.....

......

[۸/۲۱،‏ ۱:۲۳] مقنی احمد: سلام دوستان⚘
مات ومبهوت
نمی دانم چه بگویم!
فقط می گویم:
خدایا در این نیمه شب سکوت وغم!

              *آن ده که آن به*

باشفا وسلامتی عاجل 
این بنده عزیز خودت

     دل همه عزیزانمان را شاد فرما
                 🌹 آمین🌹
[۸/۲۱،‏ ۱:۲۹] حیدر عنایتی: بیا سوته دلان گرد هم آئیم ..‌.

✍️

احمد عزیز !
یاد آوری سیمای معنوی و صدای دلنشین تو در ساعت هایی که با آقای مکارم و دیگر دوستان، کنار هم بودیم ، می تواند برای من آرام کننده باشد.

ولی تو خودت خوب می دانی که من در جمع شما " بُر خورده بودم " .

با این حال ، اگر در جایی از زندگی ام احساس غرور و آبرویی داشته باشم، همان جمع های شما بود.


🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

 

 

....

ستاری اکبر:

با سپاس از جناب عنایتی
درود به همه‌ی دوستان گرامی
برای سلامتی دوست گرامی جناب آقای مسلم مکارم‌نژاد دعا می‌کنم .

....‌.........

 ستاری اکبر: یادگاری از سال ۸۸

....................

سید محمد علوی

اي باد بي آرام ما با گل بگو پيغام ما

                                               كاي گل ريز اندر شكر چون گشتي از گلشن جدا

اي گل ز اصل شكري تو با شكر لايق تري

                                           شكر خوش وگل هم خوش واز هر دو شيرين تر وفا

وامابعد

ديشب به اتفاق آقاي حيدر عنايتي وفريدون كدخدايي ومسعود فرزانگان واكبر ستاري وآقايان عمو زاده وسبزواري به منزل مدير بازنشسته اداره آموزش وپرورش آران وبيدگل رفتيم.مديري كه بارها او را ستودم وطعنه طاعنان هم نتوانست مرا از عقيده خويش باز گرداند.مديري كه از نخل وجودش اداره را  اراده اي سبز پوشاند.رويكرد نوين ايشان نشان از مديريتي علمي بود.ادبيات خدامحور و انديشه ي  انسان مدار وطبع بلند آقاي مسلم مكارم نژاد نهال اميد را در كشتزار دل هايمان  كاشته بود.

ايشان ديشب خاطراتي از زمان استخدام خود برايمان گفت ومن  به خوبي حس مي كردم با چه سختي و تلاشي توانسته بود خود را از تنگناهاي قوانين دست وپا گير وخسته كننده  نجات دهد واز كردستان به كاشان منتقل شود.قوانيني كه مي تواند اكثر آدم ها را عقده اي كند.مكارم نژاد وقتي به رياست اداره رسيد هرگز عقده گشايي نكرد.وحتي در چالش بين قانون وكرامت آدمي، احساس حرمت واميد وانسان بودن را زنده كرد.چرا كه سخت معتقد بود آدمي را بايد جانشين خدا در زمين ديد.

دو سال پيش وقتي مي خواستم از دانشگاه شيراز به قم منتقل شوم من در ادارات آدم هاي سفله وپر عقده اي ديدم.در حالي كه مي توانستند با يك امضا مشكلي را حل كنند دو ماه تمام مرا معطل  كردند.

من چندين بار در مجه طنين_ كه به اراده آقاي مكارم نژاد و همت آقاي عنايتي تا نزديك 80 شماره چاپ شد_منقبت گوي مرام مبارك ايشان بودم.

آقاي مكارم نژاد در طول مديريتش نشان داد كه آدم هايي هستند كه با سوادند، با جراتند وحسنات وكمالات دارند ولي در مديريتشان  ظرافت هاي تعليم وتربيت را  رعايت  نمي كنند وهمين سخت گير ي هاست كه بازدهي را پايين مي آورد. چرا كه توجه نمي كنند كه قانون كف حركت است .قانون براي انسانيت است نه آن كه انسانيت براي قانون باشد.

اين مدير عزيز  توضيح داد كه بدترين چيزي كه يك مسلمان مي تواند در برابر مشكلات ديگران بگويد اين است كه آن را به طرف مقابل پاس بدهد وبگويد اين مشكل خودت است مشكل من نيست! در حالي كه در جاهايي مي توان المامور معذور را به المامور مسئول تبديل نمود وگره گشايي كرد وكار ديگران را را ه انداخت.

در اين مهماني قشنگ من پر از احساس شدم.مي ديدم كه آقاي عنايتي وقتي خاطره اي را از آن روزها نقل مي كرد مي خواهد كه گريه كند.خاطره اي از دختري يتيم وآن هم افغاني كه آقاي مكارم نژاد را پدر خود مي دانسته است.اين بود كه به سخن آقاي ستاري در گذشته ها اشاره شدكه ؛ خدا را شكر كه در برهه اي از زمان كسي مثل آقاي مكارم نژاد مدير اداره بوده است.مطمئنا همين درك واحساس متعالي بوده كه عزيزي چون آقاي فرزانگان صحبت هايش را مكتوب كرده بود واحتمالا در وبلاگش قرار خواهد داد.

