خرد ورزی فردوسی

..

✍️

نمونه ای از خرد ورزی فردوسی در شاهنامه:

👇


بن مایه داستان های شاهنامه که سرآغازش" به نام خداوند جان و خرد" است خرد است و فردوسی حتی در خُردک داستان هایش نیز خرد را به چشم می آورد وگریزانی از نابخردی و نابخردان را. 

آنگاه که فریدون برای رویارویی با اژی دهاک از مادر خویش پروانه کارزار می خواهد فرانک گریان و دریغا گوی اما

 خردمندانه :

به یزدان همی گفت: زنهار من

سپردم تو را ای جهاندار من

بگردان زجانش نهیب بدان

بپرداز گیتی ز نابخردان

نیایشی به این بزرگ منشی و

 خردورزی و به این زیبایی در

 هنگامه بدرود فرزند، کنشگری

 فردوسی است برای خرد پویی

 همه مادران و پدران اندیشه ورز

 آن هنگام که باید فرزندان

 خویش را برای آبادی و آزادی

 مام میهن پرورش و آموزش

 دهند. این تازه خردک شراره

 های آفتاب همیشه فروزان

 خردورزی فردوسی است و ... 


مسعود فرزانگان

🌱

 

 

این شیخ نجس دهان...

...

✍️

این شیخ نجس دهان چی چی زده که اینقدر منگ و گنگ حرف می زنه؟ 

.....

 


👇👇👇

شکست خورد؟

 پریشب دیدم شیخ علیرضا پناهیان در برنامه‌ای تلویزیونی سخنانی بدین مضمون می‌گفت:
"عرب‌های ساکن مکه و مدینه قبل از بعثِ پیامبر اسلام هم اهل عبادت و معنویت و اخلاق بودند ولی آنچه نداشتند رشد سیاسی بود. در واقع پیامبر مبعوث شد تا به آنها رشد سیاسی دهد، اما نتوانست و موفق نشد! شاهدش هم اینکه، بعد از رحلت پیامبر، مردم مدینه و مکه به شرایط سیاسی قبل از اسلام بازگشتند!" 
البته روشن است که "رشد سیاسی" مورد نظر آقای پناهیان از چه مقوله‌ای است که پیامبر در تحقق آن،  به زعم او شکست خورده است!
متأسفانه عده‌ای تاکنون رفتار سیاسی خود را به سیره و سنت پیامبر نسبت می‌دادند اما چون بسیاری اقدامات آنها با هیچ چسبی به پیامبر نمی‌چسبد، راحت‌تر آن دیده‌اند که پیامبر را در رسالت خود شکست خورده اعلام کنند.
اما اگر به ادعای اینان، پیامبر اکرم در انجام رسالت خود شکست خورد، پس چرا اساساً مبعوث شد؟ دوم اینکه، اینان چرا از پیروی از پیامبری دم می‌زنند که او را در تحقق هدف اصلی رسالتش شکست خورده می‌دانند؟ سوم اینکه اگر پیامبر با آن ابعاد عظیم وجودیش در انجام مهمترین منظورِ بعثتش شکست خورد، اینان با کدام استعداد و توانایی و ظرفیت وجودی، ادعای موفقیت در کاری را می‌کنند که به زعم خودشان پیامبر در آن ناکام مانده است؟

#احمد_زیدآبادی 
#علیرضا_پناهیان
#رسالت_پیامبر
#رشد_سیاسی
#صدا_و_سیما
@ahmadzeidabad
https://instagram.com/ahmadzeidabadiii

 

 

 

نون خرما نون پنیر

 

✍️

نون خرما...نون پنیر...
.....

تا همین چند سال قبل هم نون خرما و نون پنیر یادآور فقر تحقیر آمیزی بود.

آدم یاد قبرستان و حمومی ها و فوقش یاد سفره های نذری و جلسات ختم قرآن و این جور جاها می افتاد.

فراموشم شد بگویم نون و حلوا هم بود....

ولی حالا شما اگه جرات دارید بروید فروشگاه خانواده به قفسه ها نگاه کنید.

نیم کیلو پنیر بخرید.

نیم کیلو حلوا...

دوتا خمیر دندون ...

یک جعبه دستمال کاغذی ...

دوتا باطری قلمی هم بخرید برای  ساعت دیواری و کنترل تلویزیون خونه تون.

پای پیشخوان موقع کشیدن کارت، رنگ از چهره اتان می پره که مبادا کسری داشته باشه...

زندگی  قاطبه ملّت با تلخ کامی ادامه دارد.

دارو ،درمان، آزمایشگاه، رادیو لوژی ...خراب شدن گوشی مبایل، تعمیرات خود رو ...

اگه بحث همئورید و کبد چرب و  دندان پوسیده و آرتروز و خراب شدن دوش حموم و ‌... اینها هم در وسط باشه، همان بهتر که انسان شب بخوابه و صبح بیدار نشه...


.....

🌱


 

رژیم پهلوی

 

✍️

عمر ناپاک انقلابِ به اصطلاح اسلامی ایران در حالی به چهل و دوسالگی خود نزدیک می شود که امیدی به بقاء مام میهنی هم نیست که این انقلاب در آن زاده شد و رشد کرد و به چهل و دوسالگی رسید.

از چهره های سیاسی وابسته به رژیم پهلوی نیز کس دیگری زنده نیست و جز تک و توک افراد هنری و فرهنگی که در آب و هوای آن سیستم رشد کرده بودند و امروز در گوشه و کنار دنیا سرگردان هستند، انرژی و توانی در جایی دیده نمی شود که بتواند کاری برای نجات کشور انجام بدهند.

حکومت شاه، حکومتی کاملا به مغاک  خاک فرو رفته است که نبش قبر آن چیزی یک مشت خاک حاصل نخواهد داشت.

مطالعه کتاب هایی مثل خاطرات این و آن چه در گوگل و چه در متون چاپی ، عمدتا خواب آور است تا هشدار دهنده.

اوضاع جهان نیز چه به لحاظ انرژی های انقلابی و شورشی و قهری و همراه با خشم و نفرت و قدرت های سیاسی نامشروع که فعلا در همه جای جهان دیده می شود و چه به خاطر ویروس کُرونا ، اوضاعی مبهم و بی سرنوشت است.
ما هم جزیی از این جهانیم.
جهانی که میل به نابودی خود دارد.
در هیچ کجای تاریخ زندگی بشر  ، علم و اندیشه و هنر و فکر و فلسفه و ادب و تاریخ و کتاب و ...مثل امروز پای در گِل نبوده است.

کشتی نشستگانیم ...

🍁

 

تبریک

 

✍️

سرور گرامی
 
جناب آقای دکتر بلند نظر 

شاعر و ادیب برومند بانو سرکار خانم سمیّه سادات علوی نیا

افتتاح سایت مجازی " انتشارات و نشریه  قلم طلایی " را خدمت شما زوج گرامی تبریک عرض می کنم. 

خوشحالم که حقیر را محرم دانسته و افتخار عضویت در آن گروه را به بنده عنایت فرموده اید.

بیت شریف استاد محمود علوی نیا در عرصه فعالیّت های  فرهنگی / ادبی ازسابقون محسوب می شوند .

بدیهی است این سایت مجازی فرصت تازه ای را در مسیر رشد و غنای کتاب و کتابت فراهم آورده و دست اندر کاران و پژوهشگران عزیز با بهره جُستن از تجربه  بانو علوی نیا آثار ذوقی و فکری خود را با سهولت بیشتری عرضه خواهند کرد.

دعاگوی شما : حیدر علی عنایتی بیدگلی
جمعه / بیست و ششم دیماه ۹۹

......

 

کلمه ...

..


کلمه گُرّ وگُرّ یعنی چه؟

........

این روزها وقتی توی مجازی سیر می کنیم ، متوجّه می شویم مردم آرون / بیدگل هی گُرّ و گُرّ می میرند...

خُب این گُر ّو گُرّ یعنی چه...

از نهالستان به سمت امامزاده محمد هلال...

از نهالستان به سمت شازده حسین و شازده هاشم و شازده محمد و...

هی گُرّو گُرّ....

جنازه پشت جنازه...

همه هم پدرانی دلسوز هستند و مادرانی مومنه ...

شک نیست که گُرّوگُرّ با کلمه گروه / گروه شباهت دارند.

فقط درباره مُردن هم به کار نمی رود.

آمد و رفت ماشین ها را هم به همین شکل بیان می کنیم .

گُر ّو گُرّ هی ماشین میاد و میره...

