سعدی...

.....

یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد 

من مانده ام لب بر لبی نا برگرفته کام را

به خدای عشق قسم ، هیچ شاعری در دنیا نتوانسته است مثل سعدی معنی لب گرفتن را به بشر بفهماند.

شما را به خدا دقّت کنید به کلمه ها.

از سرِشب تا دمِ صبح رو طرف خوابیده ، لب های او را می خورد، حالا صبح افسوس می خورد که چرا ناکام مانده است.

 اصلا آیا در قرن هفتم چنین شرایطی بوده است که آدم دست یکی را بگیرد ببرد توی خونه خودش تا تیغ آفتاب باهاش حال کند؟

زمانه آن زمان که ارزشی نبوده. 

گشت ارشادی نبوده که خودشان مجوز صادر کنند.

الهام چرخنده ای نبوده که هی زرتی زرتی زن چادری تربیت کند تا هر کاری خواستند زیر چادر بکنند.

البته در قرن هشتم ، اوضاع شیراز فرق می کرده. 

محتسب ها خودشان اجازه خیلی کارها را می داده اند.

ولی جوّ روانی و اجتماعی قرن هفتم جوری بوده که بگیر و ببند خیلی بوده.

فردا اوّل اردیبهشت ماه جلالی است که خودتان بهتر از من می دانید.

روز سعدی.

روز میلاد غزل.

میلاد لب و لب دادن و ووو  وای حالا بگیر کی بگیر...

لزومی ندارد همه کلیات سعدی را حفط باشید.

حتی ضرورتی ندارد همه این غزل را از بر باشید.

همین بیت را با خود زمزمه کنید، کافی است.

آدم سفر می رود .

قم .

مشهد .

اصفهان.

توی راه ...

توی تنهایی ...

بد نیست با خود زمزمه کند: 

یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد.

من مانده ام  لب بر لبی نابر گرفته کام را...

نثار روحش فاتحه و صلوات.

 

از دکتر میلاد عظیمی

 

......

سندرم سوگ ابرازنیافته

سخنگوی وزارت بهداشت گفته در این ایام کرونازده نگران شیوع «سندرم سوگ ابرازنیافته» در میان مردم هستیم. این نگرانی بجا نیست. ملت ایران همزاد و همزیست با «سوگ‌های ابرازنیافته» است و در برابر آن کرخت و ایمن شده است. ازبس بغض خود را فرو برده؛ ازبس راه فریاد نداشته؛ ازبس مجال آه نداشته، عادت کرده است به درخویش‌گریستن. عادت کرده ابرهای همه‌عالم شب‌وروز در دلش بگرید. عادت کرده سرّ دلبران را در حدیث دیگران بجوید  و در سوگ سیاوش نه بر سر بریدۀ سیاوش که بر داغ خود بگرید. بر مظلومیت و بی‌پناهی خود بگرید. بر سرنوشت سیاه و تباه خود بگرید. 
    سایه می‌گفت مرتضی کیوان را کشتند. گورش را محو کردند و به جایش سرو کاشتند تا دیگر نشانی هم از او نماند. پوری سلطانی سال‌ها با «سوگ ابرازنیافته» مرتضی کیوان زیست و در خود گریست:

ساحت گور تو سروستان شد
ای عزیز دل من!
تو کدامین سروی؟

    دکتر مصدق که درگذشت شاه نگذاشت پیرمرد در جایی که وصیت کرده بود، دفن شود. کسی نتوانست در سوگ ساکت مصدق بنالد. ایرج افشار خوددارمردی بود. این مرد خوددار وقتی امکان گفتار یافت اولین مقاله‌هایی که  در گیرودار انقلاب نوشت، دربارۀ مصدق و کیوان بود. خواست سوگ بردل‌مانده را ابراز کند... 

در سوگت اى درختِ تناور
ما را 
حتى امانِ گريه ندادند.

   «سوگ ابرازنشده» سرنوشت ماست. ما مردم دفن شبانه و گورهای سروستان‌شده هستیم. ما مردم «انگار در من گریه می‌کرد ابر» هستیم.

این چه استغناست یارب وین چه  قادرحکمت است
کاین‌همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

https://t.me/n00re30yah

 

 

کیفی که با آن کِیف ها کردیم...

....

 استاد علی ستاری بیدگلی همیشه کیفی زیپ دار ، نرم، ساده و جمع و جور با خود داشت که معمولا دفتر اشعار و احتمالا شاهنانه ای و یاد داشتی در آن داشت و هرجا می رفتیم، با خود می آورد. 

بیش از سی سال/ هفته ای یکی دوبار/  وقتی کنار هم توی تاکسی یا خود روهای شخصی سوار می شدیم ، من بدون هیچ دلیل و انگیزه و پرسشی و... نگاهم روی این کیف دوخته می شد و  تا پایان راه آرام بودم.

 امروز اکبر ستاری عکسی از آن کیف گرفته و در بیدار شهر قرار داده است.

 

 

 

شما آخر و عاقبت محمد قوچانی را چگونه پیش بینی می کنید؟

.....

 چنین روزی را قطعا من نخواهم بود که به چشم خود ببینم!!

ولی آرزو دارم اگر روزی مشابه اتفّاقی که برای سرهنگ قذّافی در لیبی افتاد در کشور ما هم اتفاق بیافتد، در همان معرکه هولناک ،محمّد قوچانی هم زیر دست و پای مردم خشمناک لت و پار شود.

 

محمد قوچانی نه دستش به خون کسی الوده شده است، نه به مال کسی چشم داشته است و نه به ناموس کسی، قصد تعّرضی.

با این حال من همه این جنابت ها را برای او پیش بینی می کنم.

 

ولی او حق ندارد سردبیری روزنانه سازندگی را عهده دار باشد و حتی عضو کادر مرکزی این حزب باشد.

این روزنامه نگار چهل و سه ساله که نبوغ سرشار و حیرت انگیز ش همان سال های خیلی جوانی از سردبیری مجله کادح ( رشت) نمایان شد ، در طول بیش از دو دهه تجربه ای روشنگرانه، تحلیلی ، شجاعانه، بداهه، همراه با سبک و سیاق هر روز نو و نو تر از خود به جا گذاشته است تا حالا. 

زندان و بازداشت و مضایقی که برای او تا حالا حاصل شده است، بماند. 

قدرت و خلاقّیت او در امر نویسندگی، همه نهادهای معطوف به حصر و تنگنا در کشور را تحقیر می کرد وهمه  در حیرتش وا می ماندند.

ولی او هموار سرشار بود و پویا. و هنوز هست. 

حتی در نمایشگاه کتاب تهران سال گذشته، من به طور اتفّاقی با همسرش (خانم مریم باقی) در مقابل غرفه کوچکی که مربوط به فروش کتاب های پدر همسرش آقای عماد الدین باقی ( نشر سُرایی) بود، مواجه شدم ، بعداز سلام و علیک تلویحا از او پرسیدم آیا همچنان در فشار هستید ، به تلویح جواب داد : آری...!