ديشب شب قشنگي بود. از قرآن گفته شد. از خاطرات گفتيم .از مجله طنين گفتيم. از چالش پروري هم سخن رانديم. چالش هايي كه عقلانيت ومدنيت واخلاق  را فربه كند.يادم آمدكه من و آقاي عنايتي هم سر يك چالش با هم رفيق شديم.

ديشب در حالي كه فكر مي كردم مهماني به خوش وبش بگذرد ولي من ، هم  حرف ها وچيزهاي جديد شنيدم، هم احساسات قشنگ پيدا كردم

 

....

آرزویی که در حال خاکستر شدن است

....‌

آرزویی که در حال خاکستر شدن است .

✍️

بیش از ده سال است که آرزو دارم مجلس بزرگداشتی برای جناب آقای مسلم مکارم نژاد مدیر سال های ۷۶ تا ۸۶ آموزش و پرورش آران و بیدگل در جایی  و شرایطی که بتواند حق مطلب را در باره این بزرگوار ادا کند،برگزار شود.

گفتنی اینجاست که تکاپو و کُنش گری ۱۴ سال دوران بازنشستگی آقای مکارم نژاد 

در حوزه آموزش و پرورش کمتر از خدمات رسمی ۳۰ ساله او نیست .

وچه بسا دوندگی ها و از پا ننشستن های او در این ۱۴ سال، از طرفی  به قدری با  بی میلی  خودش نسبت به مراسم نکو داشت و از طرفی به قدری   با ناهمراهی و قدر ناشناسی کسانی مواجه شد که مجال اندیشیدن در باره برگزاری یک نشست حتی ساده و معمول را هم از ما می گرفتند‌ . 

نبض مردی که یک ثانیه از زندگی ۶۸ ساله اش جز برای خدا و تعمیم مهربانی و توسعه عدالت و تعمیق کرامت در میان همکاران خود نتپید ،در بخش ویژه بیمارستان سید الشهداء آران و بیدگل ،  برغم بی هوشی او هنوز نبضی زنده است .

دوستان و همکاران زیادی با نگرانی چشم به مانیتور دیوار پشت سرش دوخته اند.

زن و فرزند و خانواده اش در دردی غیر قابل وصف در تتهایی می سوزند. 

مکارم نژاد برای خیلی ها مجلس بزرگداشت برگزار کرد ، و جامعه بزرگی را بدهکار خودش کرد. 

آخرین جمعه داغ مرداد ۱۴۰۰ با داغ عاشورای حسینی همراه است . 

من سال های مدیدی است که در سوگ حسین ع گریه نکرده ام ولی برای دوستی که همه زندگی ام مدیون اوست ، چرا گریه نکنم .

🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

 

باز نشر پست های مربوط به مکارم نژاد به تدریج صورت می گیرد.

....

شب تاریک و بیم موج و گردابی  چنین هائل ....


کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها ...

🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

 

...

آرزویی که در حال خاکستر شدن است .

✍️

بیش از ده سال است که آرزو دارم مجلس بزرگداشتی برای جناب آقای مسلم مکارم نژاد مدیر سال های ۷۶ تا ۸۶ آموزش و پرورش آران و بیدگل در جایی  و شرایطی که بتواند حق مطلب را در باره این بزرگوار ادا کند،برگزار شود.

گفتنی اینجاست که تکاپو و کُنش گری ۱۴ سال دوران بازنشستگی آقای مکارم نژاد 

در حوزه آموزش و پرورش کمتر از خدمات رسمی ۳۰ ساله او نیست .

وچه بسا دوندگی ها و از پا ننشستن های او در این ۱۴ سال، از طرفی  به قدری با  بی میلی  خودش نسبت به مراسم نکو داشت و از طرفی به قدری   با ناهمراهی و قدر ناشناسی کسانی مواجه شد که مجال اندیشیدن در باره برگزاری یک نشست حتی ساده و معمول را هم از ما می گرفتند‌ . 

نبض مردی که یک ثانیه از زندگی ۶۸ ساله اش جز برای خدا و تعمیم مهربانی و توسعه عدالت و تعمیق کرامت در میان همکاران خود نتپید ،در بخش ویژه بیمارستان سید الشهداء آران و بیدگل ،  برغم بی هوشی او هنوز نبضی زنده است .

دوستان و همکاران زیادی با نگرانی چشم به مانیتور دیوار پشت سرش دوخته اند.

زن و فرزند و خانواده اش در دردی غیر قابل وصف در تتهایی می سوزند. 

مکارم نژاد برای خیلی ها مجلس بزرگداشت برگزار کرد ، و جامعه بزرگی را بدهکار خودش کرد. 

آخرین جمعه داغ مرداد ۱۴۰۰ با داغ عاشورای حسینی همراه است . 

من سال های مدیدی است که در سوگ حسین ع گریه نکرده ام ولی برای دوستی که همه زندگی ام مدیون اوست ، چرا گریه نکنم .

🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

 

...

آقا حیدر سلام !

  گردش زمین و زمان دست دیگری است...

 ولی شاید ما  بتوانیم آن را به شکل‌ دلخواه خود ، بگردانیم ...


مگر اینکه قضا قدر چیز دیگری باشد.

با این حال اراده های مقدّس را نمی توان بر سرنوشت بشر  بی تاثیر دانست ...
 
لذا من گمان دارم توسل به امام حسین ع و حضرت عباس ، آن را هم تغییر می دهد...