درد و بلا و مصیبت را هم وقتی پی در پی و پشت سر هم از راه برسد، با همین شیوه بیان می کنیم.

حتی فراوانی سرمایه و زود به مال و منال رسیدن را همین جوری ...

کثرت زاد و ولد را به همین طریق...

ساختمان سازی و توسعه خیابان و میادین را به همین سبک...

وصاف

..

☝️

تا همین چند سال پیش که دنیای مجازی منحصر می شد در وبلاگ نویسی ، حال و حوصله مردم هم بیشتر از حالا بود و بویژه میل به هوّیت شناسی در میان مردم ایران بویژه در جوامع بومی و دست نخورده اما گمنام ، مورد توجّه اهل قلم بود.

بحث مربوط به وصّاف بیدگلی ابتدا در روزنامه ها و نشریات متفرّفه آران و بیدگل ( قبل از فضای مجازی ) مطرح شد و بعد  در این فضا انعکاسی بی کرانه پیدا کرد.مثل بقیه جریانات.

وصباف را فعلا آقای ستاری پی گیری می کند.

من هم  امروز سری به گوگل زدم.

مطلب اول از آقای دکتر محمد مشهدی خودمان است.

بعد دوست دیگری که من ( دست کم در اینجا نمی شناسمش ) مطلبی راجع به وصّاف را با محبت به حقیر در وبلاگی به نام سحر ، منتشر کرده است.

موضوع پایانی هم از خودم می باشد راجع به وصّاف.

ولی امروز دیدم مطالب دیگری هم در گوگل هست .

....
🍁

 

 

مَه سِتی

..

☝️

مه ستی را به عنوان یک بانوی رباعی سرای حرف و حدیث دار می شناسنش که علاوه بر دارابودنِ جاذبیت های جنسی و بدنی ، او را جسور در سخن گفتن و سرودن هزل های پایبن تنه ای خیلی هنجار شکنانه  دانسته اند که وجودش در قرن ششم ، بعید بوده است.

اساسا یک زن هزار هم که بی حیا باشد ، این شکلی حرف زدن با روحیه و لطافت های روانی اش در تضاد است.

از همین رو امشب به کتاب " ناردانه ها" از دکتر اسلامی ندوشن مراجعه کردم که در باره رباعی در شعر فارسی است .

ندوشن رباعی سرایان به درد بخور زبان فارسی را مورد بحث قرار داده و به خصوص خیام و مولانا و رباعیات عرفانی را تحلیل کرده است. 

ایشان در پایان کتاب خود در یک سطر در باره مَه سِتی نوشته است که زمان حیات و زندگی او دقیقا معلوم نیست و شعری هم از او به جا نمانده است‌.
......

با این حال جالبه که شما اگر بروید تو گوگل ، می بینید هر چی آدم خفن که در طول تاریخ گرفتار در دغدقه های پایین تنه ای خود بوده است، خفن سروده های خود را به این زن تُرک پارسی گوی، نسبت داده است.

☘️☘️☘️☘️

 

 

جواد جهان آرایی

..

بوی جوی مولیان امروز پنج شنبه ۲۵ دیماه ۹۹ را با غزلی از جواد جهان آرایی آغاز می کنیم:👇

سلام‌استاد من

خیلی تلاش کردم‌غزلی برایت بسرایم که خودم‌راضی باشم  ،بهتر از این نتوانستم
مرا ببخش

ای آنکه روز و شب،سرگرم خدمتی
بر جان من ببار ،چون ابر رحمتی
تا شب فرا رسد ، با یاد تو خوشم
چون ماه جانفروز ،در شام ظلمتی
دُر ریزی از قلم ،بر برگ جان من
در هر کلام تو باشد صداقتی
وقتم طلا شده ،ای مهر آرزو
تا با تو بوده ام ، سرگرم صحبتی
دوری کنی ز من ، می میرم از فراق
تا در کنارمی ،دارم سعادتی
ای مهر گل فشان ،در باورم بمان
ای یار مهربان ، لطفی ، عنایتی

جواد جهان آرایی

 

 

 

تا کُرونا هست ...

..

☝️

تا کرونا هست زندگی باید کرد!

....

بالاخره داریم زندگی می کنیم.

سیب هست ...

ایمان هم هست و 

شقایق هم هست و 

حالا کرونا هم اضافه شده است و تقریبا جزو ذات زندگی شده است.

همان طور که زن و عشق و کتاب و شراب و شعر و ...این چیزها بخش انفکاک ناپذیر زندگی شده است ، کرونا هم دیگه از زندگی بشر جدا شدنی نیست.

اروپا دارد از کیسه می خورد.

ما هم با صدقه سری زندگی می کنیم.

در خیز بعدی کرونا ، تعدادی از غربیل بیرون خواهند افتاد و تعدادی هم باقی خواهند ماند.

ولی زندگی ادامه دارد .

🍁

 

 

قادر فینی

: درود و وقت  بخیر!

 

راجع به قادر فینی شاید بیش از هفتاد سال پیش که نو جوان بودم یکی دو تا شعر که به نظر میاد اشکال زیاد داره  مثلا :

 

   سعدی  شیرازی تو داری نان مفت

      البته شعر های خوب بتوانی گفت

     گر بیایی کاشون و جولایی کنی    اردک از کونت بیفتد جفت جفت

یا موقعی که فتعلیشاه قاجار به کاشان و به باغشاه رفته بود،

دور بری های شاه از مردم  می پرسند که اینجاشاعر هست؟

 

می گویند یه نفر بهنام قادر هست که شعر هایش چنگی بدل نمیزنه...

 

فتعلیشاه دستور میده که بیاید  وقتی میاید میگویند شعری در باره کاشان بگو  ...

 

می گوید: 

  ‌کاشان ودین وچشمه فین و شجاع   دین    

عیبش مکن که مطبخ  شاه ولایت است

....

 
یکی دیگر از شعرای غیر معروف کاشان مرحوم آسید رضا محمدی نوشآ آبادی است که او هم مثل مرحوم شیخ علی سلطان محمدی آرانی سواد نداشت واشعارش را آقای احمد فرهنگ رئیس وقت  آموز ش پرورش، برایش می نوشت وآن مرحوم بقول معروف عیالوار وداری پسرانی چند و دخترانی عدیده داشت.

 

سید رضا  کتابی به چاپ رسانده که یکی از دیوان  هایش را به اینجانب بخشیده وپشت نویسی کرده است .

 

 

در پشت دیوان ، شعر زیبایی نوشته بدین مضمون: 

 

   خیام اگر خرج مرا در بر داشت         اولاد پسر نُه تن وشش دختر داشت     کی از می ومعشوقه سخن ها میکفت    

 

  یکدست زغم بر دل ویک بر سر داشت
 ‌ولی دیوان اشعارش مضمون های بکری دارد که شاید کمتر شاعری بدان پرداخته که فردا  به یکی دو تا از :

...

یکی دیگر از نیمچه شاعران کاشانی مرشد نساج است ‌ در باره امام زمان بر عکس همه که میگویند:

 

  یا صاحبالزمان به ظهورت شتاب کن   عالم‌زدست رفت پا در رکاب کن        مرشد میگوید ،

 

  یا صاحب الزمان به ظهورت مکن شتاب  

     حیف است که راحتی زچه افتی در اضطراب...

 

در موقع قحطی حدود  ۱۲۰ سال قبل وقتی با انبوهی  از قحطی زدگان که در اثر گشنگی مرده بوده اند، مواجه میشه  خطاب بخدا میگوید  :

 

       ای خدایی که کرده ای عاقم

        گر سجودت کنم قرمساقم

        بندگانت زگشنگی مردند       لاف تا کی زنی که رزّاقم.

 

 مرشد با دختری با مهریه ۶۰۰ تومان از دواج میکنه ولی عروسی نکرده به خونه آقا میروند که آنها را مطلقه کن  حضرت آقا مبلغ ۳۰۰ تومان مرشد نسّاج را جریمه میکند.

 

مرشد بداهتا  شعری بدین مضمون می سراید:

 

 

  ای عالمی که لطف به شمر دغا کنی        

آیا شود که گوشه چشمی بما کنی       سیصد تومان جریمه فرج نکرده شد    آیا فرج کرده راتو جریمه چهاکنی

 

 

بایگانی

...

✍️

جدال سعدی با زمانه ما

.....


شب گذشته اکبر آقا ستاری با قرار دادن سروده سعدی در باره زن ، به طور خیلی جدّی اندیشه های سعدی را به چالش کشید.

