لالایی ها / بخش پایانی / استاد علی خوشه چرخ آرانی/ روزنامه اطلاعات

 

....

جایگاه لالایی در ادبیات عامه

علی خوشه چرخ آرانی ـ مدرس دانشگاه ـ بخش دوم و پایانی

چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۸

 

اشاره: در بخش اول این مقاله خواندیم که «لالایی»، گونه ای از ادبیات عامه است که به فراخور فهم و درک و مطابق ذوق و علاقه کودکان است و برای آنها نقل و بیان می شود و به اصطلاح بخش بزرگی از ادبیات کودکان و نوجوان را تشکیل می دهد و در قدیم الایام، بیشتر مادر‌ها و مادربزرگ‌ها و گاهی پدربزرگ‌ها، دایه‌ها و خدمتگزاران پیر، برای فرزندان خردسال خانواده بازگو و نقل می کردند.

کودکان با یاری این بخش از ادبیات عامه، با پدیده‌های پیرامون و طبیعت و ویژگی‌های فرهنگی جامعه ای که در آن زندگی می کنند، آشنا می شوند و راه اندیشیدن و عمل کردن را طبق الگوهای فرهنگی جامعه خود می آموزند. به بعضی از مضامین لالایی‌ها همچون: ۱ـ محبت مادران ،۲ـ تشبیهات،۳ـ قربان صدقه، ۴ـ نگرانی‌ها، ۵ـ دلگرمی و۶ـ آرزوها پرداخته شد و اینک ادامۀ این مقال،پی گرفته می شود.

***

۷ـ گلایه‌ها

گاهی هم در ضمن لالایی‌ها به اشعاری می رسیم که لحن گلایه مند دارند و در آن مادر از طفل می خواهد که آرام بگیرد و بخوابد ولی باید اذعان نمود که در ورای همین گلایه‌ها، محبت مادران از چشم مخفی نمی‌ماند و در اوج ناراحتی او را به گُل تشبیه می نماید:

اُلالالا، گل دشتیر همه رفتن تو برگشتیر همه خوابن، تو بیداریر همه مست و تو هوشیاریر اُلالالا تو لالا کن، دل ما را تسلی کنر (همان، ۵۶)

۸ـ ترساندن

گاهی هم لالایی‌هایی را می یابیم که در آنها مادران سعی در خواباندن فرزندان خود دارند و فرزند را از موجود خیالی «لولو» می ترسانند، ولی در نهایت و در اوج عشق مادری، از لولو می خواهند که بلاگردان طفل آنها باشد:

اُلالالای، لالاییر برو لولوی صحراییر برو لولو جهنم شور بلاگردون رودم شور برو لولوی صحراییر تو از رودم چه می خواهیر برو لولو پس دیوارر که طفلم می شود بیدارر برو لولو جهنم شور بیا پیش مرگ رودم شو… (همان، ۶۴)

۹ـ مسائل زنان

در میان لالایی‌هایی که اکثراً به مسائل اجتماعی می پردازند، موقعیت اجتماعی زنان از مشخص ترین مضمون‌هایی است که به چشم می خورد و شاید بتوان علت را در این دانست که سازنده لالایی‌ها، عمدتاً زنان هستند و در این ترانه‌ها از وضعی که به آن‌ها تحمیل شده، گلایه دارند. در لالایی زیر به وضوح مرد سالاری و رسم نادرست چند همسرگزینی مردان مورد اعتراض قرار می گیرد:

اُلالالا، گل زیرهر بابات رفته زنی گیرهر خدا کنه سر نگیرهر زنش نیمه را بمیرهر (سخن، ۱۳۳۳، ۷۴۱)

از دیگر مسائل و مشکلات زنان در جامعه و در حوزه لالایی‌ها، دوری مرد از خانه است. دوری مرد از خانه و خانواده به علل گوناگون همسر در بین بعضی از لالایی‌ها به وضوح دیده می شود، دلایلی همچون کار، سربازی، جنگ و… مثلاً در لالایی زیر پدر در بیابان مشغول کار است و دنبال نان می گردد. لالالالا، گل پینهر باباش رفته پی گینه…. (گون) (فقیری، ۱۳۵۷، ۱۷۱ و ۱۷۲)

در لالایی دیگری مادر به فرزندش نوید آمدن قطار فشنگ و تفنگ لوله مرواریدی می‌دهد، البته توصیف همسر در این لالایی بسیار لطیف و عاشقانه است و با زیبایی فراوانی بیان شده است:

