نقد کتاب و نقد تئاتر

.....‌

نشستِ دیشبِ " چای و کتاب" با مدیرّیت پُر زحمت سرکار خانم فهیمه مسیّبی، نشستِ شلوغ و پُر گفت و گو و در عین حال نشستِ شادی بود.

من چیزهای تازه ای از هنر نمایش و تئاتر یاد گرفتم و همچنین نکاتی در باره کتاب " خُرده جنایت های زن و شوهری"  اثر اریک امانوئل اشمیت با ترجمه شهلا حائری .

برای من تا حدودی تعجّب آور بود که این کتاب برغم عرضه دانلودی و پی دی اف و ... به چاپ های بیست و چهارم و بیست و پنجم رسیده است.

آقای فائض پور از بچّه های تئاتر کاشان با خُبرگی و پُختگی و تسلّط هم در باره هنر تئاتر و هم در باره کتاب صحبت کرد.

آقای بهمن صادقپور بازیگر قدیمی ( شاید قدیمی ترین بازیگر ) تئاتر کاشان با خاطره های نوستا لوژیکی که در خاطره من از سال های ۵۵ و ۵۶ و ۵۷ دارد، در جلسه حضور داشتند .

دختران و پسران شرکت کننده در نشست ماهانه نقد کتاب" چای و کتاب" برغم جوانی ، بچّه های کتاب خوانده و بی تکبّر و نرمال و بی خطر ( خطر حسودی /  کینه توزی های پنهان/  خشم های خاموش)  به نظر می رسند .

انشاالله همیشه این گونه خواهد بود.

این جلسات جای امثال من و حاج آقای سربلوکی نیست .

ما بیشتر با حال و هوای غبار آلود و خفّه و پُر تفرعن انجمنی دَم خوریم تا اینجور جاها .

با این حال گاهی که فرصتی دست بدهد ، به این نشست ها هم می رویم .

 

شیعه گری ما نیز از نوع تشیّع اربعینی که قطعا که برای همیشه کلکش کنده شد ، نیست .

روشنفکر هستیم. شیعه هم هستیم.ولی اربعین ، بی اربعین.

اهل شورش های بنزینی هم نیستیم .

 من شخصا حالی برای مسافرت و طناب بستن بر درخت و تاب دادن زن مردم  در باغ های  پُر از انگور و توت و گلابی و بِه و انار و این چیزها هم نیستم .

ماشینم که نداریم . 

پول هم که نداریم .

اهل جنگ و  دعوا و بکُش بکُش هم که نیستیم.

با دروغ و دوز و کلک هم که نا آشناییم .

رانتِ آلوده و حرام هم که نمی خوریم.

با  خود شیفتگی و پُر مدّعایی هم که رابطه ای نداریم.

خلاصه از عمر ما چند صباحی بیشتر نمانده.

همین نوستالژی ها ی زمستانی و  اصغر جوخی که واقعا مرد است و کرسی و کتاب ما را بس.

 

این شعر گرم نیما را تقدیم می کنم به خانه گرم فهیمه مسیبی

.......

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی­سوزد

و به مانند چراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ،

نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد …

من چراغم را در آمدرفتن همسایه­ام افروختم در یک شب تاریک

و شب سرد زمستان بود،

باد می پیچید با کاج،

در میان کومه­ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده­ی باریک

و هنوز قصه بر یاد است

وین سخن آویزه­ی لب:

که می افروزد؟ که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد

 

 

همین طور زرتی شعر نفرستید به این کانال و اون کانال...

........

شعر شناسی به مراتب از سرودن شعر سخت تر است.

متاسفانه موضوع انتخاب شعر از درون دنیای مجازی و ارسال بیهوده و ضرر آفرین آن به این سمت و آن سمت تبدیل به یک بیماری مزمن شده است.

همین طور زرتی یک چیزی را از جایی پیدا میکنند و اسم آدمی مثل سهراب و فروغ و نیما را پایش می نویسند و ارسال می کنند تو گروه ها.

 وجالب است عبارت " چه زییا گفت فلانی " را هم به عنوان سطر اوّل شعر ، قید می کنند !!!!

..........

نیما یوشیج چه زیبا گفت:
فکر را پَر بدهید
و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر
فکر باید بپرد
برسد تا سر کوه تردید
و ببیند که میان افق باورها
کفر و ایمان چه به هم نزدیکند
"فکر اگر پَر بکشد"
جای این توپ و تفنگ، اینهمه جنگ
سینه ها دشت محبت گردد
دستها مزرع گلهای قشنگ
"فکر اگر پر بکشد"
هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست
همه پاکیم و رها...

۲۱ آبان ، زادروز پدر شعر نو " نیما یوشیج " گرامی باد.♥️

@BI20ST

 

 

 

 

بنزین

.........

این بنزین فقط برای خود سوزی خوب است.

آدم شهامتش را داشته باشد ، یک لیترش را بخرد و همانجا بریزد رو سر خود وکبریت را بکشد.

 

سخنی با اساتید محترم دانشگاه به مناسبت روز کتابخوانی...

......

 زشته به حضرت عباس قسم! 

 خیلی هم زشته که یک استاد با نام و شهرت دانشگاه ، وقتی برخی به " اصطلاح نویسندگان " برای مقدّمه به  " به اصطلاح کتابشان"  به آنها مراجعه می کنند، همینطور زرتی کتاب را بگیرند و بر آن مقدّمه بنویسند.

این کار در مرحله اوّل ضربه شدیدی بر اعتبار و اعتنایی که درمیان قشر کتابخوان دارند ، وارد می کند.

ثانیا معلوم است که با چشم ترّحم یا رودربایستی و رفیق بازی برای روز مبادا به فرد "  به اصطلاح نویسنده"  نگاه کرده است . 

 

سوم اینکه به شعور مخاطبین و خوانندگان توهین بزرگی روا داشته اند و شاید خیانتی به جیب و به ذهن آنها.

اصلا مقدّمه نویسی یعنی چه؟ 

اگر فرد " به اصطلاح نویسنده"  کتاب، چیری برای گفتن داشته باشد،  در همان سطر اوّل کتابش پیداست..

من فاضل محترمی را می شناسم که خودش نویسنده معتبر و نام آشنا و ادیب گرانقدری است که تا حالا چند بار مقدّمه بر این کتاب و آن کتاب نوشته است که وقتی من کتاب را خواتده ام ، متوجّه شده ام اصلا کتاب را نخوانده و بر آن مقدّمه نوشته است.

 چرا که اگر حتّی گذری و سطحی هم خوانده بود ، به دوستش تذکر می داد: 

اقلا این چسب وصله کاری ها و کپی کاری ها را از یک چسبی  انتخاب کن که سر و تهِ مطلب بهم جوش بخورد! 

 

ولی متاسّفانه قلم و کاغذ را دست گرفته و همینطور به اتکائ سر قیچی هایی که در نتیجه مطالعات خودش از موضوع کتاب مورد نظر دارد ، یک چیزی به عنوان مقدّمه نوشته است و خیال خودش را راحت کرده است.

تازه همین کار هم نوعی توهین به طرفی است که قصد کتابت به کلّه اش زده است و مچل انداز کردن خود و دیگران.

لذا من پیشنهاد دارم به دوستان ، که اگر از این به بعد کسی برای نوشتن مقدّمه به آنها مراجعه کرد در جوابش بگویند برو خودت بنویس تا کم کم دستت سفت شود.