 در قدرت چه رازی نهفته است، کسی خبر ندارد. 

محمد قوچانی امروز در قدرت است.

 

شیدا و شعرهایش و اررشی ها ی شهر ما

◇ شیدای بیدگلی ◇

رفتم دکانِ زرگری
دیدم دوتا چادُرزری
یک مادر و یک دختری
خوشگل به مانندِ پری
استاد اندر دلبری
هم در فنِ افسونگری
هم شیوه‌ی جادوگری
رفتم به نزدِ دخترک
کز مادرش بُد بهترَک
هم تَرگُلَک هم وَرگُلَک
پاکیزه‌خوی و خوشگلَک
هم سبزه‌روی و بانمک
اطواری و قدری کلَک
غنچه‌دهن شیرین لبَک
چون میوه‌ی باغِ ونک
مانندِ زردآلوعَنَک
گفتم که ای همچون پری
آیا تو هستی لتحری؟
یا اهلِ شهرِ قمصری
گفتا که من تهرانی‌ام
منزل سه راهِ آذری
گفتم که آیا حاضری
با هم بریم از این‌وری
تا تو بازارِ مسگری
در دَکّه‌ی آهنگری
گفتا نگو دری وری
بردار دست از خودسری
حتما تو هم یک شاعری
لامذهبی و هُرهُری
گفتم به‌جانِ اکبری
از عقل هستم من بری
چون عاشق و دیوانه‌ام
شیدای بی‌کاشانه‌ام
باشد بیابان خانه‌ام
گر از خطایم بگذری
هستم غلام و چاکری
گفتا که رفتم از برَت
خاکِ دو عالَم بر سرت
کاشکی سقَط گردد خرَت
هم اُشتُر و هم اَسترَت
گِریَد به حالَت مادرَت
کز جُمله بدها بدتری
القصه اون رفت زون‌وری
من هم شدم از این‌وری
🌱

.....

وامابعد...

روحت شاد استاد ستاری!

به حضرت عباس قسم! تو با این شعرهات، خواهر و مادر هرچی آدم ارزشی در اطراف کارخونه برق و مقبره صباحی بیدگلی بود، گائیدی.

 خناق گرفتند و در سکوت دارند خفه می شوند.

 

سینمای زمان شاه/ سینمای امروز

 

🔹سیروس مقدم در گفتگو با اعتماد در واکنش به صحبت‌های مهدی فرجی(ناظر صدا و سیما در «پایتخت») درباره ارزش هنری نداشتن سینمای قبل انقلاب گفت:

 ناصر تقوایی، بهرام بیضایی، مسعود کیمیایی، داریوش مهرجویی، بهمن فرمان‌آرا، نعمت حقیقی، هژیر داریوش، فریدون گله، امیر نادری، خسرو هریتاش، اسفندیار منفردزاده و اروژان و چندین تهیه‌کننده فیلمبردار، آهنگساز و فیلمنامه‌نویس و... تقوایی جن‌زدگان را می‌خواست بسازد، مهرجویی دایره مینا، مسعود کیمیایی سفر سنگ، فریدون گله زیر پوست شهر، امیر نادری تنگسیر و چندین فیلم باارزش. تعدادی از این فیلم‌ها و کارگردان‌ها در جشنواره‌ها جایزه گرفتند. آرامش در حضور دیگران، در جشنواره ونیز اول شد و... بنابراین طبیعی است که در سینمای قبل از انقلاب مثل سینمای بعد از انقلاب، ما شاهد فیلم‌های معترض، اجتماعی و متفاوت در کنار سینمای بدنه و سرگرم‌کننده باشیم....

https://bit.ly/3bnahja

........

وامابعد...

به پیغمبر قسم، سگِ جمیله، رقاصه کاباره ای فیلم های زمان شاه شرف داشت بر همه سینمای ارزشی چهل سال بعد از انقلاب ایران...

 

 

 

قاتلان خیلی بی رحم و حرفه ای در شهر قم

....

به خاطر دارم چند سال قبل یک شب بعداز اینکه نمازم را در صحن داخلی امام زاده قاسم بیدگل خواندم ، در حال خارج شدن از شبستان بودم که یک مرد آشنا با در دست داشتن یک پارچه مخمل سبز به سمت من آمد و با اشاره به اینکه این پرچمی است که بر گِرد ضریح امام حسین ع در کربلا پیچیده شده است ، از من خواست برای تبرّک لمس کنم. 

طبیعی بود که من هم از روی رودربایستی محلّی ،دستی به پارچه سبز کشیدم و رد شدم. تازه یک صلوات هم فرستادم ...و برای سلامتی او و زن و بچّه اش هم دعا کردم.

آمدم بیرون و با پوشیدن کفش هایم بعداز عبور از پلّه ها به سمت حیاط روانه شدم که ناگاه ، عروس آن آقا را دیدم مشغول به خوش و بشی لعاب دار باچند جوان دانشجوی پیام نور آران که بعدها معلوم شد در جاهای دیگری هم همدیگر را ملاقات می کنند.

این داستان را داشته باشید.

 

 من شخصا مایل به بازنشر همه آنچه که در فضای مجازی می بینم، نیستم.

اوّلا در صحّت و سُقم آنها تردید دارم.

ثانیا هم اعصاب خودم خراش بر می دارد و هم احتمالا یکی دونفری که آن را ببینند و بخوانند، اذّیت می شوند.

 

بااین حال بی اعتنا هم نمی شود رد شد.

امروز فیلمی از یک مجلس هیئتی سینه زنی برهنه در شهر قم، در سایت ها دیده می شود که در توضیحش نوشته اند این هیئت از شب ها ی اخیر است.

اگر این حرف ها حرف راستی باشد، ملّت،  واقعا ملّتی بیچاره است.

این هیئتی ها که در چند دهه اخیر توسط امثال محمود کریمی و جواد ذاکر و هزاران مدّاح دیگر پرچم دار فرهنگ مذهبی کشورما شدند،  نمونه همان کسی هستند که آن شب در شازده قاسم پارچه متبرّک شده را دور می گرداند. ( جاکش به تمام معنا ) 

ما آدم های این شکلی را مرتب در گوشه و کنار می بینیم.

تو کوچه و خیابان. 

تو حسینّیه ها.

تو دعای عاشورا.

توصف نماز جماعت مدارس و اداره ها و...

اینها نه اهل نماز و روزه هستند. نه اهل غیرت و ناموس و ...

و عجیب اینکه پشتشان به جاهای خیلی معتبری گرم است.

 پول های سرسام آوری حامی اینهاست.

نهادهای قدرت در گوشه و کنار از رادیو تلویزیون گرفته تا نهادهای مذهبی محلّی از این جماعت حمایت می کند. 

نون و کباب.

گوشت لوبیا.

حلیم.

اعانه.

عیدی ...

 وهمه جور سفره دیگری برای اینها پهن می شود...

خلاصه کنم : گُه...

 جامعه فوق العاده گُهی درست کرده اند...