به این بیت نگاه کنید: 

چو مستور باشد زن و خوبروی
به دیدار او در بهشت است شوی

ارتجاع زشت و سیاهی در پشت این بیت پنهان است که اصلا با زمانه امروز سر سازگاری ندارد.

من نمی دانم سعدی چرا فکر امروز را نکرده است و دست به چنین چرندیاتی زده است..

دکتر ندوشن معتقد است این حرف ها ، حرف های خودِ سعدی نیست بلکه حرف های زمانه سعدی است و شیخ بزرگ شیراز عمدتا برای اینکه آیندگان بدانند ، گذشتگان چه جوری فکر می کرده اند ، این حرف ها را بر زبان آورده است.

در مجموع نظر من این است که طی بیست تا سی سال آینده ، سعدی هم یه چیزی خواهد شد مثل عکس های قدیمی که خرده بورژوواهای قرن بیستم بر دیوار اتاقشان ، آویزون می کردند.

🍁

 

بایگانی

..

🌳
☝️
آیا هاشمی رفسنجانی یک دُن کیشوت بود که می خواست نقش امیر کبیر را بازی کند؟ 

....

آیا یک خودشیفته گرفتار عُجب بود و حقایق ایران را در زمان حیاتش نمی فهمید؟ 
.....

آیا کسیکه روزی کتاب معروف " امیر کبیر قهرمان مبارزه با استعمار " را نوشت ، خودش دست پرورده استعمار بود؟ 
.....

آیا او همان عالیجناب سرخ پوش بود ؟ 

.....

در هر حال ایران هنوز فرصت نیافته است به مطالعه دقیق روی این شخصیّت بپردازد.

و زمان با آن چنان شتابی  در حال عوض شدن است که شاید ایران ضرورتی نبیند برای مرور گذشته خویش. 

🌳

 

بایگانی

..

☝️

نگارگر این نگاره معلوم نیست.

شاید هم معلوم است و ما او را نمی شناسیم.

در باره ارزش هنری و میزان  خلاقیّت و آفرینش بدیع این عکس، ما ( دست کم خودم را عرض می کنم ) نمی توانیم قضاوتی داشته باشیم .

شاید یک اثر مبتذل بازاری باشد.

 
شاید باید در حوزه نخبگی و خبرگی مورد ارزیابی قرار بگیرد .

یکی از هنکاران ارسال کرده است، من هم وظیفه داشتم ، نشر بدهم.

🌱

 

 

بایگانی پست های کانال و گروه...

...

امروز با یکی از همکاران قدیمی در باره صحبت های اخیر آقای کاظم صدیقی و زنده شدن مصباح یزدی روی سنگ مرده شور خانه صحبت می کردیم، خدمتش عرض کردم صدیقی و امثال او قصد فریب ملّت را با این حرف ها ندارند. 

ولی ناخود آگاه قصد انتقام گیری دارند .

خودشان می دانند که حرف هایشان نه اسباب خنده و مضحکه مردم است و نه افسوس و گریه آنها.


کار از این حرف ها گذشته است که مردم بخواهند اعتنایی به این رذالت ها و ذلالت ها داشته باشند.

ولی یک چیز را اینها خوب فهمیده اند و آن اینکه  آدم حقیر ،آدم ذلیل، آدم نکبت، آدم از جامعه رانده شده با حضور خود درانظار عموی می تواند، آزردگی خاطر شدید آنها را فراهم کند.

شما کنار خیابون هم که نشسته باشید با مشاهده مکرر آدم نانجیب و بی حیا خواه ناخواه، از کوره در می روید.

 تصویرمصباح یزدی در زمان حیاتش هم چندش آور بود.

چه رسد به خنده او روی سنگ غسالخانه....

ولی صدیقی و امثال او رسالتشان خالی کردن واژه هاست از لطف و زیبایی نهفته در آنها.

اینها آمده اند که کلمه را هم به لجن بکشند.

با سکوت در برابر اتفّاقات نمی توانند راضی شوند.

سکوتشان می تواند اسباب آرامش مردم باشد.

ولی حرف می زنند که این آرامش  زود گذر را هم از مردم بگیرند.

مرگ مصباح اگر چه برای خودش آغاز نا آرامی های ابدی است، ولی برای مردم تسکین خاطری بود.

صدیقی چشم دیدن همین را هم ندارند.

☘️

 

 

بقیه پست های شاسوسا

...

[۱/۷،‏ ۲۰:۰۳] حیدر عنایتی: ✍️


پنج /


 شما اگر روزشمار زندگی سهراب را که در خیلی جاها پیدا می شود ، بخوانید متوجه می شوید که او سفرهای پی در پی خود به کشورهای آمریکا و اروپا و شرق دور را جهت شرکت در نمایشگاه های نقاشی در همان سال های زیر سی سالگی آغاز کرده و به قول خودش " هنوز در سفر " است . 

خیلی بعید است این آدم بتواند در آن حال و هوا بلند شود و بیاید اینجا ها ، شعر بسراید.
................
[۱/۷،‏ ۲۰:۰۷] حیدر عنایتی: ✍️

شش/

سهراب در آن زمان ماشین نداشته است.

اگر هم داشته است ، هیچ جاده ای که بتوان در شصت / هفتاد سال پیش با آن از کاشان خارج شد و در تپه رمل های این سوی راه آهن به سمت شاشوسا راند ، وجود خارجی نداشته است، مگر ماشین های جیپ . 


سهراب نمی توانسته است هر روز ماشین جیپ کرایه کند و برود کنار ساسوسا  و دوباره شب بر گردد منزل. 

🌳
[۱/۷،‏ ۲۰:۱۲] حیدر عنایتی: 🌹

هفت/ 

گیریم که سهراب به همراه مادر و خانواده اش مثل بقیه زن های کاشانِ  آن زمان ،گاهی با مال و با چهارپا تفریحانه از محلّه درب عطا بیرون می آمده و پس از پیمودن چند کیلومتر بیابان های اطراف شهر به ریگزارهای این سوی راه آهن می رسیده و با هدایت و راهنمایی رعیّت های دش ملاحبیب ، خود را به قنات زیر زیارت گاه شاسوسا رسانده و نمازی و نذری و دعایی و احتمالا شستن رخت و لباس های چرک در آب همان قنات.

ولی باید به خاطر داشته باشیم که معبد شاسوسا ، کاملا زنانه بوده و مرد نمی توانسته است برای مدت زیادی در آن حوالی بپلکد‌.

🍁
[۱/۷،‏ ۲۰:۲۰] حیدر عنایتی: 🌻


هشت / 

اشاره: 

از این گل و بوته هایی که در بالا و پایین پست ها می بینید ، خدای ناکرده دچار سوء تفاهم نشوید.
من در صدد ایجاد فضای روشن تری روی صفحه هستم که چشم خسته نشود.

وامابعد...


معابد شاسوسا در ایران قبل از اسلام  (و نیز در هندوستان )  وجود داشته است  که هنوز هم نمونه هایی از آن در حوالی همین کاشان خودمان بگیر برو تا فارس و کرمان و کرمانشاه و کازرون و آذربایجان...با عنوان  آناهیتا برپاست.

🦋
[۱/۷،‏ ۲۰:۴۱] حیدر عنایتی: 🌼

نُه/

شما بهتر از من وارد هستید که بینی و بین الله ایرانِ بعد از اسلام ، چیزی برای گفتن نداشت.

لذا ناگزیر بود که گذشته های خودش را باز پروری کند تا بتواند نفس بکشد و زنده بماند و  به امروز برسد .

پس اینکه در این کلیپ خبری گفته می شود بنای شاسوسای کاشان / آران و بیدگل متعلق است به دوره ایلخانی ، خیلی پرت نگفته است.

منتهی باید دقّت کرد که اصل بنا از دوره ساسانیان است که همین سایت باستانی " ویگل" نیز  در نزدیک آن  ( ابتدای جاده آرون بیدگل  به ابوزیدآباد ) از همان زمان است .

منتهی چون شاسوسا جنبه عبادت گاه داشته  و برای تخلّیه فشارهای  روحی و روانی کاربرد داشته است، شاید در دوره هایی از جمله  در دوره ایلخانی مرمت و باز سازی شده است.
🌹
[۱/۷،‏ ۲۰:۵۳] حیدر عنایتی: ✍️

بخش پایان /

موضوع شعر شاسوسا را امشب از زاویه دیگری در کانال واما بعد هم پیگیر خواهم بود.

