...
اینجا کجاست ؟
✍️
یِه آهنگ جدید خونده حسن ستار به اسم اینجا کجاست .
من حالا پیداش کردم، گذاشتم تو اون کانال .
حضرت عباسی ، بروید گوش کتید.
آخه حسن ستار هم که آدمه .
اجبارا در غرب وحشی هم زندگی می کنه .
ولی آرام، متین، با شخصیّت .
خداوند یک منش و روشی به این هنرمند ۷۰ ساله خوش قیافه و خوش صدای ما داده است که آدم با دیدنش احساس کرامت و غرور می کنه .
بعد برگردید این جمعیّتی را که تو پست بالا، تو دَرگاهی باغ فین دارند به اصطلاح شادی می کنند ، ببینید .
اینها شادی نمی کنند ، شیون می کنند .
این درسته که ما گرفتار همه جور مشکلی هستیم .
ناداری و بیماری و فقدان آینده ، خاطرات سیاه به جا مانده از گذشته ، عقده های فرو خورده، غرورهای هزار بار شکسته ، حسد ورزی های پنهانی ، خشم های پشت لبخند پنهان ، خود خوروی و خود برتر بینی ...
ما توهمه اینها اسیر هستیم و فکر می کنیم اگه بلند شویم برویم یه جایی ، خودمون را تکون بدیم ، خلاص می شویم .
نه !
نه والا!
باید از بیخ آدم شد .
آدم ...
آدم بودن هم همینه که آدم صبح از خواب بیدار بشه ، یکی دوتا لیوان چایی با افراد خونواده ش بخوره و نون و پنیری و ...
حالا اگه دلش خواست بره رایش را هم بدهد. اگر هم نخواست ، نرود .
پی وی را هم ولش کنید.
درست نیست آدم ، هی بره تو پی وی زن مردم براش پیغام بذاره دوستت دارم و عاشقتم و برات می میرم و این حرف ها....
اصلا زنی که پی وی اش را به روی شما مسدود نکنه ، زن نیست .
او اگه با باز گذاشتن پی وی اش به خودش و به شوهرش و به خانواده ش خیانت نکرده باشه، بدون که به تو خیانت کرده است .
اگه می خواهید با زن مردم حال کنید، بروید تو پارک ها، تو پاساژها ...تو بازار ...
اونجا از پی وی خیلی آرامشش بیشتره ....
سند هم به دست کسی نداده اید ...
نیم ساعت روی نیمکت بنشیند ، آمد و رفت اونها را زیر نظر بگیرید ...بلند شوید بیایید تو خونه تون ....
پی وی جای خوبی نیست .
هزار جور ترس و لرز و شنود و احتمال لو رفتن و ...
آدم هی مجبور است گوشی خودش را با خودش ببره تو حموم، تو مستراح ...
زیر لحاف ...
قدیم اینجوری بود که اگه یه زن و مردی عاشق هم می شدند ، گاهی فقط تو شازده هادی همدیگه را از دور می دیدند .
مَرده با صورت آب تراش شده و شلوار جین و اُورکت آمریکایی ، می رفت طرفِ چپِ صحن می ایستاد. خانمه هم تر و تمیز کرده ، می رفت طرف راست .
از دور یکی / دوبار چادری راکه شوهر بدبختش از بندر براش سوغات آورده بود ، به بهانه مرتب کردن باز می کرد و سروسینه ای نشون مَرده می داد و می بست و ماجرا تموم می شد .
هیچ کس هم غیراز علی خادم بو نمی برد .
بعد شب هرکسی می رفت تو خونه خودش ، نمازش را می خوند و شامش را می خورد و می رفت تو رختخواب بغل همسر خودش .
پی وی کار درستی نیست عزیزان من .
پی وی مثل شاش کردن نیمه کاره است .
وسط کار یکی میرسه، در میزنه، داد می زنه ، آب تموم میشه، دستمال کاغذی هم نیست .
خلاصه آدم مجبوره نشُسته ، شلوارش را بکشه بالا و دو / سه بار سرفه زورکی بکنه برای رد گم کردن.
ولی گَند گَه از دور و برش بپیچه تو دماغ .
اگر واقعا قراره به آرامش برسیم ، اول باید پی وی را فراموش کنیم و همون ستار را گوش کنیم : اینجا کجاست ...
🍁