امشب قبل از غروب آفتاب 
 با توسّل به امام‌حسین ع و حصرت عباس،  سوره واقعه وصف را  برای سلامتی دوستت بخوان  .

 شک نکن بهبودی پیدا می کند.

   دیشب خواندم.

 حیف که موضوع را دیر فهمیدم.

 ولی امشب قبل از غروب تا نماز بخوان، جواب می دهد...

🌻
همکار فرهنگی .

 

 

 

خدایا !

نگذار این چشم های نجیب در چشمخانه بخشکد . 

در همین شهر و در همین شام غریبان ، صدها یتیم و بیوه و بی نوا چشم به همین چشم ها دوخته اند .

خدایا قسمت می دهیم .

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

 

 

 

برادر بزرگوارم !

جناب آقای مکارم نژاد !

من هیچ درمان و دارویی برای تو ندارم که تقدیمت کنم.
این سروده عاشورایی مال تو .

👇👇👇👇👇👇👇👇👇 


 

از کنکور ۸۸ تا حالا

زهرا بیست ماه آزگار در برزک از شوهر بیمار مُشرف به مرگ خودش با کرامت و زیبایی و حجب و حیا و دقت و ظرافت، مراقبت کرد تا او را برای بچه هایش نگه دارد. 

 

در این مدت درِخونه خودش را هم با سخاوتمندی و نجابت به روی همه مردم باز نگه داشت که آبروی چند طایفه را پیش غریبه ها نما یندگی کند، از جمله پنهان کردن اون نوم وننگ هایی که تو طایفه خودت بود .

تو درست در همان زمان هرشب صدایت را عوض می کردی و پشت تلفن بدترین توهین ها و تهدیدها را به او روا می داشتی تا بلکه سکته کند و ما از اونجا بی نتیجه بر گردیم ..

 

بعداز نتایج کتکور سال ۸۸ هم همین شیوه را پیش گرفته بودی و تا سال ها بعد ، شب عروسی دختر دومت ادامه دادی ولی نتیجه نگرفتی .

 

عاقبت از در آشتی آمدی جلو تا ضربه های دیگری وارد کنی. 

 فقط و فقط قصد کشتن او را داشتی .

و درست درهمین مسیر، اوج جنده صفتی خودت را به کار بستی ولی کسی نمُرد و چراغ خونه کسی هم خاموش نشد و 

زندگی زهرا هم جلوه و جلای بیشتری پیدا کرد .

 و هی بر عقده های شما  افزوده شد و کار به اینجا رسید که حالا به جای اسم تو، اسم دایی حیدر ننگ آور شده است .

 قطعا آدم وقتی محمد روشن و اکبر گلچین و  حاجی محمد علی  و جواد گربه و داود برادرش را  تو طایفه خودش داشته باشه ، دایی حیدر برایش ننگ آوره ....

.........

 

 

 

 

برای زنده موندن یه راه بیشتر نداری

در این دنیا یک خونه حرامزاده به اسم تو ثبت است که ‌ برای رهایی از لجن و گند زاری که توش اسیر هستی اول باید اقدام به فروش این خونه بکنی .

خوشبختانه خیلی از طلبکارهای تو در همان اوایل دهه هشتاد برای حفظ آبروی خودشان ، از مال و پول خود گذشتندو رفتند.

همان کاری که طلب کارهای حسین عنایتی می کردند و می رفتند .

منتهی فرق تو با عمویت در این هست که او اهل ناموس فروشی نبود.

دختر حبیب اوسا آقا جونی هم اهل این کارها نبود.

 

در هر حال تو برای خلاص شدن از این همه خفت و خواری ، خونه ت را باید بفروشی .

بدهی حیدر معیوبی را باید بدهی ...

 

بدهی  فخرالدین برخوردار را باید بدهی ...

 

بدهی علیرضا نوحی را باید بدهی ..‌

 

پله های خونه سیف الله عرفان سابیده شد از بس علی اکیر قربون از آن بالا آمد و پایین رفت برای گرفتن طلبش از من .

بدهی اون خدا بیامرز و حاجی سیف الله را باید بدهی ...

عبدالصمد رحمن ...

پسر معصومه خدا دادیان ...

حاجی حسن امیدی ...

شکر ریز کاشون ...

 

و ده ها طلب کاری که من اونها را نمی شناسم .

 

اونها را باید بدهی و ...

زن و بچه ات را بفرستی تو همون خونه مسحد قاضی ...

و برای همیشه فراموششان کنی ..‌

قطعا جایی برای خوابیدن نخواهی داشت .

حالا باید به محل یکی از امپراطوری هایت مراجعه کنی ، یک انباری ، یک سگ دونی ، یک جایی را از اونها بگیری ،شب بری توش بخوابی ، کشیک کارخونه شون را بدهی .

 

قطعا این زندگی شرافتش بیش از زندگی ای خواهد بود که تا حالا داشته ای .

 

.....‌

 

 

 

 

 

سی و دو سه سال پیش

 

سی و دو سه سال پیش وقتی که در فخارخون و دروازه کسی حاضر نشد تو را بپذیرد ، خاله و شوهر خاله ات بدون توجه به عواقب کار ، دست تو را گرفتند و بُردنت جلو درِ مسجد قاضی دورت انداختند .

من اون شب اونجا بودم .