لالالالا، گل پستهر بُوات اومد قطار بستهر قبای زرد زنگاری برش بودر تفنگ لوله مرواری کولش بودر عرق به زیر زلفش دونه دونهر که گل بر زیر زلفش کرده خونهر (همان، ۱۷۴)

۱۰ـ محیط جغرافیایی

از دیگر اشارات و مضامین در لالایی‌ها، اشارات به محیط جغرافیایی و آثار تاریخی آنهاست:

بابات رفته سفر شیراز، لالاییر به جنگ شیر رفته باز، لالاییر (همان، ۱۷۴)

۱۱ـ اشارات مذهبی

از دیگر مضامین و موضوعات در لالایی‌ها، توجه به موضوع مذهب و شخصیت‌ها و اماکن مذهبی است؛ مثلاً: لالایت می کنم خوابت نمی آدر بزرگت می کنم یادت نمی آدر بزرگت می کنم تا زنده باشیر غلام حضرت معصومه باشیر غلام حضرت معصومه قمر زیارت می کنم هر صبح و هر شُم (همان، ۱۷۲)

۱۲ـ جنسیت

در خلال پاره ای از لالایی‌ها و خطاب‌های مادران به فرزندان، می توان جنسیت فرزند را هم حدس زد. البته در روایات مختلف بعضی از لالایی‌ها می توان به وضوح مشاهده نمود که اصل لالایی یکی است و فقط جنسیت متفاوت فرزندان، دو روایت گوناگون ایجاد کرده است. مثلاً: بزرگت می کنم تا زنده باشیر غلام حضرت معصومه باشیر و بزرگت می کنم تا زنده باشیر کنیز حضرت معصومه باشی…

که مشخص می گردد در روایت نخست، مسلماً طفل درون گهواره پسر و در دومی دختر است و نکته قابل تذکر و توجه این که مصراع آغازین و یا پایانی اکثر لالایی‌ها با نام فرزند پسر شروع می شود و یا به اتمام می رسد.

شیراز: حبیب الله به گهواره…

کرمان: حسین جانم به گهواره

تهران: محمدخان به گهواره

شیراز: ملک احمد به خواب رفته

و بسیار نادر اتفاق می افتد که گوینده، لالایی را با نام دختر شروع و یا ختم نماید.

۱۳ـ بیان ظلم و جور حکّام

از دیگر مضامین مطرح در ورای الفاظ لالایی‌ها، ظلم و جور حاکمان است که می توان از محتوا و الفاظ لالایی‌ها دریافت؛ مثلاً:

اُلالالا، به خواب میرهر که آب وِر باغ شاه میرهر که آب ور باغ شفتالور عزیزم مست و خواب آلو (عبدالسلامی، ۱۵۹،۱۳۴۱)

که در این لالایی می توان دریافت که روزگاری در سرزمین خشک و در اوج بی آبی، تنها آب به باغ شاه می رود و دیگران از نعمت آب محروم هستند.

۱۴ـ اشتغال

گاهی در یک لالایی می توان به اندازه یک کتاب در باب مناسبات و حرفه‌های یک منطقه آشنایی پیدا کرد. مثلاً مادر خراسانی، فرزند را به پای تخت حضرت رضا (ع) می فرستد و می داند که در حول و حوش این آستان مقدس، برای فرزندش کار و نان یافت می گردد. فرزند خراسانی می تواند اگر سرمایه ای هم ندارد، بر سر راه زوار بنشیند و یا به کار در مزارع وقفی حضرت بپردازد و یا در خود آستان مقدس به کار مشغول شود و غلام حضرت باشد.

بابات رفته به گلدستهر بابات رفته سر صندوقر دَرِ واکُن آقاش مِیهر (شکورزاده، ۱۱۷، ۱۳۴۶)

لالالالا، به مشهد ریر به پای تخت حضرت ریر اگر حضرت بفرمایهر تو جار و کش مرقدریر (همان، ۱۲۰)

امّا ژرف اندیشی در لالایی‌های شمال نشان می دهد که شاخص ترین اشتغال زنان و مردان شمالی، کار در مزارع برنج است که در جلگه‌های گیلان و مازندران به طور وسیع کشت می شود؛ همچنین توجه به ماهی گیری و ماهی فروشی را می توان در لالایی‌های شمالی دریافت:

