیراب 

حالا که خیالم به هوای تو شده خیس 
چتری به سرم باش و پناه دل بی تاب

در من اگر از باغ و بهاری خبری نیست 
ویرانی حالم که برایت شده جذاب!

نگذار که با پرسه زدن بگذرم ای عشق
در بارش یکریز غم از کوچه ی مهتاب...

#محمد_میرزازاده

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران‌وبیدگل همراه ما باشید 🌷🌷🌷

☘️☘️☘️☘️☘️

@javaankavir

 

 

 

در باره مارستان

..

✍️✍️✍️✍️✍️


در باره مارستان....

....

حاج آقای سربلوکی محبّت کرده و مطلبی فاضلانه در باره مار و ویژگی های مار و طبّ  قدیم و ...ارسال کرده اند که مثل همه مطالب دیگرِ ایشان ریشه در مطالعات عمیقش دارد.

شما مطلب این بزرگوار را در زیر خواهید خواند.

منتهی حاج آقا نسبت به اصل موضوع و اینکه ما امروز اصلا راجع به مار و بیمار با مجید محسنی حرفی نزده ایم ، کم لطفی کرده و شتاب زده رفته اند سراغ آن چیزی که خودشان مایل به گفتتش بوده اند.

من و مجید البته کسی نیستیم که از این نوع سرسری گرفتن افراد ( بویژه خودمان) ناراحت شویم و برنجیم.

مجید که خُب خودش دکترای ادبیات دارد و استاد دانشگاه و شاعر و نویسنده و بسیار/ بسیار باهوش و حرّاف در بیان ظرافت ها و طرح دقایق و نکته های فنّی و هنری و ایماژ و ایماء و اشاره و...شرح بدایع و تشبیه و استعاره و دستور زبان و تاریخ ادبیات هستتد ...

من هم که امروز صبح در مورد " مارستان" فیه مافیه مولانا پرسشی را طرح کردم ، اینقدر می فهمیدم که مارستان یعنی جایی که مار زیاد در آن می خزد و خُب این را هم می دانستم که کارِ مار نیش زدن و کشتن آدمیزاد است.

طبیعتا وقتی مولانا هم توصیه می کند که ما باید عاشق انسان ها باشیم و از عشق به دیگران لذت ببریم و در صورت دشمنی با مردم در اوضاع روحی بغرنجی قرار خواهیم گرفت که مثل خارستان و مارستان خواهد بود و هی از چپ و راست گزیده خواهیم شد و معنای صلح و صفا را نخواهد فهمید، موضوع کاملا برایم قابل فهم است.


منتهی دیدن کلمه " مارستان"  در فیه مافیه برای من از این جهت باعث تعجب شد که  در متون قدیم و حتی جدید چنین کلمه ای دیده نمی شود.

پسوند ستان که به معنی جا و مکان هست ، نمی دانم اصلا کار برد دارد یانه.

مثلا آیا ما درجایی عقربستان هم داریم؟ 

سوسکستان چطور؟ 

مگستان...

پشه استان...

موشستان..


کبوترستان...

عقابستان...

کلاغستان...

خرستان...

سگستان...

اسبستان...

میمونستان....

که البته اگر در جایی هم بیاید ، نامفهوم نیست.

همانطور که عربستان و ترکستان و تاجیکستان و گرجستان و مغولستان و 

....نا مفهوم نیست .

محمد رضا شاه هم در اوایلی که داشت انقلاب ۵۷ شکل می گرفت ، مدّعی بود که عدّه ای قصد دارند ایران را بکنند ایرانستان.

من امروز ، هم خوشم آمد از مولانا که کار خودش را راحت کرده و پیش خود گفته: 
ما که خارستان را آورده ایم، خُب مارستان را هم می آوریم تا قرینه باشند و همسنگ و هم آوا و منظور ما هم جا بیفتد.

و هم احساس غبن کردم که چرا تا حالا " فیه مافیه " را مطالعه نکرده و به ساختار  سبکی و یژگی های ادبی و هنری این کتاب، غریب مانده ام.

اصل ماجرا همین بود.

ما البته کتمان نمی کنیم که گذشته از بیسوادی گرفتار عُجب هم هستیم.


گرفتار هوچی بازی هم هستیم.

شما اگر به انجمن های ادبی هم دقّت کنید، همه خوششان می آید رو دست دیگری بلند شوند و سواد و دانش طرف روبرو را تحت تاثیر سواد و دانش خودشان قرار بدهند.

ولی در کنار این خصلت های نا خوشایند،  خواهان روشن شدن حقایق هم هستیم.


🚲🚲🚲🚲🏀

 

☘️

استاد سربلوکی نوشته اند: 


 درود و شب بخیر!

  از توجه دوستان بویژه جناب دکتر محسنی دوست بزرگوار که اشاره به مارستان وخارستان دارد‌ و دیگر دوستان‌...

 باید به عرض برسانم  که "مار " 

در فرهنگ تمام ملل مانند انسان از هوش و ذکاوت هوشیاری ِبالایی بر خوردار و چست وچالاک...

 ودر واقع هر آنچه در یک انسان هست در مار هم هست.

 و در زمان ایران باستان به اشخاص  مریض می گفتند ؛ بیمار است.


یعنی فاقد سلامتی که همان  مار است می باشد .

 گفتم که در سایر ملل هم از قدیم این  نظریه پذیرفته بوده که اینک هم  بر سَردَر داروخانه ها  تصویر دو عدد جام  را که در هر جامی تصویر دو عدد مار را میبینی که سر در درون جام  برده اند .

 و من خودم شاهد همین موضوع بوده ام که سردریک مریض خانه بزرگی در تهران با نییءن نوشته: مارستان .


 و در تمام داروخانه های دنیا نیز شاهد جام با دوعدد مار که سر  در درون جام برده ان می باشیم.


 اردتمند: 

 سربلوکی/

 شامگاه جمعه ۲۸  ۹  ۱۳۹۹    

 ۱۸ دسامبر ۲۰۲۰ کاشان


☘️

 

...

مکتوبی از شبانه روشن

...

از محمود ساطع 👇👇👇

مکتوبی از شبانه‌ای روشن ....