تو از زور بی کسی و دربدری حاضر شدی به اونها پناه ببری ‌

ولی رفتی تو اتاق و بیرون اومدی و تصمیم گرفتی به انتقام از خودی و بیگانه بپردازی .

مال و جان و ناموس و آبروی هیچ کس ، نه خودی و نه غریبه برایت اهمیت نداشت .

 

از خونه عباس کلاه پوسینه بگیر تا آموزش و پرورش و باجناق و برادر زن و خواهر زن و ... همه را به قصد به آتش کشیدن ،زیر ورو کردی .

همه امکاناتت هم یک پیکان قرمز رنگ بود که برای افسار کردنت ،زیر پایت قرار داده بودند .

یک دستگاه کامپیوتر توی خونه ات  برای دست رسی به پورن .

یک تلفن ثابت سه شاخه .

ساعت ها در شبانه روز توی خونه پای این تلفن نشستی ، یک گوشی اش را خودت دست گرفتی ، یک گوشی اش را دادی دست زنت و شماره خونه مردم را گرفتی .

من بیش از این، اینجا توضیح نمیدهم که کار را به کجاها کشوندید !!!

غیر ممکن بود یک بار پا به خونه پدری ات بگذازید و تخت کفشتان گُهی نباشد .

قصد داشتید این گُه را به همه جا وَر بکشید.

 چهار تومن پول دزدی و مال مردمی خوری هم تو دستتون بود که هنوز هم صاحبانش طلب دارند ....

با همین پول هی خوردید و هی پشت سر این و اون گُه خوری کردید .

سعید دهقان و حسین بزرگیان و اکبر رزاقی هم برای شما سِتر عورت می کردند ....

حسّ انتقام گیری از خونه عباس حمومی آنچنان در درون شما شعله می کشید که حاضر بودید یک شهر را به آتش بکشید .

حالا تازه رسیده اید به اصغر استادیان که ساپورتتان کند....

با این تفاوت که او دست کم ، تن به جاکشی نداد.

ولی تو بر قبر پدر محمد کناسی و علی محمده رنگرزه ریدی در بی ناموسی ....

جالب اینجاست هنوز هم کسانی که از تو هواداری می کنند نفهمیده اند که تو در این سی چهل سال  چه وِجهه ای از آنها در شهر ساخته ای . 

تو حظ می کتی که به عنوان جاکش ازت نام برده شود .

 

....

 

 

 

 

.............

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اگر بتونی

 

خوشبختانه در توانت نیست ولی اگر بتونی فواد جندقیان و کارخونه و ثروت و زن و بچه اش را همه را به آتش می کشی.

تو همیشه یک چهار لیتری بنزین همیشه گوشه پارکینگ خونه ات داری ولی عاقبت باید به خودت بریزی .....

علی ممد دقیقی خیلی سربلند تر از تو ، تو کوچه و خیابون راه میره ...

او دست کم ، کارش به جاکشی نرسید .

 

 

 

 

 

 

همین اواخر مرداد

کثیف ترین و حقیر ترین آدم های دنیا سعی می کنند اگر در زندگی خود شکستی خورده اند بچه های خودشان را از آن شکست نجات بدهند.

 

اواخر مرداد سال ۹۴ یا ۹۵ بود که زنگ زدید و گفتید دختر شوهر می دهید و دعوت کردید .

 

ما هم با شوق و ذوق و خوشحالی پذیرفتیم و همه بلند شدیم و آمدیم و برای تو و زن بی شخصیت به گه کشیده ات آبرو داری کردیم .

 

همان شب را به جای شکر گذاری ، آغازی گذاشتید بر جبران همه عقده های حقارتی که در زندگی دیده بودید و چشیده بودید .

 

کار به جایی رسید که یک شب برای  ده دقیقه،  وقتی در جمع خونه دانش قرار گرفتی و رنگ و لعاب زندگی شون را دیدی ، تصمیم به قتل اونها گرفتی .

 

اینها فاجعه های درونی و پنهانی زندگی توست .

نه یکی و نه دو تا ...

نه هزار تا و نه دو هزارتا ....

همه لحظه عمر ۵۴ ساله تو پر شده از درد حقارت ...

طبعیتا تو موجود، در درونت حال و روز سگ داری .

 

سگ هایی که مدام به تو حمله می کنند و می خورنت .

ذاتا خوار شده هستی ...

 

این خواری به جایی رسید که پشت سر اصغر جوخی و خدادایان و عباس مبینی و ... ده ها نفر دیگر قایم شدی که 

خودت را در این جهان نادیده بگیری ...

ولی غافل که پیدایی ...پیدا تر از ماشالله رزاقی ....

 

....

 

 

 

 

 

پنجاه و چند سال خوف و خیانت

 

شاید بتوانی جایی بایستی و یک مستراح پراز گُه را تماشا کنی ولی قطعا نمی توانی یک ثانیه/ تاکید می کنم یک ثانیه / طاقت تماشای عمر گذشته خودت را نداری .

خداوند برای تو و زندگی ات یک لحظه / یک لحظه/ یک لحظه کرامت ، عزت ، آرامش ، آبرو و نجابت قرار نداد .

