حالا بر فرض

...

حالا بر فرض 

✍️

حالا برفرض اگر یک شب زن و شوهر با هم حرفشون شد ، زنه باید بره تو اون اتاق بخوابه.

شوهرش هم بره وسط حیاط یه سیگار بکشه دوباره بیاد تو رخت خواب خودش بخوابه ایرادی نداره ...

ولی آخه ....

آخه اگر قرار باشه هرکسی بره تو تنهایی خودش برای کس دیگری اس ام اس بده که دوستت دارم ، این زندگی ، زندگی شاشیه ....

بالاخره روزی گندش بالا میاد ....

☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️

یعنی چه !

....

یعنی چه ؟ 

بی شوخی یعنی چه ؟

جمله زیر از جبران خلیل جبران است . حالا تو گوگل پیداش کردم 

بخونید و کمی روش فکر کنید: 

✍️

" اندرز من به زوجهای جوان این است که به هنگام شادی، همگام با یکدیگر نغمه ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید، اما امان دهید که هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها؛ چون تارهای عود که تنهایند هر کدام، اما به کار یک ترانه ی واحد در ارتعاش..."

.......

خُب اینکه جور در نمیاد .
زن و شوهر اگه قرار باشه در تنهایی شبانه هر کدوم دلشون جای دیگری باشه ، بهتره که هر دوتاشون بیایند و بروند ایی تو ...

همین نصفه شبی ...

آره همین نصفه شبی بیان برن ایی تو .....

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

 

 

اطلاعیه

....

به آفتاب سلامی دوباره داریم 


✍️

به اطلاع همه دوستان اهل کتاب می رساند : 

امروز شنبه ساعت پنج بعداز ظهر به مناسبت ارج داشتِ مقام کتاب و ناشران کتاب با حضور در محل انتشارات قلم طلایی کاشان تبریکات خالصانه خود را خدمت سرکار خانم سمّیه السادات علوی نیا تقدیم خواهیم داشت .

نشانی : 

کاشان / خیابان بهشتی / سه راه زیارتی / پشت داروخانه دی / کوچه جهان یکم / انتشارات قلم طلایی...

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

 

 

یاد ایام

....

آنچه که دیروز سبب شد برای دو/ سه ساعت در کافیشه ازغم دنیا فاصله بگیریم حضور خالصانه و بی رنگ و ریای استاد حسین بندشاهی بوددر جمع ما که همدلانه به پرسش های ما پاسخ داد. 

من قادر نبودم بحث را در باره کتاب و کتابخوانی و نقش کتاب در آرامش دادن به آشوب های درونی بشر به پیش ببرم .

ولی خاطره گویی در باره کتاب و روند نهادینه شدن فرهنگ کتابخوانی در آران و بیدگل خالی از لطف نبود.

جا دارد از مسئولین محترم این نهاد فرهنگی شهر که همه وجود خود را مصروف کتاب ونقد کتاب کرده اند به سهم خودم سپاس گزار باشم .

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

 

 

 

استوری جمعه ۲۸ آبان ۱۴۰۰

 

زهرای عزیز!

 

عباس حمومی در عمر هشتاد ساله پراز خفّت و خواری و نوکر مابی خود تنها جایی که در زندگی اش احساس غرور و سربلندی داشت جایی بود که تو را می دید و بچّه هایت را .

روزهای آخر آبان برای من یاد آور دردهای بزرگی است .

بچه های عباس حمومی تن به جاکشی و جلنبری سپردند تا زندگی تو و بچّه هایت را به تباهی و سیاهی بکشانند .

ولی هیچ گهی نخوردند مگر انباشت عقده های حسرت و حسادت.

دوازده سال وبلاگ نویسی شبانه روزی من برای آنها مثل جوالدوزی بود که توی چشمشان فرو برود .

در حال حاضر گویا مثل لاش مرده تو خونه هاشون افتاده اند.

بیست و هشتم آبان فراموشت نشود .

 

 

 

 

 

رویاهای زیر کرسی

....

آن شعله های گرم و جان بخش 

 فاطمه رئیسی نوش آبادی


در هوای گرگ و میش غروب‌های سرد نوش‌آباد، پرتو شعله‌های هیزمی که برای کرسی شب اَلو می‌شد، شکوهی داشت. گرمای خوشبویی صورت را نوازش می‌کرد.

