...
الف / ن
✍️
از سینما سیلورسیتی گفته شد، شد اسباب یک خاطره برای من.
بعد از انقلاب سینما را دادگاه انقلاب مصادره و تحویل یه عده معلم از جمله علی هادی زاده از تندروهای اوایل انقلاب و تنی چند دیگر داد که اسامی شان یا فراموشم شده یا به هر دلیل محذورم از بردن نام ان ها.
بگذریم.
همین تیم معلمان به دلیل اشنایی من به سینما و شناخت فیلم ها و از این قسم دلایل مدیریت سینما را سپردند به من.
از فیلم هایی که ان دوره به نمایش گذاشتم یکی خشخاش های خونین بود، از آن فیلم های انقلابی روسی که ان سال ها شوروی می خواندیم.
دایره مینو هم به نمایش درامد. از ان دست فیلم های انقلابی ساخته شده در سال ۵۸ که سازنده و تهیه کننده ان چپی های سینمایی بودند.
ان سال ها فیلم شعله هم با نسخه سانسور شده در شهرهای ایران می گشت و به نمایش در می امد.
فیلم به کاشان هم رسید.
من نسخه اصلی فیام را پیش از انقلاب دیده بودم.
فیلم را قبل از اکران به اتفاق چنپ نفر از جمله علی های زاده تماشا کردیم و سکانس های رقص فیلم از جمله سکانس معروف رقص بسنتی از فصل اخر را درآوردیم و فیلم اکران شد.
این که چه استقبالی از شعله بدون رقص بسنتی شد، بماند.
در آن ایام خیلی از دوستان درخواست کردند یک سانس خارج از برنامه روتین برای تماشای نسخه اصلی فیلم به نمایش بگذارم.
از میان این درخواست کنندگان یکی برای حقیر خیلی خاص و جزو خواص بود.
درخواست او را اجابت کردم. قرار شد شعله سانسور نشده را در پاسی از شب به نمایش بگذارم.
از برخی دوستان نزدیک با خانواده های آن ها هم دعوت کردم.
این مدعوین تقریبا سالن پائین و بالا را پر کردند.
اما نگفته بودم قرار است نسخه سانسور نشده را نمایش بدهیم.
سانس آخر که تمام شد تماشاگران از در خروجی بیرون رفتند و اندکی بعد مدعوین که در سالن انتظار جمع شده بودند وارد سالن نمایش شدند.
نمایش فیلم شروع شد.
چراغ های انتظار را خاموش کردم.
به دفتر سینما رفتم و از خستگی و استرس روی صندلی گردان ولو شدم.
اما از این که درخواست ان دوست را اجابت می کنم، خرسند و خوشحال.
سالن نیمه تاریک و دفتر تاریک و من هم لمیده بودم توی صندلی.
به همین حالت چند دقیقه ای طول کشید که صدای نازک سلام اشنایی به خودم آورد.
در ِشیشه ای باز شد و همزمان چراغ روی میز را روشن کردم.
همان سیمای همیشگی را داشت. ان روزها هنوز مانتو مد نبود.
چادر عربی بود و روسری کشدار.
نشست روی یکی از صندلی های دفتر.
ازش پرسیدم مگه نمی خواستی شعله سانسور نشده ببینی.
گفت تا رقص بسنتی دو ساعتی مونده هنوز.
آن نمایش تا سه صبح طول کشید.
بسنتی رقصید و بعد هم با ویرو سوار قطار شدند و رفتند.
جماعت از سالن زدند بیرون.
ما هنوز داشتیم رویاهایمان را رچ می زدیم.
او رقص بسنتی را ان شب ندید، اما باعث شد صدها نفر دیگر ان رقص جادویی و عاشقانه را تماشا کنند.
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