در هوای تو...

.......

حافظ وامدار کلام توست خاتون!

غزل های سعدی به ساق تو نمی رسد.

شب عید است

و ...

و من هنوز در هوای تو می پلکم .

 هوای تو هوای همیشگی عید است.

دلداده نجیب بهار !

با انبوه موهایی که سایه دشت های بزرگ را با خود داری...

یادگار کوچه باغ های پُر تپش کویر!

گلبوته های مسجد شاه اصفهان!

 ای همه زاینده رود...!

ونگاهی که در محدوده افق نمی گنجد.

شب عید است...

آسمان قانعِ چشمهایت تا بی انتها آبی است...

من همیشه بهار را باور داشته ام در تاق ابرویت...

همواره برای من گلیمی از گلابتون پهن می کنی و سماوری که پراز باران است.

عید است...

عید است...

عید...

 تا تو باشی عید است.

چقدر در کنار تو احساس بودن دارم.

احساس پُر بودن از یاس ها...

اطلسی ها

نرگس ها 

شب بوها 

سوسن و شقایق به احترام تو در دست من می رقصند.

عید است .

عید مثل دیشب که عید بود 

مثل فردا که عید خواهد بود.

هیچ خورشیدی به خانمی تو آفتاب نمی کند

باکاسه ای از برنج صبح و قلبی که به سان سایه چاشت می تپد.

حافظ وامدار کلام توست خاتون!

و غزل های سعدی به ساق تو نمی رسد خانوم!

۲۹/ اسفند/ ۹۸

 

مصدّق

......

مصدّق بزرگ بود.

وهمین بزرگی او نشانی بود از کشوری که نامش ایران است و نشان از بزرگی دارد.

ولی نمی دانم چرا در چهل و یکسال گذشته، هرمادرجنده ای که در این مملکت خواست، خود را بزرگ جلوه دهد با فحش دادن به مصدّق کار خودش را شروع کرد.

 

ایران دارد عوض می شود

....

 تردید نیست که ایران دارد عوض می شود .

نمونه بارز این عوض شدن آزادی آقای محمّد مهدوی فر آرانی است.

ولی آزادی محمّد مهدوی فر و امثال او متضمّن این نیست که ایران دارد به سلامت جسمی و روانی و آرامش و آزادی و کرامتِ این هشتاد و خُرده ای جمعّیتش دست می یابد.

خیر!

ایران امروز  بیش از همه کشورهای دنیا در معرض از هم پاشیدگی است.

مهدوی فر در واقع نوعی زندانی فراری است که اصلا معلوم نیست عاقبت بخیری ِدرست و پا بر جایی در انتظارش باشد.

 

 او را فراری اش داده اند که خُب فعلا تو برو آرون پیش زن و بچّه ات ، مهمون کیسه نه چندان فربه اقوام و دوستانت باش تا هم یک نون خور از سفره ما کم بشود و هم ببینیم آیا می شود در غیاب تو و امثال تو فکری به حال کرونا کرد.

ایران دارد عوض می شود.

فعلا ملّت دارند از پا در می آیند.

دانشگاهی می میرد . 

سُنتی می میرد .

روشنفکر می میرد.

متخصّص و عامی و فقیر و غنی ...

 فعلا همه در مسیر مُردن قرار داریم.

کسی هم جایی نیست که جایگزین ما بشود.

تزلزل و بی ثباتی در نحوه شاش کردن مردم هم دیده می شود.

چه رسد به برنامه ریزی برای یک هفته و یک ماهه.

اینهایی هم که می بینید توی جاده های کشور ترافیک و راه بندان درست می کنند برای سفر، سفر نمی روند. 

اینها یا از مرگ وَهمی و خیالی توی خونه فرار می کنند .

یا به دیدار اقوام و نزدیکان خود می شتابند به امید یک سال تحویل دیگه کنار هم بودن.

ایران سال هاست که عوض شده است .

ایران در واقع هر روز از رنگی به رنگی عوض می شود و حالا دارد می رسد به بیرنگی.

بیرنگی همان مرگ است .

مرگی که اینجا ایستاده است.

اینهاش ! روبروی من!

 

مکالمات قرنطینه

....

هرشب با استاد سربلوکی مکالماتی داریم از درون قرنطینه برای زنده ماندن. ایشان اصرار دارند تصویری باشد ولی من دوست دارم صحبت هایمان گوشی به گوشی باشد.

دیروز از ایشان خواهش کردم فشرده ای از صحبت های رد و بدل شده را به صورت مکتوب برای من ارسال کند که زحمتش را کشید.

با سپاس:

حضرت استادی جناب  حیدرخان عنایتی!

من یکی از خوش شانس های روزگارم که اوّلا دقیقا کودکی و نو جوانی من  حلقه نسل قدیم و جدید را بهم وصل می کند که خودم شاهده زنده  زندگی نسل قدیم و نسل جدید و دوران بهداصطلاح مدرن و عصرمدرنیته (امروز) هستم که اگر خداوند یاری فرماید میتوانم  خاطرات هفتاد و چند سال را مثل بلبل برایتان بازگو کنم‌.

 

ارادت دیرینه من به خطه تاریخی آران و بیدگل خاصه به نشست و برخاست های پر باری که هر از چندی در میان جمع شما بر گزار می شود، اللخصوص زحمات بیدریغی که فرزند برومند و شایسته ام مهندس فرزانگان و خانمش همواره به مقوله شاهنامه و فردوسی و فرهنگ باستان ما تقدیم دوستان می دارند، گواه این مدعاست.

شاید یادت نرفته باشد که زمانی باخود شما و آقای سیّد محمّد علوی و آقای فریدون کدخدایی و آقای غمخوار در گذر ها و کوچه پس کوچه های محلّه قدیمی سلطان عطا بخش ،قسمتی از آن محلّه ها را برایتان شرح دادم و شکر خدا هنوز  به آلزایمر  دچار نشده ام و ازطرفی از کودکی و نوجوانی با آدم خوب و مثبت سرو کار  داشته ام که این ،برای من از مواهب خداوندی بحساب میآید وخیلی دوست دارم همه َش با اشخاصی مثل جنابعالی رفت وآمد  داشته باشم‌ .