لالا گِمه تِرخو بَیْرهر ته دشمنون تو بَیْرهر دوست دل آرزو بَیْرهر شکار بوره آهو بَیْرهر ماهیَ اِزدریو بَیْرهر تی مسِ چِشِ خوبَیْره

لالایی می کنم تا تو را خواب بگیردر دشمنانت تب کنندر دوستان تو به آرزوی خود برسندر شکار بروی آهو بگیریر ماهی را از دریا بگیریر چشمان مست تو را خواب بگیرد (عمرانی، ۱۱۶، ۱۳۸۱)

ج: ویژگی‌های برجسته لالایی‌ها

۱- عدم رعایت قافیه سنتی

قافیه در لالایی‌ها با اشعار فصیح و سنتی فرق اساسی دارد و بسیار دیده می شود که هیچ گونه قافیه ای رعایت نشده و فقط به آهنگ و وزن اکتفا می گردد و اوزان آن‌ها با اوزان عروضی متفاوت است و دارای حالتی انگار معلق و بینابین اوزان هجایی و عروضی با خصلت و ویژگی خود بیان شده است.

۲- سادگی و روانی

لالایی‌ها دل انگیزترین و پر احساس ترین شکل ادبیات با زیباترین و دل نوازترین عواطف پاک انسانی است و از آن جایی که سراینده و به کار برنده آن توده مردم هستند، بنابر این سادگی و روانی و پرهیز از آرایه‌های ادبی معنوی از مهم ترین ویژگی‌های لالایی است و نیازی به کار بردن واژگان مغلق و پیچیده ندارد.

۳- خصلت جمعی

لالایی‌ها از مسائل مشترک ناشی می گردد و «زاده اندیشه تنی واحد نیست» (آریان پور، ۹۶، ۱۳۵۸)

۴- خیال پردازی

لالایی‌ها خیال پرور هستند، از آن جایی که آدمی در همه حال خیال پردازی نمی کند و زمانی به این کار دست می زند که خود را از چیزی که لایق خویش می پندارد محروم و کوتاه دست می بیند برای جبران محرومیت و ایجاد تعادل روحی به تلاش برمی خیزد و در لالایی‌هایی که برای فرزندش می خواند به آرزوهایش دست می یابد.

۵- تقدیس زیبایی و نیکویی

در لالایی آن چه برای انسان سودمند است زیباست و آن چه به انسان آسیب می رساند زشت و نازیباست، به عبارت دیگر هنر لالایی مثبت اندیشی است و خوش بینی و امیدواری و دلپذیری.

۶- زبان گردی و انتقال

لالایی‌ها در زمان و مکان حرکت می کنند، راکد و جامد نیستند، از جایی به جایی و از شهری به شهری و از نسلی به نسل دیگر در گردش اند و از این رهگذر توشه خود را هم غنی تر می سازند.

۷- تشابه مضمونی

لالایی‌ها گاهی آن قدر به هم نزدیک و حتی شبیه می شوند که خواننده را به ناباوری می کشاند و حتی گاهی در جوامع مختلف هم این تشابه را می توان مشاهده نمود که شاید علت شباهت‌ها را در شفاهی و زبان گرد بودن لالایی‌ها و نقل و انتقال آن‌ها در میان نسل‌ها دانست.

۸- سرایندگی زنان

مضامین بسیاری از لالایی‌ها، بازگوی احساس و بار عاطفی مادرانه، همسرانه، خواهرانه و عاشقانه ای است که فقط می تواند از ذهن و خاطر یک زن بگذرد و بجوشد. چه در ورای لالایی‌ها بیان حال و احساس و اندوه و شوق آن، چنان با زندگی و طبیعت و روحیه زنانه همراه است و چنان ظریف و هوشیارانه از احساسات نهفته زنان پرده می بردارد که گاه یک مرد حتی قادر به تصورش هم نیست.

۹- گره خوردگی با نوا و آهنگ

لالایی‌ها اگر بدون نوای ویژه خود خوانده شوند هرگز بار خود را ندارند و به خاطر همین است که آن‌ها را اگر بخواهیم لمس و احساس کنیم باید با نوای خودشان بخوانیم تا بتوانیم تأثیر و نفوذ حیرت انگیزشان را بر جان و دل کودک تشخیص دهیم.