 

سنگال و سه فوتی کرونایی

.....

خیلی چیزهایی که ما در کشورمان داریم ، مردم سنگال ندارند.

آنها هم مسلمان هستند. 

ولی نه علم الهدا دارند .

نه تیمسار نقدی.

نه آیت الله شاهرودی.

نه برادران لاریجانی.

نه محمد یزدی.

نه احمد ابریشم چی.

نه مجلس یازدهم به ریاست قالیباف .

 نه این همه پفیوز بی آبرویی که به اسم دین و ارزش و فقاهت و ...فقط تو همین بیدگل خودمون، صبح تا شب می خورند و می چُسند و نحوست وجودشان، یک شهر را به گند می کشد.

کشور سیاه پوست سنگال در غرب قاره آفریقا با وسعتی حدود دویست هزار کیلومتر مربع و جمعیتّی کمی کمتر از ۱۵ میلیون نفر و ثروتی پایین و بهداشتی ضعیف و مردمی بی اعتنا به ویلاهایی که ما در شمال کشور داریم و این همه ماشین لاکچری تو جاده ها و زن هایی که هفت تا خر نرکی را با بار باقلا طاقت می آورند، تا امروز فقط سه نفر فوتی ناشی از کرونا داشته اند.

 

 

برای صبح امروز

....
ای همه هستی زتو پیدا شده

خاک ضعیف از تو توانا شده

زیرنشین علمت کاینات

ما بتو قائم چو تو قائم بذات

هستی تو صورت پیوند نی

تو بکس و کس بتو مانند نی

آنچه تغیر نپذیرد توئی

وانکه نمردست و نمیرد توئی

ما همه فانی و بقا بس تراست

ملک تعالی و تقدس تراست

خاک به فرمان تو دارد سکون

قبه خضرا تو کنی بیستون

جز تو فلکرا خم چوگان که داد

دیک جسد را نمک جان که داد

چون قدمت بانک بر ابلق زند

جز تو که یارد که اناالحق زند

رفتی اگر نامدی آرام تو

طاقت عشق از کشش نام تو

تا کرمت راه جهان برگرفت

پشت زمین بار گران برگرفت

گرنه زپشت کرمت زاده بود

ناف زمین از شکم افتاده بود

عقد پرستش زتو گیرد نظام

جز بتو بر هست پرستش حرام

هر که نه گویای تو خاموش به

هر چه نه یاد تو فراموش به

ساقی شب دستکش جام تست

مرغ سحر دستخوش نام تست

پرده برانداز و برون آی فرد

گر منم آن پرده بهم در نورد

عجز فلک را به فلک وانمای

عقد جهانرا زجهان واگشای

نسخ کن این آیت ایام را

مسخ کن این صورت اجرام را

حرف زبانرا به قلم بازده

وام زمین را به عدم بازده

ظلمتیانرا بنه بی نور کن

جوهریانرا زعرض دور کن

کرسی شش گوشه بهم در شکن

منبر نه پایه بهم درفکن

حقه مه بر گل این مهره زن

سنگ زحل بر قدح زهره زن

دانه کن این عقد شب‌افروز را

پر بشکن مرغ شب و روز را

از زمی این پشته گل بر تراش

قالب یکخشت زمین گومباش

گرد شب از جبهت گردون بریز

جبهه بیفت اخبیه گو برمخیز

تا کی ازین راه نوروزگار

پرده‌ای از راه قدیمی بیار

طرح برانداز و برون کش برون

گردن چرخ از حرکات و سکون

آب بریز آتش بیداد را

زیرتر از خاک نشان باد را

دفتر افلاک شناسان بسوز

دیده خورشید پرستان بدوز

صفر کن این برج زطوق هلال

باز کن این پرده ز مشتی خیال

تا به تو اقرار خدائی دهند

بر عدم خویش گوائی دهند

غنچه کمر بسته که ما بنده‌ایم

گل همه تن جان که به تو زنده‌ایم

بی دیتست آنکه تو خونریزیش

بی بدلست آنکه تو آویزیش

منزل شب را تو دراز آوری

روز فرو رفته تو بازآوری

گرچه کنی قهر بسی را ز ما

روی شکایت نه کسی را ز ما

روشنی عقل به جان داده‌ای

چاشنی دل به زبان داده‌ای

چرخ روش قطب ثبات از تو یافت

باغ وجود آب حیات از تو یافت

غمزه نسرین نه ز باد صباست

کز اثر خاک تواش توتیاست

پرده سوسن که مصابیح تست

جمله زبان از پی تسبیح تست

بنده نظامی که یکی گوی تست

در دو جهان خاک سر کوی تست

خاطرش از معرفت آباد کن

گردنش از دام غم آزاد کن

نظامی.

 

 

بخس در مکیال

 

✍🏼سعید حجاریان 
منتشر شده در وب‌سایت #مشق_نو

✅دولت –در معنای عام آن- طی چند دهه اخیر، بنا به سیاست‌هایی، به سمت چاپ اسکناس بدون پشتوانه حرکت کرده است؛ در حالی که التفات دارد اسکناس، پول اعتباری محسوب می‌شود و برخلاف دینار و درهم فاقد ارزش ذاتی است. این عمل دولت، مصداق «بَخس در مکیال» است که هم در مباحث فقهی و هم در روایات و آیات قرآن بسیار درباره آن سخن گفته شده است

✅ بَخس در مکیال و نهادینه شدن آن، از جمله مصادیق افساد فی الارض است؛ گزاره‌ای آشنا در عالم اقتصاد و سیاست! مفسد/مفسدان فی‌الارض فرد/افرادی هستند که از افزایش حقوق ۲۱ درصدی کارگران سخن می‌گویند و با نمایش‌های آماری، آن را در عالم واقع بیش از ۳۰ درصد می‌خوانند! افزایش ۲۱ درصدی در کنار تورم افسارگسیخته بدان معناست که کارگر بهره‌مند شده از این افزایش، در میانه سال –و حتی کمی زودتر- تورم را دو برابر افزایش دستمزد خود می‌بیند اما ناگزیر از کار است و باید دیده بر کم‌فروشی دولت ببندد!

✅ در این‌باره ذکر روایتی از مهندس میرحسین موسوی خالی از لطف نیست؛ در دوران نخست‌وزیری، زمانی ایشان به رهبر انقلاب گفت رویه به‌صورتی شده است که اغنیاء را غنی‌تر و فقرا را فقیرتر می‌کند. آیت‌الله خمینی پس از شنیدن این نقد، ابراز ناراحتی کرد و بعضی گفتند، ناراحتی ندارد! اگر ناراحت هستید، فتوا بدهید تا پایه پولی تضعیف نشود و این رویه متوقف شود

🔸متن کامل این یادداشت را در لینک زیر بخوانید یا در موبایل خود بر روی Instant View کلیک کنید

tinyurl.com/ycl7vp5o

🔸 نشانی تلگرام «مشق نو»:
t.me/mashghenowofficial

🔸 نشانی وب‌سایت «مشق نو»:
http://mashghenow.com
🆔 @MostafaTajzadeh

 

 

 

 

فروردینی که در حال گذر است...