زیرا  قدر زر  زرگر  شناسد قدرگوهر گوهری...

 آدمیزاد  در زندگی اشتباه زیاد دارد.

یکی از اشتباهات غیر قابل جبران فروش بیخودی و بی هدف باغ ناجی آباد بود که آنجا پا توق دوستان وهنرمندان بود که خدا شاهد است  فقط و فقط از اینکه من  نمیتوانم مثل سابق دوستان را دور هم جمع کنم ، خودرا نمیبخشا یم  و این از بیخردی من نشانه میگیرد واز اینکه هر از گاهی یادی و خاطره ای از من تعریف میکنی از شما  سپاسگذارم...

......

درود و شب بخیر جناب  عنایتی عزیز !

در مکالمه تلفنی کمی در مورد  واژه  فارسی  کِلَک   توضیح دادم و گفتم
  که در فرهنگ لغات بزرگعلامه دهخدا هر چه مرور کردم

 اشارهای به  واژه کِلَک پیدا نکردم .

در عرف مردم کوچه و بازار از  این جمله  استفاده های مثبت و منفی  میشود : 

فلانی به من  کلک زد... فلانی خیلی   کلک است. 

برو ای کلک !  چنان که گفته شد من در  لغت نامه دهخدا هم رد پایی از واژه کلک پیدا نکردم.

ولی در طی زمان و سال ها مطالعه به  این نتیجه رسیده ام که بشر هایی که از غار نشینی  وارد جلگه شده بودند وزندگی اجتماعی خود را شروع  کردند،از آنجایی که احتیاج مادرِاختراعات است ؛ برای عبور از رودخانه ها  دست به تمهیدی زدند  که در زبان فارسی برآن   کِلَک  می گویند ‌و با کلک از  روی رودخانه ها رد شدند.

 

 

 

برچسب!

 

 

" این مکان ضدعفونی شد"


✍🏻 عمادالدين باقى 

✅این برچسب با آرم سپاه را که به سختی هم کنده می شود در مکان‌های مختلفی مانند درخانه ها و عابربانک ها و... دیده ام. در شرایطی که مردم بعضا به چشم خود می بینند شهرداری ها،هلال احمر، وزارت بهداشت، برخی سازمان های مردم نهاد و... به طرز گسترده‌ای دارند برای مبارزه با کرونا و ضدعفونی سازی محل به محل تلاش می‌کنند و هیچ برچسبی در جایی از خود باقی نمی گذارند این کارها ضد تبلیغ است و اثر منفی در مردم دارد.
 @Sahamnewsorg
🆔@MostafaTajzadeh

 

وامابعد...

....

 حجت الاسلام والمسلمین سید فخرالدین امامی کاشان پدر همسر و دایی استاد گرانقدر همه ما، جناب آقای دکتر سید محمد راستگو به دیار باقی شتافت.

برای آن فقید سعید آرامش ابدی خواهانیم.

واین مصیبت را به فررندان  محترم او آقا رضا امامی و آقا محسن امامی،

دختران گرامی و دامادهای ایشان دکتر راستگو و دکتر شاطریان تسلیت عرض می نماییم.

شاگردان استاد راستگو .

 

 

 

 

 

ویرایش بعد از ساعت ها انتشار...

.....

پریدگی حروف و افتادگی عبارت ها و... درهم جویدگی مطالبی که پی در پی در وامابعد قرار می گیرد، برای خودم واقعا عذاب آور است.

گاهی وقت ها سریع متوجه می شوم و رفع و رجوعش می کنم.

ولی گاهی هم به دلیل کندی اینترنت ساعت ها طول می کشد، تا بازخوانی کنم و برطرف...

شاد باشید...

 

بهار نو/ سال نو/ شب نو

....

دقایقی پیش خارج از خانه بودم، خبر دارشدم دوست نجیب و بزرگوارم آقای محمد مهدوی فر آرانی از زندان آزاد شده است.

این آزادی را از فحوای نامه اخیر آقای رئیسی مبنی بر تقاضای برخی زندانیان ( بزعم ایشان امنیتی) می شد احساس کرد.

من آزادی آقای مهدوی فر را به جهات مختلفی به ایشان و خانواده محترمش تبریک می گویم.

این آدم ، دارای فرزندان نخبه ای است که حتما باید بالاسر آنها باشد تا به درد فردای جامعه بخورند.

در زندگی شخصی اش حاشیه شنیعی دیده نشده است. باذوق و با حجب و حیاست.

انسان های این تیپی نباید پایمال قهر روزگار شوند .

امشب برای من شب شیرینی است.

از خدای بزرگ خواهانم این شیرینی را در همه زندگی ایرانیان تسری ببخشد.

 

 

سرنوشت ما و اروپا، به همراه کرونا

.....

شما اگر بروید همین امشب همه قاره اروپا را کاوش کنید به اندازه یک کوچه از کوچه های بیدگل ما توش خُبث و ناپاکی پیدا نمی کنید.

اونجا کسی درصدد ضربه زدن به همکار و دوست و فامیل نیست.

کسی کت وشلوار نسیه نمی پوشد بیاید تو میدون شهدا بایستد ، الکی بگوید من دکترم.

کسی منتظر مرگ کسی نیست تا عده سَر نیومده برود زن یارو را صیغه

کند.

نسیه خوری در همه اروپا مثل این است که به یک نفر بگویی، من و زنم را با بچه ام کول بگیر از تو فلکه مخصاباد ببر جاده فین پیاده کن.

در اروپا هیچ کس زنگ به کسی نمی زند به بهانه صله رحم ولی در اصل برای اینکه بفهمد طرف از کرونا مُرده یا نه!

کسی عمدا عامل توزیع ویروس کرُنا نیست ، دروغ معنایی ندارد .

از جاکشی و جلنبری خبری نیست و...

در حالیکه همه چیزهای یاد شده را یکجا و قلُمبار در همین شب های آخر سال ۹۸ فقط در یک کوچه از کوچه های ایران می شود یافت.

 

با این حال من شگفتم چرا باید سرنوشت ما و آنها توسط یک نوع  ویروس در خطر باشد.

اگر ما با کرونا بسوزیم و خاکستر شویم و نژاد پاک و عاری از دروغی جایگزین وضع فعلی نشود که خُب ، خیلی خاک بر سر ما خواهد بود.