عزیزی !
 جانی!
 حیدرجان!

هیچ گاه زندگی‌ام آدمی ، بزرگی، عزیزی به شفافیت تو پیدا نکرده‌ام حیدر جان.


ما، که نمی‌توانم بگویم؛ ولی من ، اعتراف  می کنم که سعی کرده‌ام  تنها  بخشی از خودم را بنویسم که چندان آزار دهنده نباشد. 

چندان ناخوشایند نباشد. 

همواره ، حتا در مدهوشی جام‌های پیاپی به دیگران اندیشیده‌ام... نه از ترس که از احترام.


 اما تو و شماری اندک، همواره بی غل و غش بوده‌‌اید.  

همواره خودتان بوده‌اید.

 همواره خودت بوده‌ای. 
شبی روشن است که این‌ها را می‌نویسم.

 که می‌توانم برای روشنی ‌ات بنویسم.

 برای تو
 برای شما
 شما که تنها خودت بوده‌ای.

 بی‌مهابا،.. تنها، با همه...

..
به روشنای روزگار ..

 به روشنای هستی ...

و به روشنای همه‌ی آنانی که دوست‌شان داریم و به روشنای آنانی که دوست‌‌مان نمی‌دارند.. 

در همه‌ی حال بدی و حال خوشی‌مان،   گویی ادراک ناشناخته‌ و شناخته‌ای داریم که جهان با مهر می‌پاید. 

جهان با دوست داشتن همگان می‌پاید.  به روشنی... 

به شادی روزگاران. به شادی همگان.

🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

 

 

داستان تویسرکان

...

🌱🌱🌱🌱

داستان تویسرکان...


داستان تویسرکان را همه می دانند.

شب گذشته جسد یک دختر جوان در اطراف یک دامداری مشاهده می شود که کسی آنها را نمی شناسد. 

اجازه بدهید یک داستان دیگر را که کاملا متفاوت است با داستان تویسرکان اینجا نقل کنم ، بعد بروم تویسرکان.

روغن نباتی تقریبا در بازار نیست .

مگر با لابی گری و قیمت های خارج از عرف.

ما امشب مجبور شدیم یک بطر کوچک روغن کنجد بخریم برای یکی دوبار برنج و یکی دوبار هم نیمرو.

شب گذشته پلیس در ادامه تحقیقات خود پیرامون جسد دختر ناشناس ، جنازه مردی را پیدا می کند که بعد معلوم می شود پدر همان دختر است.

من فکر می کردم ماجرا تمام شده است.

فیلم دیوانه از قفس پرید هم همین جوری است.

همین طور لایه لایه به پیش می آید.

جدال های بی رحمانه ای بین بیماران روانی و مدیریت تیمارستان و ...

من همه صحنه ها را به یاد ندارم.

بطری روغن کنجدی که امروز خریدم ، شد ۵۵۰۰۰ تومان.

نگاه کردم محتوای بطری اگر یک  جا خالی می کردم ، در حد یک لیوان روغن بود.

امروز یک جنازه دیگر در همان اطراف محل جنایات دیشبی پیدا می شود که متعلق بوده است به مادر خانواده.

در فیلم دیوانه .... به هیچ وجه حرکتی از سوی روانی ها دیده نمی شود که هولناک به نظر برسد.


اینجا ایران است‌ . جمهوری اسلامی...

به قفسه های فروشگاه  که خیره بودم یک بطری دیگر فقط کمی از بطری قبلی بزرگتر بود.

مثلا برای شش بار نیمرو کفاف می داد.

قیمت زده بود: صد هزار تومان...

بعد از چند ساعت که از پیدا شدن جنازه مادر خانواده ، می گذرد ،جنازه دیگری پیدا می شود که از برادر بزرگ همان خانواده است.

در فیلم دیوانه ...
فقط یک بار اقدام به کشتن یک نفر می شود به صورت ناکام که آن هم از روی شرافت است نه بی شرفی.

این حرفی که حالا بر زبان می آورم ، حرف من نیست، حرف همه کارشناسان سینماست...

موقعی که قهرمان اصلی فیلم پرواز بر فراز آشیانه فاخته ، آب سرد کن تیمارستان را از جا می کند و از پنجره به بیرون پرت می کند، یکی از باشکوه ترین جلوه های هنر ( هنر انسان بودن) در تاریخ هنر بصری دنیا شکل می گیرد. 

آدم دلش می خواهد با او از تیمارستان فرار کند و به سوی افق های آبی روانه شود.

پنجمین جنازه آن خانواده که متعلق به پسر دیگر خانواده است، امروز بعد از ظهر پیدا شده است. 

زندگی نباتی یکی از قهرمانان فیلم یاد شده‌ که نتیجه روح جنایت کارانه مدیریت تیمارستان است ،شمارا به یاد روغن نباتی نمی اندازد؟

 

 

 

منتقل شده از کانال وامابعد...

یک/

 

☝️☝️☝️☝️☝️☝️


جریان عکس روحانی و زم  را هم که همه خبر دارید.

نوشته اند زمانی که پسر حسن روحانی حدود بیست سال قبل از دنیا رفت ، هیچ کس حاضر نشد در مجلس ترحیم او به منبر برود غیراز حجت الاسلام زم.

بعد هم گویا شادروان روح الله زم در ستاد انتخاباتی حسن روحانی نقش پر رنگی داشته است و ....بقیه ماجراها و فعلا آقای روحانی متهم است به نمک ناشناسی و ..

این شعر اصیل فارسی که حکایت از پیچیدگی های هزار توی جامعه  ایرانی دارد :

 یارب سبب مرگ سگ سلطان چیست...

سگ داند و پینه دوز که در انبان چیست.

🍁🍁🍁🍁🍁🍁

 

.....

دو/

 

🌱

چهل و یک سال قبل در چنین شبی: 

درست در همین ساعت ازشباهنگامِ بیست و هفتم آذرسال ۱۳۵۸ من در خوابگاه دانشجویی میر باقری دانشگاه اصفهان، مهمان یکی از دوستانم بودم.

شام.

آن شب اصفهان نه تنها سرد و برفی که منجمد بود.