علی نسایی ( شیدا ) هم خوب است.

همان را معرّفی کنید.

صائم هم آمادگی مقدّمه نویسی دارد.

سابق ، سیّد علی مصطفوی آرونی کنار دادگستری می نشست ، عریضه برای مردم می نوشت. 

نمی دانم زنده است یا نه . 

شاید او هم بد نباشد.

خلاصه امروز ، روز اوّل هفته کتاب است.

مقدّمه ننویسید بر کتاب هیچ کس. همین طور زرتی.

 وقتی اسم شما می آید روی جلد کتابی فقط یک نفر سودش را می برد: 

پور مدنی.

پول را می گیرد و کتاب را چاپ می کند و حتّی یک دانه اش فروش نمی رود.

به کار کتابت خیانت نکنید. 

 لااقل به دوست خودتان بگویید من مقدّمه نویسی بلد نیستم .

مقدّمه نویسی فقط کار ابن خلدون بوده است و بس.

 

 

 

جنایات در شب میلاد رسول اکرم ص و امام صادق ع

.....

ساعت پایانی ۵ شنبه ۲۳ آبان ۹۸ است.

امروز چهار جنایت هولناک در ایران شاهدش بودیم.

بالاترین جنایت را علیرضا پناهیان واعظ معروف در شهر قم در کمال وقاحت مرتکب شده است که به مرحوم آیت الله منتظری تهمت بسته است که او قصد کشتن امام خمینی را داشته است.

 جنایت بعدی مربوط است به داماد سابق یک خانواده در اسلام آباد غرب که با تفنگ به مادر همسر سابق و همسر سابق و دختر خودش حمله و هر سه را به قتل می رساند.

 جنایت سوم را مرد پنجاه ساله ای در اسلام آباد غرب انجام می دهد که با چوب می افتد به جان مادر هشتاد ساله خود و او را آنقدر می زند تا می کشدش.

بیست و هشت کشته و بیست و شش زخمی  افغانی حاصل جنایت امروز سیستان و بلوجستان است که در مسیر حمل قاچاق سوخت و قاچاق انسان ، با تصادف روی می دهد.

 

خزانی / اخوان ثالث / برای این روزها

پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک
آنک، بر آن چنار جوان، آنک
خالی فتاده لانهٔ آن لک لک
او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده، پاک، پیکر عریانش
سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک
رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و سکوت سیه خستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
رفتند سوی نخل، سوی گرمی
و آن نغمه‌های پاک و بلورین رفت
پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک
اینک، بر این کنارهٔ دشت، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو
آنک، بر آن کمرکش کوه، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان! چه سرد،‌ چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصل‌های نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم! ای قناری غمگینم

......‌

/از کتاب عاشقانه های کبود

/ پاییز ۱۳۳۵

 

 

 

 

چشم خبر گزاری تسنیم و فارس و کیهان و...روشن!

 

 

.......

آنچه که ما امروز در اَمّان و در برابر عراق بحران زده از دست دادیم، فقط سیادت تیم ملّی ما نبود. بلکه حیثیّت ملّی ما بود. 

این سیادت و این حیثیت ، هیچگاه دیگر بر نمی گردد.

 

 

هفته کتاب و قربانیان کتاب

.......

در "هفته کتاب"سال ۱۳۷۷ ،چهار سال از نامگذاری هفته ای به نام هفته کتاب در ایران می گذشت.

 دولت سیّد محمّد خاتمی با رویکردی تازه روی کار آمده بود و کشور بیش از آنکه از شور و نشاط سیاسی بر خوردار باشد ، از نفس های فراخ و ریه های پُرهوای فرهنگ و هنر و روزنامه و کتاب لذّت می برد.

ولی درست در چهارمین روز هفته کتاب آن سال یعنی در بیست و هشتم آبان ۱۳۷۷، روزنامه ایران در خبر کوچکی که در کادری کم رنگ در گوشه ای از یکی از صفحات خود منتشر کرد، از مفقود شدن نویسنده ای گمنام به نام مجید شریف سخن گفت.

این خبر چند روزی همراه با زمزمه های مبهم و ناباور در میان اهل کتاب دست به دست گشت و نظر به اینکه در سال های قبل، نویسندگان صاحب نامی مثل سعیدی سیرجانی و احمد میرعلایی و ترس و تهدیدهای برنانه هوّیت و گم شدن فرج سر کوهی و سفر اتوبوس حامل نویسندگان به ارمنستان و... هنوز در خاطره اهل کتاب زنده بود ، همگی دچار هول وولا شده بودند که خبر بعدی چه خواهد بود!

 خبر بعدی این بود که دکتر مجید شریف مترجم " پیامبر " در صبح ۲۸ آبان برای پیاده روی صبحگاهی از منزل مادرش واقع در یوسف آباد تهران خارج شده و بعداز ناپدید شدن، جنازه او در تاریخ دوم آذر در اطراف تهران پیدا شده است.

فراموش نشود تهدیدهایی از نوع تهدیدهای سعید امامی در حال حاضر با شدت و حدّت بیشتری ،  چون سایه روی سر نویسندگان دگر اندیش با مادر قحبگی و وقاحت و دهن دریدگی متّکی به ارزش و ارزشمداری، در حرکت است.

 

شور و نشاط زندگی مردم عراق چطو شد؟!!

........

خلط مبحث دو خبرگزاری فارس و تسنیم و وارونه نشان دادن واقعیّت ها تا جایی است که نفرت را در عمق استخوان های انسان تعمیق می دهد.

امروز دوباره در بغداد چهار کشته روی دست تظاهر کنندگان مانده است و تعداد زیادی زخمی.

این در حالی است که شب گذشته خبر گزاری تسنیم ، از شور و نشاط باز گشته به مردم نوشته بود.

 

به مناسبت هفته کتاب: آل احمد و قضاوتی دیگر در باره او

‍ ✍️ مهدی تدینی

🖊 «جلال آل‌احمد، ایدئولوگ بنیادگرایی»


جلال آل‌احمددر کتاب «غربزدگی» هزار استعاره آورده تا اثبات کند آدم غرب‌زده بیمار است، وبازده و طاعون‌زده است. اما واقعیت این است که آل‌احمد خود به پارانویا یا روان‌رنجوری حاد دیگری مبتلاست که بی‌درنگ به دارودرمانی و برق‌درمانی نیاز دارد. از من خرده نگیرید که چرا چنین گستاخ و قدرنشناسِ بزرگانمان شده‌ام، بلکه از فرهنگی خرده بگیرید که مهمل‌گویی و یاوه‌سرایی را هر چه غلیظ‌تر باشد روشنفکری می‌پندارد! از فرهنگی خرده بگیرید که عظمتی پوشالی به اشخاص می‌بخشد و سپس مقهور عظمت خودساخته‌اش حنجرۀ انتقاد به آن اشخاص را گِل می‌گیرد!

اول با مثالی شیوۀ استدلال آل‌احمد را نشان دهم: او در مورد همه‌چیز ابتدا می‌گوید تخصص من نیست و بعد قاطعانه‌ترین حکم‌ها را در آن باره می‌دهد. مثل اینکه من بگویم من نمی‌دانم سرطان کبد چگونه پدید می‌آید، اما چند سطر به یقین بگویم: «دلیل سرطان کبد خوردن خیار نشسته است!» استدلالم چیست؟ استدلالم همین است که ادعایی را با یقین اساطیری بیان می‌کنم.