ولی در اروپا مسلما نسلی روی کار خواهد آمد که صداقت و یکرنگی و عدالت را بر دنیا حاکم خواهد کرد.

 

 

 

 

سالی که نام سید حسن تقی زاده تازه و زنده شد!

....

سید حسن تقی زاده ، چهره روشنفکر و ادیب و سیاستمدار ایرانی نه در زمان حیات پر بار خود و نه در ده ها سالی که در خاک گور خوابیده است،

هرگز به خاطرش خطور نمی کرد که سالی به نام سال ۱۳۹۸، نام او درخشیدن خواهد گرفت و برغم همه مصائب و مشکلاتی که برای ملت ایران بوقوع خواهد پیوست، حالا تازه مردم پی به وجود با ارزش او خواهند برد.

 

 

 

 

ساعت در سال ۹۹

 

 

.....

جلو کشیدن یکساعت عقربه ساعت در ساعت۲۴ اوِلِ فروردین ۹۹ قطعا ضرورتی نخواهد داشت.

باید کاری کرد که مردم در صبح بیشتر در خانه بمانند و عصرها نیز تا تنگ غروب در خواب باشند.

 

 

 

حسین شریعتمداری در کیهان امروزش

......

حسین شریعتمداری اگر دست از سرِ قاسم سلیمانی بر می داشت، هم روح آن مرحوم از دست آبروریزی های این روزنامه نگار وَهم زده ، آسوده می بود و هم بیت المالی که بالاخره روزی در پیشگاه خدا یا خلق خدا باید جوابگویش باشد، این شکلی پایمال نمی شد.

حسین شریعتمداری در کیهان امروزش، در یک مقاله دوقهرمان سال ۹۸ را معرفی کرده است که به زغم او این دوقهرمان یکی ملت است و یکی قاسم سلیمانی.

حسین شریعتمداری بعد دیده نه نشد! در واقع با این کار خود راضی نشده است لذا بلافاصله رفته است سراغ سال نود و نُهی که هنوز نیامده است و فرموده است که قاسم سلیمانی الگوی زندگی ایرانیان خواهد بود در سال ۹۹.

 

 

نانی که به سفره ما نخواهد رسید...

.....

از دیروز تا حالا خبر از افزایش حقوق ۵۰ درصدی کارمندان دولت است

که البته خبر بی هیجان و بی قلب و روحی است.

گذشته از اینکه در سال ۹۹ معلوم نیست کارمندی زنده باشد یانه! باید گفت: 

اوّلا اعداد و آمار و ارقام در جمهوری اسلامی مفهومی ورای آن چیزی که مردم در تصوّر دارند، دارد.

دوم اینکه معلوم نیست این افزایش حقوق ادّعایی شامل حال ما باز نشسته ها هم می شود یا نه؟ 

سوم هم باید پرسید شرایط توّرم چه جور خواهد بود.

 

 

 

یک مطلب  خوب به جای مناظره ای که نتواتستم در آن حضور داشته باشم

.......

یادآوری:

هرگز در عمرتان مطلبی به درستی و استواری پست قبلی راجع به چارشنبه سوری نخوانده اید و نخواهید خواند.

با این حال امشب قراربود در گروه پالیز یک دورهمی مجازی داشته باشیم با دوستان راجع به چارشنبه سوری که دست کم من یکی به دلیل نداشتن اینترنت نتوانستم در جمعشان حضور پیدا کنم.

ولی در گشت و گذار رسیدم به سایت دکتر میلاد عظیمی که خدا برکتش بدهد .

آنجا مطلبی آمده بود راجع به این شب و نیز راجع به یک کتاب که تقدیمتان می گردد.

.......

 یک کتاب خوب دربارۀ چهارشنبه‌سوری

دربارۀ پیشینه چهارشنبه‌سوری نمی‌توان سخن قطعی گفت. فرضیه های فراوانی دربارۀ منشأ این جشن گفته شده است. برخی آن را  جشنی  در پیوند با نوروز و آیین‌های نوروزی می‌دانند و عده‌ای در ایرانی بودن آن تردید کرده‌اند و آن را به قیام مختار و قتل متوکل عباسی ربط داده‌اند که البته نادرست است. این قدر هست که عقاید سامی و اسلامی در بخش‌هایی از جریان بزرگ و کهن چهارشنبه‌سوری وارد شده است. برخی اعراب باور داشتند که چهارشنبه روزی نحس است و باید با شادی و شادخواری بدیمنی آن را از سر گذراند. در بعضی باورهای کهن ایرانی چهارشنبه نه فقط نحس نبود که مبارک هم بود. به‌ویژه چهارشنبه‌های ماه اسفند خجسته بود و آن را جشن می‌گرفتند. با این‌همه اعتقاد به نحسی چهارشنبه  در شمار معتقدات ایرانی درآمد. ایرانیان به آخرین چهارشنبه ماه صفر هم چهارشنبه‌سوری می‌گفتند و آن را نحس می‌دانستند و برای رفع شومی آن مراسمی شبیه مراسم چهارشنبه‌سوری برگزار می‌کردند. همچنین وقتی نوروز  به چهارشنبه می‌افتاد نزد برخی مردم نحس شمرده می‌شد. 
   دربارۀ  مناسک و رسوم و آداب چهارشنبه‌سوری نیز حرف و سخن فراوان است. جای آن داشت که محقق کاردانی که بر موضوع اشراف علمی دارد، این مطالب پراکنده متناقض را منظم و مدوّن کند و از صافی نقد و تحلیل بگذراند و گزارشی روشن عرضه کند. خوشبختانه این کار میسّر شد و این کام برآمد و کتابی محققانه، شسته‌رفته ، مستند و روشمند دربارۀ جشن دیرینه‌روز چهارشنبه‌سوری و پیشینه و مناسک آن منتشر شد. مؤلفش  علی بلوکباشی است؛  محقق استاد و مردم‌شناس نامورکه پیش از این مقالات مفصل و متقنی دربارۀ چهارشنبه‌سوری نوشته بود. اما  انگار استاد کارآزموده همۀ تجربه و کاربلدی و اشرافش بر منابع تحقیق را در کتاب خواندنی چهارشنبه سوری؛ جشن عروج مردگان به عالم ارواح (گل آذین، ۱۳۹۷)  به کار برده است و به لفظ اندک و معنی بسیار و روشی پاکیزه آنچه را که بایست دربارۀ چهارشنبه‌سوری دانست، گفته است. این کتاب نشان می‌دهد که چهارشنبه‌سوری چه عمق و وسعت پیچیده‌ای در ژرفنای سنن ایرانی دارد. نشان می‌دهد که از دیرگاه با باورهای مذهبی مردم تنیده شده بود. 
    در این کتاب موجز دویست صفحه‌ای همۀ نظریات دربارۀ منشأ چهارشنبه سوری بررسی و  ارزیابی و نقد شده است. آداب ومناسک چهارشنبه سوری در گسترۀ ایران و مناطقی که در حوزۀ فرهنگ و تمدن ایران بزرگ قرار دارند، معرفی شده است. با اعتدال و احتیاط علمی بایسته معانی باطنی و نمادین این مناسک و آیین‌ها مطرح شده است. باز می‌خواهم بر تدوین و تبویب راهگشا و سودمند کتاب تأکید کنم. باز باید بر ایجاز هوشمندانه کتاب تأکید کنم. استاد بلوکباشی چون محققی راستین است، به پژوهش‌هایی که در این موضوع انجام شده مراجعه کرده است تا جایی که چهارشنبه سوری؛ جشن عروج مردگان به عالم ارواح به یک معنا کتابشناسی آثار  مربوط به چهارشنبه‌سوری هم تواند بود و محققان از آن استفاده‌ها خواهند کرد. 