۱۰- سرایش تحت تأثیر زمان

شرایط زمان سرودن لالایی‌ها، همانند دیگر ترانه‌های محلی در ورای آنها متبلور است و از روی کلمات و پیوند کلمات آنها می توان شرایط اجتماعی-سیاسی و آداب و رسوم حاکم بر جامعه آن روزگار را بازشناخت و حتی کهنه و نو بودن شان را می توان از اصطلاحات آن تشخیص داد.

۱۱- شاعرانه بودن

هر چند سرایندگان لالایی‌ها شاعران برجسته و نامدار و حتی آشنا به علوم عروض و قافیه هم نیستند، اما گاهی بعضی لالایی‌ها چنان با ظرافت و لطافت و دقاقت پرداخته شده‌اند که از نظر محتوا و کلمات و واژگانی که در آن به کار رفته و شیوه ترکیب آنها و برداشتی که از محیط و اطراف در آنها وجود دارد و مایه غنای شعری و هنری در ردیف زیباترین اشعار قرار می گیرند و با چنان تازگی و شاعرانگی و شادابی همراهند که هرگز گرد و غبار نسیان و فراموشی و کهنگی نمی گیرند.

۱۲- توصیف عشق و امید

عشق به فرزند و همسر و برادر و خواهر و خانواده و دل بستگی و پیوستگی‌های مادر به آینده فرزند و گذراندن زندگی همسر از بیشتر مایه‌های لالایی هستند.

۱۳- توسل به امام علی(ع)

مادران در لالایی خود در سراسر ایران به امام علی (ع) امید بسیار بسته اند و برای برآرودن آرزوهای شان در خوشبختی فرزند، او را شفیع رئوف و مهربان و آشنا می دانند و حتی ویژگی‌هایی کریمانه را از او جست و جو می‌کنند که بسیار حیرت انگیز است.

۱۴- شوخی و طعن و گله

در متن لالایی‌ها، گاهی شوخی، گاهی طعنه و گاهی گله و شکوه‌های مطبوع مادرانه به چشم می خورند که زمزمه آنها بیان حال مادر از گریه‌های متداوم، بی خوابی و بهانه جویی کودک است که گاه شیرین می‌نماید و گاه طنز ولی در همه حال مادرانه.

د: اثرات لالایی

۱- لالایی‌ها علاوه بر نقش سرگرم کنندگی که از نقش‌های اصلی و کارکردهای پیدا و پنهان است، در آموزش مردم و نظم دهی به افکار، تداوم و ثبات بخشی به فرهنگ‌های جامعه مخصوصاً جامعه‌های سنتی اهمیت بسیار فراوانی دارد.

۲- لالایی‌ها حاوی شناخت‌ها، بینش‌ها، دانش‌ها و آگاهی‌هایی است که مردم به تجربه در زندگی اجتماعی خود از نسل‌ها آموخته اند و به کار برده اند.

۳- لالایی‌ها، مجموعه ای از آداب و رسوم، شکل پوشاک، باورهای مردم در عروسی، جنسیت فرزندان، آداب دید و بازدید با بزرگان، نشست و برخاست در مجالس، آئین رزم و پیکار، فتوّت و جوانمردی و اخلاق مربوط به گروه‌های قومی، اجتماعی، شغلی، سپاهی، اداری و مذهبی و… در دوره‌های متفاوت را بیان می کند و می‌شناساند.

۴- لالایی‌ها، ارزش و اعتبار مجموعه اعتقادات، اصول و اعمال مذهبی- اخلاقی، حقوق فردی و اجتماعی و رفتارهای آیینی- مذهبی را در جامعه تصدیق و تأیید می نماید.

۵- لالایی‌ها گاهی از شدّت سختی و موانع احتمالی جامعه به مادر و کودک می کاهد و روان خواننده و مستمع را آرامش می بخشد، ضمن این که لالایی‌ها با تکیه بر اعتبار و ارزش فرهنگ سنتی و ملی و نشان دادن بخردانه و بهنجار بودن رفتارها و سنت‌های گذشتگان، احساس پاس و احترام بر میراث فرهنگی را در جامعه بر می انگیزد و مردم را در تداوم و تکرار رفتارها و عقاید سنتی گذشتگان ترغیب و تشویق می نماید.