از ادعاهای اصلی آل‌احمد در این کتاب این است که غربی‌ها در جنگ‌های صلیبی با اقتباس از فنون و معارف اسلامی پس از «پنج شش قرن» به خداوندان فن و سرمایه و معرفت تبدیل شدند و پس از هشت قرن به خداوندان صنعت و ماشین و تکنولوژی. حتماً انتظار دارید او اثبات کند چگونه این فرایند رخ داد؟ واقعاً منتظرید آل‌احمد ادعایش را اثبات کند؟ مگر قرار است روشنفکر خودپیامبرپندارِ جهان‌سومی فرض بنیادین نظریه‌هایش را اثبات کند؟ او فقط از جایگاهی جبروتی امر می‌کند چنین و چنان است.

او بر همین مبنا مطالبۀ اصلی‌اش را مطرح می‌کند. می‌گوید غرب به دلیل ترس از نیستی در برابر شرق بیدار شد و تعرض کرد، حالا ما باید از ترس نیستی بیدار شویم و تعرض کنیم (۴۵). یعنی حالا ما باید به غرب حمله کنیم. اما چگونه؟

کلیدواژۀ آل‌احمد مفهوم «ماشین» است. کلاً ماشین و هر چیز ماشینی را غربی می‌داند. بزرگ‌ترین مشکل او این است که ماشین را غربی‌ها ساخته‌اند. می‌گوید ماشین طلسمی است که غربی‌ها بر سینۀ ما آویختند تا ما را بترسانند و بدوشند! چاره را چه می‌داند؟ می‌گوید خودمان باید ماشین بسازیم! در واقع خودمان باید از نو چرخ را اختراع کنیم. به صراحت می‌گوید ماشین مانند اسب است، باید رام شود و ما تا خودمان ماشین را نسازیم راممان نمی‌شود. می‌گوید باید اقتصاد و آموزش و روشی «مستقل» ایجاد کنیم. اما وقتی می‌پرسیم چگونه؟ پاسخ می‌دهد: «دیگر از من نخواهید وارد جزئیات بشوم که من این‌کاره نیستم...» (97)

آل‌احمد یا خواب است یا خود را به خواب زده است! می‌گوید ما باید ترس را کنار بگذاریم و این طلسم را بگشاییم. اما صد سال پیش از او کسانی به این ضرورت پی بردند و برای همین دارالفنون تأسیس شد و دانشجو به غرب فرستادند، اما او اتفاقاً دشمن متعصب همان دولتمردانی است که در پی بومی‌سازی ماشین و علومند! او از هر ازفرنگ‌برگشته‌ای سخت بیزار است! از خودشان و علمشان! و تهوع‌آورترین مسئله برایش این است که ما از مستشاران غربی راه‌وچاه چیزی را بپرسیم. درست در زمانی که آل‌احمدِ همه‌چیزدان متن «غرب‌زدگی» را می‌نوشت، برادران خیامی ایران‌خودرو را پایه‌گذاری می‌کردند و چشم‌وچراغ صنایع ایران شدند، البته آل‌احمد قطعاً به این غربزده‌ها به دیدۀ تحقیر می‌نگریست، چون آن‌ها به فکر انتقال فناوری بودند.


حال از نظر آل‌احمد چه کسانی بر ایران حاکم بودند؟ خس و خاشاک، لومپن‌ها، وازده‌ها و بی‌کاره‌ها، بی‌اراده‌ها، بی‌شخصیت‌ها، بی‌ریشه‌ها، اراذل. بی‌بخارترین، ورشکسته‌ترین، بی‌کاره‌ترین، بی‌اعتبارترین افراد (و صد ناسزای دیگر به این بدگویی‌ها بیفزایید! همۀ این‌ها روشنفکری است!)

در نهایت توصیه می‌کنم «غرب‌زدگی» را بخوانید تا ادب را از بی‌ادب و اندیشیدن را از نااندیشمند فراگیرید! البته خواندن این کتاب سخت است، مانند این است که دائم باید تشت زیر دهان بیماری بگیری که مدام بالا می‌‌آورد و هر چه بالا می‌آورد تمام نمی‌شود این استفراغ‌نامه!

آل‌احمد نویسندۀ بسیار توانایی است، و به جای استدلال، به شیوۀ ادبی آسمان‌وریسمان به هم می‌بافد (مانند شارل موراسِ فرانسوی و گابریله دانونتزیویِ ایتالیایی که هر دو از نیاکان فاشیسم بودند). او شعبده‌بازی است که در میانۀ نمایش فکر می‌کند پیامبر است! عصا می‌اندازد تا اژدها شود، اما نمی‌شود؛ عصا بر نیل می‌زند تا رود بشکافد، اما آب از آب تکان نمی‌خورد، برای همین از همه خشمگین است و راهش تاختن به همه است! آل‌احمد را می‌توان ایدئولوگِ نوعی «محافظه‌کاری انقلابی» دانست، نوعی بنیادگرایی که اتفاقاً بسیار به اسلام دل بسته است، شیخ فضل‌الله و مشروعه‌اش را می‌ستاید و حتا مشروطه را غرب‌زدگی می‌داند.

📗 کتاب غربزدگی را در پیوست می‌توانید بخوانید.

 

 

بدترین جمله ای که می توان به یک فرد دیابتی گفت

.....

: قند نخور!

شنیدن این جمله برای افراد مبتلا به دیابت جمله درد آور و حتّی می تواند موهن باشد.

دیابتی ها دلخوشی دیگری در این دنیا ندارند غیراز قند.

 امروز روز جهانی دیابت است.

 خیلی از دیابتی ها وزن بالایی ندارند ولی باید قند بخورند تا احساس زندگی داشته باشند.

دیابتی های چاق، در کنار اشتهای زیاد به غذاخوردن ، باید قند هم بخورند تا آرام باشند.

شما اگر واقعا دیابتی ها را دوست دارید ، نه تنها نباید آنهارا از خوردن قند منع کنید ، حتی حق ندارید قند و مواد قندی  را از دسترس آنها دور نگه دارید.

این کار بیماران دیابتی را جریحه دار می کند. 

مغموم و افسرده و توسری خورده.

بی  نشاط تر و نا امید تر.

 سرنوشت محتوم دیابتی ها مرگ های تراژیک است.

ترس  از دست دادن عضو همواره مثل شمشیر داموکلوس به مویی بسته شده و بالا سر دیابتی ها آویزان است.

بگذارید وضعیّت خودشان را فراموش کنند.

اصلا به روی آنها نیاورید که کدام غذا باب تو هست ، کدام نیست.

همه غذاهای حلال ، برای تمام بشر یک موهبت است.

 اگر کسی واقعا غذایی را دوست دارد و دستش به تهیه آن می رسد، اجازه بدهید بخورد.

بگذارید شاد باشد چند روز دنیا را.

 بگذارید راحت  باشد.

بگذارید فلج شود، کور شود، کلیه ها را از دست بدهد و دیالیزی شود.

 ولی خوردن را از او نگیرید.