اگه اهلش بودید ، اونجا را هم سری بزنید.

گفتنی اینکه شعرِکاملِ شاسوسا در همانجا هم آمده است.

حضرت عباسی یکی دو بار این شعر را بخونید و ببینید سهراب چند بار در همین شعر از " اقاقی ها' حرف زده است.

کویر سوزان و با اقاقی ها حرف زدن....؟ 

🌳

چهار

.

🍂
چهار/ 

سهراب متولد ۱۳۰۷ است واگر فرض را بر این بگیریم که ایشان شعرشاسوسای خودش را در همان سال های قبل از ۱۳۳۷ سروده باشد، باید حدود سی سال یا کمی زیر سی سال می داشته است.

🍂

 

سه

 


سه/
سهراب مجموعه شعر " آوار آفتاب" را که همین شاسوسا در همان مجموعه می باشد، در سال ۱۳۴۰ منتشر کرده است.

و خودش در ابتدای این مجموعه یاد آور می شود که مجموعه یاد شده قبل از ۱۳۳۷ آماده چاپ بوده است . 

یعنی ۶۲ سال پیش.

به تاریخ ها دقت کنید.

تاریخ به ما کمک می کند، اوضاع و احوال زمان را به طور نسبی دریابیم.
🌱

 

دو

🍁

دو/ 

در این تردید نیست که سهراب همیشه دنبال جاهایی مثل همین شاسوسا با حال و هوایی اهورایی و اثیری می گشته است تا آرامش مورد انتظار خودش را همان جا ها پیدا کند.

اتاق آبی  ، کنار جنگل های مازندران ...قریه چنار و...
از جمله مکان هایی است که سهراب در آن احساس راحتی بیشتری داشته است...ولی برای شعر شاسوسا سندی در دست نیست که نشان بدهد سهراب برای سرودن آن لزوما باید به میان ماسه بادی های کویر شمالی شهر خود پناه ببرد.

🌱

.

یک

نکاتی در باره شعر شاسوسا از سپهری...

....


یک /
خیلی سال است دارند به خورد خلق الله می دهند که سهراب سپهری شعر معروف شاسوسا را در کنار محراب شاسوسا (نزدیک راه آهن کاشان / دشت ملاحبیب یا مزرعه نو/ در هوای داغ کویری شمالی این شهر)  سروده است.

خیلی عجیب است که این حرف ها از کجا  و به چه منظوری بیرون می آید.

 بعد هم ادّعا می شود که... بله این عبادت گاه باستانی ایران ، خلوت گاه همیشگی سهراب بوده است....و شب های پرستاره زیبای آسمان و ...

.............

خدا وکیلی این کلیپ خبری را گوش کنید👇👇👇

 


.

ملّت ...در صبح پنج شنبه ۱۸ دیماه...۹۹

 

 

ملتی که می آید و دروع می گوید و می میرد .

استاد رعیت...

 

..

ملک هنر

کاشان که در ملک هنر ها داستان است
حیرت فزای مردم نصف جهان است

دارد بناهایی که دل را  می رباید
قصر بروجردی طرب افزای جان است

درخاطر سبز سرای عامری ها
اسلیمی احساس معماری روان است

حیران نگاه باور زیبا شناسان
از شاهکار خانه ی عباسیان است

بر خشت خشت مسجد آقا بزرگش
تصویری از آیینه ی ایمان عیان است

از قدمت باروی سلجوقی ست پیدا
اینجا بناها از زمان باستان است

زیبایی بام بناها هم ترازی ست
این اعتدال محض خط آسمان است

بر لوح دل،نقش است رسمی بندی عشق
نقش محبت هردلی دارد جوان است

محراب ابروی نگارین را توان دید
در قوس خط ابرو که مانند کمان است

در طاق طاق  طاق بندی های زیبا 
رقص مقرنس دل فریب و دل ستان است

طرز قرینه سازی ما بی قرین است
سبک معرق کاری ما داستان است

گاهی گره سازان گره ها می گشایند
دستان استاد منبت پر توان است

کاشانه ی اهل هنر شد خانه ی تاج
عشق آفرینان را اثرها جاودان است

دریای عرفان است این شهر کویری
در سینه ی این خاک،گوهر ها نهان است

ای آنکه داری عزم غواصی در این بحر
دریای مواج هنر ها بیکران است

رخشید در اینجا غیاث الدین جمشید
مردی که فکرش تا فراز کهکشان است

فیض و صبا و محتشم ها دارد این شهر
اینجا دیار مردمان نکته دان است

دارد به لب انگشت حیرت مانی ذوق
باغ کمال الملک کاشان بی خزان است

در حجم سبز باغ مرگ رنگ سهراب
هرگل که می بینی به رنگ ارغوان است

نام و نشان خواهی اگر در بی نشانی ست
صد گوهر شهوار اینجا بی نشان است

اینجاست کانون نخستین تمدن
قلب سیلک آیینه ی جان زمان است

تا اصفهان نصف جهان باشد به صنعت
کاشان به مردان هنر آیین جهان است

# رحمت ، گلاب قمصر و شعر تر تو
در دست مهمانان کاشان ارمغان است 

# رحمت _ کاشانی   اردیبهشت ۱۳۸۴

 

 

 

..

ملک هنر

کاشان که در ملک هنر ها داستان است
حیرت فزای مردم نصف جهان است

دارد بناهایی که دل را  می رباید
قصر بروجردی طرب افزای جان است

درخاطر سبز سرای عامری ها
اسلیمی احساس معماری روان است

حیران نگاه باور زیبا شناسان
از شاهکار خانه ی عباسیان است

بر خشت خشت مسجد آقا بزرگش
تصویری از آیینه ی ایمان عیان است

از قدمت باروی سلجوقی ست پیدا
اینجا بناها از زمان باستان است

زیبایی بام بناها هم ترازی ست
این اعتدال محض خط آسمان است

بر لوح دل،نقش است رسمی بندی عشق
نقش محبت هردلی دارد جوان است

محراب ابروی نگارین را توان دید
در قوس خط ابرو که مانند کمان است

در طاق طاق  طاق بندی های زیبا 
رقص مقرنس دل فریب و دل ستان است

طرز قرینه سازی ما بی قرین است
سبک معرق کاری ما داستان است

گاهی گره سازان گره ها می گشایند
دستان استاد منبت پر توان است

کاشانه ی اهل هنر شد خانه ی تاج
عشق آفرینان را اثرها جاودان است

دریای عرفان است این شهر کویری
در سینه ی این خاک،گوهر ها نهان است

ای آنکه داری عزم غواصی در این بحر
دریای مواج هنر ها بیکران است

رخشید در اینجا غیاث الدین جمشید
مردی که فکرش تا فراز کهکشان است

فیض و صبا و محتشم ها دارد این شهر
اینجا دیار مردمان نکته دان است

دارد به لب انگشت حیرت مانی ذوق
باغ کمال الملک کاشان بی خزان است

در حجم سبز باغ مرگ رنگ سهراب
هرگل که می بینی به رنگ ارغوان است

نام و نشان خواهی اگر در بی نشانی ست
صد گوهر شهوار اینجا بی نشان است

اینجاست کانون نخستین تمدن
قلب سیلک آیینه ی جان زمان است

تا اصفهان نصف جهان باشد به صنعت
کاشان به مردان هنر آیین جهان است

# رحمت ، گلاب قمصر و شعر تر تو
در دست مهمانان کاشان ارمغان است 

# رحمت _ کاشانی   اردیبهشت ۱۳۸۴

 

 

کتابی با رنگ و بوی کاشان معاصر

..

[۱/۶،‏ ۰:۱۲] حیدر عنایتی: ✍️

کتابی با رنگ و بوی کاشان معاصر...
.....

بی پرده بگویم کتاب های زیادی در باره کاشان معاصر ( همین سده ای که روبه پایان است) نوشته شده است که از روح دلنواز و گرمی اصالت های این شهر  به دور است.

جابر تواضعی به رغم اینکه همسن و سال انقلابی است که همه چیز را در راستای ایدئولژی بی رحم  مصباح یزدی می خواسته و می خواهد، خودآگاه یا ناخود آگاه فریب این انقلاب و درس های مدرسه و صبحگاه و امور تربیتی و نماز جماعت و دلهره های تنفتیش عقاید برای ورود به دانشگاه صنعتی اصفهان و ....را نخورد و یک پسر مدرن یا حتّی پست مدرن ولی آدم حسابی بار آمد و روی کار خودش سماجت کرد تا متاعی را که عرضه می کند، رنگی از تقلّب و تملّق در آن نباشد.