🔥🔥

 چهارشنبه‌سوری جشنی کهن است. با نوروز پیوند دارد. مردم دست‌دردست چهارشنبه‌سوری به استقبال  نوروز می‌روند. آتشش در شمار آتش‌های نمادینی است که در زمستان افروخته می‌شد. بازماندۀ آن آتش‌های دیرین است. خود را از بوران زمانه گذرانده است. آتشش دهن‌کجی به زمستان است. سیلی سرد زمستان را با شادی و پایکوبی و امید و انتظار روزِ بهی پاسخ می‌دهد. مردم ایران چهارشنبه‌سوری را دوست دارند و به هر شکلی که شده آن را گرامی می‌دارند. این جشن یک سنّت ملی است. ذاتش با شادی و آشتی و امید و همدلی و همگامی توأمان است. مغتنم است این جشن دیرینه‌سال. باید حفظ شود این جشن دیرینه‌سال.  تکه‌ای از هویت ملی ماست. باید دربارۀ آن بیشتر بدانیم. باید خود را به روح آن که امید و عشق و گرمی است، مسلّح  کنیم تا تیرگی و تباهی و دمسردی زمستان را تاب بیاوریم و به آستانۀ نوروز و بهار و آفتاب برسیم. تا چشمه‌ها بجوشد و زمین زنده شود و درخت شکوفه بیاورد. مهم نیست یک سال شب چهارشنبه‌سوری در خانه بمانیم که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست...  

https://t.me/n00re30yah

در حوالی چارشنبه سوری

....

یک مادر جنده ارزشی دلواپسی بود چند سال پیش از همین طرف های کارخونه برق که ماموریت داشت در شب های متتهی به آخر سال اگر مختصر جشنی و نمادی از سوی شهرداری ببیند به شیوه آتش به اختیار برود و همه جا را کور کند.

 

البته حالا جایی پیدایش نیست .

در واقع خیلی " مستور " شده است.

این مادر جنده را با دادن یک مدرک لیسانس قلابی ، در تملّکش گرفته بودند تا خانواده و زن و خواهر و مادر اورا به همراه  دین و ایمان و نماز و روزه و اعتکاف مسجد محقّق  او و خلاصه هر چرا که داشت ، همه را در راستای اندیشه کُشی و فرهنگ کشی و نهایتا در راستای آدم کشی در اختیارشان باشد.

 

امشب ، آران و بیدگل شب خیلی خاموشی را پشت سر گذاشت. 

من عمدا برغم همه استعدادهایی که برای ابتلا به کرونا در خودم سراغ دارم، از بچّه ها خواستم مرا به دامنه ماسه بادی های همیشگی ببرند تا دیدی بزنم.

خانواده هایی آمده بودند البته برای پاسداشت این آیین پُرمهر باستانی.

ولی معلوم بود جایی از شادمانی خبری نیست.

حتی بوته ای روشن می شد، شعله ای بر می خاست. جست و خیزی. 

ولی همه چیز رنگ سوگ داشت.

از سور خبری نبود.

در این دوسه ساعت ، من مدام به همان مادرجنده و همفکرانش فکر می کردم که در کدام بیغوله نجس برای نجات کشور / به زعم خودشان /دست به دعا برده اند.

آنچه که امشب از مختصر آتش چهارشتبه سوری در این کشور کهنسال و تاریخی، در دست باد بیابان رقصید ، قطعا آخرین رقص شعله ها خواهد بود.

با آن بدورد می گوییم.

 

در باره واقعه دیروز قم

.....

کشور ما جمیعا اجمعین اعم از مردم و حکومت و دولت و...اگر هزار وجه مشترک با کشورهای دنیا داشته باشند، یک تفاوت عمده دارند و آن دروغ گویی آنهاست.

ما ملّت اگر بخواهیم راه دروغ را بر خود ببندیم مثل این خواهد بود که راه نفس کشیدن را برخود ببندیم. که در این صورت، مرگمان حتمی است.

واقعه قم به نظر من ساختگی بود .

ساختگی بود تا افکار عمومی را منحرف کنند برای اجرایی کردن هدف های دیگری.

خیلی از مردم هم نسبت به این جریانات واقعا بی اعتنا هستند.

بخشی از آنها که خُب ضرورتا باید برای ساعاتی خطر بخرند و از خانه خارج شوند تا زندگی اشان را در جاهای دیگری حفاظت کنند.

خیلی ها اصلا زندگی ندارند تا دلی برایش بسوزانند. لذا از خانه میزنند بیرون ، اقلا هوایی بخورند. قیمتی بپرسند. همین طور خوشک...خوشک...

از مردن واهمه ای ندارند.