....

با همه دلهره های کرونایی جاری در هوا،  لحظه های رنگارنگی از بهار رنگارنگ برای ما رقم می خورد. امروز را با دیوان پروین اعتصامی دمخور بودم . پروینی که بیست و پنجم فروردینی که در گذر است، سال روز گذر او از جهان گذرا بود.

روز گذشته با سربلوکی و قناد زاده باهم بودیم تو همین رمل های اطراف و مختصری خورد و خوراک و دیوان شعر پروین که حاجی آقای سربلوکی به عنوان عیدی برای من آورده بود.

ظاهرا ملک الشعرای بهار سراینده قصیده سخت ناتورالیسم" هنگام فرودین که رساند زما درود / بر مرغزار دیلم و طرف سپید رود" اوّلین کسی است که بر دیوان پروین مقدّمه نوشته است درست در هشتاد و پنج سال قبل. ولی توفیق مطالعه این مقدمه امروز برای من فراهم شد.

 

 

پس چرا عاشق نباشیم...

...

سر میگذارد باد در دامن بهار 

تا دوباره خرمن موی تورا ویران کند در دل من.

اردیبهشت ، رنگ جنون دارد از التهاب قلب من در نگاه تو.

اردیبهشت اینبار از راه می رسد در حیرتی تازه...

تازه از شکفتن آن خاطره های ناز که در کلام تو نهفته است ...

‌کوه های بلند نان

دشت های وسیع سفره

و افق هایی برای بلوغ بوسه های کال...

 پس چرا عاشق نباشیم...

پس چرا عاشق نباشیم...

 

 

وقتی سایت خبری سپاه در مقام تحقیر آمریکا بر می آید.

....

صبح بهاری خیلی باصفایی بود. 

جنگل هم باران شب را روی درخت ها و برگ های خود داشت.

مرغ ها آواز می خواندند.

هوای دلکشی بود.

چندتا مشنگ فخّارخونه ای هم روی یک تنه درخت نشسته بودند و در باره زن مردم حرف می زدند .

فیل هم که بزرگترین فیل اون حوالی بود با شنگولی مستانه ای از علف های جنگلی می خورد و بی خیال گوش هایش را تکان می داد.

چون بهار بود و هوا هم شهوتی ، یک گنجشک نر آمده بود و درست روی باسن فیل نشسته بود و برای خودش حال می کرد.

در این اثنا یک نارگیل از شاخه درخت بالاسر فیل کنده شد و افتاد و خورد تو کلّه فیل.

فیل نا خودآگاه داد زد: آخ...

گنجیشه خطاب به فخّارخونه ای های دزد گُ کِش گفت: فکر کنم دردش اومد...!!!

 

 

وصّاف ثانی

....

اطلّاعاتی که همشهری متین و کرامت مند ما آقای علی اصغر محمّدرضایی بیدگلی در باره دهه های قبل از انقلاب بیدگل،زود به زود با ارسال از لندن ،در کانال" بیدارشهر" باز نشر می دهد، اطلّاعات عجیبی نیست ولی عجیب زیبا و زلال و زنگار زدای ذهن خواننده است.

 

همسن و سال های آقای محمّد رضایی ( که ما باشیم/ در سن شصت و دو...سه سالگی) خیلی زیاد در این شهر زنده ایم و البته سن های بالاتر و خیلی بالاتر هم که بخشی از  دوران و زمان شاه را درک کردیم ویا از بزرگترها  شنیدیم،  کم نیستیم.

 

ولی هیچ کس به پاکیزگی ، دقّت، حیاباوری ، ظرافت و جهت دهی فرهنگی این "فرزندبرومند بیدگل" در خاطره فرسوده و بیمار خود ذخیره ای  از آن زمان ندارد و هیچ کس یارای انعکاس این ذخیره بومی و محلّی را با این شایستگی و بایستگی در خود می بیند.

آقای محمّد رضایی در کشوری زندگی می کند که مثل زادگاه خودش ( ایران / بیدگل) ماه هاست در وحشت و بیتابی برای داشتن سلامت جسمی و روانی، به سر می برد .

قلبا آرزو می کنم خداوند حافظ خودش و زن و بچّه اش باشد.

نوشته های او باید بماند.

نوشتن های او هم باید ادامه پیدا کند.

 

 

چطور شد که مرگ های کرونایی در کشور امام زمان کم شد؟

....

‌جواب روشن است.

تعدادی مُردند.

تعدادی هم بهبودی یافتند و فعلا از مرگ جَسته اند.

تعدادی هم به خاطر قرنطینه ، به این بلا گرفتار نشدند.

در هر حال این جریان که کاهش مرگ و میرها را عده ای گوساله ی الدنگِ احمقِ خانم بازِ کون گشادِصلواتیِ مُفت خور می خواهند به امام زمان نسبت بدهند ،حکایت از این دارد که همچنان می خواهند با پُر رویی تمام، خودشان را روی پا نگه دارند.

 

 

 

از رضا شمس آبادی تا بیژن جزنی

.....

"جنبش های چپ" در کشور ما همیشه جنبش های حرام زاده ای بوده است.

همانطور که جنبش های راست.

ای کاش این ملّت هیچگاه هوس مشروطه به سرش نمی زد و بعد درصدد ملی کردن نفتش بر نمی آمد و بعد انقلابی به نام انقلاب اسلامی را به راه نمی انداخت.

بزرگترین اشتباه تاریخ صد و بیست ساله ایران این بوده است که خام خیالانه درصدد تغییر خودش بوده است و چیزی جز ضرر و زیان از این رهگذر نصیبش نشده است.

اگر برای سکّه فاشیسم دو رُویه قائل باشیم ، یک رُویه این سکّه را فدائیان اسلام و نوّاب صفوی و آدم کشی های او تشکیل داده اند، روی دیگرش را جنایات چپی ها. 

بیژن جزنی البته عمرش کفاف نداد که به قدرت برسد و استالین ایران بشود. ولی اگر می بود ( همانطور که مسعود رجوی بود و دیدیم که چه خنجری از پشت به این ملّت زد) یک کاریکاتوری بیش نبود از استالین.

 

ملّت ایران ملّتی بسیار ملّون و پیچیده و مایل به پنهان کاری و در خفا( اهل حرام کاری و جفا و خیانت پیشگی است ) .

شکل گیری مخفیانه جنبش های سیاسی این ملت هم تماما، مبتنی بر مال مردم خوری و با زن دیگران روهم ریختن بوده است.

طبیعتا برآوردها و رهاورد های عینی ِسیاسیِ این ملّت هم همین می شود که حالا  احمدی نژاد و قالیباف و رائفی پور و رسایی دارند برای سلطه مجدِد بر آنها، پا به رکاب می شوند.