من کم و زیاد از آنجا که خودم هم با خیرّین ( خیربین مدرسه ساز ) سرو کار داشته ام ، هم با دشواری کار آشنا هستم و هم کتاب هایی را که در دهه هشتاد در این زمینه چاپ و منتشر می شد، مرور می کردم ، با قاطعیت عرض می کنم  کار جابر ، فوق العاده است.
[۱/۶،‏ ۰:۱۲] حیدر عنایتی: کتاب هایی از نوع کتاب " بابا دکتر" البته برای فروش در پشتت ویترین و قفسه های کتاب فروشی نوشته نمی شود.

ولی به خانه های مردم  و به کتابخانه ها و مراکز ذیربط راه پیدا می کند و یک ذخیره ملی برای نسل آتی محسوب می شود. 

جابر در همین کتاب و در کتاب های ف
قبلی اش که اسم آنها در خاطرم نیست لحن و ادبیاتی را اختیار کرده است که هم یک کمک راننده اتوبوس جاده های سیستان و بلوچستان از خواندن کتابش سرِ تحسّسر تکان می دهد و هم یک پزشک فوق تخصّص آمریکا دیده دانشگاه تهران با غبطه. 

🌱

 

یک شعر توپ...

....

حالا که صحبت از گذشته ها شد ، اجازه بدهید یک شعر نغز عاشقانه هم که در همان گذشته ها سروده شده است، در اینجا باز نشر شود.


شعر توپی است.

دست کم ، من در جایی ندیده ام که یک شاعر از چشم سیاه معشوقه شروع کند و بعد برسد به سینه بند او و دنبال کلید شهر بگردد و بعد از او بخواهد که بامن باش ...

 آنهم باشیدنی بی حدّ و مرز( ظاهرا چیزی طبعش نمی گرفته تو نصف شب)  

و جالبه که همه این پویش و پیمایش در روی سر و سینه و تن و بدن معشوقه در دل سیاهی های شب که با چشم سیاه یارو در هم آمیخته است، در خَلسه عرفانی به جذبه و شهود می رسد!

واما بعد...

نه امیر عباس هویدا زنده است.

نه نصرت رحمانی.

خدایشان بیامرزد.

امیر عباس هویدا یک مجله داشت به اسم " تلاش" .

نصرت رحمانی نخستین بار شعر لیلی را در آن ماهنامه منتشر کرد‌.


👇👇👇


لیلی
چشمت خراج سلطنت شب را
از شاعران شرق
طلب می‌كند
من آبروی عشقم
هشدار ... به خاك نریزی
پركن پیاله را
آرام‌تر بخوان
آواز فاصله‌های نگاه را
در باغ كوچه‌های فرصت و میعاد .
بگشای بند موی و بیفشان
شب را میان شب
با من بدار حوصله اما نه با عتاب !
رمز شبان درد شعر من است
گفتی :
گل در میان دستت می‌پژمرد
گفتم :
خواب
در چشم‌هایمان به شهادت رسیده است
گفتی كه :
خوب‌ترینی ،
آری، خوبم !
آرام‌گاه حافظم
شعر ترم
تاج سه ترک عرفانم
درویشم ،
خاكم !
آینه‌دار رابطه‌ام، بنشین
بنشین، كنار حادثه بنشین
یاد مرا به خاطره بسپار
اما ...
نام مرا ،
بر لب مبند كه مسموم می‌شوی
من داغ دیده‌ام ،
لیلی
از جای پای تو
بر آستانه‌ی درگاه خواب‌گاه
بر آستان درگاه
بوی فرار می‌آید
آتش مزن به سینه‌ی بستر
با عطر پیكر برهنه‌ی سبزت
بنشین
بانوی بانوان شب و شعر
خانم
لیلی
كلید شهر در سینه‌بند توست
آغوش باز كن
دست مرا بگیر
از چهارراه خواب گذركن
بگذار بگذریم زین خیل خفتگان
دست مرا بگیر تا بسرایم :
در دست‌های من
بال كبوتریست !
لیلی
من آبروی عشقم
هشدار ... تا به خاك نریزی
من پاسدار حرمت دردم
- چشمت خراج می‌طلبد ؟
آنك خراج :
لیلی
وقتی كه پاک می‌كنی خط چشمت را
دیوارهای این شب سنگین را
درهم شكسته، آه، كه بیداد می‌كنی
وقتی كه پاک می‌كنی خط چشمت را
در باغ‌های سبز تنت، شب را -
آزاد می‌كنی
لیلی
بی‌مرز باش
دیوار را، ‌ویران كن
خط را به حال خویش رها كن
بی‌ خط و خال باش
با من بیا ... همیشه‌ترین باش !
بارید شب
بارش سیل اشك‌ها شكست
خط سیاه دایره‌ی شب را !
خط پاک شد
گل در میان دستم پرپر زد و فسرد
در هم دوید خط
ویران شد !
لیلی
بی‌مرز عشق‌بازی كن
بی خط و خال باش
با من بیا كه خوب‌ترینم
با من كه آبروی عشقم
با من كه شعرم ... شعرم ... شعرم !
وای ...
در من وضو بگیر
سجاده‌ام، ب‌ایست كنارم
رو كن به من كه قبله‌ی عشاق‌ام
آن‌گه نماز را ،
با بوسه‌ای بلند، قامت ببند
لیلی
با من بودن خوب است
من می‌سرایمت                                                                          نصرت رحمانی

 

...

گذشته های شهر

...

یک:

نگاهی گذرا به یک حادثه تلخ در کنار ِ روند ِتوسعه در آران و بیدگل / 

حسین بندشاهی آرانی

دبیر باز نشسته. 
.................

 درگذشته ( دهه های بیست و سی و چهل ) تا آنجا که من به یاد دارم، ساختار اجتماعی آران از وجوه متمایزی برخوردار بود.

  خانواده های اصیل وفرهنگمدار ، نجیب زاده و توانمند منتهی با روش و منش و عقایدی متفاوت با سایر مردم ، در آران زندگی می کردند که جمعیّت کثیری را تشکیل می دادند ولی همه امور و تعاملات اجتماعی مردم نیز با آنها همراه با مسالمت و مدارا در جریان بود.


این خانواده ها به علت اینکه در دستگاه های دولتی مرکز نفوذ داشتند و از طرف هم کیشان خود در تهران هم ساپورت می شدند،اکثرکارهای کلیدی آران و بید گل را  در دست خود داشتند.


مثلا داروخانه...

 هر چند داروخانه مانند امروزه نیاز به پزشک دارو ساز نداشت که مسئولیت دارو خانه را  به جهت قانوتی و حقوقی به عهده داشته باشد، ولی یک باب مغازه دارو فروشی در کوچه روبروی پنج امام زاده (زیارت  مشهور به زیارت تازه ) مرکز هیئت علی اکبری آبپخش آران توسط فردی به نام نراقی اداره می شد که تامدت ها  دایر بود و پس ازآن، شخص محترمی به نام بیضایی آرانی که او هم از خانواده های متمایز بودند، داروخانه ی دیگری در کوچه پشت میدان بزرگ آران دایر کرد.


   سالیان زیادی  طول کشید تا داروخانه جعفری در بیدگل: 

( در محله دربریگ و بعد  جنب دبستان کاشانچی بیدگل ( برادران شهید جندقیان و بعد ابریشم چی فعلی )

  با داشتن جواز کسب فنّی و دکتر دارو ساز دایر که رفاه تازه ای در مسیر درمان مردم به شمار می آمد.


 و کم کم به موازات توسعه شهر بویژه در دهه های بعداز انقلاب ، بر تعداد داروخانه های شهر افزوده شد.
...

عاملین فروش قند و شکر هم در دست  همان ها بود.

 مثلا صمد لامع در بازار سر کوچه یخچال روبروی مغازه حاجی عرفان مغازه ای داشت که فقط قند وشکر پخش می کرد .

این مغازه در خرداد سال ۴۲ توسط مردم به آتش کشیده شد.

 و همچنین مغازه دیگری در کوچه اطراف میدان بزرگ توسط فردی بنام مشفق اداره می شد که او هم عامل پخش قند و شکر بود که انهم در خرداد ۴۲ به آتش خشم مسلمانان گرفتار شد و سوخت. 

 البته شاید افرادی  مسلمان  هم در بیدگل عامل قند و شکر بودند که من اطلاعی ندارم.
....