اگر قدرت تامین دکتر و دارو و بیمارستانش را دارید و به زنده بودن او هم علاقه دارید ، خُب از او مراقبت کنید تا چند روز بیشتر زنده بماند ، اگر ندارید و قلبا هم از او نفرت دارید، رختخوابش را بندازید کنار کوچه تا کم کم از سرما خشک شود و طعمه سگ و شغال شود. 

ولی او را از مواد خوراکی مورد علاقه اش محروم نکنید. 

 این کار علاوه بر تعمیق بیماری اش ، عوارض روحی و روانی بیشتری برای او و برای شما در بر خواهد داشت.

 خیلی از دیابتی ها قدرت راه رفتن، قدرت ورزش ، قدرت کار کردن و مسافرت و زن بلند کردن را خوشبختانه  دارند. 

این شانس شماست.

تشویقش کنید هر روز از خانه بزند بیرون.

بفرستیدش خرم آباد.

بفرستیدش بندر لنگه.

این سمت بندر پهلوی.

همین جا بغل گوش خودمان ، پارک زیتون.

پشت شازده قاسم.

بستنی فروشی صابری خیابون محمد هلال...

خلاصه بگذارید در جاهایی سر گرم باشد.

مگر بشر چند سال توی این دنیا زندگی می کند؟ 

مهم نیست.

اجازه بدهید در جایی سر به نیست شود.

ولی زجر به او و به خودتان راه ندهید.

گاهی دیابتی ها یه قلوپ مشروب سر می کشند .

گاهی یه بست تریاک هم می کشند.

دردی را البته از آنها دوا نمی کند. ولی یک تلقین است.

 بندگان خدا در زمینه زن ، کاری از عهده آنها بر نمی آید.

شاید البته درِ خونه یکی / دو نفر را هم بزنند . 

ولی تو دالون خونهِ طرف ، دچار هول و هراس می شوند. شروع می کنند  به گوزیدن.

افسرده می شوند.

خجالت زده. 

غمگین.

 با ملامت و سرزنش صاحب خانه مواجه می شوند .

حتی کار به جایی می رسد که خانمه بهش میگه : بیا برو ایی تو نکبت ِمُردنی که وقت ما را بیخودی نگیری ...

 

 

 

 

آفتاب پنج شنبه ۲۳/ آبان / ۹۸

........

به نیمه رسید.

منظورم این است که داریم به ظهر نزدیک میشویم.

 خیلی از مردم ایران مشغول کار و کسبشان هستند و ذهنشان پر از دغدغه و وسوسه فردا.

 خیلی ازهمین مردم هم با دربدری ها و بیماری ها و طلاق ها و زندان ها و بیمارستان ها و دلّالی و قمار و همان خانم بازی و همان آدم کشی و همان دروغ و فرار و پنهان شدن و خَشم ورزی و کینه توزی و نسیه خوری و حسرت و دِق مرگ شدن و ....درگیر هستند.

 

با همه این احوال ، کتاب هنوز تنها فروغ روشن وگرم  زندگی است.

ولی کمتر کسی به فکر پناه جستن و گرم شدن از این موهبت بزرگ الهی است.

 

خواب های پریشان و دکتر حسن عباسی...

........

دوعامل باعث می شود آدم در طول شب چندین بار از خواب بیدار شود.

یکی تکرّر ادرار.

که عمدتا یا ناشی از پروستات است یا ناشی از قند بالا.

 

 این نوع بیدار شدن معمولا با آشفتگی خواب و بفهمی و نفهمی عصبانیّت همراه است.

 

از خواب بیدار شدن بعدی به دلیل دردهای سوزشی مثل سوزش کف پا ست که گریبانگیر افراد ۵۰/ شصت به بالاست.

فراموشی های موقتّی ، بدخُلقی، خمودگی روزانه، گشاد شدن دریچه میترال، باد پس دادن های مداوم زیر جُلّکی ، نفخ و بد اشتهایی و سکته/ سکته/ سکته...از جمله عوارض یا نشانه های بدخوابی های شبانه است.

 

من در حیرتم دکتر حسن روحانی در سفرهای پُر استرسی که گاهی اوقات به خارج از کشور یا در درون کشور دارد، آیا شب ها با آرامش می خوابد؟

سنّ شریف ایشان بالای۷۰ سال است.

این سن، معمولا سن خواب و استراحت و دور شدن از همه هیاهوهای روزانه  وشبانه است.

 

کافی است آدم در این سن و سال دچار سرماخوروگی شود و یک انار هم بخورد.

 ای داد و بیداد ، یک یبوستی به سراغ آدم می آید که در دستشویی باید چسبید به دو دستگیره های اطراف سنگ و هی زور زد ، هی زور زد...

در میان دُخانی ها ، تریاک ساکت کننده همه دردهاست.

 ولی این عیب را دارد که بر شدّت یبوست می افزاید.

 خلاصه حسن عباسی ( دکتر حسن عباسی/ هِنری کیسینجر دنیای اسلام) باید در این باره نظر بدهد.

 

درباره امیر عباس مهندس

........

مهندس یکی از دوستان خیلی خوب من است .

 به شدت گریزان از زمانه که عمده فراغتش را در انزوای کوه و دشت ،سپهری وار زندگی می کند.

خیلی دقیق با هنر روزنامه نگاری امروز آشناست.

نقاد و نویسنده و شاعر و عکاس و ناشر و سینما شناس.

 

یک شعر از امیر عباس مهندس

 

......

هیچ
تنها چیزی بود
که عمر
به خیال وا هی اش رفت
و افسوس
هنوز چشم از این راه بی برگشت
بر نمی دارم

امیر عباس مهندس

✍ @KashanArtCafe

 

 

خبرگزاری تسنیم و شور ونشاط در زندگی مردم بغداد.

 

........

مهران مدیری چهره طنز ایران برای همه، چهره آشنایی است.

نصرالله رادش هم یکی از بازیگران پُر مهارت طنز در برنامه های " ساعت خوش" بود در دهه هفتاد.

در یکی از برنانه های کوتاه طنز ، تعداد زیادی مهمان برای رادش رسیده بود که همه جمع شده بودند در اتاقی دومتر در یکی و نیم. 

 

(فکر کنم در فیلم  از یک واحد آسانسورهای بیمارستانی به جای اتاق استفاده شده بود.) 

 

مهمانان رادش جایی برای نشستن نداشتند و همه ایستاده و فشرده ، تنگ هم قرار داشتند و بشقاب های  خالی میوه را بالا سر خودشان نگه داشته بودند متتظر پذیرایی رادش.

رادش در میان آنها سرش را بالا گرفته بود و هی خطاب به آنها می گفت: 

خواهش می کنم راحت باشید....

منزل خودتان است...

تورا خدا راحت باشید...

میل بفرمایید ....

خیلی خوش آمدید...

منزل ما را منور کردید...

....

واما بعد 

تظاهرات بغداد یکی دو روزی است  که با توجه به توصیه های آیت الله سیستانی و قول هایی که دولت عراق به مردم داده است، فروکش کرده است.

 

ولی خبرگزاری تسنیم نوشته است :

بغداد آرام شد و رفت و آمد مردم در خیابان ها حکایت از شور و نشاط زندگی آنها دارد

.....

 به پایان آمد حکایت آخرین ساعت چهارشنبه ۲۲ / آبان / ۹۸

شبتان آرام.

 

 

بوی خوشِ جلال

........