ولی درون خوابگاه بوی کتاب و آزادی و غذا و آینده ، در رگ و پی دانشجوها خون گرمی را روان کرده بود.

دنیاست دیگه...

غیر قابل پیش بینی.

🍁🌱🍁🌱🍁🌱🍁🌱

 

سه/

 

بنده زاده صمیم  ☝️☝️☝️آهنگی از شماعی زاده را برای من ارسال کرده است که از بارون حرف می زند.

صمیم چند سال پیش سفری داشت چند روزه با خانمش به ترکیه.

این عکس مال اون زمانه.

🌹🌱🌱🌱🌱🌱🌳

 

چهار/

 

 

...☝️

اینها هم عکس خودم است در آستانه یلدا.

همین حالا از تو خونه خودم در تنهایی مطلق می خواستم عکس  سلفی بگیرم بلد نبودم، تکمه را فشار دادم. نتیجه همین شد که می بینید.

خیلی بِهش میاد در بهزیستی امین آباد شهر ری به زنجیر کشیده شده باشد یا همین کارگر نژاد کاشون.

حتما فیلم دیوانه ای از قفس پرید زمان شاه را دیده اید .

در ایران با نام " پرواز بر آشیانه فاخته" به نمایش درآمد.

من در سینما کاپری دیدم .

ولی هرگز فکر نمی کردم روزی برسد که خودم هم بتوانم در همان نقش، استعداد بازیگری داشته باشم.

🍁🍁🍁🍁

 

پنج/

 

✍️✍️✍️

استاد حیدر سلام و احترام


ی خواهش بزرگ این برادر کوچیکت داشته باشه انجامش میدی ...

جان سعید، اگه دوسش داری که میدونم نداری...


ایی عکس های خودت را از واما بعد بردار...

محبورم نکن از خوش تیپی
 و اون فرم شیک پوش ، اسپورت
دختر کش چیزی رو کنم...

ما با اون تیپ و احوالت دل خوشیم...

خواهشا آزار حداقل این کمترین و ارادتمندت را نده.

طاقتم تمام شد .

خواهش حقیر را به بزرگواری خویش بپذیرید .

دلم نمی آید با این تصور سر به بالش بگذارم .

ارادت همچنان باقیست.

 

سعید بوجار

🌳☘️🌻🌳☘️

 

✍️✍️✍️

داستان عباس هنگی
....

یک داستان دارم به نام عباس هنگی‌. 

البته  شخصیّت  عباس هنگی چون برآمده از رویاهای آمیخته با لودگی و جعلیات کوچه و بازاری بود، برای همه آشناست.

ولی عباس هنگی داستان من کاملا عینی ، واقعی و رئال بود که من اینجا نمی تونم برای شما ترسیمش کنم. 

باشد برایتان می فرستم توی پی وی. 
مثل همان چیزهایی است که جعفر می فرسته توی پی وی من !!

امشب کاملا هنگ کرده ام.

باید هندونه بخورم .

فعلا با اجازه.

☘️☘️☘️

 

شش/

 

اصفهان و بارانش
☘☘☘

امروز البته خود من هم خاطره ای ازاصفهان سال ۱۳۵۸ نقل کردم .

من دو / سه دهه است که وقتی اسم اصفهان به گوشم می خورد، حالت کسی را پیدا می کنم که باید دستی سر و گوش یک هیولا بکشد تا شاید از او  کمتر  آزار ببیند.

نقل خاطره امروز من از اصفهان، همان لبخند زدن به روی هیولای درونم بود.

آقای نجیب خبر ندارد شتیدن اسم " اصفهان" چه خنجری در سینه من فرو می کتد.

اگر خبر داشت، پیام زیر را در این روز حُزن آلود و دردآور برای من نمی فرستاد. 
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇

آسمان اصفهان از ظهر امروز مثل ادمی که بغض سالیان ش ترکیده باشد، یک ریز در حال باریدن است. 

چه باریدنی. 

فقط خدا کند گلوی اب راهی نگیرد که در این هیرو ویری به قول کاشونی ها با پدرمون پی هم خوایم شد.

 آسمان اصفهان هم مثل مردمان ان خسّت می ورزد از گشودن دل همیشه ابری....

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

 

هفت/

 

به_وقت_باران 

بــاران 
طعم اندوه ما
در کامِ دردآلود زمین ...
۱۳۹۹٫۹٫۲۷
#ملیحه_پیران_کاشانی_همای 
@MaliPiranKashani

 

...........

هشت/

 

👇👇👇👇👇👇

اسامی دوستانی که امروز( بیست و هفتم آذر )  توفیق داشتم باآنها تلفنی صحبت کنم: 

استاد محمود علوی نیا...

حاجی جواد جهان آرایی...

دکتر مجید محسنی...

عباس دانش...

آقای احمد بندشاهی

حاج آقای مکارم...

جواد صدیقیان...

محمود ساطع ...

پی وی ها: 

اکبر ستاری...

جعفر سحابی ...

حسین بندشاهی ....

استاد رعیّت...

.....
 جالبه آقای سربلوکی که ساعتی یک بار تلفنی با هم حرف می زنیم، امروز مطلقا از او بی خبر بودم.

🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

 

 

 

جانا بهشت صحبت یاران همدم است...

.....

 

امروز در حال و هوایی دوستانه، کرونا را لعنت کردیم و با دکتر نظام‌الدین زاهدی، سفیر تاجیکستان در ایران و آقای سلطانی، مدیر انتشارات آروَن وعده کردیم برویم نزد استاد فریدون جنیدی. 
 به مناسبت انتشار مجموعه داستان‌های رستم پهلوان به دوخط فارسی و سیریلیک و به رسم قدرشناسی و نیز پس از سال‌ها تجدید دیداری بین آقای زاهدی و استاد جنیدی.


اولین دیدارشان برمی‌گشت به بیش از بیست سال پیش، وقتی آقای زاهدی برای گذراندن یک دورهٔ آموزشی به فرهنگستان زبان و ادب فارسی آمده بود.


آن روزها منزل استاد وعده‌گاه تاجیکان بود.

