یک قرارداد تازه دیگربین اعراب و اسرائیل

 

.......

امروز در حالیکه یکی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی گفته است امارات هم باید از روی صفحه زمین محو شود،مصطفی الکاظمی نخست وزیر عراف در واشنگتن با دونالد ترامپ یک قرارداد امضا کرده اند مبنی بر اینکه همه منافع آمریکا در عراق باید حفظ بشود و ...

این قرارداد خیلی محکمتر از قراردادی است که یک کشور عرب دیگر با اسرائیل ببندد.

آمریکا البته در زمینه چکاندن ماشه ، گویا ماشه تو گلویش گیر کرده ولی در عراق دست بالا را دارد.

حالا ما مانده ایم حیران .

نه می توانیم به الکاضمی فُحش بدهیم.

نه می تونیم تو کشور عراق ماشه بچکانیم.

 

 

وقتی تریلی به کمک کُرونا می شتابد

 

.....

 

امروز در آغازدهه محرّم ، همچین یک نیمچه کربلایی در جاده سبزوار ایجاد می شود.

تریلر می زند چند تا خود رو را زیر می گیرد ۱۴ تفر را درجا می کشد ، ۱۴ نفر را هم نیمه کُش روانه بیمارستان می کند که تا حدودی کمبود تلفات کرونایی امروز را جبران کرده باشد.

ایران در هر حال نباید روز خوش ببیند.

 

 

 

 

 

 

 

 

باید صبر کنیم تا پایان دهه


........


آمار فوتی های امروز ایران ، سیر نزولی خوشحال کننده ای دارد.

امروز مجموعا شش هزار نفر مرگ کُرونایی در کلّ دنیا داشته ایم که صد و دوازده نفر آن سهمیه کشور ما بوده است.

چیز خاصّی از این اعداد و ارقام نمی شود فهمید.

ما پنج قاره داریم در دنیا که ۵ جور قاره هستند.

شباهتی با هم ندارند.

اقیانوس ها همین جور.

دریاها...

خلیج ها ...

جزیره ها...

تنگه ها...


نژادها...

آدم ها...

زبان ها...

غذا خوردن...

عروسی و امتزاج و ...

ختم و سوگواری ...


 بهداشت و دارو و درمان...

خیلی آدم داریم تو دنیا که اصلا با مفهوم مستراح به شکلی که ما با آن آشنا هستیم ، اصلا بیگانه هستند.

خیلی ها همینجور تو بیابون و کوه و کمر قضای حاجت می کنند، بالا می کشند و دوباره می دوند دنبال بز و گاو و شتر و زراعت و ....

تو اروپا من شنیده ام بعداز توالت، کسی با آب خودش را نمی شورد. 

اگر کاغذ بود که خُب کاغذ می کشند به خودشون، اگر هم نبود مهم نیست.

تو همین ایران خودمون ، صدها هزار هیئتی داغ و دو آتشه داریم که همیشه واییساده می شاشند .

خلاصه فاکتورها و متغیّر های گوناگونی داریم که وقتی در هم ضرب می شوند، خروجی مُبهمی دارند.

با همه این حرف ها باید صبر کنیم تا پایان دهه.

 

 

 

محرّم امسال و رسیدن به بلوغ شرعی

....

 

همه شما در جریان هستید که رسیدن به سن تکلیف و زمان مکلّف شدن به انجام فرائض مذهبی و شرعی طبق تاریخ قمری درست است نه تاریخ شمسی.

مثلا اگر ما فرزند پسری داشته باشیم که دارای چهارده سال و دو / سه ماه سن باشد ، باید صبح زود قبل از آفتاب از خواب بیدارش کنیم که : 

پاشو بابا جان ...!

پاشو برو حموم ...

من و مامان هم رفتیم و دراومدیم...

خلاصه با زبان بی زبانی باید به او حالی کنیم که بله پسر جان !بالاخره آدم ها ممکن است در عالم خواب دچار عوالم شیطانی بشوند...و از این حرف ها...

من امروز( مقارن با اوّل محّرم)  به تقویم نگاه می کردم ، دیدم تاریخ قمری ما درست چهل سال جلوتر از تاریخ شمسی دویده است.

خب ! چهل سالگی هم برای بشر دوران پختگی و فهم و تدبیر و این چیزهاست.

امیدوارم در محرّم امسال ، هر روز قبل از آفتاب ، حموم فراموشمان نشود.

 

 

 

جنجالی بی نتیجه که با بی اعتنایی ملّت مواجه است...

 

 

.......

" مکانیسم ماشه" را معتبرتر از یک جنجال سیاسی زودگذر نباید تلّقی کنیم.

اگرچه گروه های موسوم به " تندرو" در کشور ما قلبا خوشحال خواهند بود که این ماشه حتما چکانده شود تا باز هم بهانه برای تحقیر دولت حسن روحانی و دستگاه دیپلماسی او داشته باشند، ولی ملّت ایران به اندازه یک درگیری مبتنی بر گرو کشی / مثلا در میدان سعادت آباد تهران بر سر یک دختر ژیگول/  هم به این بازی ها اهمیّت نمی دهند.

 

 

تغییر شیوه شهادت طلبی مصطفی میر سلیم در آستانه محرم!

 

 

....

در فرهنگ شیعی معمولا وقتی یک نفر مصمّم می شود تا پای جان برای رسیدن به هدفش ایستادگی کند، در واقع نوعی شهادت طلبی یا استشهاد تلّقی می شود و بار ارزشی خاصّی پیدا می کند.

در واقع طرف ،  یک نوع یزید را در برابر خود می بیند که باید در برابرش قیام کند ولو به قیمت جان و اسارت زن و بچّه اش. 

لازم نیست که حتما پای عقیده در کار باشد.

شما اگر بروید تو خیابون محمد هلال گوشت شتر بخرید و بعد احساس کنید کلاه سرتان رفته است و بعد بروید اعتراض کتید و کار اعتراض به جنگ و دعوا بکشد و شما در در حال نزاع کشته بشوید ، دست کم از نگاه حسین نیکروش خدا بیامرز، شما شهید محسوب می شوید .

جریان افشاگری آقای میرسلیم علیه قالیباف و اطلاعیه ای که از طرف دفتر ناظر بر نمایندگان مجلس شورای اسلامی به نفع قالیباف و علیه میرسلیم صادر شده است ، دارد بیخ پیدا می کند.

امشب دیدم دوباره دفتر میر سلیم اطلاعیه داده است که ایشان قصد دارد تا پای جان در برابر جریان فساد ایستادگی کند.

حالا خودتان سه نفر را باید پیدا کنید.

یکی همان پرتقال فروش معروف را که هیچ وقت پیدا نشده است.

دوم یزید زمان را.

سوم حسین مظلوم را.

چهارم : زیرشو بگیر کولم نِه !....

 

 

 

 

 

آیا افشین‌ اعلا گرفتار پارادوکسیکال است؟

........