گویا نفسِ عمیق زندگی از تاریخ دور و دراز ایران زمین به همراه تصویرهای کتاب فارسی دبستان  و قصه‌های عامیانه پدر بزرگ‌ها و مادر بزرگ‌ها به رگ‌ها و ریه‌های ما وارد می‌شد و داد می زد که :
 زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست ....

دقیقا نمی‌توان گفت آتش کرسی ایرانیان بازتاب آذرخش‌های ایران باستان است.

ولی قطعا کرسی و منقل و کانون پر مهری که یک خانواده در گِرد آن جمع می‌شدند و رخ به رخِ هم به امید فردا به خواب می‌رفتند، ریشه‌ای ایرانی داشت.

عطر هیزم و بوی آتش و پرتو شعله‌ها و  چلیک، یک جور موسیقی را تداعی می‌کرد. چلیک همان حلب مخروطی شکلی که نفت دونی حساب می‌شد.
 اینها منحصر به اقلیم یا شهر و روستای خاصی از این سرزمین آرایی نبود.
آتش و منقل و کرسی، هم در کلبه های جنگلی شمال ایران و هم در کومه‌های کویر و بیابان‌های گنگ و خلوت و هم در زیر طاق ضربی‌های جوامع شهری .... نبض زندگی را در اواخر آبان ماه در اختیار می‌گرفت.

کرسی و لحاف و منقل نماد همبستگی خانواده بود. شاید بتوان گفت برای خودش حرمتی داشت و خرمن نازی ‌

کرسی که چیده می‌شد و منقل آتش در آن قرار می‌گرفت و لحاف و متکاها و  پشتی ها مرتب می‌شد، گویی هیمنه‌ای از خرمنِ نازِ خانمانه‌ای را در ذهن معصومانه‌ای شکل می‌داد.

لحاف کرسی گرم برای من عمدتا بوی مادر می‌داد. مادری که دوباره عروس شده است و شروعی برای جاری کردن شعر و شکوه زندگی .
 به شکل غریبی احساس امن و  آرامش را در خرامش پروانه وار او می‌دیدم.

نوش آباد دهه پنجاه نوش‌آباد دیگری بود. تک تک کلمه ها در محاوره روز مره مردم حرفی از جنس زمان بود.

آب ، آب بود ....

آفتاب، آفتاب بود....

برف و باران و ابر و باد و آسمان ، دست نخورده بود و عشق در پشت تمام پنجره‌ها به شکل دختر زیبا رویی به ما لبخند می‌زد ...


و در این چرخه با ثبات و بی تزلزل رسیدن فصل سرما و فرایندی که از شب های بلند ، ما را به صبح های خوشبو می‌برد همراه با گرمی آتشی بود که باید از آن مراقبت می‌کردیم تا حرارتش هدر نرود.
همه ما " وَخش کردن " را می‌دانستیم. 

کم کم به یلدا می‌رسیدیم و خاطر جمع بودیم که به زودی اسفند از راه می رسد و هوا دلپذیر خوشبو می‌شود.

🌼کانال خاطرات نوش آباد
 (انوشزاد)
@akhbarenooshabad

 

 

آن حکایت ها

دورهمی شب گذشته در خونه / باغ سیدمحمد طباطبائی با حضور پیش کسوتان جامعه پزشکی شهر که روزی افتخار دانش آموزی استاد حسین بندشاهی و سرور گرامی جناب آقای دانش را داشته اند ،  در حضور آن دو بزرگوارشب خوش خاطره ای را برای همه رقم زد.

شرح مبسوط آن در کانال واتساپی وامابعد قابل پی گیری است .

 

 

جهت اطلاع دوستان اهل کتاب

....

جهت اطلاع دوستان اهل کتاب 

✍️

امروز با همکار فرهنگی آقای حسین رئیسی بیدگلی هماهنگ شد که برای گرامیداشت هفته کتاب و عرص تبریک خدمت سرکار خانم مسیبّی در روز پنج شنبه آتی راس ساعت ۵ بعداز ظهر در محل کتاب سرای کافیشه گردهم آمده و دیداری و گفتاری داشته باشیم .
مدت زمان جلسه دو ساعت خواهد بود .

🍂🌻🍂

 

 

در باره امام حسن عسگری و دکتر مدرس زاده

....