بیژن جزنی که امروز سالگشت درگذشت او  و تنی چند از رفقایش می باشد یک نخبه علمی و فکری و فلسفی و هنری بود که از دوران طفولیتش بنا به تربیتی که در خانواده توده ای دارد، سریع جذب فعالیت های سیاسی شده و بقیه ماجراهایی که در بیست و هشت سالگی او در زندان اوین موجب مرگش شد.

ولی من هرچه ببشتر در زندگی او و در روش و در منشش غرق می شوم، چیزی جز یک " رضا شمس آبادی" خودمان  در وجودش نمی بینم.

رضا شمس آبادی نه سواد داشت و نه مرام سیاسی. 

جای ذکر جزییات زندگی اش نیز اینجا نیست.

ولی محرومّیت از همه ویژگی های  خوش بنیان و معتبر زندگی از او آدم ناراحتی ساخت و در دوران سربازی اش فریب همان حزب توده را خورد و به روی شاه اسلحه کشید و شاه را که نتوانست بکشد، خودش را هم به کشتن داد.

این روزها همه شاهد هستیم که ایران به همراه سایر جهان افتاده است در مسیر دیگری از زندگی که در خوشبینانه ترین قضاوت باید بگوییم: مسیر سرد و تاریکی است.

با این حال  باید خوشحال باشیم که آینده این ملت هرگز نه احتیاجی به نوّاب صفوی خواهد داشت. نه رضا شمس آبادی و نه بیژن جزنی.

 

 

 

 

 

سیروس شمیشا از نگاه دکتر مدرس زاده

 

.....

برای تولد استاد دکتر شمیسا

امروز ۲۹ فروردین استاد شمیسا وارد هفتاد و سه‌‌سالگی می‌شوند وبرای معلمی باتجربه و کارآموخته و پرتلاش، این‌مقطع فرصتی مناسب برای داوری کردن در باره کارنامه ایشان است.
به نسبت کسانی که در عمر دانشگاهی خویش دستی در کار تالیف و تحقیق نداشته‌اند، شمیسا بسیار تا بسیار موفق است و مقایسه‌ در این بخش جفا به استاد است.
در مقایسه شمیسا با امثال سعید نفیسی و زرین‌کوب هم البته می‌توان حرف‌هایی زد و نتیجه گرفت که هنوز شمیسا به پای آنها نرسیده‌است که این هم نتیجه‌بخش نیست‌.
کارنامه شمیسا را بایست با خود ایشان مقایسه کرد که توانسته‌است در برخی موارد سبک‌ساز، نظریه‌پرداز و مسیر‌آفرین باشد.
تربیت نسلی جوان از استادان ادبیات فارسی که اکنون در منافسه میان دانشگاه‌تهران و دانشگاه علامه‌طباطبایی این سو ایستاده‌اند، خود بهترین سرفصل توفیقات شمیساست.
آشنایی با ادبیات و مکاتب غرب و بومی‌سازی آنها در ایران هم البته بخشی دیگر از توفیقات ایشان است.
همین که کتاب و مقاله‌ای بی یادداشت‌های ایشان به سامان نمی‌رسد و نام شمیسا در کنار زرین‌کوب و شفیعی‌کدکنی، پیوست فهرست منابع کتابها و مقالات اهل تحقیق است خود گویای همه چیز هست.
طبعا در عالم تحقیق وعلم هم پاره‌ای بی‌اخلاقی‌ها و بی‌انصافی‌ها به چشم می‌آید ؛ این‌که دانشجوی دکتری رساله‌اش سبک شعر فارسی فلان دوره است و به او گفته‌اند از کتاب‌های سبک‌شناسی شمیسا استفاده نکن و در منابع نیاور خود گویای عمق فاجعه تواند بود.
شمیسا صحیفه دانش و‌پژوهش خود را به دست زمانه که زرگر نقاد و هوشیاری هم هست ، سپرده‌است و از داوری‌شدن باکی ندارد که این خوی مردان راستین علم و تحقیق است.
اگر روزی کسی از کتاب شمیسا و امثال ایشان عیب‌جویی کرد از او بخواهید ساعتی در خانه روی شکم دراز بکشد و چند صفحه ازهمان کتابها را فقط رونویسی کند و‌مشق بنویسد. همین برای آزمودن طاقت علمی چنین عیب‌جویی کافی‌است.
وقتی تاکنون هیچ نویسنده‌ای سراسر آثارش به یک‌شکل و اندازه مورد استقبال و تایید و استفاده نیست و استاد شمیسا هم از این دایره بیرون نیست همان بهتر که دل پاک کنیم، نفس تازه‌کنیم و با اخلاص و احترام به این همه کوشش و معلمی مردی نستوه درود بفرستیم.


#عبدالرضا_مدرس‌_زاده

@pazhvak_roshangari

 

نامه به صادق زیبا کلام

.....

جناب آقای صادق زیبا کلام!

پس از سلام و احترام :

گفت و گوهای شما با افراد نام آشنای کشور بخصوص با آدم هایی مثل حسین شریعتمداری، گاهی اوقات در دنیای مجازی توجّه ما را جلب می کند.

شما انسان شریف و درس پس داده ای هستید که هم دارای دانش هستید و هم دارای فرهنگ و معرفت و هم دارای شرم و حیا و عفت کلام.

به نظر من خیلی خوب است که همه آدم ها در مناظره ها، گقت و گو ها و رو در رویی های فکری و انسانی بخصوص آنجا که جنبه ملی و میهنی دارد با مخاطبین خود با همان لحن و ادبیاتی سخن بگوید که برخاسته از همان ویژگی هایی باشد که در شخص شما جمع شده است.

ولی شما در برخورد با حسین شریعتمداری  اشتباه می کنید.

او کسی نیست که ما به زبان آدمیزاد با او حرف بزنیم. 

او اگرچه شایستگی این را ندارد که کسی دهن به دهنش بگذارد ولی شما حق ندارید با او مودبانه حرف بزنید.

شاید از او حساب می برید و می ترسید. 

خیلی ها البته از او می ترسند.

حتی شکل و شمایل ظاهری او هم چندش آور و خیلی نزدیک به احمدی نژاد است چه برسد به فرهنگ و بینشش.

منتهی آدم وقتی پا در یک میدان می گذارد باید از همان سلاحی استفاده کند که هَم نبَرد او به کار می گیرد.

بنابراین پیشنهاد می دهم موقع رو در رویی با حسین شریعتمداری اینجوری شروع کن:

آهای شغال مُرده! بر تو گور پدرش ریدم که قلم دستت داد...

....

با درودهای فراوان به مرحوم پدرم ، حمومی سابق محلّه فخّارخونه بیدگل 

 

توکّلنا علی الله

.....

صدام حسین در همه عمر جنایت بار و گناه آلودش فقط یکبار به یک آیه دوکلمه ای از قرآن(توکّلنا علی الله) تمّسک پیدا کرد و پدری از ملت ایران در آورد که در تاریخ نوشتند : فاو را خدا آزاد کرد...

امروز فکر کنم سی و دوسال از باز پس گیری شبه جزیره فاو توسط صاحبش یعنی عراق می گذرد.

