سعدی...
.....
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد
من مانده ام لب بر لبی نا برگرفته کام را
به خدای عشق قسم ، هیچ شاعری در دنیا نتوانسته است مثل سعدی معنی لب گرفتن را به بشر بفهماند.
شما را به خدا دقّت کنید به کلمه ها.
از سرِشب تا دمِ صبح رو طرف خوابیده ، لب های او را می خورد، حالا صبح افسوس می خورد که چرا ناکام مانده است.
اصلا آیا در قرن هفتم چنین شرایطی بوده است که آدم دست یکی را بگیرد ببرد توی خونه خودش تا تیغ آفتاب باهاش حال کند؟
زمانه آن زمان که ارزشی نبوده.
گشت ارشادی نبوده که خودشان مجوز صادر کنند.
الهام چرخنده ای نبوده که هی زرتی زرتی زن چادری تربیت کند تا هر کاری خواستند زیر چادر بکنند.
البته در قرن هشتم ، اوضاع شیراز فرق می کرده.
محتسب ها خودشان اجازه خیلی کارها را می داده اند.
ولی جوّ روانی و اجتماعی قرن هفتم جوری بوده که بگیر و ببند خیلی بوده.
فردا اوّل اردیبهشت ماه جلالی است که خودتان بهتر از من می دانید.
روز سعدی.
روز میلاد غزل.
میلاد لب و لب دادن و ووو وای حالا بگیر کی بگیر...
لزومی ندارد همه کلیات سعدی را حفط باشید.
حتی ضرورتی ندارد همه این غزل را از بر باشید.
همین بیت را با خود زمزمه کنید، کافی است.
آدم سفر می رود .
قم .
مشهد .
اصفهان.
توی راه ...
توی تنهایی ...
بد نیست با خود زمزمه کند:
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد.
من مانده ام لب بر لبی نابر گرفته کام را...
نثار روحش فاتحه و صلوات.