‍ 

پروازهای یَهویی دکتر مدّرس زاده از میدون جهاد کاشون تا دور / دورها 

✍️

خوشم میاد از این ادیب والا مقام و شاعر آل الله که اصلااز جنس زمان خودش نیست و هیچ احساس مسئولیتی  نسبت به زندگی و زمانه خودش ندارد .

خیال آسوده پر می گشاید و اوج می گیرد و اوج و باز هم اوج.


👇👇👇👇👇👇👇👇

▪️عبدالرضا مدرس زاده

ولادت امام عسگری علیه السلام
✍️

زندگی و زمانه حضرت ابامحمد حسن‌بن‌علی العسکری  عليه‌السلام نقطه اوج ددمنشی و تعصب و جنایات خاندان سخت‌آزار عباسی با آل‌علی علیهم‌السّلام است چه؛ محصور ساختن امام در پادگان سامرا و قطع راه‌های ارتباطی مردم با امامشان نهایت کوشش این خلفای ناراست در حق فرزندان رسول‌خدا صلوات‌الله‌علیه است و نهایتا مانند رفتار اسلاف خود در باره پدران این امام همام ایشان را هم به شهادت رساندند.

بنی‌عباس که ابتکار شوم ولایت‌عهدی را هم با امام‌رضا علیه‌السلام آزموده بودند و سرانجام کار را به شهادت ایشان کشاندند برای سه امام پس از ایشان خیلی درنگ نداشتند که عمر امام حتی به چهل برسد و ایشان را در جوانی به شهادت رساندند.

در این فقره خاص البته بنی‌عباس کوشش می‌کرد از راه جعفر کذاب فرزند ناخلف امام‌هادی علیه‌السلام مسیر ولایت و امامت را مشوش و آشفته نشان دهد و هم‌زمان کوشش بیهوده خود را برای یافتن جانشین حضرت عسکری ع به کاربست اما نتیجه همچنان‌که از پیش برای باورمندان علوی روشن بود، مطلوب ایشان در نیامد.

با این همه مراقبت و فشار و آزار؛ حضرت ابامحمد ص شبکه‌ای کارآمد از نمایندگان و رابطان خود را فراهم کرده‌بودند که آزادتر از نسیم و مهتاب از فراز دیوارهای پادگان سامرا با ایشان در ارتباط بودند و سنت درخشان هدایت برپایه ولایت پابرجا و استوار ماند.

این هم که امروز رسانه‌های پلیدتر از عباسیان در گستره باورستیزی، کوشش دارند امام عسکری علیه‌السلام را بی‌ فرزند و فاقد جانشین نشان دهند اتفاقا سندی روشن برای اثبات وجود حضرت حجت سلام‌الله‌علیه است وگرنه این اندازه جدل و جدال بر سر آنچه که ایشان قبول ندارند، بهنگام و شایان نمی‌نماید.

میراث امام عسکری علیه‌السلام علاوه بر فرزند گرامی‌شان که خاتم‌الاولیای الهی است، بسیاری روایات و سخنان حکیمانه است که در منظومه فکری امامت شیعه درخشنده و روان و حکم‌گزار است.


🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

 

 

در هوای خوش تِلک آباد

 

دوستانی که در دهه شصت دورهمی های خانوادگی خود را بدون داشتن بچه، شاد و شادمانه به نوش خواری و خنده و نشاط بر گزار می کردند ، شب گذشته بار دیگر در خونه / باغ مهندس حسین میرزائیان واقع در دشت تلک آباد آران گردهم آمدند و شب شیرینی را پشت سر گذاشتند .

واین بار با عروس ها و داماد ها و نوه ها .

 

و سفره با سخاوتی که بزرگواری های آقای علی ارشادیان میزبانش بود .

خانواده های فرزانگان ، شریف ، صدیقیان ، ضابطی ، زارع و...حضور گرم و پُر مهرشان ، ما را به دوران جوانی رجعت داد . 

 

 

امپراطوری های پدر من

 

 

عباس حمومی پدر من در زندگی اش توسری خور تمام عالم بود ولی هرگز فکر نمی کرد  زمانی برسد که سه تا امپراطوری بزرگ و همه ریشه دار در وجود ماشالله رزاقی آرونی به نام او در تاریخ ثبت شود .

 

 

یک شعر از محمد صمیم

....