فاو در سال ۶۵ با پرداخت هزینه های غیر قابل باور انسانی و مالی و تسلیحاتی توسط ایرانی ها اشغال شد و بعداز دوسال و خُرده ای با تحمّل تلفاتی به مراتب هولناک تر از روز اشغال، از آنجا خارج شد.

شکست ایران در شبه جزیره فاو نقطه عطفی شد برای پذیرش قطعنامه و خاتمه خفّت بار جنگ و نوشیدن جام زهر و همه آن چیزهایی که همه می دانید.

نثار روحش فاتحه و صلوات.

 

اوضاع کشور هند برای گرفتار شدن در چنگ کرونا

....

 هند با جمعیّت یک میلیارد و سیصد میلونی خود هنوز روزهای خیلی تراژیکی را از بابت کرونا به خود ندیده است.

ولی بنابر برخی نظرات،این کشور با توجه به فشردگی جمعیّت و فقر و حلبی آباد نشینی های گسترده وکم توجهی عمده مردم نسبت به رعایت بهداشت،اگر خدای ناکرده دچار این ویروس بشود، 

نصف آسیا بر باد فناست.

تمدن کهن این شبه قاره قطعا‌ از حافظه تاریخ محو و اقتصاد قریب به یک سوم با قحطی و گرسنگی پیوند خواهد خورد.

 

 

 

آخرین مچلیسم خبری

....

خُب !

ساعت از بیست و چهارِ پنج شنبه بیست و هشتم فروردین گذشت و وارد شدیم به دقایقِ نخستینِ بامدادِ جمعه بیست و نهم اوّلین ماه بهار. ماهی که روبه پایان است.

اگر قرار باشد خبرهای مربوط به دوروز گذشته ایران را ارزیابی کنیم. 

همین خبر ساخت مستعان خواهد بود که شکل سمبولیک آن در ادبیات ، مچلیسم نام خواهد داشت .

نامی که حتی آدمی مثل اوسا غلامعلی دیاری هم حاضر نیست برای کارگاه شیلُنگری ( لحیم کاری ) خود انتخاب کند.

 

نسلی که شاید بتوانند خود را به آینده روشن ایران وصل شوند.نسلی محدود اما محکم.

......

دوران قرنطینه را با کتاب سر کردن لزوما نشانه فرزانگی کسی نیست.

ولی من عمدتا با دوستانی که هر روز در تماس هستم ، کتاب را جزو جدا نشدنی اوقات فراغت در خانه خود می دانند و حتی المقدور سعی دارند از منزل خارج نشوند.

این دوستان با همسر خود همدل و همراه فضای خانه را آرام و منزّه نگه می دارند . با بچّه ها به تقسیم شادی و فرهنگ و امید می پردازند.

 عشق دارند. تپش دارند .

پاکیزگی سفره و موسیقی خواب و آرامش دارند با شعری که حتی در خاطر حزین هم " تر " می انگیزد.

دوستانی که ناشکر نیستند. بد دهن نیستند.

فحش نمی دهند. بخل نمی ورزند و حتی صله ارحام و نوع دوستی را در برنانه های روزانه اشان جوری نظم می دهند که به دنیای حافظ و سعدی و مولانا و سهراب نزدیک باشند تا کنار خیابان نشینی.

دوستاتی نادر اما ایستاده و قادر به زندگی.

 

 

 

کرونا و جنایت در ایران

....

نزدیک به دو تُن  تریاک قاچاق همین امروز در شهر مقدس و قرآنی و نورانی و احکامی و فتوایی و فقاهتی قم کشف شده است.

پس ببینید تو دشت های نظام آباد و حسن آباد و تلکاباد شهر ما چه خبر است.

دزدیدن احشام هم امر رایجی است که نه تنها در همین شهر که در همه جای ایران رایج است.

در ماهشهر هم نوشته اند جوان نوزده ساله ای مادر خودش را بر اثر خشم با طناب خفه کرده و بعد به آتش کشیده است‌.

کرونا آیا جنایات را گسترش خواهد داد یا خنثی خواهد ساخت. 

 

آیا ایران همین گُهی که فعلا هست ، همین جور باقی خواهد ماند؟

اشاره :

مقاله آقای محمد رضا تاجیک را در روزنامه مجازی اعتماد خواندم ، واقعا دلم سوخت.هم دلم برای مشنگی خودم سوخت ، هم برای این روشنفکر اصلاح طلب ناامید.

خیلی از ما با پیدایش غافل‌گیر کننده کرونا و عجز بشر در عدم شکست آن و بویژه پیامدهای ناگوار اقتصادی این پدیده و ناکارآمدی عنصر دین و معبد و کاهن و آخوند و کلیسا و...گمانمان رفت آنجا که نگرش بشر به زودی نسبت  به جهان هستی و به محیط زیست و به آزادی و به حقوق بشر و به عشق و به جنگ و به انرژی هسته ای و به پدر شهید احمدی روشن و به این یارو جوان نجف آبادی که در سوریه کشته شد و به مهره های آمریکایی منطقه بعداز پایان ماموریتشان در منطقه و به ترور آنها و به نفت و به پروتکل ۲۰۳۰ و به جبر و به مثلثات و به حساب دیفرانسیل و به سنگاب حوزه علمیه قم و به تجربه های بشر در علم پزشکی از زمان فراعنه مصر و به این یارو مادرقحبه تبریزیان و به گُردان های سرگردان در سوریه مثل زینبیون پاکستانی و فاطمیون افغانستانی و به شعار " ای لشکر حیدر کرار/ خنجر یمنی را بیار بیرون ترتیب نَنَه شو بده " و خلاصه عه نحوه پر کردن اوقات بیکاری حسین چتری و به این چیزها عوض خواهد شد...و دنیای نوینی برای بشر روی کار خواهد آمد.

ولی امروز محمدضاتاجیک نوشته است:

خیر کور خوندید ! بوی کباب به مشامتان خورده است، خر روی آتیش سرخ می کنند: 

.....

کرونا هم هیچ تغییری در وضع ایران نخواهد داد!
گروه سیاسی: محمدرضا تاجیک -

نویسنده و فعال سیاسی اصلاح‌طلب- در باره ایران پس از کرونا در روزنامه اعتماد یادداشتی منتشر کرده است.