ناگفته نماند جبری اندیشی هم در اعماق همه ما ایرانی ها هست.

ما در نهایت هر چیزی را به " قسمت" حواله می دهیم.

 همین قسمت گرایی هم نقش دارد روی فعل و انفعالات شخصی و اجتماعی ما.

در مجموع مردم خوبی نیستیم. 

اگر بتواتیم پوشک بدزدیم، خب می دزدیم.

اگر بتوانیم ماسک بدزدیم، خب می دزدیم.

ولی قدر کرونا را نگه دارید.

کرونا این سرزمین را برای همیشه با خاکستر یکسان کرد.

قم هم بازی مسخره ای بیش نبود.

هرچه بود برای سرگرم کردن ما بود.

ششم دی ۹۶ هم بازی مسخره ای بود برای خالی کردن میدان جهت جولان دزد سوم.

بنزین هم از همین جنس بود.

داعش هم همین جوری آمد و همین جوری رفت.

 

فرزانگی یک شاعر و فرخندگی یک شعر

 

 

....

امروز صبح تلفنی عرض سلامی داشتم خدمت سر کار خانم خرمشاهی. 

با ترس و لرز از اینکه بالاخره دارم با یک زن صحبت می کنم که هم مادر است و هم همسر و هم خواهر و هم همدم و هم مونس و اینکه شاعر هم هست و شکننده که دنبال واژه های مناسب بودم برای فرار از جوّ مرگباری که فعلا توش افتاده ایم.

در ابتدای سلام و علیک ، دیدم بد جوری عقب افتادم از پروسه ای که حالا می خواستم ژستش را بگیرم.شرمنده شدم و خداحافطی.

حالا شعری از ایشان دیدم در گروه ادبی نقد کتاب( چای و کتاب).

عصاره خیزشی که صبح در کلام خانم خرمشاهی برای زدن تو دهنی به غم دنیا مشهود بود، در شعر زیر هم دیده می شود:

 


در فضایی که بهار آذین است/ 
عشق در باورِ فروردین است /
در بهاری که پُر از یاسمن است/ 
دشت لبریزِ گل و نسیرن است/ 
کائنات اند به شادیّ و شَعَف / 
صحنه ها ساده و رقص آگین است/ 
شورِ شهناز، همایون و سه گاه/
دم به دم نغمهء آهنگین است/ 
در طلوعی که توسل زده ام/ 
به کتابی که دلش یاسین است/
بارالها ز شما می خواهم / 
خواهشی  را که پیامش این است/
حالتِ مردم ِ  دنیا امروز/
بر دلِ اهلِ قلم سنگین است/ 
گر دعایی ز "شقایق" آمد/ 
صاحبش مستحقِ آمین است/


طلبِ خیر و سلامت برای بنی نوع بشر از درگاهِ حضرتش دارم 🙏☘

 

 

حضرت عباس بر تو کمرم زند اگر دیگه کمر ایران راست بشه...

.....

کرونا کمر ایران را شکسته است. 

این کمر هم از این به بعد راست بشونیست.

البته وضع همه کشورهای دنیا وضعی وحشت زده است.

اروپا... آمریکا... شرق و غرب و همه جا...

ولی گمان من بر این است که همه دنیا این موج سخت و ساحل شکن را پشت سر خواهند گذاشت مثل همه فجایعی که در یک صد سال گذشته با آن روبرو شدند و بالاخره روی پا ماندند.

ولی کشور ما غیر از گریه و زاری و دروغ و دزدی و شعار و...راهکار دیگری بلد نیست برای تداوم حیات خودش به کار ببرد.

مجموعه ارتباطات را که مرور می کنیم و اخباری که گوش می کنیم و هشدارها و ...فقط روی دوتا چیز تاکید میشه: یکی اینکه از خونه خارج نشوید . یکی هم اینکه دستاتون را خوب بشورید.

خب مگر برای چندروز میشه این کار ادامه پیدا کند؟ 

الان اگه توی تهرون یک شیش ریشتری بیاد و یک شیش میلیونی با خودش ببره زیر خاک ، بعداز بیست و چهار ساعت  کِرم همه این سرزمین را سر میگیره...

اونوقت باید گریه کنیم : عمو حسن کجایی که رخ نمی نمایی...

ما توی این چهل سال هیچ زیر ساختی برای روز مبادای این کشور تمهید نکردیم.

دختران و پسران نو بالغ خود را توی مدارس به بهانه جشن تکلیف و شیوه استبرا و ... اُبنه ای بار آوردیم و وادارشان کردیم به هر چی سوراخ/ سنبه عادی هم که در بدنشان بود ، با دیدی غیر عادی نگاه کنند و خروحی این شیوه تربیتی حالا هزاران سعید طوسی در جمع قاریان و مدّاحان و ملایان و معلمان و...می لولند.

ایرانی که تا همین چند ماه پیش مدّعی بود ترک نماز جمعه، اوّلین

 عقوبتش حرام شدن زن بر شوهرش می باشد، کم کم دارد برای ادای فرایص توی خونه خودش هم وجوب شرایطی که سلامتی اش را تضمین کند لازم می داند.

باور بفرمایید خیلی ها زیر خودشون ریدَه ن ولی به روی خود نمی آورند.

البته بعداز حذف نماز و روزه و حموم و غسل قبل از آفتاب و ...که داره از زندگی مردم میره بیرون، حذف هزینه های مراسم ختم و عزا هم برای ملت ما واقعا سعادت بزرگی است.

منتهی خانواده ها همه باید بروند یک دوره فشرده مرده شوری و نماز میّت و اِفهم اِفهم را یاد بگیرند.

 

 

همه کروناهای ایران از اول انقلاب تا امروز

....‌

سایت عصر ایران سایت نام آشنایی است ، خاصه نویسنده اش آقای مهرداد خدیر.

مهرداد خدیر امروز یاد داشتی به مناسبت درگذشت دکتر فریبرز رئیس دانا که امرزو با کرونا از پای درآمد نوشته وبسیار رندانه و زیرکانه به بسیاری از عوامل قتل ایران در این چهل سال اشاره کرده است و در پایان ، چند سطر کوتاه از دکتر فریبرز رئیس دانا را برای خوانندگان به نمایش می گذارد: 


... در پاییز 1377 و همان‌روزی کهمحمد جعفر پوینده – نویسنده و مترجم – را ربودند و کشتند ناهار با هم بودند و نگران محمد مختاری مفقود شده و این حدس که

«باید اتفاقی افتاده باشد.»