نتیجه :

۱ـ به جرأت می توان گفت که صبغه و سابقه ادبیات عامه عموماً و لالایی خصوصاً از تاریخ پیدایش خط و کتابت جلوتر است و قبل از نگاشت تاریخ و ادبیات مکتوب، نمونه‌های ادبی و هنری و در قالب لالایی از سینه راویان و نقّالان محفوظ مانده و به نسل‌های آینده سپرده شده است.

۲ـ لالایی، علاوه بر نقش نوازشی جهت خوابانیدن کودکان، سرشار از زندگی و واقعیت‌های یک جامعه است که گاهی برای کم کردن فشارهای ناشی از مبارزه با طبیعت و اجحافات مناسبات اجتماعی و بیان شوق‌ها و شادی‌ها ابراز می گردد، به عبارت دیگر لالایی نمایی از زمینه‌های ذوقی و ذهنی همگان و خصوصاً زنان جامعه در طول تاریخ و روبرو شدن با وقایع گوناگون و نحوه عکس العمل آن‌ها در برابر مسائل و حوادث زندگی شان را نشان و آموزش می دهد.

۳ـ به نظر می رسد که سرایندگان لالایی‌ها بیشتر مادران و زنان هستند که در گستره فرهنگ مردم ایران زمین گمنام هستند. چرا که نگاهی به مضامین لالایی اعم از محبت، قربان صدقه، دلگرمی، نگرانی، گلایه، ترساندن و بیان واقعیات زنان و… همگی از موضوعاتی هستند که به حسّ و حال و عواطف زنانه مرتبط می‌گردد و نقش مردانه در آنها کمتر نمایان شده است.

۴ـ ژرف اندیشی در درونمایه لالایی‌ها نشان می دهد که اکثر لالایی‌ها با وجود اختلاف از مکان و گویش دارای ویژگی‌های مشترک هستند که از جمله آنها می توان سادگی و روانی، خصلت جمعی، خیال پردازی، تشابه مضمونی، تقدیس زیبایی و نیکویی، پیوستگی و گره خوردگی نوا و آهنگ و شاعرانه بودن و… اشاره کرد.

۵ـ و نهایتاً باید گفت که مادران و زنان ایران زمین با خوانش لالایی‌ها علاوه بر ایفای نقش مادری و تربیتی خویش از حیث پاسداری از فرهنگ ملی و مذهبی در طول تاریخ، پیوسته حصنی حصین و در حقیقت گهواره جنبان تمدن و سیر متوالی فرهنگی ما بوده و هستند.

فرهنگ درخشانی که به یمن مادر بودن شان هیچگاه و تحت هیچ شرایطی سترون و عقیم نبوده و پیوسته در کنار حفظ میراث‌های منقول شفاهی لالایی‌ها، افتخارآفرین ترین فرزندان بشری را در عرصه‌های گوناگون علمی، ادبی، هنرهای تاریخی، ورزشی و سیاسی و…. پرورش داده اند.

ـــــــــــــــــــــــــــ

منابع و مآخذ:

ـ آریان پور، امیرحسین، جامعه شناسی هنر، انجمن کتاب دانشکده هنرهای زیبا، تهران، ۱۳۵۷

ـ دهخدا، علی اکبر، لغت نامه، زیرنظر محمد معین و جعفر شهیدی، سازمان لغت نامه دهخدا، تهران، ۱۳۲۵

ـ شکورزاده، ابراهیم، عقاید و رسوم مردم خراسان، انتشارات فرهنگ ایران، چاپ علمی، تهران، ۱۳۴۶

ـ عبدالسلامی، حسین، لالایی کرمانی، کتاب هفته، شماره ۲۶، ۱۹ فروردین ۱۳۴۱

ـ عمرانی، سید ابراهیم، لالایی‌های ایران، انتشارات پیوند نو، چاپ اول، تهران، ۱۳۸۱

ـ فقیری، ابوالقاسم، ترانه‌های عامیانه شیرازی، اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی، شیراز، ۱۳۵۷

ـ لوریمر. ل. م. فرهنگ مردم کرمان، به کوشش فریدون وهمن، بنیاد فرهنگ ایران، تهران، ۱۳۵۳

ـ محمد بن خلف تبریزی، برهان قاطع، به تصحیح و اهتمام محمد عباس، نشر پیروز، تهران، ۱۳۳۶

ـ معین، محمد، فرهنگ فارسی، جلد (۱) و (۳)، انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۴۶

ـ همایونی، صادق، ترانه در فرهنگ مردم ایران، روزنامه همشهری، شماره ۲۱۹۳، ۲۵ مرداد ۷۹

© روزنامه اطلاعات

 

از قم رد شده ،من شنیده م تا حوالی آبشیرین هم آمده..