  مغازه خیاطی مردانه در آران توسط همان ها، خدماتی ارائه می داد که آنهم در خرداد ۴۲ با لباس های داخل آن که متعلق به مسلمان ها بود به سرنوشت داروخانه ها و عاملین قند و شکر مبتلا شد.


 همچنین نخستین حمام دوشی در آران و بید گل توسط آنها ایجاد شد که در کوچه پشت زیارت تازه یعنی مرکز هیئت حضرت علی اکبری آبپخش قرار داشت و اکثرا مورد استفاده مسلمانان هم بود.
......
 
در محوطه همین  حمام بود که نخستین موتور برق آران تعبیه شده ولی
پس از چندی بدون دلیل روشنی، جمع آوری شد.

 بعد از آن  توسط شهردار وقت و با کوشش او یعنی مرحوم آقای محمد تقی صباحی که اولین شهردار آران و بیدگل بود و هنوز شهرداری های آران و بید گل از هم جدا نشده بود ،یک دستگاه موتور برق نسبتا قوی در خیابان ۱۷ شهریور امروزی روبروی اداره پست در سالنی که ساخته شده بود، نصب شد که در تاریخ دوم خرداد ۳۴ شروع به تولید برق کرد.


این کارخانه برق توسط فردی به نام خلیلی که او را بیشتر به نام مهندس رضوی می شناختند اداره می شد.

به خاطر دارم در شب اول محرّم که مصادف بود با دومین روز خرداد سال ۳۴ برای افتتاح این روشنائی در همان محل کارخانه جلسه ای تشکیل شده بود و عده ای نیز که قصد داشتند در جلسات هیئت و روضه خوانی ِآغازین روزهای محرّم کاشان شر کت کنند، در این مراسم حضور داشتند.

غافل از اینکه چه خاموشی هایی در راه است!!
[۱/۵،‏ ۱۳:۰۹] حیدر عنایتی: ☘
مختصری هم از نظام آموزشی عرض کنم : 


اما قبل از آن نمی توان انکار کرد که عقب افتادگی های آموزشی در کنار وضع اسفبار خدمات رفاهی ، بهداشتی و فرهنگی شهر ما تا حد زیادی به این دلیل بود که از زمان های خیلی دور تا اوائل سال های انقلاب، همیشه اختلافاتی نهادینه شده  درمیان مردم این دیار کویری و آفتاب سوخته وجود داشت.

 اختلافات محلّی و قومی و طایفه ایی 
 که به شدّت موجب عدم پیشرفت این منطقه در همه زمینه ها شد.

از طرفی دستگاه حکومتی هم مایل بود   این اختلافات وجود داشته باشد تا مردم با سرگرم شدن به آن، از فکر کردن به  آبادانی و پیشرفت و کلاّ شناخت از مظالم دولتی وحکومتی و بالمال شورش و اعتراض باز مانند.

( البته نیاز به یاد آوری نیست که  در بازه های زمانی خاصّی ، برخی از  مسئولین کاشان هم این اختلافات را دامن می زدند )و هیچگاه حاضر نبودند که آران و بیدگل در مسیر توسعه و ترقی قرار بگیرد.

....


 هر چند سخن به درازا می کشد ولی این جمله را اگر بیان نکنم برایم حسرتی است که در دل باقی خواهد ماند.

 از زمان تحصیل بنده  و سال ها قبل از آن ، دبیرستان در این شهرستان دایر بود. ولی آنقدر تلاش کردند تا پس از تغییر نظام آموزشی جدید، دبیرستان را از اینجا بردارند و با تشکیل دبیرستان نظام جدید هم مخالفت کنند.

 تا اینکه چندین سال بعد که نمایندگی آموزش و پرورش  آران و بیدگل سروسامانی گرفت و بعد که  اداره آموزش وپرورش در این منطقه دایر گشت و با کوشش و تلاش استاد آقای عبداله مسعودی و با معاونت اینجانب ساختمانی با خودیاریِ مردم ساخته شد و دبیرستان نظام جدید در این منطقه احداث گردید.

 این ساختمان متشّکِل از چند اطاق واقع در ضلع شمالی مدرسه راهنمائی نظام وفا بود و بعد ها به دبستان کاشانچی شماره یک  منتقل شد و بعد ها  دبیرستان برادران شهید عبدالهی نامیده شد .
[۱/۵،‏ ۱۳:۱۰] حیدر عنایتی: 👇

جاده و مسیر آمد و رفت آران و بیدگل به کاشان و بالعکس.

...........

این قسمت را فقط برای نسل امروزی تعریف می کنم که گذشته و دهه های چهل و سی این شهر را خوشبختانه یا بدبختانه به چشم ندیدند .

یاد آوری جاده آران و بیدگل برای نسل ما، همواره با خاطره ای تلخ و هولناک همراه است که آن رویداد هم از دو منبع نشات می گرفت .

اوّل فقر توسعه شهری .

قبلا در گزارش افتتاح کارخانه برق آران یاد آور شدم که این مراسم با حضور مردمی همراه بود که قصد داشتند هرچه زود تر خود را به  روضه خوانی های محرّم در کاشان برسانند در شبی تاریک و وهم انگیز که هیچ وسیله نقلیه امن و مناسبی در شهر نبود و شرکت در هیئت ها و عزاداری ها نیز بیشتر به انگیزه  خودنمایی های محلّی بود. 


بر اثر  همین اختلافات بود که ماشین کامیونی که متعلق به مرحوم قیصری بود با رانندگی راننده ای تُرک تبار ، ابتدا افرادی را به جلسه های مزبور برده بود که با مسافرانی که قرار بودبا  اتوبوس بروند، در مخالفت و تخاصم قرار داشتند.


در آن زمان جاده ای که امروز از میدان آزادگان به سمت ورودی کاشان ( خیابان کارکر امروز ) می رود ، وجود نداشت .

همه جا در سلطه بیابان بود و ریگزار و سکوت و خشم سوزان طبیعت در سرما و گرما.

مسیر آمد و رفت مردم  چه با پای پیاده  و چه با چارپایان و چه با تک و توک ماشین های جیپ بیابانی از همین جاده ای بود که امروز با عنوان جاده شهرک صنعتی شناخته می شود‌. 

رمل و تپه های ماسه بادی و خار مغیلان و  گره خوردگی های کور و کر جاده.


اتوبوس به رانندگی مرحوم نوراله روحانی آماده سوار کردن مسافرین شب بود.

 شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک!


 من  که در آن زمان نو جوانی ده/  یازده ساله بودم به اتفّاق مرحوم ابوی ام حاجی تقی بندشاهی و مرحوم عمویم حشمت اله بندشاهی و مرحوم حاجی حسن شایان پسر خاله ام سوار اتو بوس شدیم.

  من روی یکی از صندلی ها نشستم در  پشت سر راننده .

  افرادی  هم  که با من بودند در طرف راست ماشین یعنی طرف دست شاگرد ،جای گرفتند .

اماچون مسافرین ماشین زیاد شد، من  بلند شدم که مرحوم جلیل مرشدی و بغل دست او مرحوم شادروان رحمت اله کارگر(رحمت اله کفاش ) نشستند.

کم کم آنقدر مردم به شوق کعبه محرّم کاشان هجوم آوردند که من به ناگزیر یکی از میله های آهنی وسط اتوبوس را محکم به دست گرفتم که از فشار و خطر افتادن ، ایمن باشم.
[۱/۵،‏ ۱۳:۱۴] حیدر عنایتی: ✍️

معجزه بود ، قسمت بود ، هرچه که بود مرحوم پدرم  در آن هول و هراس ،مرا یافت و من حسّ زنده بودن را مضاعف در خود دیدم.

چون هر دو از سلامتی یکدیگر آگاهی یافتیم به طرف بیدگل حرکت کردیم.

 ولی پس از طی مسافتی کوتاه به یاد آوردیم که عمو و پسر خاله ام نیز همراه ما بودند‌.

 برای اطلاع از شرایط و سلامتی آنها بر گشتیم.

 پس از مدتی کنکاش دلخراش، آنها  را در حالیکه از ناحیه سر و صورت مجروح شده بودند ، دیدیم که  برای  مداوا و  پانسمان به طرف مطب دکتر شفائی که تنها دکتر منطقه ما بود، رفتند.

 ما هم به سوی آبادی راه افتادیم در هاله ای  از حیرت و ناباوری .


واقعا درک شرایط از توان فهم همه بالاتر بود.