پوینده به رییس‌دانا می‌گوید:

«حس می‌کنم مرا تعقیب می‌کنند»

و به همین خاطر با هم از دفتر خارج می‌شوند.

پایین در مقابل دفتر یک سواری مسافرکش اصرار داشته آن دو را سوار کند:

«من به‌خاطر درخواست قبلی از تاکسی تلفنی، امتناع کردم .

اما احساس می‌کنم سواری به دنبال جعفر [پوینده] راه افتاد.

چند ساعت بعد خبر محمد مختاری پخش شد و به گمانم همان ساعت‌ها نیز جعفر را خفه کرده بودند...

 

شادروان علی ربانی بیدگلی

...

 

بزرگ بود و از اهالی امروز بود.

همینطور دفتینی بِش نکشیم !

....

در ضمن وقتی یک نفر از شهر ما مُرد و خواستیم چیزی در باره اش بنویسیم، همینطور بی حساب / کتاب و کشکی و دفتینی بِش نکشیم.

شهر ما بیش از بیست سال نیست که شهر شده.

قبلا کوچیک بود.

همه همدیگه رو می شناسند.

همه میدونند کی کِی میرفت سُمبک.

‌کی می رفت حموم اوسارمضون...

‌کی رفته بود دکون ارباب عباس هاشمی نسیه برده بود وخورده بود و پس نمی داد...

کی چک بانک ملی آرون را بر می داشت وبه بهانه می رفت بانک سپه کاشون تا وصول کند!!

کی می رفت صبح های خیلی زود نزدیک دکون رضا فاضل ، هی به آسمون ها نگاه می کرد...

 اینها را همه مردم می دونند.

پس وقتی یک نفر از شهر ما می میرد ما حق نداریم در باره اش جوری بنویسیم که هی مردم به ما بخندند.

 

از کرونا تا کتلت

....

برای داشتن یک تاوه کُتلت خوب و خوش طعم در سفره ای که امروزه ۵ نفر نون خور دورش نشسته باشند ، فقط صد هزار تومان پول گوشت لازم دارد.

صد هزار تومن هم سیب زمینی و تخم مرغ  و روغن و ادویه جات و نون و ماست و سبزی و پختن و سوختن و چیزهای دیگه.

فکر کنید یک کارکر ساختمانی و زنش و سه تا بچّه هاش و مادر پیر و بیماری که کنار اتاقش افتاده است، امروز برای ناهار ظهر بخواهند کتلت بدون برنج ، فقط با نون بخورند.

کم نیستند  کسانیکه که در این مملکت قادر نیستند شکم خود وخانواده را با یک وعده غذایی سالم و مقوّی و آبرومندانه پر کنند.

 تعحب می کنم چرا ما اینقدر از کرونا می ترسیم.

 البته من کسی را تشویق نمی کنم که بیخودی برود تو مراکز خطر خیز و با بی مبالاتی باعث خدای ناکرده مرگ دیگران بشود.

ولی باید خوشحال باشیم این بیماری هر چه سریعتر همه را مثل جاروی فراش ها ، برگ های پاییزی را به سمت مزبله ها حرکت می دهد، جمعیت قاتل، مفت خور، محتکر ، حرام خور، الدنگ و انگل صفت و ارزشی و دلواپس و ... ایران را ، همه را همینطور هور کَش، سوق بدهد به سمت قبرستان.

بزن قدش!

 

کرونا برای یک ملت فرو خفته در مرداب دروغ می تواند یک موهبت باشد

....

 این درست است که کرونا به سرعت برق چهره های علمی و دانشگاهی و وطن پرست ما همچون فریبرز رئیس دانا را چون صاعقه ، به آتش می کشد.

این درست است که دور از جان / دورازجان ،این روزها هر لحظه اش می تواند آبستن خبرهای دردناک برای من و تو و عزیزانمان باشد.

ولی کرونا وجودش برای جامعه مرداب وار ایران لازم است . 

این مرداب باید بخشک.

 

 

 

یکی دیگه شون رفت

....

از مردم عادی خیلی می میرند. از جامعه پزشکی و بهداشتی و درمان و ...اینها هم عزیزانی، بر زمین می افتند و از جای بر نمی خیزند.

معلم ها، بانکی ها، فرزندان ما، خودِ ما....همه می سوزیم و خاکستر می شویم.

ولی من دلخوشم به اینکه گاهی می شنوم که از این مسّولین مفت خور هم ، نابود می شود.

طاعون کرونا حالا حالاها ماندنی است.

باید بماند تا کشوری پاک و یکدست و بی دروغ و تازه و نو شکل بگیرد.

 

 

 

 

 

 

نفد الشعر ..

....

آقا یا خانمی به نام "بینا" در گروه مجازی انجمن ادبی سیلک عضو است.

گاهی شعری می فرستد برای این گروه که معلوم نیست شعر مال خودشه یا مال دیگران و بعد از شعر پیام می دهد که ملت شاد باشند و سرحال بمانند و از اینحرف ها...

امروز هم دیدم دوبیت شعر گذاشته که بله: 

تابیده میان آسمانت خورشید

( معنی تا حدودی روشن است. میفرماید که خورشید در میان آسمان تو تابیده است. حالا این آسمان در اینجا چی هست ؟ از کیست ؟ خدا میدونه. ایشان آسمانی را می بیند که خورشید در وسطش می تابد. فقط یادمان باشد که خورشید باید در روز بنابد.)