خود من نخستین بار سال‌ها پیش به قصد عیادت از روانشاد طاهر عبدالجبار، رهبر جنبش رستاخیز و پایه‌گذار اعلامیهٔ استقلال تاجیکستان، گذرم به منزل استاد جنیدی افتاد.

نقل شد که در اوایل استقلال تاجیکستان، که ایران برای تاجیکان گنج نویافتهٔ افسانه‌ای بود، هر تاجیک که قصد سفر به ایران داشت، می‌پرسید:

 «در ایران کجا روم»؟ که البته نشانی منزل استاد جنیدی نیز پاسخی به این پرسش بود.

خلاصه که خاطره‌هایی مرور شد و از هر دری سخنی رفت که چکیده‌اش می‌شود:

 «به فرهنگ باشد روان تندرست».

 من نیز  به خاطرم رسید که چندی پیش دکتر صفر عبدالله که در ماجرای کرونا پدر و عزیزانی را از دست داده بود در تماسی تلفنی و از نشر این شاهنامه اظهار خرسندی کرد و گفت:

 «بگذار بدخواهان ما بدانند که در این شرایط ناگوار هم ما از شاهنامه و فرهنگ مشترکمان غافل نیستیم»!

 ۲۷_آذر_۹۹
#حسن_قریبی
@hassangharibi

 

 

از محمود ساطع

....

محمود هم به موازات صحبت های بنده راجع به آینده سوخته کشور چنین می گوید: 
👇👇👇👇👇

به نام طبیعت

 دشت‌ها، زمین‌های کشاورزی و باغات پیرامون شهرها به ریه‌هایی می‌مانند که امکان تنّفس را برای شهرها ممکن می‌سازد.

در سال‌های اخیر بهانه‌هایی چون گرانی مسکن ،کاهش و فقدان منابع آبی و ...
 دست‌اندازی به فضای کشت و زرع را بیش‌ترکرده است.


کاشان  همیشه بارور و با برکت ما نیز از این آسیب دور نمانده است. 

دشت‌های ناجی‌آباد به تمامی از میان رفته و به زودی باغات فین، لتحر ، حسن‌آباد و صفی‌آباد نیز با ادامه‌ی این وضعیت، از میان می‌روند.


با تعیین حرائم شهر و پیشگیری از رشد بی‌رویه‌ی آن و نیز تغییر الگوی کشت، امکان زندگی پایدار را برای اهالی زمین فراهم آوریم. 

#محمودساطع

@boom_o_bar

🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳

 

 

آیا کشور ما چیزی را برای از دست دادن دارد؟

....

☘️

آیا کشور ما چیزی را برای از دست دادن دارد؟ 
..........

به جز یک مشت سرمایه دار خُرد و کلان که در داخل و خارج از ایران در کنار سرمایه خود مثل بورس و زمین و سکه و خودرو و دارو و دلار داریم گمان نمی کنم منبع قابل اعتنای دیگری در کشور داشته باشیم که بشود برای آینده کشور  روی آن حساب باز کرد.

سرمایه یاد شده هم خودتان بهتر می دانید فعلا خودش به خودش بقیه مردم را به سوی نابودی سوق می دهد.

پویایی و قدرتی برای اعتلاء اقتصاد ملّی ما در بر ندارد.
 

شما هر سایت و گروه و کانال شخصی و غیر شخصی را که کلیک می کنید همه از گذشته های خودشان حرف می رنند، خاطره تعریف می کنند، عکس قدیمی بازنشر می دهند. 

داستان و جوک و راهکارهای تقویت میل جنسی و رختخواب و دمنوش و شعر نوستالوژیک و عکس ها و فیلم های سکسی.


اگه مَردش هستید یک نفر را پیدا کنید که از آینده حرف بزند.

کشور بی آینده یعنی کشور از قبل نابود شده.

کشوری که هر روز مردمش در گوشه و کنار شهرها و روستاها با قتل های آشکار و مُبهم مواجه هستند، بدیهی است که کشور عمیقا ناراحتی است.


همین طور که یک آدم ناراحت برای آینده خودش فاقد قدرت برنامه ریزی و تدوین و تمهید است، قهرا کشور ناراحت هم هیچ چشم انداز امن و مطمئنی را روبروی خود نمی بیند که به آن دلخوش باشد.

کشور ما البته آدم درس خوانده و روشنفکر و باسواد کم ندارد.

ولی شما در هیچ کجا پیدا نمی کنید که یکی از این آدم ها بتواند با اعتماد به نفس و شجاعت علمی و حسّ مسئولیت قوی برای این اینده این کشور دو/ سه جمله حرف بزند.

مردم هراس زده، مردم در خود فرو رفته، مردم عصبانی ...
مردمی که مدام با نفرین و فحش و دهن کجی و قانون گریزی و ...نسبت به همه چیز در حال عبور از خیابان و محل کار و خونه و زندگی هستند،  مردم خود باخته و آشفته ای هستند بدون اراده و عزمی راسخ برای عوض کردن چیزی.

کُرونا یک سال است که آمده است . بگذریم از اینکه ضربه های غیر قابل جبران این بیماری چشم ما را به چه حقایقی در زمینه ضعف ها و ناکارامدی های مدیریت این مملکت به ما ثابت کرد.( خوشبختانه) .

ولی اوضاع ما در سال های قبل از کرونا هم به همین شکلی  پیش می رفت که حالا هست.

با این حساب باید چای خورد و دوباره خوابید.


🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

 

 

 

الف ن راجع به مرضیه می گوید:

...

