............
پیشینه و پسینه کودتای بیست و هشتم مرداد در محله ما گویا یک مقدار تُفی بوده است که من باید اینجا توضیح بدهم:
قدمتِ قالی بافی دستی در بیدگل گمان نمی کنم به صد سال برسد.
صنعت نسّاجی ما به کرّات در چراغان شادروان وصّاف مورد اشاره قرار گرفته است که حدود صد و سی سال قبل به پیش بوده است.
ولی جایی در این کتاب از قالی بافی مردم ، خبری نیست.
همین صنعت البته تا دهه پنجاه که قالی ِدستی در همه خانه ها فراگیر شده بود، گوشه و کنار دیده می شد.
شواهد و قرآئن نشان می دهد که شروع قالی بافی ما در آغاز دوره پهلوی بوده است و روز به روز در کنار منسوخ شدن نسّاجی بر جلوه و جلای آن افزوده شده است که خوشبختانه هنوز هم برغم صنعتی شدنِ تولید فرش، همان قالی های قدیمی زنده و سرحال هستند.
در اینجا کاری به این حرف ها ندارم.
اصلا موضوع را رها می کنیم.
ما توی محلّه خودمان یک رحمت اللهی داشتیم که با ما هم فامیل بود.
ریز نقش و عصبی مزاج ولی بدون پیچیدگی و لایه لایگی.
بعد از جریان بیست و هشتم مرداد ۳۲ ساکن تهران شده بود .
ولی گاهی به زادگاه خود می آمد و دیداری.
مردم محلّ هم دوستش داشتند.
اگر خاطرتان باشد در زمان شاه سردابه ها یا زیر زمین های خیلی قدیمی اختصاص داشت به قالی بافی.
ما تو بیدگل سردابه هایی داشتیم که هنوز مخروبه هایی از آنها باقی است با قدمت بالای دویست/ سی صد سال.
اگر خواستید من می تونم نشونتون بدم .
تمام خانه های اطراف دکون رضا فاضل همه از همان سردابه ها را دارند.
تاریک و نمور و وَهم خیز .
ولی با بوی نفَس های پُرشتاب و پُر هوس و پُر تنش و پُر تپش و پُر عطش و پُر خاطره...
شاید هم گاهی نفس های سوخته و حسرت زده و پُر کین و پُر خشم و نیمه مُرده...
پنجاه سال به بالاهای شهر یادشون هست.
این سردابه ها دست کَند بود.
همه با کُلنگ حفر شده بود و خاکش با گاله به بالا منتقل...
و همان خاک در همان جا تبدیل به خشت و با همان خشت هم، زیر ساختِ اتاق های بالا تمهید و زندگی برای خودش همراه با گردش آفتاب و باد و باران جریان می یافت...
سردابه ها تمیز نبود.
کثیف هم به نطر نمی رسید .
در مجموع ارام بود و مطبوع .
خاک ِقُرص بود که کِفَش و قسمت های زیر ساخت بالا را تشکیل می داد و بعد دیوار خشتی تا زیر سقف.
توی سوراخ این دیوارها کلاف رنگ ( خامه ) آویزون بود.
کیسه تخمه بو داده.
گیوه های صاحب خانه.
دعاهای حِرز و چشم زخم .
کهنه پارچه های مندرس و زائد برای / شاید/ نظافت.
این بیچاره رحمت ما را در جریان بیست و هشتِ مرداد ، گرفته بودند و داخل یک گونی اش کرده بودند و در محلّ دورش گردانده بودند.
رحمت توده ای بود.
یا به قولی مصدّقی.
خبر دارید که عامّه مردم تفاوتی بین مصدّق و حزب توده قائل نبودند.
خبر نداشتند که اینها دو جریان متفاوت و حتی متضاد بودند که وجه مشترکشان ، ضدیّت با شاه بود.
و از آنجا که توده ای ها به خاطر الحادشان، نجس شمرده می شدند، طبعا مردم ِ هوادار شاه هم ، مصدّقی ها را با همین چشم نگاه می کردند.
در همان چند ماهه اوّل سال ۳۲ ( ۶۷ سال پیش) که از سطوت رژیم شاه کاسته می شود و مردم کشور هم هوس نان بیشتر و کار آبرومند و در آمد بیشتر به سرشان می زند و شعار و میتینگ و این حرف ها، بیدگل ما هم ، شکلی روشنفکرانه و هدفمند به خودش می گیرد.
احتمال می دهم دو نفر یا سه نفر
از هواداران حزب توده هنوز هم در قید حیات هستند با هوش و حافظه دست نخورده.
ما که با چشم خود ندیده ایم آن روزها را.
تازه من که ندیده ام ده ها زخم پنهان در سینه دارم صرفا به خاطر اینکه روزگاری در صدد شناختِ بیشترِ از این جریان برآمدم.
سیاست اگر در همه جای دنیا بی پدر و مادر است ، در کشور ما بی ناموس هم هست ، نجس هم است، بی آبرو و بی حیا و وقیح و مادر قحبه هم هست.
واما بعد...
با سقوط دولت مصدّق و بازگشت شاه ازمقصد و مسیر فرار به ایتالیا ، ورق علیه توده ای های بیدگل هم بر می گردد.
پدر من و خیلی های دیگر پا برهنه از آبادی فرار می کنند.
عدّه ای به زندان می افتند.
و خلاصه دو به دست شاهی های محلّه ما می افتد و رحمت ِ کم دست و پای ما را می گیرند و می کُنندش توی گونی.
بعد که از گونی میاد بیرون، شاهی ها همه شروع می کنند به تُف انداختن توی صورت این بابا.
بدیهی است که رحمت حریفِ آنها نمی شده است...
شاهی ها ، هم دست بزن داشتند و هم پایگاه اجتماعی قویتر.
در همین حیص و بیص، رحمت متوجّه می شود که یکی از بی خاصیّت ترین و بی سوادترین و گمنام ترین آدم های محلّ هم به سمت او می آید برای تُف انداختن.
رحمت وقت را مناسب میبیند و خطاب به او می گوید:
شما اوّل برو تو سردابی که زنت داره قالی می بافه نگاه کن، کهنه های تُفی من همه تو سوراخ دیوار است....بعد بیا تُف بنداز توصورت من...