در حین برگشت ؛ دیدیم که افرادی چراغ بدست با شتاب به طرف محل حادثه می رفتند ...: بیم موج و گردابی چنین هائل ...!

بالاخره چندین ساعت که گذشت خبر های گوناگونی می رسید.

  برخی می گفتند ۹ تا ۱۱ نفر جان خود را از دست داده اند که گویا تعداد دومی بیشتر صحّت داشت .

و اینکه تعداد ۱۰ - ۱۵ نفر از ناحیه دست و پا قطعی یا مجروح هستند.

 و عده نامعلومی هم مصدوم و مجروح که به کاشان منتقل شده اند ! 

شب غم انگیزی بود .

و چون سر و کلّه  آفتاب  روز در افق  تبدار شهر  دیده شد ، مردم را هاله ای از غم و اندوه  فراگرفته بود و خیل عظیمی از مردم محروم و فاقد امکانات ،
  داغدار و مصیبت زده.... 

.....
باری!

بیش از این نباید مخاطبین این واگویه خاطره را ، متاثر سازم .

 برای همه کسانی که در این حادثه جان باختند از خدای منّان طلب آمرزش دارم.

 و با گذشت قریب به ۶۵ سال از آن شب شوم ،  احساس همدردی دارم با مصیبت دیدگان آن واقعه.


 ( بویژه خواهر گرامی و هم محلّی و همکار سخت کوش ما در عرصه تعلیم و تربیت ،سر کارخانم کارگر که عموی خود را در این واقعه از دست داد) 

من خود هم راضی نبودم به توصیف این سانحه دلخراش بپردازم .

منتهی  چون ایشان از من خواستند با همین قلم بومی و مانوس ، تصویر روشن   تری در اذهان نسل امروز ، نقش بیندازم،
ضمن مرور نسبی و شتاب زده گذشته و زندگی  مردم این شهر کهن سال و دیرینه فرهنگ، سطوری به یادگار گذاشتم.

برای شما، برای دوستان ، برای همکاران ، برای نسلی که در گذشته های دور در پشت میز و نیمکت مدارس با نگاه معصومانه خود ناظر بر کار معلمی ما بودند و امروز در گوشه و کنار از هرگونه ابراز محبت و احترام نسبت به ما دریغ نمی ورزند..‌. 
برای همه آرزوی سلامت و سربلندی دارم.

به پایان آمد این دفتر /

حکایت همچنان باقی است...

...
با ارادت:

حسین بندشاهی آرانی...

🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳

دو: 

 

 امیر بنی طباء
بازنشسته آموزش و پرورش آران و بیدکل:

 

👇👇


ضمن تشکر ویژه از همکار بازنشسته و دوست عزیز جناب آقای حسین بندشاهی که اشاراتی را در باره تاریخ قدیم آران داشته است ، ذکر این نکته را لازم دیدم که  تا قبل از دایر شدن داروخانه جعفری در محلِه دربریگ بیدگل ،باسابقه ترین عامل پخش دارو در منطقه ما که مردم همه آران وبیدگل داروهایشان را از انجا تهیه می کردند، مغازه عموهای من آقا محمود وآقا عباس بنی طباء در جوار آب انبارحاج آقا شهاب بود که دوره زبان انگلیسی را هم در آن زمان در تهران دیده بودند تا بتوانند نسخه ها را بخوانند .


این همّت را عموی بزرگ من حاجی اقا جواد بنی طباء ( پیشکسوت آموزش و پرورش و کسی که اولین دبیرستان را در خانه خراط ها/ آران جنب میدان بزرگ / مدیرّیت می کرد) 

 انجام داده بود که دو برادر خود را در تهران برده بود برای  گذراندن دوره کلاس زبان.

  در آن زمان در کاشان هیچ دوره کلاس زبانی نبود .

این موضوع تقریبا مربوط به دهه سی می باشد.

 جالب است که اینها چند دهه متوالی در شهر دارو پخش می کردند بدون داشتن دکتر داروساز و هیچ مشکلی هم برای کسی پیدا نشد و در نهایت دو سال بعد از انقلاب به این کار خود پایان دادند.

☘☘☘

 

 

بوی جوی مولیان آید همی

 

✍️

شرمنده همه عزیزانی هستم که گروه قبلی با یک اشتباه تایپی حذف شد و باز یابی مطالب مندرج در آن  برای باز نشر آن در اینجا،غیر ممکن است.

 

 با این حالگروه تازه تاسیس " بوی جوی مولیان " به رغم  اینکه گروه فاقد تجربه ای می باشد،  مایل است با بهره جستن از تجربه های کتاب شناسان ، شاعران ، نویسندگان ، ادیبان ، کارشناسان ادبیات و محققّین عرصه نظم و نثر متون کلاسیک و معاصر به راه خود ادامه دهد.

امیدواریم این چارچوب و مرزهای تعیین شده آن برای همه ما فرصتی فراهم بیاورد که از ادبیات غنی این مرز و بوم به استغنای روحی و فکری ببشتری برسیم.

🌱

 

 

 

 

 

مثل برف آب خواهیم شد ...

....

سخنی با رئیس‌جمهور دربارۀ ایوان مداین

خبرگزاری فارس امروز (۱۷ اسفند ۱۳۹۷) فیلمی را منتشر کرده که نشان می‌دهد بخش‌هایی از ایوان مداین فروریخته است.

 از غربت ایوان گریه‌ناک شدم.

 بنایی که نماد و نشان ایران است اما دست سرنوشت او را به میان غریبگان افکنده است. 

کنار ما نیست تا تیمارش کنیم و دردش را برچینیم. 

باید از دور نزعش را تماشا کنیم. 

 خیال مرا برد به آفاق یادها. 

به یاد شاهنامه افتادم و داستان ساختن ایوان: 

کنون از مداین سخن نو کنیم
 سخن‌های ایوان خسرو کنیم...

به یاد خاقانی افتادم و قصیدۀ بزرگوارش: 


این است همان ایوان ... این است همان صفّه... این است همان درگه...

ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان 

 به یاد قصیدۀ بحتری افتادم و مقالۀ استاد احمد مهدوی دامغانی.

 


 به یاد آوردم علامه قزوینی را که در بستر مرگ مشتاق بود قصیدۀ شاعر عرب را که سرود حشمت ایران است، بشنود.

 


به یاد آوردم حدودالعالم را:

 

«مداین‌ مُستَقَرّ [=جایگاه] خسروان بوده‌است و اندر وی یکی ایوانی است که ایوان کسری خوانند و گویند که هیچ ایوان از آن بلندتر نیست اندر جهان»...

 

نزهت‌نامۀ علایی را:

 

«ایوان مداین کسری را ارتفاع صد و اند گز برآید و طول صد اَرش و پهنا پنجاه ارش و از این بیفزاید و کمتر‌ نیست.

 

اکنون استادی در این طاق‌بستن آن است که چگونه سر به ‌هم آورده‌است!»...

 

ترجمۀ کهن مسالک‌وممالک را:

 

«ایوان کسری به سنگ و گچ بنا کرده‌اند. اکاسره را هیچ بنا عظیم‌تر از آن نبوده است». 


به یاد تخت زرین/ عاج و تاج سترگ خسرو افتادم و چندوچون بار نوروزی در ایوان (شاهنامه و تاریخ بلعمی).

 

از بس این بنا مهم بود نوشته‌اند، به‌مثابت معجزتی، که در روز ولادت پیامبر(ص) «ایوان کسری بشکست»

 

(تفسیر سورآبادی) و «دوازده کنگره از ایوان کسری درافتاد» (فارس‌نامۀ ابن‌بلخی).

 

نوشته‌اند:«ایوان کسری نمازگاه علی‌ابن‌ابی‌طالب بود» (عجایب‌المخلوقات طوسی).

نوشته‌اند مزار سلمان فارسی مقابل ایوان مداین است (نزهةالقلوب).

 

همان‌که خاقانی دید و گفت

 

: «قصر کسری و زیارتگاه سلمان دیده‌اند». 


به یاد پیوستگی ایوان با دادودهش افتادم.

 

قرانش با عدل؛ این گوهر گم‌بودۀ مردم ما.

 

بماناد و از یادها مرواد قصۀ پیرزنی که همسایگی انوشیروان را به ده‌برابر قیمت نفروخت و شاه دادآیینِ پیروزمند خانه‌اش را ویران نکرد:

«شاه بر ایوان نشسته بودی و پیرزن گوسفندان بر ایوانِ وی می‌راندی و دود سرگین می‌کردی» (بحرالفوائد).