 

درباره مرضیه و جنبه های شخصیتی و فردی او کمتر صحبت شده، همان اندازه که درباره توانمندی های او در عرصه هنر به عنوان خواننده. انچه نسل ما از مرضیه در قبل و بعد از انفلاب می دانست محدود و معطوف به صدای او بود. از ان صدا لذت می بردیم. نه تنها ما که برخی حتی متشرعین معمم. تا جایی که یکی از همین معممین ادعا کرد در زندان رژیم شاه وقتی برای سخره گرفتن و شکستن روحیه او صدای مرضیه را پخش می کردند به تعبیری ایشان با تصنیف ها و صدای مرضیه عبادت می کرده. باری، مرضیه بر خلاف تصور و برداشت عوامانه و چه بسا بسیاری از اهل بخیه، علاوه بر فرهیختگی فضائل بسیار دیگری نیز دارا بوده. که از مهمترین ان همنوع دوستی و گشاده دستی برای فرودستان جامعه است. بنا ندارم درباره این جنبه های مغفول مانده و صدالبته دانش موسیقیایی او و ارج و منزلتی که در نزد اساتید موسیقی داشته بنویسم. برای علاقمندان مرضیه توصیه دارم برای شناخت بیشتر او و کاراکتر زندگی خصوصی ش به گفتگوی همنشین بهار با اسماعیل وفایغمایی شاعر و ترانه سرای او در برخی اثار دوره وابستگی به رجوی رجوع کنید. چند ساعت گفتگو درباره مرضیه با کسی که سال ها از نزدیک ترین فاصله ممکن با او در ارتباط و زندگی کرده است. یغمایی را به نوعی ملک الشعرای رجوی لقب داده بودند که اما چند سال پیش خروج کرد از ولایت رجوی. این گفتگو را می توانید با سرچ در سایت همنشین بهار دنبال کنید.

 

 

برای این دو سه روز آخر پاییز

...

✍️

برای این دو/ سه روز آخر پاییز


......

گویا قرار است در روزها و شب های پیش رو باران هم داشته باشیم.

کما اینکه امشب هم قطراتی بارید.

غم هست البته.

غصه هم هست.

فقر و ناداری هم به نوبه خودش ، قاطبه را در فشار دارد.

و خدا نکند بیماری...

خدا نکند بیماری...

اگر بیماری در خانه ای مزمن شود، زندگی به شدت کور و سیاه می شود.

با این حال من معتقدم وجود نون سنگک و چای و خرما روی میز صبحانه، آدم را به دنیا امیدوار نگه می دارد.

و اگر بشر بتواند خشم خودش را کنترل کند و آرزوی مرگ دیگران را از ته وجودش، ریشه کن کند ، زندگی پاکیزه تری پیدا خواهد کرد.

هوا و هوس های جور وا جوری در درون بشر در حال پرواز و جولان هستند.

احساسات شهوانی ما اگر مهار نشود، جهنم درونی ما دردناک تر خواهد شد.

دروغ و مفسده و رنگ و ریا خیلی زباد دست و پای آدمیزاد را می بندد برای جلوگیری از رشد او.

همه ما این را یقین داریم که فردایی در کار نیست.

اصلا فرصت باز نگری هم نیست.

بشر اگر خوب کرده است و اگر بد، در هرحال امروز  میراث بر گذشته خویش است.

واما چُسش زدن.

نکته خیلی مهم دیگر این است که دور از جان شما باید از چُسش زدن هم دوری گزید.

ما دو/ سه شب دورهمی در پیش داریم .

اولا بهتراین است که دور هم ننشینیم.

واگر نشستیم نباید هی پشت سر  مردم چُسش بزنیم.

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

 

 

در باره کلیپ های ارسالی

....

من باید به اطلاع دوستان برسانم که اوقات خالی خانه نشینی و نیمه قرنطینه با همه ترس ها و نگرانی ها و نا امیدی هایی که بر وجود آدمی چنگ می اندازد، در کنار خانواده ای که در دل حُرمت و حریم عاشقانه یک دیگر را پاس بدارند، می تواند گرم و شیرین باشد.

دوستانی که در کانال ها و گروه های تلگرام و واتساپ و دنیای مجازی با هم ارتباط دارند، در واقع همان خانواده هستند.

من از همه این بزرگوران که کلیپ ها و خاطره ها و یاد داشت های  خود را به کانال واما بعد ارسال می دارند واقعا سپاس مند هستم  و در صورت امکان اگر بشود خُب به همین وبلاگ وامابعد که شناخته شده تر از کانال هست، منتقل می کنم . 

در غیر این صورت در کانال باز نشر خواهد شد.

 

 

آهنگ نوستالوژیک رسوای شهر

....

☝️

از ماه های اخیر که بگذریم ، به یاد ندارم هرگز به آینده فکر کرده باشم.

در واقع گذشته آنقدر سفت و سخت ، پای مرا در بند خود دارد که فرصت ندارم به آینده فکر کنم.

گذشته البته همیشه شیربن نبوده است ، همیشه هم تلخ ناگوار نبوده است.

مثلا همین خانم الهه ...

خُب ایشون ولوله ای راه انداخت در حوالی دهه پنجاه...

ترانه " با من چرا بد می کنی" را هم معلم ها  و دانشجوها و کارمندان بانک... زیر لب زمزمه می کردند ، هم بچّه بازها و حمومی ها و گاریچی ها و کفتر پرون ها...

حالا یه بار دیگه گوش می کنیم.☝️

 

 

خوانش بیستم از دل گریخته ها

....

دوتُپق خیلی آشکارِآقای ستاری در خوانشِ بیستم رمان" از دل گریخته ها"...


......................

آقای ستاری آدم با حوصله و دقیقی است در کارهایی که تا حدودی جنبه ابتکاری هم دارد.

به خصوص به همه فوت و فن های مربوط به کامپیوتر و مونتاژ و عکس و برداشت از گوگل و نصب نرم افزارها وارد است.

ولی نوستالژی های مسعود بهنود و استحاله شدیدی که با فروپاشی سلسله قاجار و روی کار آمدن رضا شاه در رمان از دل گریخته ها دیده می شود، اثر خودش را روی اکبر آقا هم گذاشته است.

اعدام ناباورانه ماشالله خان کاشی در تهران و بعد فرو پاشی  همراه با ذلتِ قدرتِ طاغی نایب حسین در کاشان، خانواده های وابسته به این قدرت نامشروع و ستم پیشه را در انزوای دردناکی فرو برده است که چون کابوسی لجباز دست از سر آنها بر نمی دارد.

قهرمانان بین کاشان و تهران در رفت و آمد هستتد تا جایی که کم کم باید از کاشان دل بکنند و به همان شیشه های گلاب و سبد های اناری که از شهر زادگاه خود برایشان به تهران می رسد، نگاهی حسرت بار داشته باشند.