بخشی از یادداشت را می خوانید:


ایرانِ پساکرونایی به‌ طور عجیبی شکل پیشاکرونایی خودش است: با همان صورت و سیرت و خویگان و منش و گفتار و رفتار. فردایش شبیه امروز و دیروزش است، از این‌رو، حوالت فردا و پس‌فردا و پسین‌فردایش چندان با حوالت امروز و دیروز و پس‌پریروزش تفاوت نخواهد داشت.
کرونا می‌آید و می‌رود، بیمار می‌کند، می‌کشد، اقتصاد را به‌ هم می‌ریزد، انبوهی را بیکار می‌کند، بحران‌های اجتماعی و سیاسی موضعی و متوالی و متراکم بسیاری را ایجاد می‌کند و متعاقبا سبک‌های زندگی، منش و خویگان و شخصیت آدمیان را و شیوه‌های مدیریتی آنان را تغییر می‌دهد اما در مورد ایران و ایرانیان این «متعاقبا» دفعتا غیبش می‌زند و دولت و ملت ایرانی هم‌چنان کپی برابر اصل و دست‌نخورده باقی خواهند ماند.
انسانِ ایرانی ممکن است با کرونا به جهان دیگر پرتاب شود اما از زیست‌جهان ایرانی‌اش هرگز. کرونا ممکن است زورش به جسم او برسد اما چون به فرهنگ و عادت‌واره‌ها و حال و احوال و ... او برسد، کله بر زمین می‌نهد و دو پا دارد، دو پا هم قرض می‌کند و فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد.
در فردای بعد از رفتن کرونا بسیاری از ایرانیان، کماکان هرکدام یک رسانه برای انتقال شایعه باقی خواهند ماند، کماکان عشق سفر درون‌شهری و برون‌شهری خواهند بود، کماکان رغبتی به کتاب ‌خواندن نخواهند داشت، کماکان در مصرف آب و برق اول جهان باقی خواهند ماند، کماکان موبایل به دست در حال
/ شیوه های مدیریت تغییر نمی کند؛ دولت و ملت ایرانی هم‌چنان کپی برابر اصل و دست‌نخورده باقی خواهند ماند
چت‌کردن با دوستان و اهل فامیل و سرک‌کشیدن به این سایت و آن سایت و گاهی هم ترول‌بازی خواهند بود، ‌کماکان آخرِ تحلیل و تخمین و تجویز خواهند ماند و از هیچ‌چیز چیزی می‌سازند و رنگ می‌کنند و به‌ جای واقعیت و حقیقت به خورد دیگران و خودشان می‌دهند، کماکان میان زن‌ها و مردهای‌ خانواده‌شان دوری و دوستی، کماکان از یک بحران از ملالش بیشتر نصیب می‌برند تا از پندش، سیاست‌شان همین سیاست، حکومت‌شان همین حکومت، سیاست‌پیشگان‌شان همین سیاست‌پیشگان، مدیریت‌ جامعه‌شان همین مدیریت، باقی خواهد ماند، کماکان بسیاری از آنان از دست دولت می‌نالند و دولت از دست این بسیاران، دولت به حرف آنان گوش نمی‌کند و آنان به حرف دولت، کماکان تدبیرگران منزل‌شان وقتی به منزل درمی‌آیند، قبلا دیر شده و خانه را آب برده، کماکان پس از ویران‌شدن منزل همه انگشت اشاره را به‌ طرف دیگری می‌گیرند و در این «ویرانه»، عمارت‌های سیاسی و جناحی خود را برپا خواهند کرد، کماکان برخی مدیران، نهادها و شخصیت‌ها خواهند گفت: «گفتیم، گوش ندادند» و دیگرانی خواهند گفت: «کسی نگفت و ما بی‌اطلاع بودیم»، کماکان امر اجتماعی تابع امر سیاسی (با سویه زیست‌سیاست) باقی خواهد ماند، کماکان بسیاری از مردم با دست (با زبان) دولت را به عقب می‌کشند و با پا (در عمل) آن را به پیش می‌کشند و مدیریت مشکلات و تقاضاها و نیازهای ریز و درشت‌شان را از آن طلب می‌کنند، کماکان مثل کیسه‌ گردو نق می‌زنند و همه‌چیز را اسیر رنگ سیاسی می‌کنند و نسبت به آنها «آخر تحلیل‌ها و تجویزها» - البته بدون «داده» و استدلال عقلی و علمی - را ارایه می‌دهند و در یک کلام، جامعه ایرانی، کماکان یک موزه باقی خواهد ماند - که در آن مومیایی‌شده همه‌چیز و همه‌کس به نمایش گذاشته شده است - حتی تماشاگران مومیایی.

 

آران و بیدگل در کرونا

....

 آخرین کسی که در شهر ما بر اثر ابتلا به کرونا از دنیا رفت، مرحوم شاطر عباس دلوسی بود که در چند روز آخر خیلی به او سخت گذشت در حالیکه این مرد در زندگی اش هرگز برای کسی سختی ایجاد نکرده بود.

مُردن در بستر کرونا را خدا برای هیچ کس نیاورد.

غربت و مظلومیّت معصومانه ای بر چهره آدم می نشیند موقع مرگ و گور و کفن و نماز و...

حالا چه جوری این همه دلار تو تفریغ های بودجه کشور گم می شود و کسی حاضر نیست جواب درستی برای مردم ارائه دهد، استغفرالله وجود خدا و روز قیامت را هم زیر سوال می برد.

کرونا آیا باید بماند یا نماند ، دقیقا پاسخ روشنی ندارد.

ولی عدّه ای هستند که باید گورشان را گم کنند.

منتهی من حاضر به درد کشیدن کسی نیستم. 

عدّه ای هستند که هرچه زودتر بمیرند ، آمرزیده تر خواهند بود.

حُسن مُردن های امروزی در این است که بی سر وصداست و طرف را سریع چالش می کنند و کسی خیلی به فکر سوگ هم نیست.

حالا شما حساب کنید که اگر یک آدم منفور و نجس و ریاکار در شهر ما بمیرد و شرایط برگزاری مراسم شلوغ و تعارفی و بنرهای بزرگ و حضور مسئولین شهر در مراسمش فراهم گردد، چه لجن زار عفنی سطح جامعه آران و بیدگل را در بر خواهد گرفت.

به خاطر همین است که من دعا می کنم این دو/ سه هزار نفر تحمیل شده به جامعه آران و بیدگل به عنوان چهره های مقدّس، در همین دوران کرونایی ترتیب وجود نحوست بارشان داده شود  تا لااقل مردم هم عجالتا تو رودر بایستی قرار بگیرند و از ریدن بر تو قبر آنها پرهیز کنند و گند کمتری فضای شهر ما را در بر بگیرد.

 

کرونا و آرزوهای ناکام مانده...

....

‌تا آنجا که به خاطر دارم همیشه آرزو داشتم در زمان حیاتم یک محلّ قبر برای خودم در جایی تهیه کنم که دست کم حدود دومتر با قبر های مجاور فاصله داشته باشد.

دومتر فاصله شرقی/ غربی/ شمالی/ جنوبی . بدون اسم و نشانه دروغی و عناوین ساختگی و نفرت انگیز.

این خواسته عملی نشد و در حال حاضر هم بسیار عصبی و دچار خفّت و ذلّت درونی هستم از اینکه در یکی از دو محلّ قبرهایی که برایم پیش بینی کرده اند دفن شوم.

ولی خُب سرنوشت خیلی ها اینجوری است که محکوم به دنیا می آیند، محکوم زندگی می کنند و محکوم هم سر به تراب خاک می نهند.

بشر خیلی آرزو در دل دارد.

 

 

ولی هیچ وقت همه را بر زبان نمی آورد .