دیروز هم نوشتم افشین اعلا یکی از سرایندگان خوبِ کشور ماست و علیرغم پایبندی به ایدئولوژی رسمی و از پیش تعریف شده حاکم بر دستگاه های ارزشی کشور، سعی می کند آزاد تر فکر کند.

روز بیست و هشتم مرداد به مناسبت هفتمین سال درگذشت بانو سیمین بهبهانی، تقدیر جانانه و به جایی از او در سایتش قرار داد که امروز حتّی دگر اندیشان و همفکران خانم بهبهانی حوصله پرداختن به این موضوعات را ندارند.

بعد تقبیحیّه و نکوهشی جدّی را متوجّه جریان رسمی شدن رابطه امارات و اسرائیل کرد و از حسن نصرالله تا حدّ یک قدّیس به ستایش پرداخت که طبیعی بود این ستایش، کرنشی بود در برابر همان ارزش هایی که سال هاست گرفتار چالش عمیقی میان مردم ایران و حکومت ایران است و ما شاهدش هستیم.

هنوز جوهر این شعر خشک نشده بود که از شجریان سخن گفت . گفتنی شاهوار و شکوهمند.

شجریان از سال ۸۸ به این سو کم مورد هتّاکی همان ارزش های رسمی و رایج بر کشور قرار نگرفته است.

پیام شجریان در آن سال این بود که : تفنگت را زمین بگذار برادر ...

حالا هم که روی تخت بیمارستان به سختی نفس می کشد، روزنامه کیهان دست از سرش بر نمی دارد...

خلاصه کنار آمدن با این همه نگاه های ضدّ و نقیض اگر برای خودِ آقای اعلا امکان پذیر باشد، برای مخاطب  او خیلی دشوار است.

 

چارپایه را هم نباید دست کم گرفت...

 

 

.....

اصلا محرّم بدون چارپایه محرّم نیست.

چند سال پیش اینجا تو بیدگل نزدیک خونه ما نزدیک بود به خاطر چارپایه آدم کشته شود.

یه بابایی بود هزینه ده شب هیئت را تقبّل کرده بود . 

مردم هم با عزّت و احترام با او برخورد می کردند.

ولی کسی خبر نداشت ایشون چه نقشه ای برای هیئت در سر دارد. 

شبی که قرار بود هیئت حرکت کند، ایشون آمد وسط و رفت برود روی چارپایه تا جماعت را رهبری کند که یه مرتبه حاجی نصرت و رضا پونصد  و اینا یقه شو گرفتند ، کیشیدتش پایین .

: رِ پِ پِ

 

 

 

 

عناصر تقویت کننده مراسم محرّم

 

.....

من در خاطرم هست؛ کباب برگ با گوشت گوسفندی و مغز بادام‌ اعلا و تریاک زعفرانی نقش خوبی را در مراسم محرّم ا یفا می کرد.

بعد اکو آمد.

اکو واقعا نقش بالایی داشت.

خیلی سال است که داود میر باقری هم به این عناصر اضافه شده است.

 

 

 

 

 

 

روزهای انقلاب در محرّم

 

.......

 

10 سال با محرم های انقلاب و دفاع مقدس .

1
سال 1357 – شنبه 11 آذر – روز اول محرم 1399/

 

تظاهرات و راهپیمایی های مردم بر علیه رژیم پهلوی هر روز منسجم تر و گسترده تر شده و حالا با آغاز محرم ، رژیم پهلوی می داند که شور حسینی مردم در این ماه ، عرصه را بسیار بیشتر بر طاغوت تنگ خواهد نمود .


یک روز قبل از محرم، مردم در سراسر کشور به خیابان ها آمده اند و ماموران طاغوت تعداد زیادی را به شهادت رسانده و زخمی می کند .


حضرت امام خمینی در روز اول محرم به مناسبت این کشتار پیامی صادر می کنند که در بخشی از آن آمده :


اکنون دشمنان اسلام و ایران و هواداران رژیم یزیدی، در مقابل هواداران قرآن و اسلام و مخالفان سرسخت رژیم طاغوتی ابوسفیانی، صف بندی نموده و می خواهند شعار اسلامی و حسینی را که برای احیای اسلام و به دست آوردن آزادی و استقلال و برقراری حکومت قرآن، به جای سلطه شیطان و حکومت قانون عدل در مقابل حکومت جنگل است، با مسلسل ها و توپ و تانک ها که از خون دل ملت محروم تهیه شده است، جواب دهند.

 

غافل از آنکه ملتی که با بیداری و هوشیاری به پا خاسته و نهضت اصیلش را وظیفه شرعی الهی تشخیص داده است، به این سلاح های زنگ زده، با تمسخر می نگرد.

 

همچنین امام خمینی در این روز در جمع عمومی در اقامتگاه خود در نوفل لوشاتوی پاریس بیاناتی ایراد می کنند که در بخشی از آن آمده :


در این بیست و چهار ساعت که از ماه محرم می گذرد اعداد کشته ها را بعضی ها قلم های درشت می گویند. (من که حالا نمی توانم بفهمم) .


از دو مبدا تاکنون خبر رسیده است که حدود بیست هزار نفر کشته های این بیست و چهار ساعت بوده است که حالا بعدش چه خواهد شد، من نمی دانم.

من نمی توانم باور بکنم که یک چنین عددی باشد لکن از دو مبدا تا حالا یک همچو اطلاع رسیده است، البته کمتر هم گفته شده است.

 

همچنین امام خمینی امروز با دو رسانه خارجی ، تلویزیون سراسری ایتالیا و خبرنگار رادیو کانادا ، مصاحبه ای انجام می دهد .

مصاحبه امام خمینی با خبرنگار رادیوی کانادا

سؤال:

آیا حضرت آیت الله نگران این نیستند که اگر شاه خلع شود، روسیه شوروی در ایران دخالت کند؟


جواب:

خیر، هیچ نگرانی نیست. وضع ایران به صورتی است که روسیه شوروی نمی تواند دخالت کند.


سؤال:

اگر چنانچه شاه خلع شود، چه کسی رهبری را در دست خواهد داشت؟


جواب:

بعداً معلوم می شود، به عللی اکنون نمی توانم نام ببرم.


سؤال:

چه تعدادی از افراد را حضرت آیت الله تصور می کنند باید قربانی از بین رفتن شاه بشوند؟


جواب:

تا شاه چه تعدادی را بکشد.
سؤال:

ارتش ایران را آمریکایی ها تعلیم داده اند و نسبت به شاه وفادار هستند، چنانکه شاه سقوط کند چه کسی ارتش را کنترل می کند؟


جواب:

بعضی از افراد طبقه اول ارتش به شاه وفادارند ولی رده های بعد اینطور نیستند.