....

شوخی بردار نیست.

کرونا را عرض می کنم.

با مهابت تمام در راه است.

اگر می گرفت و بلافاصله می کُشت، ما حرفی نداشتیم. ولی گویا تا مدت مدیدی عذاب می دهد و بعد می کُشد.

 

خوشی نیومد رودست خوشی سِد عابدینه...

....

عصر چهارشنبه آخرین روز بهمن را یکی دو ساعت خدمت استاد سربلوکی بودم به صرف عصرانه و چای و ورق زدن مجله قدیمی "خواندنی ها ".

بعد با هم رفتیم انجمن ادبی سیلک که دوستانی بودند و گله هایی از وضع شعر کاشان و خباثت ها و کینه های قدیمی و ..‌.

 

با این حال شعر های خوبی خوانده شد از آقایان/ حلوایی.... زائر نجف...بوستاتی...جهان آرایی... رحمت... علوی نیا...امامی و چند شاعر ناشناس ... صحبت هایی از بنی کاظمی... سربلوکی و ....عامری

نم نمکی باران هم همراهی کرد و عطر نجیب عشق. 

 

 

ما در آغاز عشقیم...

....

در آستانه ابرهای دوباره

در چرخش باد و آفتاب

ایستاده ام به تماشایت نازنین!

...

مست و حیران

وَهمناک

سر به باد خزان سپرده

تن، پیچیده در شولای زمهریر

بیچاره ام نازنین!

مرا گرم کن در اجاق دست هایت.

...

آغوشِ دوباره تورا انتظار می کشم،

وشبِ سکوت را برای صبح چشمهایت

روشن می دارم با خاطره های دیروزت.

...

درآستانه باران ها

و درهنگامه بیابان و علف و نسیم و گون

از برگ پلک هایت شبنم می نوشم 

و چرخ می خورم مست

در میان شورِ دوباره موهایت.

....

در زمزمه پرواز پروانه های نگاهت

موسیقی عمیقی جاری است

از من دریغ مدار

رستاخیز واژه های گرمت را نازنین!

ما در آغاز عشقیم.

 

.....

 

 

 

 

قیمت هر داستان سه هزار تومان

....

کار خوبی نمی کنم ، برای داستان، قیمت گذاری مالی می کنم .

حتی اخلاقا خودم را پیش خانم ماهرخ غلامحسین پور شرمنده می دانم که حساب و کتاب ۸ فقره داستان کوتاه مجموعه داستان " زنی که دهانش گم شد " را با پول می سنجم.

 

ولی موضوع اینجاست که وضع جیب و شرایط مالی خواننده ای از نوع من به حدّی گرفتار ضعف و سست بنیادی است که باید برای خرید هرچیزی متّه به خشخاش بگذاریم.

 

 خاصّه آدم بی حساب و کتابی مثل من که به همان شکلی که از مغازه عباس ساطع، ترشاله و الگاله و بادم و گردو و حاجی بادمی و نون خشک و خرما و لبو و شلغم و انار و انواع میوه ها را در حالتی کولی پیشه، سردَرگم ، مجنون، لوده، کمی آب زیرکاه، کمی دروغگو، کمی عاشق پیشه،کمی منگولی وار، مقدار زیادی از زیر کار در رو و خلاصه در آمیزه ای از شجاعت استیجاری و فرو خوردگی ترس و غرور شکسته ای که نه بدلی اش جایی پیدا می شود و نه قابل کلوابندی و ترمیم است میخرم،  در مورد خرید کتاب هم در وضعیّت روحی آشفته ای قرار دارم.

 

مثل دولت احمدی نژاد. مثل دولت حسن روحانی. مثل دولت قالی باف.

باور بفرمایید وقتی یاد معاون اوّلیِ مصطفی میرسلیم در سال آینده میافتم ، به کما می روم.

ایشان زمانی که وزیر ارشاد  رفسنجانی بود قبل از انتشار هر کتابی، اوّل یک نسخه اش را برای سعید امامی می فرستاد، اگر بوی خطر و بوی دشمن و بوی نفوذی ها و بوی دگر اندیش ها و ... از آن استشمام نمی شد، حالا اجازه نشر می یافت.