 


افسانۀ زنجیر عدلِ خسرو که بر ایوان آویخته شده بود از دورگاه به روزگار ما رسیده است.

 

شاعر کهن درباری سرود:


داشت نوشروان بر درگه خود سلسله‌ای
 تا دلیلی بوَد از عدل و نشانی ز امان (معزی)

و شاعر «توده‌ای» زمانۀ ما گفت:


زنجیر عدل خسرو و آن خر که شکوه کرد  
آورده‌اند تا به‌حقیقت خرت کنند (تولّلی)

چه خاتمت شومی داشت ایوان خسرو!...

 

«سعد ابی‌وقاص به کوشک کسری فرود آمد. سپاه امیرالمؤمنین عمر برفتند و خزاین ملِکان عجم بغارتیدند» (ترجمۀ تفسیر طبری). دریغا درفش خجستۀ کاویان که از خزاین ایوان بیرون آوردند و نزد عمر فرستادند و «بفرمود تا آن را بسوختند» (همان).

 

دریغا شرحه‌شرحه‌ کردن فرش شگفت بهارستان که زمستان‌ها در ایوان کسری گسترده می‌شد (بلعمی و ابن‌اثیر).

دریغا درِ کاخ کسری که سعد برکند و به کوفه برد و بر کوشک بنفرین نحسش نهاد (بلعمی).

 

هیهات از خلیفۀ بدکنش و ناپاک‌زادۀ عباسی که گفت:«چنان تدبیر کردم که این کوشک که کسری بنا کرد‌ه‌است به مداین و آن ایوان را، برکَنم و آن خشت‌ها و آلات‌ها را اینجا‌ [=بغداد] آرم و اینجا بنایی کُنم».

 

درودها بر وزیر خلیفه که با چاره‌گری خواست «بنای عجم را صیانت کند» اما نتوانست (بلعمی).

افسوس که تتمۀ بازمانده از ایوان خسرو در غربتی ناگزیر نیست‌ونابوده می‌شود.

 

ایوان مداین تنها یک بنای تاریخی نیست؛ فرهنگ است؛یاد پدر اندر پدر اندر پدر است. تا فرصت از کف نشده باید کاری کرد.

چند روز دیگر آقای روحانی به عراق سفر می‌کند.

 

‌می‌گویند امروز عراق دوست ماست. آقای رئیس‌جمهور گفتند اگر کمک ایران نبود قطعاْ بغداد در غائلۀ داعش سقوط می‌کرد.

 

اصلاْ بغداد را با خشت و سنگ مداین بنا نهادند.

 

بغداد به مداین بدهکار است.

ایران از عراق بخواهد با ایوان مداین مسئولانه و دوستانه رفتار شود.

 

آقای روحانی تدبیری بیندیشد که متخصّصان به هزینۀ ایران، ایوان را مرمّت کنند.

 

آقای روحانی! شما به‌عنوان رئیس‌جمهور ایران برابر سرنوشت ایوان کسری مسئول هستید.

 

با دلسوزی این قضیه را پیگیری کنید. 

  ایوان خسرو به هزار و یک دلیل باید بماند.

 

یکی اینکه آئینۀ عبرت ایرانیان در همۀ روزگاران باشد. تا نسل‌های پیاپی بیایند و  بنگرند که چه بر ایران گذشت که حکومتی که یکی از دو فرمانروای بزرگ جهانِ آن روز بود، به دست مهاجمانی بیابانگرد از میدان خارج شد.

با خودمان چه کرده بودیم که مثل برف آب شدیم؟ 

https://t.me/n00re30yah

 

 

بهنود و رمان نایب

 

...

چرا  مفهوم " انارک " در کتاب آقای بهنود مبهم است؟ 

انارک یک منطقه است یا یک خانم یا یک آقا ؟

 


از همه دوستان گروه دعوت می کنم به کلمه" انارک "  در متون " زیر دقت کنند تا ببینیم ته و توی قضیه چیست.

...


قسمت هفتم از رمان "نایب" اثر مسعود بهنود که اکبر آقا ستاری ، بخش / بخش در بیدار شهر نشر می دهد:

👎


صبح زن‌ها رفتند کنارِ چشمه.

کدخدا نمی‌دانست آن لوله‌ی سیاهی که دستِ شاه است ، دوربینی است که با آن می‌توان دور و برِ چشمه را دید.

و چنین بود که گُلچهره از "انارک" جدا شد و به حَرَمِ شاهی رفت.

"انارک " می‌دانست که نایب‌رضا دل‌بسته‌ی گلچهره است.

به قولِ پدرِ گلچهره کاش پایش می‌شکست و آن روز به سرِ چشمه نمی‌رفت.

خدیجه‌سلطان لعنت می‌فرستاد به کسی که این پل لعنتی را ساخت.

فقط یونس برادرِ گلچهره به تنعّمی رسید چون به همراهِ خواهر راهی تهران شد.

چندی بعد "انارک"  از دستِ شیخ‌الملک به در آمد و به حکمِ قبله‌ی عالم، تیولِ گلچهره شد و همه‌ی کارها به دستِ اسماعیل دایی گلچهره افتاد که همراهِ او به تهران رفته بود و پس از چند سال ، خانه‌ای و دم و دستگاهی به هم زده و زن و بچه‌اش را به شهر برده بود

۴۸: نایب‌


.........

آقای ستاری زمانی که می خواهد بخش هایی از رمان نایب را باز نشر کند، اینجوری مختصر توضیح می دهد:

یکی دیگر از داستان های کتابِ از دل‌گریخته‌ها، اسمش "نایب" است که ربطی به نایب‌حسین ندارد .


سعی می‌کنم به طوریکه به سیرِ داستان آسیبی نرسد خلاصه‌اش را بنویسم.

" انارک " هم آن انارکی که در کویرِ نائین است نمی‌باشد و  یکی از دهات شمالِ تهران است. 

.............................................

 

بخش اول داستان انارک.


خدیجه‌سلطان تا وقتی‌که مُرد، مدام به شیخ‌المُلک نفرین می‌کرد.

در حالیکه شیخ‌المُلک تقصیری نداشت.

او موقعی که "  انارک"  را از شاه گرفت یعنی تیولش شد، خواست کارِ خیری کرده باشد، یک پُل ساخت مثلاً باقیاتِ صالحات.

اما خدیجه‌سلطان از همان اول به دلش بد افتاده بود.

شیخ‌المُلک وقتی تصمیم به ساختنِ پل گرفت که یکی از نوکرانش موقعِ پُرآبی افتاده‌بود تو رودخانه.

او فکر می‌کرد با ساختنِ این پُل، همه‌ی اهلِ انارک ، شب‌های جمعه می‌روند به امامزاده و برایش دعا می‌کنند و هر کس از روی پل رَد بشود یک خدابیامرزی هم نثارِ او می‌کند.

#نایب‌

 

 

مسعود بهنود / بخش دوم

 

✍️

مسعود بهنود حتّی از سوی عده ای متهم می شود به مرد هزار چهره.

راقم این سطور برغم اینکه چهره های متفاوت و حتّی متضادی از مسعود بهنود‌ همواره دیده و می بیند ، قلبا دلش نمی خواهد این قضاوت را در باره کسی بشنود که سال های جوانی اش را با گوش سپردن به برنامه های رادیویی عصر روز هشتم و خواندن یادداشت های هفتگی او در روزنامه های کیهان و اطلاعات سپری می کرد.

بهنود در هر حال یک آدم رمانتیک است.

قیافه رومانتیک.

صدای رمانتیک.

نثر رمانتیک .

حتی نقشی هم که با بازی در فیلم خانه عنکبوت  در کنار عزت الله انتظامی بازی کرد و با دست گرفتن یک کتاب از کتاب های شهید مطهری دچار تحول شد، نقشی رمانتیک بود.

 او که سردبیر یکی از شاهنشاهی ترین ! روزنامه های زمان شاه بود و قرار بود با حمایت دفتر شهبانو فرح ، در کنار احسان نراقی حزبی هم به نام " سومکا" تاسیس کنند و 
حتی تا قبل از بازی در خانه عنکبوت با شاملویی رفیق بود که در هیچ وجهی سر تعظیم در برابر جمهوری اسلامی فرو نیاورد، در آن فیلم دچار دگرگونی فکری و ایدئو لوژیکی شد!

🌱🌱🌱

یادآوری : 

 

این مطالب ازگروه واتساپی " بوی جوی مولیان" به واما بعد باز نشر می شود.