هفته کتاب برای قشری که اهل کتاب است و پایی به میانسالی گذاشته است، نمی تواند یاد جلال آل احمد را برایش زنده نکند.

برای من امّا روزی نیست که دقایقی را با حسرت به جلال فکر نکنم.

 شاید گفته شود مطالعه کننده سطحی نگر و احساساتی و تُنُک مایه ای که هیچ وقت قدرت پژوهش و تحقیق ژرفی در خودش نمی بیند ، بدیهی است که باید در شیفتگی و عشق به آل احمد ، کارش به جایی بکشد که حتّی او را خیلی شب ها در عالم خواب هم ببیندش و با او همصحبت شود.

همه این حرف ها را من در باره خودم ، صادق می بینم ولی این دلیل نمی شود که جلال را در عالم نویسندگی ، دست کم بگیریمش‌.

جلال فرزند جامعه ای  است که به لحاظ سنّت سیاسی از هم فرو پاشیده است  و سلطنتی فرسوده رفته است و سلطه پر قدرتی جایگزین شده است.

 ولی سنّت فرهنگی  و اجتماعی همچنان از بدو توّلد او ( ابتدای قرن شمسی ) لااقل تا بعد از کودتای ۳۲ بر ایران حاکم است.

 

 جلال تمام این سه دهه را در تضادهای بین سنّت و مدرنیته در گیر است.

 هم روشتفکر است وهم روشنفکر گریز .

 

بدیهی است که  چنین آدمی با همگان درگیر است.

 

از جمله با پرویز ناتل خانلری.

 

با این حال باید گفت یکی از نادرست ترین قضاوت ها را همین ناتل خانلری در سال های پایانی عمرش در باره جلال بر زبان آورد و گفت " جلال عقده دکتر شدن در رشته زبان و ادبیات فارسی را داشت و همین عُقده باعث آشفتگی روانی اش می شد) .

 

این در حالی است که جلال اوّلا آدمی نبود که بتواند چنین عقده های حقیرانه ای  را در دل خود بپروراند.

 

ثاتیا در بسیاری از نحله های نویسندگی  دست به کارهای بکر و بدیعی زد که تا زمان خودش نادر بود.

 

هنر و شعر و ادبیات را خوب می شناخت .

 

 همسرش دارای مدرک دکترااز دانشگاه تهران بود.

 

وخانه اش پاتوق همیشگی روشنفکران طراز اوّل ایران.

 

جلال دوبار از سوی کشورهای آمریکا و شوروی دعوت شد به مدت طولانی با سخنرانی های متعدّد.

 

کتاب های " سفر آمریکا " و " سفر روس " حاصل این دو سفر است که بعدا به آنها خواهم پرداخت.

 

 

 

 

حسن روحانی و خیز اخیرش

.........

لحن صحبت های دکتر حسن روحانی در جریان سفر به استان های کویری ایران، لحنی مُقتدرانه و از سرِ قد برافراشتن است.

 این لحن چیز دیگری را نشان نمی دهد جز اینکه ایشان قصد رهبر شدن ایران را دارد در روزی که کشور به رهبری تازه نیاز داشته باشد.

 

این موضوع آیا در پشت پرده هم مورد جرّ و بحث قرار گرفته است یا نه کسی خبر ندارد. ولی یک واقعیّت است.

حسن روحانی ، هم یک چهره مذهبی است و هم یک سیاستمدار کار کشته و با تجربه و هم دارای سوابق امنیتّی و هم در عرصه بین المللی قبولش دارند.

 

این نکات هم بر هیچ یک از افرادی که فعلا کشور ما را در عرصه های اجرایی و قضایی و تقنینی و فرهنگی و نظامی و امنیتّی اداره می کنند، امر قابل کتمانی نیست.

 

وگرنه ایشان حدود ۱۸ ماه دیگر باید در پاستور بماند که اگر چنانچه همه کشور هم با او در بیافتند ، قادر نیستند این ۱۸ ماه قدرت را از دست او بقاپند.

همانجا شام و ناهارش را می خورد. 

سفرا را می پذیرد .

استوار نامه ها را امضا می کند.

فوتبالش را تماشا می کند.

جمعه ها کوهش را می پیماید .

وخلاصه حالش را می کند.

ولی روحانی آدم تن پرور و بی اعتنا به آینده کشورش نیست.

او دنیای امروز را می شناسد.

 از وضع درون کشورش هم باخبر است.

هشتاد میلیون جمعیّت تنبل و توهّم زده و توسری خور ...

 او نمی تواند این کشور را به حال خودش رها کند و برود توی خونه اش بنشیند.

خوشبختانه کسی هم در دنیا نیست که از او بدش بیاید.

 همه با احترام از جلوی پایش بلند می شوند.

حسابش با حساب آدمی مثل علی اکبر ولایتی جداست که  بعداز چهل سال سیاست ورزی اگر ببریدش  سر مرز افغانستان رهایش کنید ، بلد نیست به تهران برگردد.

ایران درب و داعون فعلی اگر بخواهد همین جوری  به حال خودش رها شود و هی از بانک ها اختلاس شود و هی مردم دنبال زن خوشگل بگردند و هی تو شوراها و شهرداری ها و مدرسه ها  و وسط دشت نظام آباد شلوارشان را بکنند و همین طور با ترس و لرز آیا بتونند کاری بکنند و آیا نتونند ... و هی از فرط حسودی و خُبث طینت سرطان بگیرند و سکته کنند و  خودکشی کنند و دیگران را بکشند و هی در مسیر کینه توزی ، بیایند و بروند ایی تو  و هی انجمن ادبیِ کسِ خری راه بیندازند و هی بروند دشت فیض آباد بیدگل حُکم بزنند و هی ....

 خلاصه اینجوری که نشد مملکت داری.

همین حالا هم می بینید که وقتی صحبت از چند همسری می شود ، هر مرد حشری و عُقده ایی و وارفته ای که جون و حال ندارد تو دستشویی ، عمل استبرائش را انجام بدهد، همینطور دست گرفته تو خیابون ها دنبال زن جوان و توپی و دارای مستمری و دفتر چه بیمه می گردد.

یک مشت مادر قحبه مُفت خور هم داریم که به اسم دین و مذهب ، خون مردم را می مکند.

 

گیریم که بخش مهمّی از مواضع تحکّم امیز اخیر حسن روحانی معطوف به انتخابات مجلس آینده است .

مجلس آینده نیز دست هر گروه و جریانی که باشد  ، بیش از یکسال با دولت روحانی قرین نخواهد بود .( خرداد ۹۹ تا خرداد ۱۴۰۰) 

 روحانی دیروز در کرمان چراغ سبز به همه دنیا نشان داد که ما اهل مذاکره ایم .

او همچنین از خالی بودن خزانه و کاهش شدید فروش نفت کشور سخن گفت که مخاطبین او دقیقا مردم ایران بودند  و نیز کسانی که نه می خواهند و نه می توانند با دنیا در افتند. 

 

البته ساز و کارهای حقوقی و قانونی رهبر شدن حسن روحانی خیلی مبهم و ناشناخته است .

ایشان کاریزما  ندارد.

فقه و شریعت و این چیزها را هم بعید است چیزی در چنته داشته باشد.

محمد یزدی و مصباح یزدی و علم الهدا هم همینطور به راحتی از  برابر او کنار نخوهند کشید.