این قبیل رمان ها ، دلخراش است.

در قسمت بیستم ، اکبر آقا نمی تواند

جای جای روحش را که گویی عقربی به آن نیش فرو می برد ، پنهان دارد.

و در این خوانش، دو بار کلمه ها را بر خلاف آهنگی که باید در ساختارش نهفته باشد، نا هماهنگ ادا می کند.


جشن های مدرسه ای 

در این دمان یعنی جشن هایی که در مدرسه ها بر گزار می شد.

ولی آقای ستاری جوری خوانده است که گویا یک مدرسه ای در جایی ناشناخته وجود داشته است و گاهی شاهد برگزاری جشن ها در درون خود بوده است.


در واقع ایشان ترکیب وصفی را در قالب نکره بیان کرده است.

/
در جای دیگری یکی دیگر از شخصیّت های رخم دیده داستان ، برای اطرافیانش  توضیح می دهد که : 

رضا شاه آدم خوبیست.

ولی مدیر سایت بیدار شهر، این شکلی می خواند: رضا شاه آدم خوبی اَست.

در واقع لحنی که باید به محاوره نزدیک باشد ، به زبان نوشتاری تبدیل می شود.

 

 

 

 

کلیپ های زیر نافی

.....

☝️

این کلیپ هزار بار تکرار شده را که یکی از دوستان در هزار و یکمین بار برای بنده ارسال کرده است، اینجا نشرش دادم تا اوّلا کمی با گوش دادن به ریتم شادش، ماهم شاد شویم و یکی هم با نحوه زندگی فشرده و ماشینی آشنایی بیشتری پیدا کنیم در جا به جایی اثاث الببت و شست و شو و ...

ولی من هرچه دقّت کردم چیزی راجع به قفسه کتاب و نحوه نگه داری اش در این کلیپ ندیدم.
تماما در باره زیر ناف به پایین بود.


🧻🧻🧻🧻🚰🚰🚰

 

 

خطاب به نجیب

..

🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺

آقا ابوالفضل ! بالا غیرتا اجازه بده این چراغ ما روشن باشه...

.....

اولّا کس دیگری در این کانال اعننایی به حرف های من و تو ندارد.

ثانیا من و تو هم عُمدتا از روی بیکاری و خمیازه به این مطالب پرداخته ایم.


چهل و چند نفر را من با زور رودر بایستی در این کانال گِرد آورده ام و هی به آنها باج می دهم که حضرت عباسی یک وقت ما را وِل نکنید ، بروید.


لذا چهل نفر از این مجموعه هیچ وقت خودشان را درگیردغدقه هایی که ما مدّعی اش هستیم، نمی کنند و اگر بتوانند ، فرار می کنند.


چند نفر باقی مانده هم با نوع کلیپ هایی که برای بنده می فرستند به طور غیر مستقیم به من یاد آور می شوند که 

ما خواهان این قلم جنس ها هستیم نه فلسفه و ادبیات و زبان و رمان... 


از همه این حرف گذشته، من امروز صبح خدمت شما عرض کردم وقتی که حافظ جبری باشه ، بدون که همه بشر جبری هستند.

هیچ کس رو راست تر از حافظ نگفته است: 

در پسِ آینه طوطی صفتم داشته اند/ آنچه استاد ازل گفت بگو ، می گویم...


ولی همین حافظ تاکید می کند که به پرِ و پای قضایا خیلی نپیچید...اصلا فکرش را هم نکنید که : چطو شد که ایی طو شد...

تازه یک نکته دیگه که حتما تو خودت بهتر وارد هستی ، این است که  روانشناسان ِ امروز به این نتیجه رسیده اند که اصلا چیزی به نام ضمیر " خود آگاه " وجود ندارد و هر چه هست همان ناخودآگاه است.

حافظ هم همین موضوع را این شکلی بیان می کتد: 

گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه....دیگه حرفش را نزن، سیاه بافته اند و سفید هم نخواهد شد حتی با آب زمزم وکوثر...

منتهی بشر در طول تاریخ حیات خودش یک مقدار قوانین موضوعه برای خودش ساخته است که راحت تر تو کوچه و خیابون عبور و مرور کند.

قراردادهای اجتماعی نوشته شده و نانوشته هم همین طور ‌.‌...

عشق هم هست .

شهوت هم هست.
عقده و کم و کسری و سرکوب شدگی هم  هست...
و بعد کینه هم هست...

بعد.سرو کله کُرونا هم پیدا میشه...

بعد وقتی انسان پای محاسبه و مرور خودش پیش می آید ، ده ها عامل را موجب بدبختی یا خوش بختی خودش می داند و هی مکتب تازه...
 فلسفه تازه و ...
 این چیزهایی که می بینیم ، بر هم می بافد.


خیلی ها معتقدند اگر مجموعه غرایز آدمیزاد ، بی دلهره  تامین بشود و مشکل سلامتی بدنی نداشته باشیم، ما خوشبخت خواهیم بود...

خیلی ها بلند می شوند با دوچرخه یا موتور از خانه خودشان در واقع فرار می کنند و به عنوان گردشگر، همه جور خطری برای خود می خرند و در جاده و بیابان و این کشور و آن قاره ...می دوند تا خودشان را فراموش کنند.

سعید طوسی میره دنبال کودک نوازی...

سعید حجّاریان راجع به انتخابات ۱۴۰۰ تئوری میدهد.

شعر و موسیقی و هنر و این چیزها هم راه خودش را می رود.

با این حال من مطلب شما را اگرچه تکراری است ولی باز نشرش می دهم.

تو برو دنبال یک مطلب دیگه...

👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇

این که ارسطو می گوید در این عالم برخی برای اقایی و بقیه برای بردگی خلق می شوندو فلان و فلان... در مقایسه فلسفه "اصالت بشر" ِ سارتر( اگزیستانسیالیسم) که معتقد است وجود انسان بر ماهیت او مقدم است و فلان ک فلان ...،ناظر بر تفاوت نگاه این دوگونه فیلسوفان در تاریخ است.

در نگاه ارسطو انسان می شود موجودی جبری که پیش از خلقت، تقدیر او رقم خورده است.