 

من به قرآن قسم از خدا گله مند هستم که چرا برادر من را اینقدر دچار خوف درون قرار داد که او باید تمام عمرش را مثل سگ بدود و به خیانت کردن علیه پدر و مادر و خواهر و برادر و باغصوره و مادر زن و خواهر زن و برادر زن و خودی و غریبه مشغول باشد و نه تنها چیزی گیرش نیاید که از خونه بیرون آمدن هم برایش زجر آور باشد .

اصلا قفل شدی برای مرور کردن زندگی ات .

هی پشت سر دیگران پنهان شدی .

هی خشم و بغض ناشی از حقارت هایت را قورت دادی.

از دیدن یک مجلس عروسی،  یک مدرک تحصیلی ، یک خانواده آبرومند و... بر خودت لرزیدی ..‌. وچاره ای ندیدی که توی خونه ت یا پای تلفن بنشینی یا پای کامپیوتر و به قصد کشت برای برادر زاده هایت ، برای کسانیکه به تو پناه داده بودند و برای تو و زن نکبت گرفته ات و امپراطوری های به لجن کشیده شده ات و...آبرو داری کرده بودند و .‌‌..نقشه مرگ آنها را طراحی کنی ...

جرات داری یک دقیقه بنشین و تلفن ها و کامنت ها و خیانت ورزی هایت فکر کن ..

ببین کار را به کجاها کشوندی ..‌‌.

دروغ و دروغ و دروغ و فرو خوردن خشم و بغض و نا آرامی و وحشت از اینکه چرا جایی به حساب نمی آیی ..‌..

تو از بچگی متهم بودی به حرامزاده بودن ..‌

حالا بنشین و ببین چند سال پیش  فقط برای بی نتیجه ماندن از زندگی ات چقدر توی خونه ت نشستی و در کامنت هایت به امثال علی صدیقیان و ... تهمت حرامزاده بودن به این و اون زدی .

در حالیکه این تهمت را به پدر و مادر و خانواده ای می زدی که قصد پنهانی ات گرفتن انتقام از آنها بود.

اینها همه بر می گردد به اینکه در همه عمرت نمی تونی لحظه ای راپیدا کنی که در آن حرمت و عزت و آرامش ببینی .

 

یقین داشته باش روزهای خیلی دردناکتر در سر راهت هست .

اگر قدرت داشته باشی ، کره زمین را منفحر می کنی که کسی زنده نباشد ، غافل از اینکه خودت که تنها هم زنده باشی، خفت وخواری دست از سرت بر نمی دارد .

پیتزا بخور دو دسته .

...

 

 

 

 

 

 

۶۲۰

...

عددی که امروز توی غبارها گم شد .

✍️

امروز عدد ۶۲۰ را خیلی ها در گرد و غبار برخاسته از کابل   ندیدیم ، یا دیدیم و نادیده گرفتیم .

هرگز به مخیله امان  خطور نمی کند که فردا خودمان هم جزو این اعداد باشیم . 

ولو اینکه فقط یک مرگ کرونایی داشته باشیم !

از آنجا که کرونا هنوز هم یک درگیری جهانی دارد و کشور قدرتمند و پیش رفته ای مثل روسیه ، همین امروز هم تلفاتی بالای هشتصد نفر داشته است ،باید قبول کرد که کرونا برای همیشه مثل شمشیرداموکلوس بالاسر ما نشسته است،آماده شکافتن فرقمان .


🍎🍎🍎🍎🍎🍎🍎🍎🍎

 

 

واما بعد

....

برای بانو بهشته صباحی بیدگلی 

........

بهشته صباحی بیدگلی یکی از نازنیان بیدگل بود که در سی و هشتمین سال زندگی پُر دردش نرسید که شب های محرّم از کاشان به زادگاهش بیاید و تماشاچی هیئت ها باشد .

من به این زن بدهکارم به این دلیل که قلب مملو از عشق و خوش طینتی و شکسته دلی اش را در چند شب متوالی برای من گشود و آنقدر نسیم شبانه شب های محرّم را عاسقانه نفس زده بود و به دنبال گم شده اش در ستاره های آسمان جست و جو کرده بود که گویی با دورترین افق های باز ِ شکوه و شب ، پیوندی دیرینه یافته بود.

بهشته نوشره مرحوم وصاف بود. همان شور و حالی را در کوچه / پس کوچه های بیدگل به پرواز در می آورد که نیاکان او ...

🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

 

کلیپ هیئت  تاسوعا که دیشب دست به دست می گشت

....

اهدایی یکی از فامیل هاست 

✍️

برای اینکه به یاد من بیاورد روزگاری ما هم هیئتی بودیم .

گویا مال خیلی سال پیش است .

خودم به یاد نمی آورم.

در هر حال اشک ما را درآورد.

نه برای هیئت .

برای کسانیکه الان دیگه نیستند .

خیلی ها هم زمین گیر و ناتوان تو خونه نشسته اند .

شب های هیئت ما در شب تاسوعا، یک دل برای من تو خونه می تپید که من هم توی هیئت برای دل او زنجیر می زدم .


زهرا تا صبح بیدار می نشست در انتظار .

من بلافاصله باید حمام می کردم .

چای و ...

خواب عمیق ...

روز بعد تا سوعا بود و بفهمی / نفهمی غروری زیر پوست می دوید .


🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

 

 

بیست و دوم بهمن طالبان

....

بیست و دومِ بهمنِ طالبان 

......