سؤال:

چرا حضرتعالی به جای یک کشور اسلامی به فرانسه آمدید؟


جواب:

بعضی از کشورهای اسلامی با داشتن ویزا از ورودم جلوگیری نمودند لذا صلاح دانستم که در کشور فرانسه موقتاً سکونت گزینم تا کشورهای اسلامی را برای این موضوع مطالعه نمایم و در آینده به کشوری اسلامی که بدانم در آنجا می توانم به فعالیت های الهی خود ادامه دهم خواهم رفت.
تلگرام https://t.me/gpjme
ایتا https://eitaa.com/gpjmeshkaarabid

..

........

 

10 سال با محرم های انقلاب و دفاع مقدس

- 2
جوان پرشور  26 ساله ، سال 57 ، بارها تعقیب شد و چندین بار دستگیر و شکنجه شد ، ولی هیچوقت از صف اول مبارزه با طاغوت پهلوی خارج نشد .


سردار حاج رضا کاظمی فرزند مرحوم حاج عباس از یکی از دستگیری ها می گوید که سه روز قبل از محرم 57 یعنی 8 آذرماه 1357 اتفاق افتاده .


این بزرگ مرد در چهل و چندسال گذشته چه در کسوت لباس سبز پاسداری و چه در مناصب دیگری لحظه ای از خدمت به انقلاب و مردم کوتاهی نکرده و بسیاری از مردم خصوصا اقشار ضعیف جامعه خاطرات بسیاری از تلاش ها خستگی ناپذیر ایشان دارند .


حاج رضا از طرف پدر مرحومشان کاشانی و از مادر مرحومشان بیدگلی می باشند .


سلامتی ایشان و شادی روح والدین گرام و برادر شهیدش جعفر کاظمی صلوات


تلگرام https://t.me/gpjme
ایتا https://eitaa.com/gpjmeshkaarabid

 

 

 

 

 

 

این بدبخت سکّه یِه پول شد...

..........

 

آدمیزاد شاید بتواند از خدا فرار کند.


شاید بتواند از خلق خدا هم فرار کند.


آدمیزاد وقتی لازم ببیند از خودش هم فرار می کند.


ولی معتقدم آدمیزاد از زن و بچّه خودش هرگز نمی تواند فرار کند.


ما توی خونه با زیر شلواری و زیرپوش راه می رویم ، نشست و برخاست می کنیم ، چایی می خوریم. صبحانه، ناهار ، شام...
حموم میریم...
مستراح...


خلاصه با زن و بچّه مون در هم می لولیم.
اگه یِه ذره بدنمون بو بدهد، به ما تذّکر می دهند.


کفشمون... جورابمون ... اینها همیشه باید دور از دید باشد.


نون و خوار و بار ی که از بیرون میاریم توی خونه، باید معلوم باشد حلال است، حرام است ..‌‌ از کجا آمده...


سرِ سفره که داریم غذا را زیر دندان می جویم ، دخترمان، پسرمان ، زنمان، اینها همه در اعماق وجودشان به شخصیّت پدرشان فکر می کنند.

آیا بابای ما آام حسابی است؟ 

دزد است؟ 

مدرک قلابی دارد؟ 

شکنجه گر است ؟

سخن چین است ؟ 

نوکر ماب است؟ 

آزاده است؟ 


: این بابای ما چه جور آدمی است در جامعه...؟ 


: حرف زدن ... رفتار ... مواضع فکری...ویژگی های خُلقی و روانی او با هم تطبیق دارد ؟ ندارد؟ 

اینها سوالاتی است که مرتب در ذهن خانواده ما می چرخد...
......


من امروز واقعا مانده ام پرویز فتّاح چه جوری کنار زن و بچّه اش صبحانه خواهد خورد...

 

حال و روز ما/  امروزِ ما...

 

 

 

حال و روز ِامروز ما هرچه باشد از حال و روز پرویز فتّاح بهتر است...

قطعا از فردای او هم بهتر خواهد بود.

 

 

 

 

 

روزهای دلهره، شب های هراس

 

 

......

هر یک روز که به پاییز نزدیک تر می شویم ، لحن مسئولین کشور در باره نظام آموزش عالی و آموزش و پرورش مایوسانه تر و بغض آلود تر می شود.

ما دوازده میلیون دانش آموز دازیم، چهار / پنج میلیون دانشجو و در مجموع قریب به بیست میلیون نفر از مردم کشور با درس و مشق و کلاس و سرویس و کادر اداری و ورزش و ... مشغول هستند در دو حوزه یاد شده.

همه اینها را نمی شود تو خونه جای داد به شکلی  که عصبانی نشوند و افسرده نشوند و دور از جان به هم نپرند.

بشر می تواند با ناداری و فقر کنار بیاید.

بشر درد و بیماری را به هر شکلی هست ، بر خود هموار می کند.

ولی خیلی نمی تواند تو خونه ش بنشیند و اوقات تلخی اطرافیان را ببیند.

روزهای پاییز خودش به طور اتوماتیک ، آدم را سوق می دهد به سمت غم و اندوه.

تو خونه نشستن هم خیالات و وَهمیات و عقده های سرکوب شده را مثل اژدهای منجمد شده ای که با تابش آفتاب ، جان می گیرد و هرآن احتمال خشمش می رود، در ما بیدار می شود و هی به یاد زرق و برق های دنیایی می افتیم و دندون قروچه و احساس غبن و بیچارگی و خلاصه از کوره در می رویم.

زندگی ایرانی ها جوری شکل گرفته است که  اگر بخواهند مدام تنگ هم بنشینند و به هم خیره شوند، خودشون جوششون به هم می گیرد.

بالاخره همه دنبال مفری می گردند.

یکی میخواد بره هیئت روضه....

یکی میخواد بره شاسوسا شام بخورد...

یکی میخواد کنار خیابون بایستد به زن مردم نگاه بکند...

یکی میخواد بره ایی تو ...

کُرونا همه راه ها را بر مردم می بندد..

خلاصه گذشت زمانی که اخوان می سرود : 

پادشاه فصل ها پاییز...

 

 

 

مُحرّمیات ...

.....
یک‌ حسینّیه خیلی کوچک و نقلی هست تو محلّه سر کوچه یخچال آرون .
اسم عجیب و غریبی دارد: اُبّه...


آیا در حال حاضر این حسینّیه سرِپا هست یا نه، نمی دانم.
خیلی وقت است گذر من به اون حوالی نیافتاده است.

امروز غروب وقتی از خواب بیدار شدم ، رفتم به سمت عاشورا و فلسفه شهادت و دیدگاه های متفاوت ، بعد دیدم قدرت درک این مسائل را ندارم.

موضوع را رها کردم و رفتم روی یک موضوع بومی که بیشتر ، حال و هوای خودمان را داشته باشد.


حسینیّه اُبّه دقیقا در جایی قرار دارد که از شمال به محلّه دربند ، از جنوب به سر ِکوچه یخچال ، از شرق به دهنو و ازغرب به محلّه بازار منتهی می شود.


ولی گویا در حوزه جغرافیای فرهنگی / محلّی ِسر کوچه یخچالی هاست.


یادم هست یک اتاق خشت و گلی گنبدی بود پشت به شرق و رو به غرب.
دو سه تا پله هم می خورد تا بالا.