یک شعر از محمد صمیم
✍️

چشمانت 
که شرم بی بدیل است
مرا 
تا ناکجا آباد این شب بی طاقت می کشد.
اعتراف 
واژه یست ناگزیر
که 
هر لحظه 
تو را 
بی تاب تر از  قبل
از هوا و آینه 
انتظار می کشم.
سمفونی بزرگیست 
نگاهت ،
هزار بار با شکوه تر از  بتهوون می نوازی
عشق را 
در صحن چشمانت.
و
اما
سکوتت،
در این شب بی طاقت
دردیست جانکاه بر جان من.
مرا فردایی روشن ، 
وعده ی دیداری بده.

☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️

 

جشن آبان در خانه  خانم همای کاشانی

 

سلیقه شایان و سخاوت بی پایان سر کار خانم همای در پنج شنبه شب گذشته با حضور جناب آقای مهندس پیران و خانم تاری و گفتن ها و شنیدن ها از گذشته های آران / بیدگل البته همه جور شور و شوقی را در من برمی انگیخت .

ولی من جرات نداشتم از فامیل و از حقارت های خانوادگی خودم حرف بزنم . به هرکجا که قدم می گذارم کمبودهای شدید خانوادگی مثل سایه در تعقیب من است .

فکر می کنم هنوز هم مردم محل دارند بر زن بچه عباس حمومی می شاشند.

از علی اکبر قربون بگیر تا برزکی ها همه طلبکار ایستاده اند .

با این حال شب بارانی لذت بخشی بود .

 

خاصه دوستان دیگری که حضورشان برای من حضور گرم و جان بخشی بود.

من شرح این شب را در پست دیگری به نمایش خواهم گذاشت.

....

 

کِشَ وِره ...

...

کِشَ َ وِرِه

✍️

بیدگل در دهه سی،  نه محلّه ای به نام معین آباد داشت نه محلّه ای به نام کارخونه برق .

پُشته بلند و خاکی محلّه دربریگ را می گفتند:
 کِشَ وِرِه...

 که من خیلی کم به یاد دارم .

مقداری برج و باروی خشت و گلی بود و مظهرچند قنات .

چند خانواده معتبر و بهم گره خورده دربریگ ( اسلامی/ روحانی و مظفری ) از همین قسمت شهر هستند و بخش های بزرگی از آنها در طی دویست سال گذشته با مهاجرت خود به شهرهای گوشه و کنار ایران با نام " ملای بیدگلی " محو تاریخ شده اند .

چند سال پیش من به اشتباه چیزکی در باره کِش َوره نوشته بودم که امروز مهندس مظفری با حضورش در بنده منزل روشنم کرد با کتاب و شیرینی و توضیحاتی در باره کِش َوِرِه .

☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️

 

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد

...

اصالت  خانوادگی و شرف ذات مهندس مظفر مظفری بیدگلی بیش از چند دهه است که جبران کننده فقدان همان اصالت و شرف در درون من است .

دیروز مجددا این بزرگوار با کتاب و شیرینی به خانه من آمد .

گرم و شاد و از هر دری سخنی ...

وبعد از او این باران است که بر در و دیوار خانه می بارد ...

 

 

 

 

برای ناصر خانی

 

ناصر مردادی معروف به ناصرخانی( ناصر پسر خانی ) که امروز با دنیا وداع کرد از مشتری های روز چهار شنبه حموم پدر من بود .

 

ولی خیلی شرافتمندانه زندگی کرد .

 

برخلاف پدر من و بچه هاش که به خاطر نون حموم  پایمال خاصّ و عام شدند ، از کسی زور نکشید . به جاکشی هم نیفتاد .

پسرهاش از جمله مرتضی شاهه و محمد و مصطفی و علی و چندتای دیگری که من می شناسم نه از کسی نسیه بردند که پس ندهند .

نه دزدی کردند .

نه اهل دود و آبرو ریزی برای خانواده و فامیل و محل بودند .

خدایش بیامرزد.

 

 

 

 

 

 

در جست و جوی صبح

......

امروز صد و دومین سالروز تولد عبدالرحیم جعفری است .

مردی که سرد و گرم روزگار را خیلی چشید و همه مدیون او هستیم .( نویسنده و خواننده) .

بنده زاده محمد صمیم امروز گذرش به ساربوک افتاده و  دوره دوجلدی در جست و جوی صبح را برای پدری که اصلا صبحی را پیش چشم خودش نمی بینه و سال هاست که صبح تا ساعت سه بعد از ظهر در عالم خواب  به دنیاهای عجیب و غریبی قدم می گذاره' هدیه خریده است .

دستش درد نکنه .