ولی با این حال قیافه تیپیکی دارد.

سن و سالش هم نه خیلی کم است و نه خیلی  زیاد.

 حالا ببینیم ....

مبحوس!!!

 

..........

 

له شدن خودروی لاکچری یک زن تهرانی+ عکس های باورنکردنی 

حوادث رکنا: تیگو ۵ پس از تصادف شدید با 2 خودرو دیگر در شرق تهران، متلاشی شد و راننده این خودرو که در اتاق ماشین مبحوس شده بود نجات یافت.

https://www.rokna.net/fa/tiny/news-517847

@Rokna_NEWS

 

از درِ دکون امرالله شائی تا بندر گناوه

......

این ملّت صبح که از خواب بیدار می شود فقط به دو چیز می اندیشد :

یک / میلِ به کشتن

دو/ ترسِ از کشته شدن

ولی چون جرات بیان این دو حسّ را در خود نمی بیند، متوسّل به دروغ می شود.

هی دروغ می گوید.

هی دروغ می گوید.

هی دروغ می گوید.

قصابی امرالله شائی پشت زیارت محمد هلال است، سرِ خیابون امام رضا.

بندر گناوه هم لب خلیج فارس است.

 

طول کمترین دروغی که این ملّت برای فرار از مکنونات قلبی اش می گوید، از همین پشت زیارت محمّد هلال است تا لبِ خلیج فارس.

 

 

تشابهات رژیم عراق با شش ماهه آخر رژیم پهلوی

.......

امشب در گشت زنی بعداز نیمه شبِ در خبرگزاری های ریز و درشت ، به خبری در خبرگزاری فارس برخوردم که بلا فاصله یاد شش ماهه آخر رژیم شاه ، بویژه در آغاز روی کار آمدن شریف امامی افتادم.

 خبرگزاری فارس لیست پُر تیتری از اقدامات رژیم عراق با وضوح و تشریح زیر هرتیتر ارائه داده است که سه قوه حاکم بر عراق و رئیس جمهور این کشور بنا دارند، این شکلی و این شکلی و این شکلی ...ضرب العجلی رفاه و اشتغال و آرامش و ... را به زندگی مردم بر گردانند و فلان و فلان و فلان...

من به خاطر سنگینی پلک هایم بیش از دو/ سه سطر از لیست مزبور را نخواندم.

شریف امامی فکر کنم اوایل شهریور ۵۷ به جای آمورگار نشست با کابینه ای که خودش به عنوان " دولت آشتی ملی " می شناخت . 

درست به یاد ندارم که دولت ازهاری در جه ماهی به جای شریف امامی نشست و بعد بختیار و بعد تمام...

این جریانات البته هیچ کدام در عراق رخ نخواهد داد.

 ولی نتیجه کار عراق همان خواهد شد که در بهمن ۵۷ برای رژیم شاه شاهدش بودیم.

 

زن های آخر شب !

........

زن به مفهومی که تا حالا در جامعه ایرانی ،دارای هویّت و موقعیّت و مطلوبیّت و... بوده است، شاید تا یکی دو سال یا فوقش تا سه/ چهارسال دیگر ، هیچ جایگاهی  به معنای زن نداشته باشد .

زن  در آینده نزدیک فقط یک جنس ماده خواهد بود و تمام .

 

بنابراین مفهوم " چند همسری " هم مفهوم غیر قابل درکی خواهد بود‌.

به طور کلّی مفاهیم خانواده و زن داری و عشق و زندگی و همبستری و بچه داشتن و احتمالا  ناکامی و روی آوردن دوباره به رویاهای عاشقانه و آرزوهای دست یافتن به زن و سرِ راهِ زنِ مردم ایستادن و شماره دادن و پیامک و همه این مسائل یه چیزی شده مثل اینکه آدم برود داروخانه اکرمی کاندوم بخرد، حمزه بیاید جلو و بپرسد کاندوم میخواهی چکارش بکنی ؟ 

 و تو ندانی که چی درجوابش بگی. 

 اصلا زن در جامعه ایرانی موجود نفرین شده و سوخته ای است.

حالا چه فقط و فقط تنها خانمِ  حاج آقا محسوب بشود ، چه زن دوم و سوم و چهارم و...

 

زندگی ایرانی ، پاک توش ریده شده است و رفته است.

نه تنها راه برگشتی نیست که میل ورغبتی هم به بازگشت نیست.

همه دارند پایمال می شوند .

جالب است که پایمال شدن را ترجیح می دهند به رجعت به عقب.

 زن ِ ایرانی شده است زن آخر شب!

شبتان ، آخر شبی باد.

رفتیم برای چهارشنبه.

 

" نیما چه می گوید"

......

بهتر است به مناسبت پیشِ روبودن " هفته کتاب" به جای نیما یوشیج که امروز صد و بیست و دومین سال تولّد اوست ، اوّل کمی در باره انتشارات " سخن"  سخن بگوییم .

انتشارت سخن ، باسابقه طولانی و دراز مدّتی که در کار نشر دارد و تا حالا با نام های مختلفی( علمی / جاویدان)  به کار خود ادامه داده است، یکی از ناشرانی است که کتاب هایش برغم گرانسنگی محتوا و نامداری نویسندگان و فخامت جلد و شیرازه وزین و کاغذ بندی خوب، خیلی ارزان است‌.

مثلا همین کتاب " نیما چه می گوید " را من اوّلین چاپش را در سال ۱۳۹۰ به قیمت ۱۶۵۰۰ تومان پشتِ جلد ولی با تخفیف ۱۵ درصد خریدم.

 منتهی بنده خدای مولّف یعنی آقای حسن گل محمّدی اگر می رفت در باره یحیی گل محمّدی تحقیق میکرد، قطعا ما ( خوانندگان ) چیز بیشتری نصیبمان می شد.

( به خاطر دارم حمید ماهی صفت یکبار تعریف می کرد که یارو به یک پوستر فروشی مراجعه می کند برای خرید پوستر حمید استیلی .

پوستر حمید استیلی گویا گران بوده است به فیمت ۵۰۰۰ تومان.

خریدار قهر می کند. فروشنده صدایش می کند بیا پوستر یحیی گل محمّدی را بهت میدم به قیمت ۵۰ تومن ) 

هیچ ! 

اصلا این بابا آه در بساطش نبوده است که چیزی در باره نیما جزآنچه که تا حالا گفته شده است، بگوید.

 زحمتی کشیده است و مجموعه دیدگاه های نیما را که در این طرف و آن طرف و درباره این و آن گفته شده است ، جمع کرده و تر و تمیز به دست 

انتشارات سخن داده است.

چه عرض کنم والله؟ 

عنوان کتاب  (  نیماچه می گوید )  را هم به شکلی انتخاب کرده است که گویا کشف بسیار نامکشوفی را به خواننده عرضه می کند که دیگران تا حالا به آن دسترسی نداشته اند.

با این حال کتاب خوبی است و خیلی آسان می توان با ورق زدنش به نزدیک پنجاه مقاله کوتاه برخورد که هر مقاله آمیزه ای است از دیدگاه نیما و کمی لفّاظی در اطراف آنها.

باصفحاتی بیش از ۶۰۰. 

واما نیما هم از جمله بزرگانی است که کمی بیش از ۶۰ سال در این دنیا زندگی کرد و رفت . ( سیزدهم دی ماه ۱۳۳۸) .

