.............
صدای پای خوش طنینی است .
که امروز در سطح شهر شنیده می شد.
آرام و نجواگونه.
خدا کند تا بعداز برگزاری یلدا باقی بماند و بلندگوهای کثیف دیگری که مدام مرگ را نوید می دهند، به صدا در نیایند.
قسمتِ بیدگلِ شهرِ ما فقیر هست، ولی بی نوا و گدا طبع نیست.
امروز برغم هشدارهایی که مبنی بر آلودگی هوا داده می شود، دو ساعتی را توی شهر و حاشیه و صحرا و پولاد و کویر گشت زدم.
همه جا آرامش بود و متین.
در سطح شهر مردم در حال خرید بودند.
سبزی و انار و هندوانه بیش از چیزهای دیگر خریده می شد.
یکی از میوه فروش ها که برای اوّلین بار در مغازه اش می ایستادم و قیمت انار را از او می پرسیدم ، جواب داد کیلویی ده هزار تومان می فروشیم ولی به تو می دهم کیلویی هشت هزار تومن.
اگر قسمت دوم حرفش را نمی گفت احتمالا چند کیلو می خریدم.
ولی چون دروغ گفت ، رد شدم.
در یکی از فروشگاه های بزرگ چند تا گونی کُنجاله سبُک دیدم که رنگ های صورتی و سفید وسبز داشت .
پرسیدم اینها چیست. گفت پفک هندی.
هر کیلو ۲۴۰۰۰ تومان . خیلی اشمئزاز آور بود.
ولی آجیل های خوبی داشت.
کم و زیاد به فروش می رفت.
بیدگل ما بین ساعت ده صبح تا سر ِظهر ، آب و هوای دونفره ای پیدا می کند.
از شدّت خشمِ نهادینه شده در درون مردم کاسته می شود و زندگی در هاله ای از صبوری مرموزانه قرار می گیرد.
فقدان آینده معتبر و پا بر جا در همه جا محسوس است.
ولی دو چیز مردم را روپا و زنده نگاه می دارد .
یکی اینکه منتظر مشاهده آخر و عاقبت دیگران باشند، که چه زمانی تابوت فلانی ،تو صحن شازده هادی روی زمین قرار خواهد گرفت.
یکی هم اینکه اینهمه زن شاداب و بچرخون و وا چرخونی که در گوشه و کنار دیده می شود ، کِی قسمت ما خواهد شد.
زندگی در بیدگل جوری طرّاحی شده است که خیلی ها از آن فرار می کنند و حتّی برنمی گردند پشت سرشان را نگاه بکنند.
خیلی ها هم فرار می کنند ولی گاهی می آیند تا سری بزنند و ببینند ، زنِ کی با کی روهم ریخته اند.
کدوم زن عصر شب جمعه خودش را خوشگل تر می کند می آید شازده هادی.
پسر کی دزدی کرده.
دختر کی طلاق گرفته.
طلبکارها جلوی کی را گرفته اند تو خیابون، فحش خواهر و مادرش داده اند.
کی کجا استخدام شده ، بروند پشت سرش بزنند.
با همه این احوال بیدگل جایی دوست داشتنی است.
آفتاب وسیع.آسمان خوش بو و آبی. دشت های عاشقانه.
خیابان های خلوت .
چشم وابروهای نجیب و خاطره برانگیز.
هم میشود تو صورت مردم ظالم بودن را دید.هم مظلوم بودن را.
تو بیدگل کسی خیلی اهل باج دادن به کس دیگری نیست ولی اگر با تواضع به سمت کسی بروی جلو ، هم تحویلت می گیرند و هم می گویند : خدا بیامرزد حاجی عباس حمومی را.
امروز صبح وقتی داشتم به اتفّاق همسرم از خانه خارج می شدم خدا را قسم دادم حضرت عباسی، هر کسی را که دلت خواست، سر راهِ من قرار بده برای سلام واحوال پرسی، غیر از سه نفر را.
اتفّاقا همین طور هم شد، دوسه ساعت تو شهر بودم ، همه را دیدم ، غیر از آن سه نفری که از دیدنشان به وحشت می افتادم.
با سلام و صلوات به روح مرحوم آلمان، این بحث را به پایان می بریم.