در واقع اگر ما بخواهیم همه آرزوهایمان را توی دنیای مجازی منعکس کنیم نه تنها محمود شعوری تو فلکه مُخص آباد دیگر حاضر نمی شود یک قالب پنیر نسیه به ما بدهد ، چه بسا اگر بخواهیم جلوی دکون جعفر خلاقی هم خم شویم و یک هندونه بگذاریم ترازو ، خودش از پشت سر ، اوّل انگشت کونمان کند و بعد بپرسد : دایی چطوری ..‌.؟ 

خیلی از آرزوها باید مکتوم بماند.

آدمیزاد اگر بخواهد رُک و صریح همه چیزی را بر زبان بیاورد، خب مردم حواسشان را جمع می کنند و اگر زن ترِ و تمیز و به درد بخوری داشته باشند، دیگر اجازه ندهند در مسیر آمد و رفت ما ، آمد و رفتی داشته باشد. 

آنوقت ما از لذت یک چشم چرانی کوتاه و فشرده  و همراه با استرس هم مثلا تو خیابون سلمقان محروم می شویم.

کرونا ترتیب همه آرزوهای ما را داده است.

یک زمانی ما فکر می کردیم مثلا به اندازه عباس مکاری پس انداز مالی خواهیم داشت و بعد خواهیم مُرد.

یا فکر می کردیم بک خونه باغ به اندازه خونه باغ ممد روشن از خودمان به ارث خواهیم گذاشت.

در دوران کرونایی پیامک ها و اس ام های ما هم چند جانبه شنود می شود و نمی شود پیام داد به کسی و از روی عقدههای سی ساله،  به زنش تهمت زد . 

 اجبار زندگی در قرنطینه ، هی ما را خسته تر ، وامانده تر ، مفلوک تر  وگاهی آنقدر در تنهایی شهوانی می شویم که کف از حَلقمان سر می کند و هی یاد بدبختی ها، تیپا خوردن ها،  دروغ ها ، جنایت پیشگی ها و نکبت گرفتگی زیر فرش و گوشه اتاق و تو کابینت و تو راهرو سرسرا و تو داشبورت ماشین می افتیم.

 

 

کابوس هایی از جنس مخمل شب

.....

سرکار خانم ملیحه پیران با تخلّص" همای" علاوه بر اینکه یک زن است، یک شاعر هم هست و البته شاعری که اگر چیزی غیراز باران و برگ و افق و سپیده در اطرافش ببیند، سخت در هم می شکند و چه بسا به عصیان می رسد.

در  زمستان گذشته ، مجموعه اشعار سپید او با عنوان " با خواب حرف می زنم" با مدیریت کانون ادبی سیلک کاشان رونمایی شد.

خانم پیران در زیر ساخت روانی خود در حال جنگ و جدال است. 

او هم انسان است و هم با ناانسانی های شدیدی مواجه است.

 اخیرا در کانال تلگرامی او گرایش به وزن و قافیه و قوالبی کوتاه و چند هجایی هم بر می خورم که نمونه اش در پست زیر باز نشر شد.

 ولی سپید سرایی او لطف دیگری دارد:

 

یادم باشد
فردا که آمد،
پلی بزنم
از بالای سر دلواپسی 
به بن بست امید...
فریاد بزنم
دوست داشتن را
در خیابان های غریبگی...
دلتنگ باشم
برای آدم های سه روز قبل 
و دست تکان بدهم
برای نگاه های خسته از هرروز...
شکار کنم
منظره ی بکرِ زندگی را
از چشم طوقی های مست...
سینه خیز 
موازات غروب را
رد کنم بی خبر از ابرها...
سراغ مهر را
بگیرم 
از قلب های کابوس زده...
یادم باشد،
فردا که رسید،
تو را از خیال پس بگیرم ...
۱۳۹۹٫۱٫۲۵


 

 

 

 

سه گانی / ملیحه پیران

.....
چو می رفتی به من گفتی که پای عشق می مانی
بهاران است و سرما خفته در خواب زمستانی
بیا با من بمان این روزهای زردِ طوفانی

#سه_گانی
#ملیحه پیران کاشانی (همای)
@MaliPiranKashani

 

 

 

 

 

 

دروازه عابد زاده در دوره بازنشستگی او روی سرش آوار شده است

......

نگارنده سروکار زیادی با ورزش و خبرهای ورزشی ندارد ولی گاهی اوقات می شنوم که چهره های مطرح فوتبال از وضع مالی خیلی خوبی ( و حتی افسانه ای ) برخوردار هستند.

روی همین حساب فکر نمی کردم احمد رضا عابد زاده که روزگاری از آتش سوزی سینما رکس آبادان جان سالم به در برد و بعد فوتبالیست شد و بعد قهرمان ملّی و بعد یک پسر فوتبالیست هم  تحویل تیم ملی داد، امروز ( به قول خودش) برای امرار معاش در شمال کشور مشغول رستوران داری باشد.

وحالا در روزگار ورشکستگی صنعت گردشگری ، دزدان حرفه ای با بریدن همه موانع و چفت و بست ها و قفل و ...رستورانش توانسته اند خیلی از مدارک و اسناد و خاطره های او را دستبرد بزنند .

تا اینجا هیچ! 

که نردبان گذاشته اند لوسترهای سقف رستوران را با خیال راحت باز کرده و تو روز روشن از تو بلوار معروف متل قو ، فرار کرده اند.

عابد زاده این روزها گریان است .

 

 

در هر حال نثار روحشان فاتحه و صلوات!

....

 استان ایلام استان خودکشی خیز است! 

در جریان هستید که اخیرا دو فقره از این اتفاق دردناک آمده است توی خبرها.

در واقع اگر کرونا و فقر و بیکاری هم در میان نباشد، میل به خودکشی در این استان و چند استان همجوار آن میلی نهادینه شده است.

اوضاع فرهنگی و اجتماعی آن نواحی ، خیلی برهم ریخته است.

 روز به روز هم‌ بدتر می شود .

احدالناسی هم در کشور پیدا نمی شود که آنها را به زندگی فرا بخواند.

 

خود کشی به زعم مردم آن سامان یک انتقام است‌.

انتقام از خانواده.

انتقام از اقوام و فامیل .

انتقام ار جامعه.

جامعه ای کاملا توش ریده شده.

جامعه ای قاسم باقی زِرتینا شده...

 جامعه ای سرِت به قلوه تینا شده...

جامعه ای زود باش زیرشو بگیر کولم نِه.

جنگ هشت ساله شرایط بغرنج و غرور شکنی را بر بسیاری تحمیل کرد که خجالت می کشند بر زبان بیاورند.

 

دراصل باید بگوییم خودکشی  برای آنها ،  نتیجه شکست در "دیگر کشی"  است.

فرزندان خانواده ها در چند استان غربی کشور قصد کشتن پدر / مادر و فامیل خود را دارند، دچار پارا دوکسیکال می شوند ، لذا می روند سروقت خودشان .

حالا در هر حال نثار روحشان فاتحه و صلوات.