اوایل دهه هفتاد من از این جُست و جوهای محلّی را خیلی علاقه مند بودم.


در همان زمان در جایی نوشته بودم که به احتمال قوی مراسم روضه خوانی این حسینّیه متروکه در طرف صبح برگزار می شده است.


چرا که اوّلا آرونی ها در گذشته ها بر خلاف بیدگلی ها در شب،  هیئت و عزاداری نداشتند و عمدتا مراسم محرّم آنها در طرف عصر بر گزار می شده است.


و چون حسینیّه اُبّه روبه مغرب و پشت به مشرق دارد، پس مراسم هم حتما در طرف صبح برگزار می شده است.


خودِ این موضوع به لحاظ سبک شناسی، " انحراف از نُرم " نامیده می شود.


انحراف از نُرم یعنی خلاف قاعده و هنجار طبیعی و کلاسیک به سمت نو گرایی و حتّی شاید بدعت گذاری رفتن باشد.


ریشه های جامعه شناختی این قبیل حرکت ها هم خیلی خوشمزه و شنیدنی است.


زمانی که من  پی جور این موضوع بودم، چراغ این حسینّیه خاموش بود.

پرچم و علم و این چیزها را هم نداشت.
ولی شنیدم کلید آن دست بابای پیر ونابینایی بود که مطلقا نابینا بود.


ولی این بابا به قدری عاشق و دلبسته این حسینیّه کوچک بود که در شب و روز مواظب بود آسیبی از جایی به در و دیوارش وارد نشود.


دوستان می گفتند که این پیر مرد نابینا هرسال خودش با دست خودش کاهگل درست می کند و با بالارفتن مکرّر از نردبان، بدون کمک دیگران ناوه کاهگل را به همان گنبد مرتفع و نسبتا خطر ناک رسانده و خودش اندود کرده و به پایین بر می گردد.

 

تا اینجای قضیه خودش ، یک عشق است.

طبیعی و قابل فهم.


ولی من سوالم این بود که این حسینیّّه وسط این چهار راه چه می کند.

بازار برای خودش یلی بود و حسینیّه پر سر و صدایی.


طایفه های بزرگ و اسم و رسم دار.


دهنو که خُب اُمّ الهَیئات بود.


کی جرات داشت ، کنارشان حسینّیه بزند؟ 


سرکوچه یخچال هم ریشه تاریخی داشت و آب انباری که می گفتند دوراه ورودی داشته ؛ یکی برای مسلمان ها و یکی هم برای زرتشتی ها.


محلّه دربند گویا فاقد حسینّیه بودند .


و لی خُب ، خونه افتخار الاسلام یک مرکز فرهنگی و دارای اصل و نسب بوده و نیاز های معنوی مردم را جواب می داده است.


خلاصه عمده بزرگان آران در همین نقطه سکونت داشته اند.


خلاصه این قدر این پُرس و جو را ادامه دادم تا به این نتیجه رسیدم که اُبّه کسی بوده که یک شب میره روضه تو حسینُیه سرکوچه ، گویا چایی تموم شده بوده یا اینکه به او بی اعتنایی می شود و چایی بهش نمیدن.


او هم با حسینیّه قهر می کند و روز بعد برای خودش یک حسینیّه می سازد درست تو چشم مردم همه محال اطراف‌ .

 

 

 

 

 

 

 

سالخوردگان کاشان و اطراف

 

امروز کاشان سه نفر فوتی حدود هشتاد سال داشته است ، ناشی از کُرونا.

با این حال اگر گذر شما در همین هوای داغ و بدن پزان به کاشان بیافتد، فوج فوج مردمی را می بینید که به ناچار مجبور هستند از خانه های خود خارج شوند یا برای کار و کسب، یا خرید و دارو/ درمان و بیمارستان و بانک و اداره...

در این میان چه کسی ناقل ویروس پنهان کرونا به خانه و خانواده و محیط اطراف خود است، معلوم نیست.

مردم ناخواسته در هم می لولند.

اتوبوس و تاکسی و چهار راه و بازار و همه جا...

ولی هنوز هم باید منتظر پاییز باشیم. 

یک ماه دیگر ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعری فاخر از استاد رحمت/ کاشان

.........

سکوت سرخ:

 

بیا زلف چلیپا را بفهمیم
شکوه شام یلدا را بفهمیم

بهشت و گندم و شیطان و آدم
نیاز چشم حوا را بفهمیم

بیا از اعتلای کشتی نوح
تب توفان و دریا را بفهمیم

غرور سامری  گوساله ی زر
فریب قوم موسی را بفهمیم

هبوط نور و کوه طور و موسی
عروج دار عیسی را بفهمیم

نوای مرغ حق را در دل شب
و ناقوس کلیسا را بفهمیم

طلوع آخرین خورشید باور
شکست طاق کسرا را بفهمیم

هبل را سرنگون از کعبه ی نور
سقوط لات و عزی را بفهمیم

کنار آتش و داغ شقایق
سکوت سرخ مولا را بفهمیم

و از دستان خورشید کرامت
شمیم نان و خرما را بفهمیم

به داغستان سبز آرزوها
غروب زرد گل ها را بفهمیم

زبان غنچه های باغ توحید
و اشک مشک سقا را بفهمیم

هجوم تشنگی دریای لشگر
نگاه مرد تنها را بفهمیم

قرار حنجر خورشید و خنجر
جبین و سنگ خارا را بفهمیم

بیا در گوشه ی دیر محبت
زبان اشک ترسا را بفهمیم

بیا # رحمت ، فراز نیزه ی عشق
سر خورشید زهرا را بفهمیم

# رحمت کاشانی   خرداد ۱۳۸۱

 

 

 

لبنانی که دیگر لبنان نخواهد شد.

 

.........

 

به رغم صدور حُکم نزدیک به نود و نُه درصد ملایم و بی اثر دادگاه لاهه و نفس راحتی که حسن نصرالله از این بابت کشید، لبنان برای دو هفته ، خود را خاموش اعلام کرده است. 

اگرچه مسئولین این کشور کوچک اما پرسر وصدای تاریخ معاصر خاورمیانه غنوده  در جوار زیبایی های دریای مدیترانه، دلیل این خاموشی را دور شدن از ویروس و وحشت و عواقب وخیم کُرونا اعلام کرده اند، ولی لبنان به لحاظ سیاسی و امنیّتی، فاقد هر گونه چشم انداز متمرکز بر یک اراده استوار است.

 

مرحوم فخرالدین را یادتون هست تو میدون بزرگ میوه فروشی داشت؟ 

میوه فروشی اش همین جور ولو بود.

مغازه ای و چادری و سر پوشی و در و دیواری نداشت.

هیچ وقت هم نشد که ما چارتا جعبه میوه سالم و زرق و برق دار در میان انبوه سفال ها و علف ها وجعبه خالی های این میدون ببینیم.

تازه اکرم را هم داشتیم که باید از آهنگری مرحوم حدّاد نعل می خرید برای اسب و قاطر و خر بقیه قربتی ها...