بعد شعرش را ادامه می دهد تا می رسد به : 


رقصیده میان گیسوانت ناهید

( در این مصراع هم بفهمی / نفهمی، میشه مقداری معنا پیدا کرد. ستاره ناهید که در میان گیسوهای طرف رقصیده است. در چه زمانی؟ در شب دیگه. یعنی اینکه ستاره ناهید در شب تاریک بلند شده و آمده در میان گیسوهای این یارو که شاعر وصفش می کند، رقصیده و جای خودش را به خورشید داده و رفته)

حالا برویم مصراع سوم:

تا بر لب قند خنده افتاده به مهر

( لب قند ، روشن است. یعنی لبی که مثل قند است و شیرین  است و از این حرف ها...ولی معلوم نیست لب ِ قند ِ چه کسی؟ مخاطب کجا رفت ؟

آیا حالا شاعر دارد با خود قند حرف می زند که لبش خندان شده است از روی مهر یا با همان اولی که خورشید و ناهید در آسمان و گیسوی او رقصیده بودند؟ اصلا این " مهر " از کجا آمده؟ اینجا چکار می کند؟ )

حالا برویم مصراع آخر : 

چرخیده میان بازوانت چون‌صید

( کی چرخیده؟ مگر میان بازوی کسی می شود چرخید؟ اصلا آوردن اسم عضوی از اندام معشوقه به نام " بازو " می تواند کار درستی باشد؟

" صید " کیه؟ آیا منظور صید است بر وزن قید یا کلمه دیگری است بر وزن بید که قافیه جور دربیاید؟)

ارسال کننده این دوبیت در پایان گفته است:

 #بینا
درود صبحتان دلنشین 
درخانه بمانید 
روزهای زیبا دوباره خواهند آمد
 تا در کنار عزیزان لذت ببریم

...........

به خداوند شعر قسم اگر علی مشوودی حاضر به گفتن ِ شعر اینجوری باشد.

علی زراعتی هم اینجوری شعر نمیگه...

علی کچو...

علی اوتش کن...

علی آروو...

علی خادم...

علی گابی....

علی نادو...

علی قربون ...

 علی شاطر ...

علی فاضل...

علی نایب...

علی یزدی...

و...

هیچ کس خودش را تا این حد مشنگ نمی کنه که اینجوری شعر بگه...

 

 

 

 

 

به مناسبت بیست و پنجمین سال درگذشت سید احمد خمینی

....

 تُرکه میره خونه دوستش مهمونی، دوستش برای پذیرایی از او می پرسد: 

چای میخوری یا قهوه...!

تُرکه جواب میده : 

نه! من چای میخورم... راستی گفتی گَبه! حال مادر چطوره؟ خوبه؟....

هر سال در چنین روزی ، من یاد باند رفسنجانی در  دهه های شصت و هفتاد می افتم و فلاحیان و سعید امامی و نیازی و...

که چکار ها که نکردند در این کشور ...

سیّد احمد بنده خدا به نسبت آدم ساده لوحی بوده است ...

زندگی نامه اش را که میخوانیم متوجّه می شویم آدم با ثباتی هم نبوده است.

بیشتر آلت دست بوده تا کسی که بخواهد جریان ساز باشد و ...

 انگار دورادور مثل ربات هدایت می شده است.

واقعا معلوم نیست اینها از کجا آمدند، چرا و به چه دلیل آمدند و چرا همه در مسیرهای متضاد و متخاصمی گرفتار آمده و با عاقبت بخیری  از دنیا نرفتند.

معلوم نیست در دهه پنجاه سلسله گردان جریانات سیاسی مخالفان رژیم  پهلوی چه شکلی مُهره چینی می کرده اند.

 

 لبنان و عراق و آمد و رفت ها و سکته ها و چپ و راست و مذهبی و لاییک و ...

عجیب.

کلافی در هم پیچیده و عجیب.

 

خط ها و خاطره ها از عباس امینیان آرانی.

 

 

 

مطلبی را که دنبالش می گشتم و نمی یافتم ، حالا می بینم نازنین اکبر آقای عزیز پیدا کرده و در پالیز قرار داده است دستش درد نکند.

........

 بنده از خانواده ای بی بضاعت وپدرم کارمند اداره ی ما لیه ی آران بود.ومادرم زنی خانه دار ومو منه  ودر تربیت فرزندان کوشا وساعی بود.وما فرزندان را درخرد سالی به نماز وروزه گرفتن تشویق می نمود.وخود هر روز به زیارت محمّد هلال بن علی (ع)مشرّف می شد ودر حقّ ما دعا می کرد که ما فرزندانی مو من وپرهیز گار باشیم.وگاهی هم در زیارت  پنج امامزاده در مسجد قاضی آران یا مسجد جامع میرفت ودر حقّ ما دعا می کرد که ما خوب درس بخوانیم تا در آینده با سواد باشیم.

در آن زمان اغلب مردم بی سواد بودنند. هرکسی یاد گرفتن ونوشتن خوب یاد می گرفت وخوب می توانست بخواند وخوب می توانست بنویسد، به او لقب میرزا می دادند. هرکسی نا مه ای را می خواست بداند به او می گفتند برو پیش میرزا  ومیرزا هم سری تکان می داد ونامه را می خواند. وصاحب نامه از میرزا تشکّر می کرد.در محلّه ی آران مدرسه ای بود به نام مدرسه ی دولتی آران.که دارای سه اتاق بزرگ بود که کلاس نامیده می شد.

اتاق اوّل کلاس دانش آموزان اول ودوم بود. اتاق دوم کلاس  سوم وچهارم بود.اتاق سوم کلاس دانش آموزان پنجم وششم بود.امّا امتحانات کلاس ششم را  در یکی از دبیرستان های کاشان انجام می دادند.بنده در هفت سالگی به همراه پدرم در مدرسه ی دولتی هدایت آران ثبت نام نمودم. چون در آن زمان در هفت سالگی به مدرسه می رفتند. وسال ثبت نام 1317 شمسی بود. ومدیر مدرسه ی دولتی هدایت آران مرحوم آقای خدیوی اهل طاهرآباد بود وشب ها در مدرسه می خوابید وشب جمعه با دو چرخه به طاهرآباد می رفت.وعصر جمعه به مدرسه باز می گشت.