امروز برای طلبه های سنّی مذهب ریشه دار در همه توطئه های ارتجاعی جهانی و منطقه ای ، یک بیست و دوم بهمن هم به حساب می آید .

ولی اینکه این گروه خشن بتوانند برای چند دهه بر افغانستان حکومت کنند، خیر!
محال است !
افغانستان امروز از جهت نا آرامی و از هم پاشیدگی یکی از بحرانی ترین کانون های دنیا به شمار می آید . 

حلقه ای از زنجیره ای که فلسطین و حماس و لبنان و سوریه و عراق و یمن و لیبی هم دیگر حلقه های آن را تشکیل می دهند .

چند ابر فدرت جهانی هم مثل آمریکا و چین و روسیه و اروپا با توجه به منافع خود برای آن تعیین تکلیف خواهند کرد. 
تکلیفی که در این میان نامعلوم است ، تکلیف جمهوری اسلامی است .

🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

 

سینما سیلور کاشان

...

الف / ن 
✍️

از سینما سیلورسیتی گفته شد، شد اسباب یک خاطره برای من.


بعد از انقلاب سینما را دادگاه انقلاب مصادره و تحویل یه عده معلم از جمله علی هادی زاده از تندروهای اوایل انقلاب و تنی چند دیگر داد که اسامی شان یا فراموشم شده یا به هر دلیل محذورم از بردن نام ان ها.
بگذریم.


همین تیم معلمان به دلیل اشنایی من به سینما و شناخت فیلم ها و از این قسم دلایل مدیریت سینما را سپردند به من.


از فیلم هایی که ان دوره به نمایش گذاشتم یکی خشخاش های خونین بود، از آن فیلم های انقلابی روسی که ان سال ها شوروی می خواندیم.

 دایره مینو هم به نمایش درامد. از ان دست فیلم های انقلابی ساخته شده در سال ۵۸ که سازنده و تهیه کننده ان چپی های سینمایی بودند.


ان سال ها فیلم شعله هم با نسخه سانسور شده در شهرهای ایران می گشت و به نمایش در می امد. 

فیلم به کاشان هم رسید.

 من نسخه اصلی فیام را پیش از انقلاب دیده بودم. 

فیلم را قبل از اکران به اتفاق چنپ نفر از جمله علی های زاده تماشا کردیم و سکانس های رقص فیلم از جمله سکانس معروف رقص بسنتی از فصل اخر را درآوردیم و فیلم اکران شد.

 این که چه استقبالی از شعله بدون رقص بسنتی شد، بماند. 

در آن ایام خیلی از دوستان درخواست کردند یک سانس خارج از برنامه روتین برای تماشای نسخه اصلی فیلم به نمایش بگذارم.

 از میان این درخواست کنندگان یکی برای حقیر خیلی خاص و جزو خواص بود. 

درخواست او را اجابت کردم. قرار شد شعله سانسور نشده را در پاسی از شب به نمایش بگذارم.

 از برخی دوستان نزدیک با خانواده های آن ها هم دعوت کردم.

 این مدعوین تقریبا سالن پائین و بالا را پر کردند. 

اما نگفته بودم قرار است نسخه سانسور نشده را نمایش بدهیم.

 سانس آخر که تمام شد تماشاگران از در خروجی بیرون رفتند و اندکی بعد مدعوین که در سالن انتظار جمع شده بودند وارد سالن نمایش شدند. 

نمایش فیلم شروع شد. 

چراغ های انتظار را خاموش کردم.

 به دفتر سینما رفتم و از خستگی و استرس روی صندلی گردان ولو شدم.

 اما از این که درخواست ان دوست را اجابت می کنم، خرسند و خوشحال. 

سالن نیمه تاریک و دفتر تاریک و من هم لمیده بودم توی صندلی.

 به همین حالت چند دقیقه ای طول کشید که صدای نازک سلام اشنایی به خودم آورد. 

در ِشیشه ای باز شد و همزمان چراغ روی میز را روشن کردم.

 همان سیمای همیشگی را داشت. ان روزها هنوز مانتو مد نبود.

 چادر عربی بود و روسری کشدار. 

نشست روی یکی از صندلی های دفتر.

 ازش پرسیدم مگه نمی خواستی شعله سانسور نشده ببینی.

 گفت تا رقص بسنتی دو ساعتی مونده هنوز.

 آن نمایش تا سه صبح طول کشید. 

بسنتی رقصید و بعد هم با ویرو سوار قطار شدند و رفتند.

 جماعت از سالن زدند بیرون.

 ما هنوز داشتیم رویاهایمان را رچ می زدیم. 

 او رقص بسنتی را ان شب ندید، اما باعث شد صدها نفر دیگر ان رقص جادویی و عاشقانه را تماشا کنند.


🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻

 

 

....

عباس حمومی چیزی به عنوان میراث معنوی نداشت که بدهد به بچه هایش . نه فرهنگ داشت . نه ادب . نه اخلاق .

 

مقداری زمین و فرش و طلا و اسباب و اثاثیه داشت که همه را تو و زنت بالا کشیدید، پیتزا خریدید و موقع خوردن ، هی چُسیدید و هی با دوتا انگشت زورش کردید که بره پایین .

اقلا نکردید با این سرمایه بروید یه شغل پبدا کتید که تو این شهر به جاکشی و جندگی نیفتید .

