....
سید محمد علوی نوش آبادی لب مرز ایران باستان و ایران اسلامی ، حال می کند.
✍️
سیّد داستان قشنگی نوشته در توجیه پیدایش شهر زیر زمینی نوش آباد ....
داستانی است کاملا خیالی و بدون قهرمانی از جنس مرد .
در مجموع عالمی است هپروتی .
چیزی به عنوان واقعیّت در آن محسوس نیست.
معمولا نشانه سازی ها ، نماد پروری ها و تصویر آفرینی های یک داستان باید به نوعی به زندگی حالِ بشر هم اشاره داشته باشد.
کشور ما در حال حاضر در معرض همه جور تهاجمی قرار دارد.
حتی به فردا صبح دوشنبه هم امیدی نیست .
اینکه ما هی به خیال پردازی پناه ببریم چیزی جز کوه صُفه اصفهان را تداعی نمی کند موقعی که شاه اسماعیل صفوی روی پاهای محمود افغان افتاد .
👇👇👇👇👇👇👇👇
نوشآباد در آینه خاطرات (۵)
شامگاه نوشآباد کاملا اهورایی بود. گویا نم باران ، پرنیان های آسمانی را با خود به زمین ارمغان میداد.
هوا سرشار بود از نسیمهای مستی آور. بوی اسفند و کُندر و آتش چوب ، ریههای زندگی را برای فردا بارور میکرد.
سه دختر خوش چهره شهر، شیده و نوشین و شیرین برای ادای نذرشان رو به سوی آتشکده داشتند.
لباس های یک دست سفید آنها در شب مهتابی جلوه شاهانهای داشت.
شیده خطاب به دوستانش میگفت:
انوشزاد لیاقت عشق من را دارد.
با او عهد میکنم اگر طرح نـَقـب ها را به تایید کدخدا برساند با او پیمان همسری و ازدواج میبندم.
شیرین که تا این لحظه گوش به حرفهای شیده سپرده بود، افسار اسب سپیدش را به دیوار آتشکده بست و گفت:
چه شود ... شهری زیر زمین !
انوشزاد هم تو را خوشبخت میکند...
و من پیش بینی میکنم فردا در تختگاه روز خوبی باشد.
نوشین در حالی که درب چوبی آتشکده را باز می کرد، گفت :
همه چیز فردا معلوم میشود.
به اهورامزدا سوگند این طرح چیزی کم ندارد.
این همه مقّنی ماهر داریم. مردان آبادی هم بسیارند.
مادرم مهربانو میگفت:
نوش آباد "فری" دارد که شکست نمیخورد.
صدای موبد که گات ها را میخواند به گوش میرسید:
بئشه زه، بئشه زیوتو، پشوتنا...
(خداوند آسیب زُداست. خداوند درمان بخش است. خداوند نگهدارنده تن است...)
در این لحظه پوران هم وارد آتشکده شد. و با خود بوی نم باران را به درون آورد.
پوران وقتی دوستانش را دید گفت:
دوشیزگان مهر و آفتاب ! چه زود رسیدید.
نذر امروز را در این ایزدروز باشکوه برگزار خواهیم کرد.
شیده گفت:
آه پوران! فرشته ناهید در این بهمنروز از تو راضی باشد.
امروز تلاشمان را میکنیم تا همین فردا کلنگ ها را بدست بگیرند.
نباید فرصت را از دست بدهیم.
شوهرم سرانوش می گوید:
لشکری که بسوی ما روانه شده با اراده ای محکم میآید.
فرمانده یکی از این ها خالد بن ولید است که بسیار شجاعانه شمشیر میزند و قساوتش و بی رحمیاش برای همگان آشکار است.
در بعضی شهرها جوی خون راه انداخته...
در این موقع رزبانو هم وارد آتشکده شد.
مهربانوها را که دید درود فرستاد و احوال پرسید.
شیده به رزبانو گفت:
از همسرت چه خبر داری؟
رزبانو جامه سپیدش را تکانی داد و پاسخ گفت:
همسرم میگوید:
شخصی بنام ابوموسی اشعری تا هگمتانه را فتح کرده و شاه ساسانی یزدگرد با خدم و حشم شهر به شهر عقب نشسته و به طرف قاسان (کاشان) میآید.
در این موقع پوران گفت:
شکوه و دلاوری رستم فرخزاد نخواهد گذاشت ایران سقوط کند.
به مزدا قسم جلوشان میایستیم و لازم باشد میمیریم.
شیرین گفت:
امروز روزی است که آمدهایم دعا کنیم و از خداوند بخواهیم طرح نقب مقبول افتد.
نقب ها کنده شود دیگر لازم نیست بمیری پوران جان...
جانت حفظ خواهد شد.
🌼کانال خاطرات نوش آباد
(انوشزاد)
@akhbarenooshabad