 در مقابل نگاه فلسفه وجودی سارتر که معتقد است اگر انسانی فلج به دنیا بیاید و قهرمان دومیدانی نشود خودش مقصر است. 


در نگاه ارسطو به فلسفه وجودی انسان، او اسیر خدایی است که تقدیر او را رقم زده در تقابل با نگاه امثال هدایت که علیه این تقدیر عصیان می کند.

در این میان البته فیلسوفان به نعل و میخ زن هم هستند که فلسفه را از متون استخراج می کنند و مدّعی" ولاجبر و لا تفویض بل امربین الامرین" هستند. 

این ها اما در پاسخ به بدیهی ترین ابهامات در تفسیر امر وسط در گِل می مانند.

 

 

 

 

وامابعد...

....

وامابعد:


 ابوالفضل نجیب دیشب دچار بدخوابی شده و مطلبی فرستاده که خودِ مطلب تازگی ندارد.

اما از آنجا که ایران ما ، نسل حاضر ما و اندیشه ورزان امروز ما همه احساس می کنیم در اوضاع و احوال تازه ای قرار گرفته ایم  که راه خروج از آن آسان نیست، خوب است فرمایشات جناب نجیب را با تاملّ بیشتری نگاه کنیم.

فقط اضافه کنم که :
 
من هر وقت از درک فلسفه حیات و فهم ارزش هایی که انسان را مجبور کرده اند که اِلّا و بِلّا باید به آن گردن بنهد به عجز می رسم ، به این بیت معروف حافظ تمسّک می جویم : 

وجود ما معمّایی است حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه

حافظ البته بیت های این چُنینی زیاد دارد.

نگاه هایی متفاوت با نگاه بالا هم زباد در اندیشه متکثّرِ این حضرت دیده می شود.

لذامن معتقدم چون حافظ با زندگی کنار آمده است ، ما هم باید همان مدارا جویی او را در برخورد با هر اندیشه ای، فرا را خود قرار بدهیم تا بالاخره روزی از تنگی گذرگاه عافیت ردمان کنند.

این شکلی از عمق و وسعت فاجعه ای که در آن قرار داریم، کاسته می شود و یک مقدار آرامش ولو ظاهری و سطحی برزندگی سایه می اندازد.


....

👎👎👎👎👎👎👎👎👎

 

ادم هایی که از فلسقه به زندگی می رسند ، هیچ گهی نمی شوند. 

می شوند توجیه کننده انچه هست.

 اما آدم هایی که از زندگی به فلسفه می رسند در برزخی گرفتار می شوند که رهایی از ان جز با خودکشی درمان و رهایی ندارد. 

نمونه های تاریخی سقراط و ارسطو و ...

 و نمونه های امروزی تر:  کامو ، بِکت، سارتر، هدایت و ...

 ارسطو و امثال او از فلسفه به زندگی رسیدند و کامو و هدایت از زندگی به فلسفه. 


سزیف و بوف کور وامداران این نوع نگرش به فلسفه هستند. 

وامدار ِنگاه اعتراضی به جهانی که انگار تبعیض و بی عدالتی در ذات ان است.

 میزانسن این عالم و موقعیت و تقدیر متفاوت و متضاد و تراژیک برخی در قیاس با دیگرانی که از برخورداری زیاده می ترکند، گویای این ادّعاست. 

این سال ها پرسش های زیادی ذهنم را مشغول کرده. 

اینها همه از نظاره کردن جهان حاصل می شود.

 شما هم می توانید نظاره کنید و بی طفره و توجیهات اعتقادی به ان فکر کنید.

 

 

 

 

در همراهی با مولانا

....

🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯

در همراهی با مولانا...

پنیر لیقوان یا اصلا نیست در بازار و یا اینکه بیش از این حرف ها گران که ما فکر می کنیم.

ولی وقتی به آن دسترسی پیدا کردیم با نون بربری سجّادی سه راه معین آباد و مغز گردو،هنگامه می کند در لذّت از صبحانه.

منتهی همه این شرایط باید با " خود فراموشی" همراه باشد.

ما نباید فکر کنیم که هستیم یا نیستیم.

کجای دنیا هستیم.

اصلا اگر خود را در  فراموشی مطلق قرار بدهیم، دنیا را و لذت را و نون و پنیر و گردو را و لیوان داغ چای را بهتر احساس خواهیم کرد.

این همان است که مولانا می گوید :

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن.


🙈🙈🙈🙈🙈🙈

 

 

 

درهفتاد و پنج سالگی دکتر  سروش

 

🌱

در هفتاد و پنج سالگی دکتر عبدالکریم سروش...

...

من و امثال من عددی نیستیم که بخواهیم دکتر عبدالکریم سروش را به نقد بکشیم .

من شخصا خودم راهمیشه نشخوار کننده سی ام تا چهلم نوشته ها و نقدها و نظرانی می دانم که در گوشه و کنار به نفع یا علیه این فیلسوف و ادیب ایرانی دررفضای مجازی ریخته شده است.

چند روز پیش در خاطرات هاشمی رفسنجانی خواندم که در باره روزهای شکل گیری شخصیّت سیاسی / اعتراضی دکتر سروش دیداری با خامنه ای داشته است و در باره او به گفت و گو پرداخته است .

لحن کلام رفسنجانی از وجود" ترس" آقایان در پیوند با پیداشدن سروش در آن زمان حکایت می کند.

با همه این احوال من با طعن به کار رفته در یاد داشت امروز ِجام  جم موافقم که دکتر سروش را به عنوان " روشنفکر خاموش" یاد کرده است.

این یاد داشت در روزنامه و سایت جام جم آمده است .
اگر اهل این حرف ها باشید، 

مراجعه کنید.

☘️

 

 

 

از محمود ساطع

.......
 متن زیر ا سه قسمت است. 


سه صفحه....


از محمود...


محمود ِدوست .

 

دوستِ فوق العاده دوست داشتتی ما....

نیمه شبی ، خواندن این متن ( کلمه متن،کلمه خوبی نیست در اینجا/ خودتان یک اسمی برایش انتخاب کنید که بوی یک سحر گاه شبنم خورده  داشته باشد و با روح و روان و نگاه محمود ساطع نزدیک) ...