 

 

ولی با همین عمر کوتاهش چندین پادشاه را درک کرد.

فکر می کنم : ناصرالدین شاه. مظفرالدین شاه. محمد علی شاه. احمد شاه. رضا شاه و محمد رضا شاه.

 

در پاسخ به صادق زیبا کلام

.......

جناب آقای صادق زیبا کلام !

 شما برو همه ایران را بگرد یک فقیر را پیدا کن که در دوره ریاست جمهوری دکتر حسن روحانی فقیر تر شده باشد.

یک نفر را پیدا کن که در طول این شش/ هفت سال مدل ماشینش را با یک مدل بالاتر عوض نکرده باشد.

 یک نفر را نشان من بده که به خاطر ناداری خونه اش را فروخته و رفته باشد یک خونه کوچکتر و فرسوده تر خریده باشد.

اگر هم کسی خونه ای فروخته است، به جایش باع و ویلا خریده است.

اینقدر نونوایی و چلو کبابی و کله پزی و پیتزا و قنادی و لبنیاتی و میوه فروشی و آجیل فروشی و مدرسه و داروخانه و .... که در طول یک ونیم دوره ریاست جمهوری حسن روحانی  در همین آرون وبیدگل زیاد شده است مقابله می کند با دوسه برابر توسعه ایی که در طول ۳۵ سال قبل از او در این شهر بوجود آمده است.

یک زمانی بود که سیّد محمّد خاتمی یک کشور سالم و سرحال و یک صندوق ذخیره ارزی انباشته از پول بی زبان  و یک سامانه بانکی با حساب و کتاب را داد به یکی از دلقک تربن، مسخره ترین ، دروغ گو ترین و گُه ترین موجود دنیا به اسم محمود احمدی نژاد و بعد خانه نشینش کردند و خلفش جز جهل و خرافات و شعبده و چپاول و از بین بردن نجابت مردم و جایگزین کردن بی شرمی و شناعت و وقاحت و هزاران وام خُرد وکلان بی برگست و  خزانه خالی و  تلف کردن بالاترین  درآمد های  نفتی و بورسیه های فاقد اعتبار و  مردمی بُهت زده و عصبی و عُقده ای و هتک حرمت شده به جای نگذاشت و هنوز هم دارد به ملّت و به دولت و به مجموعه حاکمیّت دهن کجی می کند و کسی هم جرات ندارد به او بگوید بالای چشمت ابروست.

 حسن روحانی در اردیبهشت ۹۲ وارث چنین کشوری شد که نه نظم و قاعده ای برایش مانده بود  و نه پول و سرمایه ایی .

و از بدِ حادثه هر روز حوادث طبیعی جانکاه و جگر خراش در گوشه و کنار کشور ، انرژی و وقت و توان او را ربود.

نامه ای که شما امروز در نقد عملکرد دولتش خطاب به او نوشته اید ، دارای صد نکته صادقانه است برای اینکه فقط یک دروغ راجا بندازید .

 و آن اینکه روحانی با مهارت تمام توانست در طول این سال ها مملکت را حفظ کند .

 

دو کلمه نا متجانس در " دو قرن سکوت" دکتر زرین کوب

....‌

اشاره: 

سرور گرامی آقای اکبر ستاری ، مدت مدیدی است که هر روز بخش کوتاهی از کتاب " دو قرن سکوت " دکتر زرین کوب را در " بیدار شهر " باز نشر می دهد.

کار شایسته ای که فضای آلوده و آشفته دنیای مجازی را تطهیر کرده و به سوی فرهنگ اصیل و تاریخ دقیق کشور ما هدایت می کند.

بخش چگونگی استقلال ایران از زیر سلطه عباسیان ، که تقریبا آغازی است بر پایان " دو قرن سکوت " ایرانیان یکی از گرانیگاه های تاریخ این سرزمین به شمار می آید که خواندنش از جهات مختلفی ما را با روانشناسی /اجتماعی نیاکان ما آشنا می کند.

امروز امّا ، در حین مطالعه بخشِ اخیرِباز نشر شده در بیدار شهر، متوجه دو کلمه " خودستایی" و " بزرگواری" شدم که بدون تجانس ولی به عنوان دو کلمه مترادف و هم معنا در کنار هم قرار گرفته اند.

 برایم عجیب است این نکته.

لذا با توجه به نزدیک بودن هفته کتاب، بد نیست اولا به متن اصلی یعنی خودِ کتاب مراجعه شود ، دوم اینکه ببینیم آیا دکتر زرین کوب ، قرابتی بین این دو کلمه می دیده است یا نه .

 

........

🔸دو قرن سکوت🔸

در روزگارِ مامون و جانشینانِ او بغداد دیگر شهری عربی به‌شمار نمی‌آمد.
آن خودستایی‌ها و بزرگواری‌ها که فاتحانِ دو قرن پیش داشتند دیگر نزدِ موالیِ بغداد خریدار نداشت.
دولتِ عرب در واقع زوال یافته بود و نوبتِ دولتِ فُرس فراز آمده بود.
در پایانِ این دو قرن که چون شبی دیرپای و خاموش اما آکنده از گناه و جنایت به سر آمده بود، آخر بانگِ خروس برآمد و در پیِ این بانگِ خروس، چهره‌ی صبح در افق نمایان گشت.
اما این روشنی هر چند صبحِ کاذبی بیش نبود خنده‌ی صبحِ صادق را در پی داشت.
این صبحِ کاذب عبارت بود از خروجِ مازیار و بابک که در بلادِ طبرستان و آذربایجان و عراق به داعیه‌ی استقلال برخاستند و هر چند هدفِ روشنی نداشتند و به جایی نیز نرسیدند اما سعیِ آنها مبدأ طلوعِ دولتِ طاهریان و صفاریان گشت و از این رو است که قیامِ آنان را باید نویدِ رستاخیزِ ایران شمُرد.

 


🌱

رضا قانعی برو تو صف!

.......

خدای ناکرده اگر تظاهرات شیعیان عراق به همین روال پیش برود و خشونت از یک طرف و فقر و گرسنگی از سوی دیگر این جمعّیت نزدیک به بیست میلیون نفری ( عمدتا جوان) را در تنگنا قرار بدهد ما در آینده نزدیک ، یک دشمن بالقوّه با پتانسیلِ بالا را در جوار خود خواهیم داشت.

 

این طور که رسانه های رسمی و قانونی کشور می نویسند ، ما در همین یکی دو هفته ای که مجبور شده ایم مرزهایمان را با عراق ببندیم، از لحاظ اقتصادی کلّی ضرر کرده ایم.

 

ظاهرادست اندرکاران جمهوری اسلامی ایران غافگیر شدند و چنین روزهایی را پیش بینی نکرده بودند.

 

در چند سال اخیر شور و هیجانی که از سوی ایرانیان برای مسافرت های پی در پی به عراق ، خاصّه گرامی داشت اربعین  و پیاده روی و استقبال گرمی که عراقی ها از مهمانان خود می کردند، احتمالا باعث این غافل گیری شد.

در حال حاضر نیز هم دستگاه دیپلماسی ما و هم نیروهای ایدئولوژیک نظامی، با احتیاط بسیار شدیدی سعی می کنند، از کنار بحران عراق بی اعتنا رد شوند.