سی سال دروغ و خدعه و مال مردم خوری و کلاه بازی بیست و چهار ساعته ، واقعا چهره سگ پیر و لک و پیس شده ای به شما داد که جرات ندارید تو صورت هم نگاه کنید.

 

....

 

 

 

 

 

 

یادی از محمد رجایی آرانی

...

یادی از محمد رجایی آرانی 


✍️

نجابت و ادب و مهربانی و شاگرد نوازی استاد محمد رجایی آرانی از جمله خاطره های نوازشگر نهفته در درون من است .

امروز در صد و دومین زاد روز دکتر زریاب خویی مایلم از این دبیر باسواد و فرزانه شهر خودمان ( استاد رجایی ) یادی داشته باشم که یک روز در مراجعت از تهران به زادگاه خودش آران کتاب ارزشمند " بزم آورد" اثر زریاب خویی را برای من هدیه آورد .

👉🏼👉🏼👉🏼👉🏼👉🏼👉🏼👉🏼👉🏼👉🏼

 

 

کتاب و کافیشه

....

کتاب و کافیشه 

✍️

یکی از آرزوهای من این است که مرکز تازه تاسیس فرهنگی / هنری شهرما (کافیشه) وسعت و فرصت بیشتری پیدا کند برای پوشش دادن به دوستداران کتاب.

من می دانم برای تاسیس این نهاد نو پا خون دلها خورده شده است .

شور و عشق گدازنده ای در پشت مسئله نهفته است که قطعا نخواهد گذاشت از گرمای آن کاسته شود. 

ولی ما هم که خود را دوستدار کتاب می نامیم ولو در حد یک خداقوت باید حرمت این امامزاده را پاس بداریم .

امروز را روز جهانی " دوستداران کتاب" معرفی کرده اند. 
یقین داشته باشید در دلی که عشق به کتاب شعله ور باشد ، عشق به انسان و عاطفه و مهربانی و آزادی و مرام مردانگی هم نهفته است .

کتاب ها هراس های ما را هم افزایش می دهد . دانایی بیشتر، رنج بیشتری به همراه دارد .
 ولی کتاب ها مامن ما هم هستند. 
کتاب ها حکم آب روان و سایه و خنکای صبح ها و چاشت ها و غروب های زندگی را دارند.

خراش دیدگی روح و زخم های پنهانی مارا ترمیم می کنند .

هر روز کتاب های بیشتر و بیشتری نوشته می شود و خوانده می شود .

خیلی از آنها هم خوانده نمی شود. 

چاره ای نیست .

سهم ما از زندگی  در حد توقعات ما نیست . 

فرصت ما از زندگی به نسبت فرصت هایی که در اوراق کتاب ها قرار دارند خیلی ناچیز است .

خیلی .

ولی کتاب یک غنیمت بزرگ است .
در روز های دردناک و ترسناک کُرونایی هر تجّمعی می تواند خطرناک باشد غیراز جمعی که گِرد کتاب می نشینند!

🍁🌱🍁🌱🍁🌱🍁🌱

 

 

وامابعد

....

دانی که چیست دولت، دیدار یار دیدن ...


✍️

مجید محسنی وادقانی برای من به منزله یاری است که مترادف دولت است ...

یاری که در کوی او گدایی را بر پادشاهی ترجیح می دهم.

از فهیمه مسیبی

.....


با فعل وادادن نمی‌توانم کنار بیایم 
وادادن وقتی‌ست که تو نادرستی را می‌شناسی اما همچنان با نیت ناخوبش همراهی می‌کنی


قصه این‌ است که خیلی وقت‌ها طبیعی‌ترین رفتار انسانی با آدمیزاد تعبیرمی‌شود به وادادن
مخصوصا که این رفتار از طرف جنس بینوای زن باشد


صحنه‌ای دارد فیلم #من با بازی عالی #لیلا_حاتمی
لیلا همانطور که می‌پرد ترک موتور پسری که پلیس است اما خودش را خواننده‌ جازده و جور خاصی نگاهش می‌کند، با تحکم اما سرد می‌گوید: عاشقم نشی‌ها

بعضی وقتا به ذهنم‌ خطور می‌کند لیلا حاتمی شوم و هرجا که می‌روم پلاکاردی با خودم حمل کنم که روی آن نوشته:
بشرِ محترم 
اسم لبخند من به روی تو وادادن نیست
آدم حساب‌کردن توست
نگذار خلافش ثابت شود 


#یکی_از_هزار_حرف_نگفته
#فهیمه_مسیبی 

@deltarak
✍🏻...

 

 

از مرداد ۹۴ تا حالا

....

 

خدای خالق جهان ...

 

تاکید می کنم خدای خالق هستی به یاد ندارد که یک پدر و مادر از روی دریدگی و قحبگی خودشان تصمیم بگیرند مراسم عروسی دختر خودشان ( مرداد ۹۴ ) را فریبی و سر پوشی و بهانه ای قرار بدهند برای انتقام گیری از مردمی که در هرحال پیش خدا ارج و قربی دارند و در طول این مدت به تعمیم حس جاکشی خود بپردارند .

کجا هستند عباس حمومی و زنش سر از گور درآرند و ببینند ماجرا را ....

 

 

 

 

 

واما بعد...

....

امام علی آدم خوبی بود ولی به پای پدر من نمی رسید. 