 

در هر حال ، با خواندن آن ...حسّ حرمتِ عاشقانه را در دلم یافتم .

آدرس بوم و بر پای نوشته محمود هست.

☘️🍁☘️🍁☘️🍁

........

🔹 ص سه:

🔸🔸🔸 درون ما  زنی مهربان، نیک اندیش و شاد زندگی می‌کند که  به شادی و جمع کردن آدم‌ها اهمیت می‌داد. یا میهمان دعوت می‌کرد یا به میهمانی می‌بردمان. خیلی وقت‌ها، روزهای جمعه و تعطیل؛  قابلمه‌ای گوشت و لوبیا، استبلی، یا قاطی پلوی درست می‌کرد و همه را راه می‌انداخت. خاله هم می‌گفت؛ من  فلان غذا را می‌آورم، دختر عمه هم و  بقیه هم ..
 همه‌ی این شادی و دل‌خوشی‌ها بود،  پیش از آن‌که، برادر بزرگ‌مان در جنگ کشته شود.
برادر که جانش رفت، مادر که تا آن هنگام زن بود؛ ناگاه زنانگی‌اش تباه شد. انگار دیگر زن نبود و مادر شهید نامیده شد. ام الشهید. مادر علی آقا.  
مادر دور از ما می‌گریست، دور از همه.
از مدرسه که برمی‌گشتم؛ خیلی وقت‌ها بی‌هوا که توی آشپزخانه می‌رفتم، می‌دیدم برای خودش گریه می‌کند.  خودش را مشغول به کاری می‌داشت و ما را روانه‌‌ی کاری می‌کرد. برو نفت بیار برای بخاری! برو آب ببر برای سماور!. 
روبه‌روی ما.مادر پیر می‌شد.
مادر مریض شد. تنها شد. تلاش می‌کرد شادمان کند. اما ما مدت‌ها بود که بزرگ شده بودیم. ما دیگر نبودیم که تنهایی‌اش را و خلا‌های عاطفی اش را پاسخ دهیم. همه‌ی حضورمان؛ هفته‌ای، دو هفته‌ای، ساعاتی چند به دیر رسیدن ناهار بود سر سفره‌ی جمعه. بعد خوابی و چایی و غروبی‌اش خداحافظی.
ما گمان می‌کردیم شلوغیم که بودیم. سرگرم و دل‌گرم به کار و زندگی خود، مادر می‌دانست و دل‌خوش‌مان می‌کرد و گاهی که امانش طاق می‌شد؛  می‌گفت که مرا تنها گذاشته‌اید با پدر مریض‌تان. 
ما، فرزندان بدی نبودیم. زمانه، روزگار تاب‌مان را بریده بود. هر یک به سمتی. سر در آرزویی. بیش‌تر از همه، من. گرم در کار کانون و کتاب و مرمت بناهایی تاریخی از شهرم.من در گاهی از زمان؛  مادرم را کشتم‌ و به خود باوراندم که نه! وسیله‌ای بوده‌ام در مرگ‌‌آوری‌اش!   دیگر مادر نیست. مادر که زاده‌‌ی سیزده خرداد ۱۳۲۴ بود. در بیست و چهار شهریور ۱۳۹۸  در شبی، نیم‌شبی از جهان برده شد.  
طاهره قاسم‌بیکی؛ دختری ، زنی، مادری که میراث بر اویم‌.  او که زندگی‌ام بخشید. او که مهرم بخشید. او که حرف زدن با خود را آموزاندم. او که جهانم را،  زندگی‌ام را آموخت. 
من، ما، در غیاب او؛ گاهی او می‌شویم. او که دخترانه، زنانه، مادرانه جهان را دوست می‌داشت و ما جهان را دوست می‌داریم.

#محمودساطع
#یادنام_مادرم
#طاهره_قاسمبیکی

@boom_o_bar

https://www.instagram.com/p/CI1fT5OHBkq/?igshid=1prrog81rmak3

 

 

 

معجون خشم و جشن

 

🌻🌻🌻🌻🌻


معجون خشم و جشن 


....

ایران در آستانه جشن یلدا برغم کلیپ های شادی که در همه جا دیده می شود، نه تنها ایران شادی نیست که تا حدّ خطرناکی دچار خشم هم هست.

ایران امروز ، ایرانی پشیمان از گذشته های خود و ایرانی پر از دلهره از فردای خویش ، فعلا در پشت کلیپ های تکراری مهوّع،
ییام های کُپی شده بی معنا و  فاقد محتوا و خارج از منطق روزنامه نگاری نجیب و کارِ رسانه ای مبتنی بر سنجش دقیق اوضاع ،سنگر گرفته و همراه با لبخندهای زورکی و درد برخاسته از احساسات زخمی خود،  با حرکتی پاندولی ناظر گذر لحظه های عمر خویش
 است درنهایت ِ پوپولیسمی که آن هم می تواند خطرناک باشد.

بهت و بغض ناظرین سیاسی ناشی از اعدام مظلومانه روح الله زم ، درکی منفعل وخنثی را در عمیق ترین لایه های روحی مردم شکل داده است که چرا این همه نابخردی.

ومسئولینی که فقط حافظ می تواند آنها را توصیف کند: مست ریاست محتسب ....
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

 

 

 

در همراهی با مولانا

...

🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯

در همراهی با مولانا...

پنیر لیقوان یا اصلا نیست در بازار و یا اینکه بیش از این حرف ها گران که ما فکر می کنیم.

ولی وقتی به آن دسترسی پیدا کردیم با نون بربری سجّادی سه راه معین آباد و مغز گردو،هنگامه می کند در لذّت از صبحانه.

منتهی همه این شرایط باید با " خود فراموشی" همراه باشد.

ما نباید فکر کنیم که هستیم یا نیستیم.

کجای دنیا هستیم.

اصلا اگر خود را در  فراموشی مطلق قرار بدهیم، دنیا را و لذت را و نون و پنیر و گردو را و لیوان داغ چای را بهتر احساس خواهیم کرد.

این همان است که مولانا می گوید :

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن.


🙈🙈🙈🙈🙈🙈