لبنان امروز خیلی شبیه است به پنجاه سال قبلِ میدون بزرگ.

با این تفاوت که در میدون شلوغ و درهم برهم ِ آن روز کسی غم به چهره نداشت.

ولی لبنان امروز ، هم شرمنده خودش هست، هم شرمنده اسرائیل که بهانه ای ندارد برای تحریک آن کشور، تا اقلا چارتا موشک  بیندازد در حوالی بیروت.

لبنان برای حفظ رژیم بشار اسد هم ، دیگر عنصر به درد بخوری نیست.

لبنان فقط باید با نوستالژی عماد مغنیه سَر کند همانطور که ما با یاد روزهای قدسِ  چهل و دوسال گذشته. 

 

 

 

: هی جو !!!

 

......

ترامپ هم رفتنی شد.

ترامپ موجود اعصاب خُرد کنی است .

وگرنه بود و ‌نبودش برای ملّت ایران ، دردی را کاهش نمی دهد.

ملت ایران صبح که از خواب بیدار می شود همینطور هی برای خودش هَموَر می شود.

یِه عدّه ای مدام زنجیر سَر سویچی خودشون را دور انگشتشون می چرخانند و دوباره وا می چرخانند.

یِه عدّه هم با دانه های تسبیحشون بازی می کنند.

کسی هدف معیّن و تکلیف مشخصّی ندارد در این مملکت.

هر کسی باری به هرجهت ، روز و شبش را با حسرت خوردن به رضا شبان و جکوزی و گلابی های اصغر جوخی و ...پشت سر می گذارد.

ولی خُب ! آدم وقتی به تلویزیون یا به گوشی اش نگاه می کند، دلش میخواد عکس چند نفر از کسانی را ببیند که در عرصه سیاست  یا در حوزه فرهنگ یا تو زمینه هنر یا میدون فوتبال یا جاهایی مثل موسیقی و تاریخ و روانشناسی و روشنفکری و بورس و این چیزها ، آرامش مردم را بر هم نریزند.

ترامپ موجود خیلی مزخرفی است.

روی کار آمدنش در چهار سال پیش هم با شُبهه همراه بود.

هنوز هم که هنوز است ده ها ابهام و پرونده و ذهنیّات مشوّش دیگر سایه به سایه او در حرکت است.

او اگر در ژانویه آینده کاخ سفید را ترک کند، دومین رئیس جمهوری خواهد بود که در چهل سال گذشته از جمهوری خواهان ، برای یک دوره مهمان این کاخ شده خواهد بود. 

اگر یادتان باشد بعداز جیمی کارتر، ریگان آمد از جمهوری خواهان روی کار ، برای هشت سال. 

بعد بیل آمد.

بیل کلینتون آمد و ماجرای روهم ریختن او با آن منشی بسیار خوشگلش ، خانم مونیکا لویسکی که همه دمکرات بودند.

آبرو ریزی هایی در آوردند این رئیس و دفتردار، پشت کمدهای اتاق کارشون.

بی شرف ها محلّی که باید به رتق و فتق کارهای مردم رسیدگی کند ، تبدیلش کردند به شورای شهر آمل خودمان.

منتهی قانون آمریکا آنها را روی پا نگه داشت.

بعد جرج بوشِ پدر آمد از جمهوری خواه برای یک دوره چهار ساله . 

بعد پسرش آمد از همان حزب برای دو دوره پی در پی.

این پدر و پسر ذاتا آدم حسابی بودند.

اهل دین و ایمان .

خیلی با شخصیّت .

زن و بچّه دوست.

بعد حسین آقا اومد .

با رگ و ریشه آفریقایی و اصالت ها و نجابت های خانوادگی اش.

اوباما هم اگر چه وقتی یک زن خوشگل می دید، پاش شُل می شد ولی اهل شرارت نبود و هشت سال هم ایشون آمریکا را اداره کرد.

من نمی دانم چطور شد که یَهویی سروکلّه این نرّه خرِ گُه پیدا شد که به شکل عجیبی حرکاتش ما را یاد احمدی نژاد می انداخت.

در هرحال ما منتظر جو هستیم ! 

: هی! جو...

 

 

 

از دکتر محمد علی اسلامی ندوشن

....
انسان برحسب ذات خود، میل دارد که ابراز شخصيّت بكند، ولو تنگدست باشد، ولو گرسنه باشد.

در زمان برگشت من که دو سال و چند ماه از ۲۸ مرداد گذشته بود، من این احساسِ فروبستگی را در مردم می‌دیدم.

حتّی احساسی شبیه به شرمندگی و قصور، که چرا تن به کودتا داده بودند.

آنان در زمان مصدّق شاید بیش از حد احساسات به خرج داده بودند.


ما همیشه این مشکلِ حفظ موازنه در میانِ احساس و عقل را داشته‌ایم، و نیز نَوَسان میان بستگی و رهایی. مانند گیاهانی که در آفتاب خود را جمع می‌کنند و در سایه باز می‌شوند.

    #روزها_جلد‌چهارم

💎کانال دکتر محمّد‌علی اسلامی نُدوشن

🆔 @sarv_e_sokhangoo

 

 

 

افشین اعلا و سیمین بهبهانی

......

 

من معمولا با شنیدن اسم افشین اعلا دچار اشمئزاز می شوم و تعادلم را از دست می دهم.

او البته شاعر بسیار خوبی است.

ولی تاسّف می خورم از اینکه چرا خداوند چنین موهبتی را به او داده است.

با همه این حرف ها امروز در جایی دیدم که ایشان صحبتی در باره بانو سیمین بهبهانی کرده است.

به سایتش مراجعه کردم ، کامل خواندم و خیلی لذت بردم از نگاه همراه با شناختش در باره سیمین.

آقای اعلا بدون ریب و ریا و تطاهر هم خودش را معرفی کرده است و هم سیمبن را.

و جایگاه اجتماعی خود و بانوی غزل ایران را با شجاعت بیان کرده است . 

من چند بار خواستم مطلب ایشان را کپی کنم و در واما بعد باز نشر بدهم ولی نمی پذیرد. 

دوستان اگر مایل باشند می توانند مستقیم بروند توی گوگل.

 

پ / پ/ پ/ پ/ و چهار کشته...

 

 

امروز پراید و پی کی در تربت جام توانستند به کمک هم ۲ نفر را بکُشند .

همین عملیات را در رامشیر جنوب، پراید و پژو به خوبی انجام دادند.

 

 

کشف حجاب در آستانه محرّم

 

آیتیک جاوید نژاد برای من شناخته شده نیست.

گویا بازیگر سینماست و سریال های تلویزیونی.

این خانم حوصله اش نرسیده محرّم تموم بشه، این یک چهارم لچکی را که به عنوان " حجاب" تا حالا روی سرش هی سُر می خورده پشت گردنش ، بیاندازد دور .

نوشته اند رفته خارج و خیال خودش را راحت کرده است.