من خیلی ساله که در صدد بودم این کتاب را بخرم .

جیبمان جواب نمی داد .

کتابی است با جلد و کاغذ و رنگ و بویی که یاد آور امیر کبیر است .

🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

از ابراهیم رئیسی چه خبر

....

چرا ابراهیم رئیسی نمی تونه رئیس جمهور مقتدر و با صلابتی باشه ...

✍️

ببین عزیزان من ، علی اکبر سنجر را ساخته بودند برای مجالس ختم حسینیه سر کوچه یخچال آرون که نامه های تشکر آمیز صاحب مجلس را برسوند به دست پا منبری .....

او هیچ وقت نمی تونست بیاد بازار کاشون هیئت مشتی صادقی را رهبری کنه .

ماشالله نوروزی پسر دایی من است . دم پایگاه بسیج صاحب الزمان بیدگل با وانت بار هندونه می فروشه .

تازه این بابا ، داخل آدمترین فامیل منه ...

سی کیلو هم بیشتر وزنش نیست . 

البته فِرز و چاخان و زبل هم نشون میده، تو هیئت شب تاسوعا هم خیلی سفت زنجیر می زنه .

 ولی او هیچ وقتی جای طیب حاج رضایی را نمی تونه تو تهرون داشته باشه .

بخصوص فخارخونه ای جماعت حرف مفت زنه .

هرشب تا صبحی تو خونه شون هی چُسش می زنند . 

نمیشه براشون قیافه گرفت .

لذا من معتقدم هر آدمی باید مطابق با شان و منزلت خونوادگی و اجتماعی خودش راه بره ... 

حرف برنه ...

لباس بپوشه ...

زن بگیره ... 

هزینه کنه ...

بیش از این محدوه قدم برداری آب رو ریزی میشه .

من یک حقوق بگیر بازنشسته هستم که عرض کردم فقط برای سه شبانه روز نون دارم بخورم .

حالا اگه بیام تو اینستا هی خودم را پسر یا نوه ارباب تفضّلی نشون بدم ،طبعا مسخره خاصّ و عام خواهم شد .

تو مایه های دین و مذهب و نوحه و گریه و مداحی و  این چیزها هم ، نباید عقده های پنهانی من خودش را آشکار کند و در صدد هویت سازی قُدسی برای خودمون باشیم .

سینه بزن : 

ما همه سرباز توییم خمینی ...


🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

 

 

آنچه که دیشب در لایو گذشت ...

 

من در شب گذشته با صراحت تمام خدمت دوستان عرض کردم پدر من ( عباس حمومی) تو محل حتی از حسن حمومی پدر علی ممد دقیقی محله دروازه خوارتر و ذلیل تر شد .

لایو تبارشناسی و هویّت یابی خانوادگی چند هفته ای است بین دوستان در دنیای مجازی تشکیل شده و هرکسی سعی دارد بدون پرده پوشی از ساختار تربیتی و دوران کودکی خود سخن بگوید .

البته من باید کمی بیش از دیگران حرف بزنم تا شخصیتی مثل محمود بارانی و اکبر بابا صفر و جعفر رسولی را تشریح کنم که خیلی از پدر من و بچه هاش سربلند تر و محترمتر زندگی کردند .

یک لقمه نون حموم برای ما عمری حقارت و نفرین و عصبانیت و بی آبرویی و بی ناموسی و خیانت ورزی و بخل و سرافکندگی به همراه آورد .

زندگی ما پراز کابوس و وحشت است .

 

 

 

 

برای خزانیه

....

برای خزانیه

✍️

در مجموع باید گفت جهان اوضاع خوبی نیست .

در عمق لحظه هایی که می گذرد تلخی و ناخشنودی بشر مشهود است .

مملکت که گرفتار شب سیاه و حکومتی سیاه روست و مردم هم فاقد قدرت تصمیم گیری .

 

امشب  کاشان شام مهمان  مهندس یونسی بودیم با سرکار خانم درخشش که واقعا شام مطبوعی بود.

 

بعد خدمت استاد سربلوکی رسیدیم و صحبت هایی در باره کتاب " پیغمبر دزدان " که همه با آن آشنا هستید .


جلسه دو ساعته کلا در اختیار سربلوکی بود برای صحبت کردن. 
بعد در باره برگزاری نشستِ شعر خزان و منوچهری و ادبیات قرن پنجم و آب انگور و آبان ماه و ‌.‌..