✍️

امروز در یکی از وبلاگ های شخصی دیدم یک بابایی به مناسبت عید غدیر به تعریف و تمجید از پدرش پرداخته بود.

چکیده مطلب این بود : 

امام علی آدم خوبی بود ولی به پای پدر من نمی رسید .


🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

 

 

 

گریز از آزادی

....

در باره کتاب گریز از آزادی 

✍️

لزومی ندارد کتاب پیچیده و دیر فهم " گریز از آزادی " را همه بخوانند.

 این کناب به قدری سخت خوان و بد فهم است که آدم را زمینه خواندن بقیه کتاب ها هم اخته می کند. 

امروز هم که کُشتار رسمی کُرونا در کشور ما به بالای سیصد نفر رسید ، نفس خیلی ها به شماره افتاده است .

فقط من سفارش می کنم اگر مایل هستید فرمایشات دکتر احمد زیدآبادی را راجع به کتک خوردن پدر زنش و همچنین اشاره ایشان به کتاب " گریز از آزادی " اریک فروم را دقیقا بفمهید، یاد داشت بنده را در زیر بخوانید .

لحن این یاد داشت خیلی نزدیک است به لحن قاسم معروفی خدا بیامرز که خونه ش درِ مسجد قاضی آرون بود. ولی هرچه هست، قابل فهم است .


👇👇👇👇👇👇👇👇

 

واما بعد

....

واما بعد 

✍️

صدای محزون اما نوازشگر مهندس سیف الله امینیان آرانی تقریبا هر روز از طریق تلفن یا وُیس ، تسکین دهنده احساسات زخمی و پریشان روحی های پیدا و پنهان حقیر است .

من بخشی از آنها را که جنبه عام  تری دارد و به دلبستگی های فرهنگی و هنری ایشان مربوط می شود باز نشر می دهم . 

مهندس امینیان برای کشور یک ( میراث فرهنگی )سیّال و جاری و جاودانه به شمار می آید و تا آنجا که در توانش دیده ام بدون منّت و توقّع دستگیر و مشوّق کسانی است که جزو قلندران حقیقت این مرز و بوم محسوب می شوند.
 
ایران را با دقت و وسواس می شناسد و بی ریا با فرهنگ کوچه / بازار تا عرصه های صد درصد علمی و آکادمیک همراه می شود.

کوچه های شهر زادگاهش ( آران) هیچ گاه صدای غمبار او را در روزهای تاسوعا و عاشواری محّرم از یاد نخواهد بُرد که به عنوان " ذاکر " برای مردم عزادار نوا و ناله ای زالال جاری می ساخت . 

و آرشیو پر حجم رادیو و تلویزیون  ...گونه های دیگری از صدا و صحبت و سخنرانی و  دیدگاه های کارشناسی اش را ، طی چند دهه گذشته .

برای فروتنی و افتادگی این کارسناس ۷۵ ساله فرهنگ و هنر، همین اشاره بس که وی برای پیش پا افتاده ترین اتفاقات بومی و عامیانه آران و بیدگل  از خود دلواپسی نشان می دهد .

گوش کنید 👇👇👇👇👇

 

 

بیدگل اهورایی و ارغوانی

....

وصاف بیدگلی 

✍️

اغلبِ ابنیه‌ی قدیمه و کوچه‌های سنگفرشِ مستقیمه و عماراتِ رفیعه و خانه‌های وسیعه که در آنها سنگِ کاشی و بعضی نقاشی است و حوض‌های سنگِ مرمر و پیش‌ایوانها مُحجّر بوده و اندکی مانده و کارخانه‌های شعربافی و چرخ‌تابی که در این زمان دو سه از آن کارخانه‌های شعربافی دائر و باقی و باقی تماماً بایر است در این محله (توی‌ده) بوده و تا قبل از ایامِ تسعیر به قدرِ سیصد دستگاه نساجی و قطنی‌بافی در این‌ محله دایر بوده.


چون خَلقِ این محله تمام کسبه بودند ، از حیثیتِ سلیقه و تمیز ، خود را بر سایر محلّات مقدّم می‌داشتند و بی‌نیاز می‌پنداشتند و خالی از تمیز هم نبودند 

ولی در سنه‌ی ۱۲۸۷ قمری (۱۲۵۰ شمسی) شراره‌ی آتشِ مجاعت دود از دودمانِ آن جماعت به‌ دَر آورد و خانمان‌سوز شدند. 

بسیاری از آنها خانه‌خراب و برخی هم که مسکون است در معنی ویران است زیرا که خانه‌ای که ده خانوار در آن سابقاً زندگانی می‌نمود حالا دو خانوارند.

مسجد و آب‌انبارِ جمعه، غیر‌دائر، نیز در این محله است. 

مسجد و آب‌انبارِ خوبی است ولی حیف که خراب است.
امام راتب آن مسجد جناب ملاابوالقاسم خلفِ مرحوم حاجی ‌ملاعبدالعلی است.

 غرض جمعیت این محله تا قبل از زمان گرانی بر خلاف این زمان زیاد و محله‌ای آبادان بود.   
 
مَرَرت فی فّلواتِِ عَلی مَساکِنِهم
وَ ما وَجَدت بغَیرالرسوم وَالاتلال

بازماندگانِ آن جماعت نیز شعرباف و اصنافِ بازارند.

🌱