بنده تا پنجم درس خواندم.وبعد به علّت بیماری وکمبود مالی ترک تحصیل نمودم. چون عشق درس خواندن داشتم بعدا ادامه ی تحصیل دادم.گواهی نامه ی ششم ابتدایی اخذ نمودم.ودر سال 1333 در وزارت بهداری ودر بخش آران وبیدگل به سمت پرستاری نایل گردیدم. ودر دانشکده ی  کمک های اولیّه آموختم. وآشنا شدم وبه تحصیل ادامه دادم.شبانه در دبیرستان آران به اخذ گواهی نامه ی سیکل نایل گردیدم.ودوباره در کلاس بهداشت اداره ی بهداری کاشان سه ماهه دوره دیدم وموفّق به گوا هی نامه شدم. ودر درمانگاه بیدگل  متصدّی بخش پانسمان  وتزریقات آن زمان شدم.که کاری دشوار بود.چون امکانات امروزی وجود نداشت. سرنگ ها شیشه ای بود وباید در جعبه ای جوشیده شود وبنده ام در این کار رنج می بردم.تا شبی در خواب دیدم چند زن سیاه پوش در اتاقی که مادرم زندگی می کرد،آمدند وجعبه ای سرنگ را جوشانیده  به بنده گفتند به این بیمار تزریق می کنی.گفتم کی به شما دستور داده گفتند مارا حضرت امام رضای غریب امام هشتم فرستاده است. بنده فورا سرنگ را  به دست گرفته  به بیمار تزریق نمودم.دیگر خاطر جمع بودم که در پناه امام هشتم هستم وبه قول معروف دستم برای بیماران شفا بود.تا اینکه در سال 1359 باز نشسته شدم.ودر اثر پادرد شدید به نام آرتروز وساییدگی استخوان دیگر نتوانستم روی پا بایستم.

وامّابعد...

آقای عباس امینیان آرانی در خاطراتی که نوشتن آن را از ایشان در خواست کرده بودم، از همه چیز سخن گفتند،غیراز شعر وشاعری.واین تا حدودی  به نحوه ی سوال حقیر بر می گردد که پرسش هایم را در قالب تاریخچه ی آموزش وپرورش این شهر  تنظیم کرده بودم. ولی آقای امینیان  وهمچنین اخوی ایشان آقای حسن امینیان از شاعران پیش کسوت  شهر ما محسوب می شوند.در زمان هایی که انجمن ادبی صباحی بیدگلی به صورت هفتگی در خانه هادایر می شد ،دعوت انجمن را یا فروتنی می پذیرفتند واشعارشان را  به همین سادگی وصمیمیِّتی که درنثر بالا ملاحظه کردید، قراءت می کردند.آقای عباس امینیان با خانواده ی جلالی بیدگل ازدواج کرده اند.وفکر می کنم چند ازدواج دیگر بین خانواده ی آنها با بیدگلی ها صورت گرفته باشد. سی سال ازپادرد شدید  رنج بردن ،خیلی ملال آوراست. ولی آقای امینیان هنوز درکوچه وخیابان  با خوش رویی با مردم روبرو می شود و برخورد ومعاشرتش یاد آور این  عبارت می شود  که  از اسب افتاده است .ولی از اصل نیافتاده است.در پایان  ذکر این نکته  بد نیست که آقای امینیان عموی آقای مهندس سیف ا... امینیان معاون محترم میراث فرهنگی کشور هستند. عزّت وسلامت همگی را از خداوند بزرگ خواهانم.

 
 

تاکرونا حاکم است ، نفس راحتی بکشید!

.....

 سال های سال است ما ایرانی ها در ایام نوروز و دید و بازدید های عید مجبور هستیم با کسانی مواجه بشویم و تبریک و روبوسی وحال واحوال که به خدای لاشریک نه آنها از دیدن ما خوششان می آید و نه ما از آنها تصویر دلنشینی در درون داریم.

ولی به خاطر رودربایستی  و جلوگیری از اختلافات بعدی، ناگزیر میرویم خونه همدیگه.

خوشبختانه امسال، همه این بازی های مسخره که در پشتش کینه و دروغ نهفته بود، تموم شد.

اولا خیلی از کسانی که ما در سال های گذشته به دروغ وانمود می کردیم دوستشان داریم و دوستمان دارند، تا چند روز دیگه می میرند.

ثاتیا اگر زنده هم باشند بهانه ای برای دید و بازدید نیست.

سال ۹۹ سال قبرستان های بزرگ نام گذاری خواهد شد.

 شاد باشید.

 

 

امیر عباس مهندس اگر عاشق نباشد ، مرگش حتمی است

 

..و نبودی
و آن‌قدر نبودی
تا دود دلتنگی
از مغز استخوان
شهر را گرفت
ابری شد سنگین و بی باران
نبودی که کرونای عزیز آمد
دستم را گرفته
افتان و خیزان می‌بردَم
حالا هم تنها آرزویم
سلامتی و شادی تواست
و مطمئن باش
شعرهای من
آفتابی است
که با آن خواهی خندید
و بارانی که در ان قدم خواهی زد

امیر عباس مهندس

🦠 @KashanArtCafr
 

دو فیلم ساز از دوربین یک فیلمساز

.....

🔸مجید مجیدی:

🔹 در مسائل اعتقادی مخملباف دگم بود. نذر کرده بود اگر توبه‌ نصوح ساخته شد هر روز زیارت عاشورا و دعای کمیل بخواند. یا ماه رمضان همه مجبور بودند بیایند جلسه قرآن. ما می‌گفتیم‌ محسن‌جان نوکرت هستیم بی‌خیال شو. حالا یک کسی شاید نخواهد بیاید. می‌گفت نه!

این دگماتیسم اشکال مخملباف بود.

 

🔸 من خیلی جاها در جشنواره‌های خارجی همزمان با کیارستمی حضور داشتم. می‌دیدم که کیارستمی چه عرقی نسبت به ایران دارد. او هرگز خودش و وطنش را با چیزی معامله نکرد. او بیش از هر کس‌ دیگری امکان این را داشت که در فرانسه بماند ولی می‌دانست که ریشه‌هایش چه قدر ایرانی است.

 

🔹 [یکی دو سال بعد از رفتن مخملباف] او را در جشنواره‌ی تورینو دیدم و متوجه شدم یک آدم دیگر است. مجبور بودیم دو روز در رم با هم بمانیم. آن دو روز تلخ‌ترین روزهای زندگی من بود. ما که سال‌ها شبانه‌روز با هم می‌نشستیم و بحث می‌کردیم ۴۸ ساعت هیچ حرفی نداشتیم بزنیم؛ هیچ حرفی.

 

@moroor_gar

https://ibb.co/ggrYCzK