 

 

 

 

جواد جهان آرایی خطاب به استاد شجریان...

 

........


استاد مبادا به دلت غم بنشیند
مگذار که غم بر دل عالم بنشیند


خورشیدی و هنگام طلوع تو چه زیبا است
بر برگ‌ گل روی تو شبنم بنشیند


مهمان تنت می شود ای آینه تسلیم
بر خیز،که این فتنه مسلم بنشیند


ای حنجره ات، خنجر آهیخته از دل
آواز بخوان بر دل آدم بنشیند


ای صوت دل انگیز تو چون حضرت داوود
مگذار که غم بر دل مریم بنشیند


آوازه ی آواز تو شد شهره ی آفاق
آن قدر که بر خاطره ی جم بنشیند


کی تشنه بماند؟به خدا هیچ زمانی
هر کس که لب چشمه ی زمزم بنشیند


بیماری تو می رود از تن به خداوند
بر زخم تنت گوهر مرهم بنشیند


بیماری تو ،توسن سرکش،نه،که رام است
مانند غباری است که کم کم بنشیند


خلقی همه از باده ی آواز تو سرمست
موسیقی و صوت تو چو باهم بنشیند


گر بنگرد اندوه تو را شاعر کاشان
یارب تو گواهی به دلش غم بنشیند


 

 

 

 

توضیحات استاد سربلوکی در باره یک نام مورد مناقشه در کاشان.

 

 

........

برادر عزیز جناب آقای عنایتی!

در حاشیه مطلبی که در باره گله مندی خانم پری زنگنه برای نام گذاری خانه میهنستان نوشته بودید، نکته دیگری هم در باره وجه تسمیه زیارت شاه یلان کاشان واقع در بازار زرگرها قابل ذکر است که خدمت شما عرض می کنم:

 

نام زیارت " ‌شاه یلان" در وافع همانطور که مردم کاشان میگویند " شایلمون"  است نه شاه یلان .

شایلمون واژه ایست عبری.

  زیرا  کلیمی ها در‌الفبای خود ، حرف سین ( س) ندارند،  به جای ان از حرف   " ش"  استفاده میکنند .

بهعنوان مثال  می گویند: 

  زیارت ملا موشه

  یا موشه دایان و...

من چند سال قبل در صحبتی که با  آقای دکتر محمد فریور ( همسر سر کار خانم معصومه اخوان بیدگلی / خیّر برومند مقیم آمریکا) شنیدم که  اخیرا در آمریکا کتابی چاپ شده در باره همین زیارت شایلمون که او را یکی از مقدّسین قوم کلیمی میدانند.


 واز طرفی مگر مردم کاشان از گفتن  واژه شاه یلان عاجزند که هنوز هم در گویش مردم منطقه کاشان بزرگ  باین زیارتگاه میگویند:  شایلمون

  ولی از آنجا که اجداد خانم پری زنگنه در کنار این مکان زندگی و به کسب وکار می پرداخته اند؛  مثل مرحوم‌حاج محمد شایلمونی  پدر بزرگ سرکار خانم پری زنگنه،  او را شایلمونی میگفته اند.

  ولی بعضی از مومنین شهر ،  بخاطر عظمت  بخشیدن به گستره و جغرافیای جهان اسلام و تقدیس شهر کاشان ، باهزار و یک دلیل میخواهند ثابت کنند که که این زیارتگاه از نوه/ نتیجه های امام موسی کاظم ع است که همانطور  گفتم  شایلمون یکی از مقدّسین قوم جهود است.

غلامحسین سربلوکی / کاشان/ ۲۸ مرداد ۱۳۹۹

 

 

 

 

 

یاد داشتی از " خانم ناز"  اقتصادی نیا در باره شعر معروف اخوان

 

اشاره: اسم سایه برای زن ، اسم زیبایی است.

اما من توی دلم خانم سایه اقتصادی نیا را " خانم ناز " خطاب می کنم.

..............

 

امید و نومیدی در ۲۸ مرداد
کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نه تنها واقعۀ پراهمیتی در حیات سیاسی و اجتماعی ایرانیان است، که در تاریخ ادبیات معاصر فارسی نیز از زمرۀ فصول شاخص در شمار می‌آید.

تعدادی از تاریخ‌نگاران ادبیات معاصر آن دسته از آثار ادبی را که در پی این رخداد سیاسی خلق شده‌اند، کمّاً و کیفاً، در اندازه‌ای ارزیابی می‌کنند که بتوان در تاریخ ادبیات معاصر فصلی برایشان گشود.

چهرۀ مصدق، مشی ملی و حیات سیاسی او الهام‌بخش شاعران و نویسندگان و هنرمندان بسیاری بوده است.

از میان آنچه دربارۀ مصدق و نهضت او در قالب اثر ادبی ساخته و پرداخته شده یکی نظرگیرتر است:

قصیدۀ مهدی اخوان‌ثالث با عنوان «تسلی و سلام»

که شاعر آن را به «پیرمحمد احمدآبادی» تقدیم کرده و در شأن نزول آن گفته است:


«این شعر را برای زنده‌یاد دکتر مصدّق گفته‌ام. در آن وقت‌ها ـ در سال ۳۵ ـ نمی‌شد اسم مصدّق را ببری؛ این بود که بالای شعر نوشتم:

برای پیرمحمّدِ احمدآبادی. من خودم در زندان بودم که آن مرد بزرگ و بزرگوار تاریخ معاصر ما را گرفته بودند و تقریباً محکوم کرده بودند. وقتی ما را در زندان زرهی برای هواخوری می‌بردند، او را می‌دیدیم که در یک حصار سیمی خاص و جداگانه‌ای به‌تنهایی راه می‌رفت و قدم می‌زد؛ مثل شیری درون قفس. بعدها که من آمدم بیرون، این شعر را برایش گفتم.» 


شهرت این قصیده چنان است که دوستاران شعر فارسی تقریباً ابیات آن را در خاطر دارند و نقل و یادکرد از آن بسیار است:


دیدی دلا که یار نیامد
گرد آمد و سوار نیامد
بگداخت شمع و سوخت سراپای
وان صبح زرنگار نیامد
آراستیم خانه و خوان را
وان ضیف نامدار نیامد...


اخوانِ نوپرداز همواره دلبسته و پرستندۀ شعر قدیم ایران بود و هرچه در شاعری پیش‌تر آمد، این دلبستگی عمیق‌تر و آشکارتر شد.

او، که به قول خودش می‌کوشید بین خراسان و مازندران پل بزند و با نگارش «عطا و لقای نیما یوشیج» و «بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج» خدمتی عظیم به نیما و انقلاب ادبی او کرد، هرگز  پایش را از زمین خراسان نکند و از سنت ادبی نبرید.

و چه چیز سنتی‌تر از قصیده، آن هم در شوراشور شعر نو و گرماگرم نوسرایی؟

در سال ۱۳۳۵، که در دعوای سنت و تجدد در ادبیات نوپردازان تقریباً دست بالا را داشتند، قصیده؟!