اگر اوضاع عراق قرار باشد همین جور بماند، نخواهد توانست برای ما نتیجه خوبی داشته باشد.

اگر بنا بر تغییر قانون اساسی و ساختار سیاسی اش باشد، چه بسا اوضاع بد تر شود ، اگر آنارشیزم و هرج و مرج سوریه حاکم بر این سرزمین شود، کشور ما ناگزیر با یک جنگ تمام عیار روبرو خواهد بود.

اگردچار سرنوشت فعلی لیبی شود، احتمال سربرآوردن گروه های خشونت طلب و شهوت ران و مسلّح به نفت و نیروهای نظامی در این کشور خیلی زیاد خواهد بود.

خلاصه عرض کنم تا قبل از ماه صفری که گذشت ، به مخیلّه هیج کس نمی رسید که به زودی ، عراق به این روزگار خواهد افتاد .

حالا سینه بزنید: 

ای اهل حرم / اهل حرم ،

میر و علمدار نیامد ،

 سقّای حسین ،

سیّد و سالار نیامد،

 نیامد ...

نیامد...

رضا قانعی برو تو صف!

 

 

مقدّمه ای بر شاهرخ مسکوب !

........

سه شنبه دردناکی تا حالا گذشته است.

از نیمه شبِ دیشب تا حالا که داریم به ظهر سه شنبه نزدیک میشویم، هیچ مُسکّن و آرام بخشی افاقه نکرده است.

درد پیشانی و سوزش چشم و گوش به همراه عصبانیّت و کج خُلقی از آرواره ها به گردن و از گردن  به پایین می خزد و قفسه سینه را محکم بهم فشار می دهد و بعد درد در ناحیه شکم ، وادار می کند به سمت دستشویی دویدن را.

در دستشویی هم خلاصی حاصل نمی شود ،ناگزیر باید برگردی و برخودت بپیچی.

عطش که نه آتش! از ران و زانو و ساق ها به کف پا می رسد و انگار که در چال نمک فرو رفته ای.

دیابت همه چیز را متلاشی کرده است. 

حتّی رمق چارتا فحشی که قبلا می دادی.

با همه این احوال اگر نِت باشد و گوشی، کم و زیاد سرگرمیم .

ولی امروز از این هم محروم بوده ام تا حالا.

رفتم که چیزی از شاهرخ مسکوب بخوانم ، نت آمد.

 اگر خواندم و قصد نوشتن کردم ، حتما تیتر خواهم زد : مسکوب ، انسان والا انسانی که از نو باید شناخت.

ما از شاهرخ مسکوب غافل مانده ایم.

در روزهایی که به هفته کتاب نزدیک می شویم باید قضا کنیم این عبادت رستاخیزی را.

شاهرخ مسکوب ، محشر تازه ای است در ایران شناسی.

در فرهنگ شناسی.

در کوی دوست.

در درد بی مادری.

در عشق به مادر .

در دوستی با مرتصی کیوان.

در دوستی با تقالان شاهنامه.

در نثر پیغامبر گونه اش‌. 

در پشت پیشخوان عکاسی خواهر زاده اش در غربت پاریس برای امرار معاش.

و در صبوری و بردباری در برابر با درد سرطان.

 

 

 

دوشنبه بیستم آبان ۹۸ هم به پایان رسید.

 

........

در این روز هم چیزی جز اشمئزاز و لجن و دروغ و دزدی و دین فروشی و نجاست و حُمق و جنایت در کشور ندیدیم.

مردم عراق همچنان کشته می شوند.

 مردم ایران همچنان در دریوزگی روانی و ترس از فردا و فرداها زجر کُش می شوند.

پرونده های جنایی روی میز دادگستری همراه با جنازه های سوخته پتو پیچ شده در گوشه و کنار بیابان ها گشوده میشود.

سه شنبه دیگری آغاز شده است .

 

 

 

کتاب و بدبختی های من ( به مناسبت نزدیک شدن به هفته کتاب)

.........

هرکسی ممکن است با دیدن چیزی یاد بدبختی هایش بیفتد.

خیلی ها هستند وقتی به پدر و مادرشان فکر می کنند، هرچی غم تو این دنیا هست در دلشان زنده می شود.

 

یکی هست خونه می سازد ، خونه باعث بیچارگی عمری اش می شود.

 

بعضی ها هستند از دیدن قیافه خودشان تو آینه احساس بدبختی می کنند.

 

کسانی پیدا می شوند موقع ازدواج گلویشان بار می شود، زنی را بر تو خیکشون  می چپانند که عمری باید با او بسازند و دَم بر نیاورند.

 

بیایید من کسی را به شما نشون بدهم که یک زمانی می رفت دکون امیر جندقیان یک تومن می داد یک روزنامه اطلاعات میخرید، ولی به جای روزنانه باخود نفرت و کابوس می بُرد خونه و هنوز هم هر وقت از کنار میدون شهدا رد می شود،دچار همان بی تعادلی و حقارت درونی می شود.

 

آدم هست که اگر چهل سال از عمرش را می رفت کنار مسجد محقّق بیدگل ، دستمال دست می گرفت  مفتی شیشه های ماشین حسن مَشوُدی را پاک می کرد، حالا احساس کرامتمندی اش خیلی بیش این می بود که برای برپایی جلسات انجمن ادبی به این سو و آن سو دوید.

 

بشر ( حداقل بخشی از جامعه بشری ) انگار در زندگی اش حلقه های مفقوده ای دارد که برای پیدا کردنش ، تن به هر خواری و خفّتی می دهد.

 و پیدا نمی کند.

 

حسین عبدالله خدا بیامرز بچّه محل ما بود.

نه سواد داشت .

نه خوشگلی .

نه کسب وکار پا به جفتی.

 نه بیمه .

 نه خونه.

نه زندگی.

هیچ!

از مال دنیا هم بی بهره ترین ، بی بهره ترین ، بی بهره ترین آدم ها بود.

ولی شخصیّت داشت .

 غرور داشت.

وبسیار صادق و بی رنگ وریا.

 از من البته بزرگتر بود. 

شاید بیش از ده / پونزده سال از من بزرگتر بود.

من حالا خیلی احساس غبن می کنم که چرا از دوران نوجوانی  با او رفیق نشدم و با او و خانواده اش آمد و رفت برقرار نکردم.

 

 اگر با او همنشین می شدم حالا در درونم احساس وزانت و دلپاکی و تواضع و یک رنگی می کردم که خودش سرمایه بزرگی می بود.

 

ولی من به اشتباه برای جبران کمبودها و سرگردانی هایم به کتاب روی آوردم که البته خودِ کتاب چیز بدی نبود برای من.

 

ولی کتاب باعث شد من با یک مشت گلنگوز به اسم نوبسنده لا بخورم که به خدای محمد قسم ! آه در بساطشان نبود برای نویسنده شدن.

من می فهمیدم موضوع را البته. ولی یک کمبودی ، یک دردی ، یک گم کرده ای به من احازه نمیداد از آنها فاصله بگیرم.

 

من حالا وقتی به ماشین حسن مشوُدی فکر می کنم، احساس شور و شعف دارم ولی وقتی به یاد  روزها و شب هایی می افتم که با جماعت یاد شده می نشستم و بلند می شدم، هی به خودم می گویم :

حیدر خاک تو سرت!

تو عمرت ریدی رفت.