 

مقداری حرف زدیم که انشاء الله دورهمی تو همون زیر زمین مالوف و معهود باشد .

بستگی زیادی البته به کُرونا خواهد داشت .

اگر کاشان و آران و بیدگل تا پایان همین هفته مرگ و میر نداشته باشد ، در هفته بعد دورهم می نشینیم گپی و گفتی ...


🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

 

 

ایران درودی و ماشاالله طامه

......

ایران درودی و مرحوم ماشالله طامّه 

✍️

زنده یاد ماشالله طامّه بیدگلی ، اینجا همسایه من بود که دیشب / نصف شب در یک عروج نیلگون به آسمان شتافت .

همزمان با درگذشت یک بانوی نیلگون تبار به نام ایران درودی .

آقای طامّه سواد نداشت .

بیش از سه ثلث از عمر هشتاد و چهار ساله خودش را یا در دشت معین آباد بیدگل بیل زد یا در کارخونه ریسندگی شماره یک ، دفتین .

ولی ثلث آخر عمر را به دلیل ابتلا به دیابت زمین گیر شد و کم کم آلزایمر هم آمد سراغش و هیکل سنگین و گاهی هم کما رفتن های طولانی ...

من به حساب قرابت و فامیلیِ دور و سلام و علیک با بچّه هایش گاهی به عیادتش می رفتم. 

از نگاه کردن به چهره اش واقعا درد های خودم را فراموش می کردم آنقدر خوش رخسار و با طراوت می نمود .

هرگز چنین حسّی را از دیدن نقاشی های خانم درودی و دنیای روشنفکرانه او نداشتم .

هرکسی را فهم و درک منحصر به فرد خودش داده اند.

من قبلا هم عرض کرده ام با دنیای روستفکری کاملا بیگانه هستم و اصلا هم دلم نمی خواهد چیزی از آن سر دربیاورم .
فقط این را می دانم که آنها هم بامن و امثال ماشالله طامه بیگانه اند و فاقد قدرت فهم ما .

این به اون دَر ...

آدم ها بالاخره باید کنار هم زندگی کنند تا به قالیباف و پسرهای او و زاکانی و دومادش و امثال او تبدیل نشوند .


من مرگ ماشالله طامه را خوب می فهمم .

شب گذشته بچّه های او طبق معمول در کنار بسترش جمع می شوند تا شاهد نفس کشیدن های عمیق او در حال بیهوشی اش باشند .

عقربه ساعت که از نیمه شب رد می شود، بچه ها به قصد خانه خود از جای  بر می خیزند .

در این موقع ، همه با تعحّب می بینند که پدر در حال لبخند ، چشم می گشاید و از فرزندان خود تقاضای نشستن می کند .

: کجا می خواهید بروید ؟ 

 بنشینید کنار من ! 

بعد یک لیوان آب در خواست می کند. 

و بعد،  از همسرش می خواهد که پاهایش را بغل هم قرار بدهد .

وبعد در حالیکه لب هایش همچنان به خنده گشوده شده است، پلک هایش را برای همیشه می بندد.

او با خانم درودی همسن و سال بود. 

والبته روح هر دو شاد.

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

محله دروازه بیدگل

 

بافت اجتماعی محله دروازه بیدگل .

✍️

محله دروازه بیدگل حموم عمومی نداشت .

 مردمش می آمدند حموم پدر من . اهل اذیت و آزار هم نبودند .

تو حموم الوات گری هم در نمی آوردند ، نسیه هم بیرون نمی رفتند . خیلی هم احترام پدر من را داشتند.

دروازه ای ها نونوایی هم نداشتند .

جالبه که شاطر خیلی داشتند ولی شاطر هاشون تو محله های دیگری مشغول پخت بودند .

محله دروازه فاقد آب انبار بود .

البته آب انبار نواب نزدیک اونها بود ولی در اصل یک آب انبار صحرایی و دشتی به حساب می اومد .

زور خونه هم نداشتند. 

بقالی و هندونه فروشی هم ، من در دوره بچگی ام اونجا ندیدم .
دوتا عطاری خیلی کوچک تو اون محل بود یکی از مرحوم حاج قاسم حقیقیان . یکی هم برادرش اوسا علی حقیقان با شکل و شمایل و فروش خیلی مختصر .

ولی در فاصله این دوتا مغازه ، عطاری ستاری بود که عمدتا قالی باف ها و شاگردهای مرحوم ستاری از اونجا خرید می کردند .