 تا این تاریخ نیما هنوز در قید حیات بود و دیگر میخ خود را کوبیده بود، شاملو «قطع‌نامه» را هم سروده بود که به قول محمدجعفر یاحقی نشان می‌داد «با عبور از شیوۀ نیمایی برای خود راه تازه‌ای می‌جوید» فروغ از اسیر و دیوار و کمی بعد عصیان گذشته بود، و سپهری دو دفتر منتشر کرده بود.

شعر نو تثبیت شده بود و قوالب کهن کم‌کم در نظر شعردوستان نوجو رنگ‌ورو می‌باختند.

در چنین فضایی است که اخوان از رنج و شکیب قصیده می‌سازد و پیروز هم می‌شود.


اما تجلی این شعر در قالب قصیده بی‌اسباب و علت نیست. موضوع اصلی قصیده مدح شاهان و بزرگان است و اخوان هوشیارانه این قالب را برگزیده تا در مقابل «شاه»، مصدق را «مدح» گوید، او را سزاوار ستایش بشناسد و بر سریر شاهی نشانَد.

انتخاب این قالب کاملاً آیرونیک است:

قالبی که باید حاوی ستایش شاه باشد، به ظرفی برای ستایش مغضوب او بدل می‌شود و، در اوج روزهای مبارزۀ تجددخواهان ادبی علیه قافلۀ سنتگرایان، اقبالی بی‌مانند می‌یابد.

کمتر کسی حتی توجه می‌کند که این قالب کهن، به‌عکس کارکرد کهنش که چه‌بسا جابران را می‌ستود و ظالمان را فاتحانی سزاوار جلوه می‌داد، این‌بار زبان حال مردی مظلوم و ملتی مظلوم شده و، به‌جای شرح فتوحات و شادخواری‌ها، از راه رنج، فرّ و شکوهی بی‌نظیر یافته است.


اخوان‌ثالث شعر را با لحنی بلاغی آغاز می‌کند و ردیف شعر را «نیامد» می‌گذارد.

فعلِ تمام جملات شعر در وجه اخباری است تا نومیدی قطعی و تمام‌عیار شاعر را آیینگی کند.

فعلی در وجه التزامی نداریم تا رخنه‌ای هم حتی برای شک و شبهه و امیدواری بیجا گشوده نباشد.

اخوان را که «امید» تخلص می‌کرد، شاعر یأس می‌دانستند و او خود در برابر این گفته‌ها در مقدمۀ آخر شاهنامه می‌گوید:

«نومید بودن و کردن نجیب‌تر و درست‌تر است از امید دروغین دادن و داشتن. حداقل فایدۀ این نجابت و درستی این است که آدم دروغ‌ها و پدرسوختگی‌ها را نخواسته و نیاراسته.»


اخوان در نواری که از او به جا مانده است، به هیچ مصراعی جز به مصراع اول، و آن هم اندکی، رنگ پرسش نمی‌زند و در چاپ ارغنون هم مقابل این مصراع و هیچ مصراعی علامت سؤال نیست.

در نوار هم، اخوان همۀ ابیات را با لحن خبری می‌خواند، و حتی ابیاتی که به دنبال خطابِ ای... می‌آید، چندان لحن خطابی ندارد.

قطعیت لحن و نیت شاعر در نحو سرتاسر شعر پیداست و این یعنی امیدی نیست و نیست و نیست.
https://t.me/Sayehsaar

 

 

 

 

 

 

حسن نصرالله در محرّم

 

 

اوضاع لبنان دارد بد تر از روز انفجار دو هفته پیش در بیروت می شود.

باید حسن نصرالله را دعوت کنیم بیاید ایران . 

دست کم تا پایان دهه اینجا مهنون ما باشه.

محمود کریمی هم هست.

متصور ارضی ...

میشه یه دور همی خیلی خوبی داشته باشیم.

 

 

 

 

 

از یک طرف الکاظمی ، از یک طرف شورای شیوخ

 

 

.......

سال های قبل می گفتند در روزهای اربعین به هر کجای سرزمین عراق نگاه می کردید فخّارخونه ای می دیدید و جمالی.

عباس مشکی و عموجلال اینجا در همسایگی ما زندگی می کنند، این روزها خیلی پکرند.

امسال از موکب و آشپزخونه و نون عباسعلی برای عزیمت به کربلا خبری نیست.

عراق هیچ وقت کشوری قوی در خاورمیانه نخواهد بود.

مقداری نفت دارد. مقداری اسلحه . مقداری قوم و عشیره و اختلافات نهادینه شده تاریخی.

سی و دو / سه میلیون جمعیّت بخور و کار نکن در کشوری تحت اشغال و قدرتی مجهول و مجعول در منطقه ای که خودشان اسمش گذاشته اند: منطقه سبز...

میدان التحریر و آشوب هایش...

مقتدی صدر و آرزوهایش ...

خلاصه کشوری بی ثبات و هرج و مرج...

عاشورا و اربعین هم که در این کشور، به پایان رسید.

ولی قدم هایی که مصطفی الکاظمی برای نزدیک شدن با آمریکا و فاصله گرفتن از جمهوری اسلامی پیش گرفته است، نوید خوشی برای جمهوری اسلامی در پی ندارد.

عرب ها هم در جنوب خلیج گاهی فارس/ گاهی عرب ، هر کاری خودشان دوست داشته باشند، می کنند. 

ایران مانده است و قوری های نفس گیرش دمِ رَف.

هی بشمُرد و از خود بیخود شود.

 

 

 

رازهای نهفته در قوری چای و حسن خانِ

 

 

 

بی شوخی اگر صبح ها قوری چای برابر ما دلبری نمیکرد، ما چه جوری زندگی را شروع می کردیم؟ 

زندگی بدون قوری چای زندگی بیخود و پوچی است.

اگر پای قوری در کار نمی بود، حسن خانِ چهل سال پیش مُرده بود.

 

 

 

 

آب در ده روزه محرّم و شیعه شناسی

....

 

 اگر شهرداری آرون و بیدگل امتیاز آب شهر را فردا صبح به بخش خصوصی واگذار کند و به آنها بگوید آب شهر در طول ده روز دهه محّرم در مقابل اینقدر پول مال شما و اختیار فروش هم مال شما،هرجوری خواستید بفروشید به مردم، فکر می کنید چه اتفّاقی خواهد افتاد؟ 

طبعا همه آبهای موجود در چاه ها و منابع، در همان ساعت نخستِ روز اوّل محرّم، احتکار خواهد شد و آب به صورت قطره چکانی در فروشگاه ها و مغازها هر روز گرانتر و گرانتر خواهد شد.

روز اوّل شما باید حقوق همه برج خود را بدهید برای یک سماور چای .‌

روز دوم باید فرش و مبلمان و تلویزیون خود را بفروشید تا مقداری آب تهیّه کنید باهاش بروید مستراح.

روز سوم‌ خونه خودتون را باید گرو بگذاربد تو آب فروشی مهدی دلاکی تو خیابون مُختص آباد تا بتونید یه حموم بروید...

روز چهارم نوبت فروش ماشینتان خواهد رسید ...

روز بعد باید کلیه ها را فروخت ...

و درست در ظهر عاشورا اگر بخواهند یک قطره آب بریزند در کام شما، اوّل با یک سُرنگ بزرگ که بندازند تو شاهرگ شما تمام خونتان را خواهند کشید و گلوی خشک شما را مرطوب خواهند کرد.

 

 

 

 

بیست و هشتِ مرداد ۳۲ در محلّه ما / فخّارخانه بیدگل

 

............

پیشینه و پسینه کودتای بیست و هشتم مرداد در محله ما گویا یک مقدار تُفی بوده است که من باید اینجا توضیح بدهم: 

قدمتِ قالی بافی دستی در بیدگل گمان نمی کنم به صد سال برسد.

صنعت نسّاجی ما به کرّات در چراغان  شادروان وصّاف مورد اشاره قرار گرفته است که حدود صد و سی سال قبل به  پیش بوده است.

ولی جایی در این کتاب از  قالی بافی مردم ، خبری نیست.

 

همین صنعت  البته تا دهه پنجاه که قالی ِدستی در همه خانه ها فراگیر شده بود، گوشه و کنار دیده می شد.

شواهد و قرآئن نشان می دهد که شروع قالی بافی ما در آغاز دوره پهلوی بوده است و روز به روز در کنار منسوخ شدن  نسّاجی بر جلوه و جلای آن افزوده شده است که خوشبختانه هنوز هم برغم صنعتی شدنِ تولید فرش، همان قالی های قدیمی زنده و سرحال هستند. 

 

در اینجا کاری به این حرف ها ندارم.


اصلا موضوع را رها می کنیم.

ما توی محلّه خودمان یک رحمت اللهی داشتیم که با ما هم فامیل بود.


ریز نقش و عصبی مزاج ولی بدون پیچیدگی و لایه لایگی.


بعد از جریان بیست و هشتم مرداد ۳۲ ساکن تهران شده بود .

ولی گاهی به زادگاه خود می آمد و دیداری.

مردم محلّ  هم دوستش داشتند.

اگر خاطرتان باشد در زمان شاه سردابه ها یا زیر زمین های خیلی قدیمی اختصاص داشت به قالی بافی.

 

ما تو بیدگل سردابه هایی داشتیم که هنوز مخروبه هایی از  آنها باقی است با قدمت بالای دویست/ سی صد سال.

اگر خواستید من می تونم نشونتون بدم . 
تمام خانه های اطراف دکون رضا فاضل همه از همان سردابه ها را دارند.

تاریک و نمور و وَهم خیز .

 ولی با بوی نفَس های پُرشتاب و پُر هوس و پُر تنش و پُر تپش و پُر عطش و پُر خاطره...

 شاید هم گاهی نفس های سوخته و حسرت زده و پُر کین و  پُر خشم و نیمه مُرده...

پنجاه سال به بالاهای شهر یادشون هست.

این سردابه ها دست کَند بود.

همه با کُلنگ حفر شده بود و خاکش با گاله به بالا منتقل...

و همان خاک در همان جا تبدیل به خشت و با همان خشت هم،  زیر ساختِ اتاق های بالا تمهید و زندگی برای خودش همراه با گردش آفتاب و باد و باران جریان می یافت...

سردابه ها تمیز نبود.

کثیف هم به نطر نمی رسید .
در مجموع ارام بود و مطبوع . 

خاک ِقُرص بود که کِفَش و قسمت های زیر ساخت بالا را تشکیل می داد و بعد دیوار خشتی تا زیر سقف.

توی سوراخ این دیوارها کلاف رنگ ( خامه ) آویزون بود.

کیسه تخمه بو داده.

گیوه های صاحب خانه‌.

دعاهای حِرز و چشم زخم .

کهنه پارچه های مندرس و زائد برای / شاید/ نظافت.

این بیچاره رحمت ما را در جریان بیست و هشتِ مرداد ، گرفته بودند و داخل یک گونی اش کرده بودند و در محلّ دورش گردانده بودند.

رحمت توده ای بود.
یا  به قولی مصدّقی. 

خبر دارید که عامّه مردم تفاوتی بین مصدّق و حزب توده قائل نبودند.

خبر نداشتند که اینها دو جریان متفاوت و حتی متضاد بودند که وجه مشترکشان ، ضدیّت با شاه بود.

و از آنجا که توده ای ها به خاطر الحادشان، نجس شمرده می شدند، طبعا مردم ِ هوادار شاه هم ، مصدّقی ها را با همین چشم نگاه می کردند.

در همان چند ماهه اوّل سال ۳۲ ( ۶۷ سال پیش) که از سطوت رژیم شاه کاسته می شود و مردم کشور هم هوس نان بیشتر و کار آبرومند و در آمد بیشتر به سرشان می زند و شعار و‌ میتینگ و این حرف ها، بیدگل ما هم ، شکلی روشنفکرانه و هدفمند به خودش می گیرد.

احتمال می دهم دو نفر یا سه نفر 
از هواداران حزب توده هنوز هم در قید حیات هستند با هوش و حافظه دست نخورده. 

ما که با چشم خود ندیده ایم آن روزها را.

تازه من که ندیده ام ده ها زخم پنهان در سینه دارم صرفا به خاطر اینکه روزگاری در صدد شناختِ بیشترِ از این  جریان برآمدم.

سیاست اگر در همه جای دنیا بی پدر و مادر است ، در کشور ما بی ناموس هم هست ، نجس هم است، بی آبرو و بی حیا و وقیح و مادر قحبه هم هست.

 

واما بعد...
با سقوط دولت مصدّق و بازگشت شاه  ازمقصد و مسیر فرار به ایتالیا ، ورق علیه توده ای های بیدگل هم بر می گردد.
پدر من و خیلی های دیگر پا برهنه از آبادی فرار می کنند.

عدّه ای به زندان می افتند. 

و خلاصه دو به دست شاهی های محلّه ما می افتد و رحمت ِ کم دست و‌ پای ما را می گیرند و می کُنندش توی گونی.

بعد که از گونی میاد بیرون، شاهی ها همه شروع می کنند به تُف انداختن توی صورت این بابا.

بدیهی است که رحمت حریفِ آنها نمی شده است...

شاهی ها ، هم دست بزن داشتند و هم   پایگاه اجتماعی قویتر.

در همین حیص و بیص، رحمت متوجّه می شود که یکی از بی خاصیّت ترین و بی سوادترین و گمنام ترین آدم های محلّ هم به سمت او می آید برای تُف انداختن.


رحمت  وقت را مناسب میبیند و خطاب به او می گوید: 


شما اوّل برو تو سردابی که زنت داره قالی می بافه نگاه کن، کهنه های تُفی من همه تو سوراخ دیوار است....بعد بیا تُف بنداز توصورت من...