سقفی داشت و چراغ روشنی و ...

ولی دروازه یک مسجد قدیمی داشت و حسینیه ای و ساباطی که هنوز هم دارد.

دروازه از جهت شمال با فخارخو  دیوار به دیوار همسایه بودند .

کمی هم با باغ علوی و توی ده بهم مالیده می شدند ولی کاملا با هم غریبه بودند .

بقیه اش به بیابان ختم می شد .

سلطه جمعیتی محله دروازه بیدگل با شاهمیرزایی ها و جلوداریان ها و خدمتی ها و خاتمی ها و  قربونی ها و حقیقیان ها و ...بود .

ولی توده مردم دروازه را  با شناسنامه مدرسه ستاری ( صباحی بیدگلی) می شناختند .

🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

آبان ، ماه آب هاست

....

"به یزدان شناسید یکسر سپاس
نباشید جز شاد و یزدان شناس"
✍️

آبان، ماه آب‌ها است. 

ماهی برای گوش دادن وبه خنیای آب، به آن‌چه مي‌سرايد و مي‌رود، به آوايي كه همیشه آرام دل زمين و زمينيان بوده‌است.

 می گویند در دورادور زمان، هنگامه‌اي كه ماه آبان با روز آبان، به یکدیگر مي‌رسیدند، جشني به نامگانه آبانگان، 

(جشن پاسداشت آب‌هاي روان) بر پا می داشتند. 

جشنی برای ستودن آب، جشني كه در آن، يك‌بار ديگر اما استوارتر از هر بار، آب را فرا یاد می آوردند، زمزمه مي‌كردند و مي‌شنیدند.

دست‌ها رو سوی آسمان و از خداوند مي‌خواستند تا در پاسداشت اين داده‌ي نيك اهورايي ياري شان دهد. 
مي‌گويند:

 " در پي جنگ‌هاي دور و دراز ميان ايران و توران، افراسياب توراني، دستور داد تا كاريزها و نهرها را ويران كنند. پس از پايان جنگ،  "زو" پسر تهماسب(ط)، دستور داد تا كاريزها و نهرها را لايروبي كنند. چنین کردند و آب، دوباره روان گشت." 

 مي‌گويند:

 " ايرانيان روان شدن آب را جشن گرفتند و آبانگان نهادند."  و برپايه‌ي داستاني ديگر مي‌گويند: 

" هشت سال، خشكسالي، چيره بود تا آن‌كه در آبان‌ماه، باران باريدن گرفت و آن‌هنگام، جشن آبانگان پديد آمد."

هر چه که بوده اکنون نیز از پس این اسطوره ی نامیرا و این داستان ها ( درست و نا درست ) می توان  چشم به آسمان دوخت و از یزدان پاک خواست تا ابرهاي كوچك و بزرگ اين پهنه‌ي نيلي‌رنگ را  بر اين سرزمين خشك وتشنه بباراند و هم می توان از خود پرسید كه آيا آب، اين مايه‌ي زندگاني و شادابي را در این زمانه که سرزمین مان خشک است، پاس داشته‌ايم؟

مسعود فرزانگان

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

 

کرونا

 

کُرونا این همزاد و همراه همیشگی ما 

✍️

اگر کسی قوز داشته باشد می تونه یک شب بره تو عروسی اجنه برقصه و اونها هم با برداشتن قوز از پشتش ، مزد رقصش را بهش بدهند .

...

اگه آدم دماغش بزرگ باشه ' عمل می کنه خوشگل میشه .

......

چربی های شکم را امروزه به راحتی آب می کنند .

....

صاف کردن لوچی و احول بودن چشم کار سختی نیست .

....

شما اگر اراده بفرمایید پزشکان مجرّب هر سایزی برای هر عضوی از بدنتان که خواسته باشید ، خلق می کنند .

من خودم تو محله مون چند تا زن شصت ساله سراغ دارم که با عمل پوست و گونه گذاری و تتو و فرم دادن به سینه ها و ...‌

اووووههههههوَه ....بزرگ کردن باسن ، کاری کرده اند که پیرمردهای محلّه هم در احلام شبانه ، شعر های شاملو را می خوانند خطاب به آیدا....

ولی کُرونا دست بردار از سر بشر نیست .

در هر کجا که مسدودش کنی ، از جای دیگری سر در میاره ...

🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