 

کتاب " زنی که دهانش گم شد"  ۲۷ هزار تومان قیمت پشت جلد دارد و شامل ۸ داستان کوتاه است و همه در ۱۵۰ صفحه. انتشارات مروارید. در ۵۵۰ نسخه که از تاریخ انتشار چاپ اوّلش بیش از چند ماه نمی گذرد.

واقعا حیرت می کنم که خانم ماهرخ غلامحسینی که در آمریکا و در تنهایی با فروش کتاب هایش زندگی می کند، با ۵۵۰ نسخه کتاب به چه میزان پولی دست می یابد.....

 

 

آخرین جان کندن های بهزاد نبوی

.....

بسیار بعید است کسانی از نوع بهزاد نبوی در عمق وجودشان امیدی به ایران فردا از بستر و مکانیزم انتخابات و این بازی ها داشته باشند.

این آدم ها از ترس در تاریکی ماندن و قالب تهی کردن، سوت می زنند و آواز می خوانند.

دچار خوف هستند. خوف از تنهایی. خوف از مرگ.

اقلا نمی کنند دست از توّهم و خود را کاریزما پنداشتن بردارند.

زمان آن است که مردم ، خود راه خود را انتخاب کنند.

راه که چه عرض کنیم؟ !

کوره راه ها، سنگلاخ ها، پرتگاه ها...

در هر حال ملّتی خسته و بی شوق برای زندگی...

بهترین خدمتی که می توان برای این ملّت کرد ، همین است که دست از تعیین تکلیف برای آنها برداریم .

اجازه بدهیم به حال خود بمیرند.

 

در آخرین روز بهمن

 

 

....

دنیایی پر از زشتی و نکبت و تهوّع و مملو از کثافت را شروع می کنیم وبا بالا آوردن مُرده های قدیمی در میان قبرستان های شهر دنبال لقمه ای نان از کندن بدن آنها می شویم.

یک بهمن دیگر گذشت...

 

 

در هوای سرد و یخی ایران

.....

مردم فعلا برای کُشت و کُشتارهای حشری منش و شهوتی مرام، رغبتی ندارند. منتظرند تا یخ ها ذوب شود.

ولی امروز تو آذربایجان شرقی تصادف تریلی و اتوبوس را داشته ایم با یک‌کشته  و هجده نفر مصدوم.

در رودبار کرمان هم ماشین پلیس واژگون شده و دو کشته به جا گذاشته است.

یک مادر قحبه هم تو اتوبان امام علی تهران جان مردم را باسرعت زیاد به خطر انداخته ولی خودش سر راست روانه شده است به سمت ایی تو:

سخنگوی سازمان آتش‌نشانی شهر تهران تصریح کرد: خودرو به طرز وحشتناکی متلاشی شده و به دور تیر فلزی چراغ برق پیچیده شده بود و راننده که جوان ۲۰ ساله بود که وضعیت خوبی نداشت.

 

 

زمان ما هم همین جور بود ولی ایدز در کار نبود

.....

یکی از دستگاه های مسئول کشور گفته است سنِ تماس های جنسی در ایران حول وحوش سیزده ونیم تا چهارده سالگی است.

این دستگاه گفته است که بیماری ایدز نیز در همین رده سنی مشاهده می شود.

من می خواستم عرص کنم، در زمان بچگی ما هم معمولا بچّه ها در همین سن و سال با فوت وفن کار آشنا بودند.

حتی کمتر!

اووه آره خیلی کمتر...

ده سال و...

هشت سال و...

پنج سال و...

حتی دو سه سال و...

منتهی بستگی به این داشت که بچّه ها در چه خونواده ای بزرگ شده باشند...

از اینها گذشته ایدزی هم در کار نبود...

نظام آموزشی ما هم بر دو محور می چرخید.

یکی نظام حوزوی و طلبگی ،یکی نظام دولتی و دانش آموزی...

پیدا کردن جای مناسب هم خیلی اهمیت داشت.

ولی حالا هر خیابونی در هر شهری بچّه های مردم را به سبک خودش تربیت می کند.

 

 

 

 

در سوریه، مدافعان حرم توسط چه کسانی کشته می شوند؟

....

علی لاریجانی اخیرا با خیالی آسوده به زیارت زینبّیه در سوریه مشرّف شد.

 حرم مطهر حضرت زینب سلام الله علیها یکی از اماکن مقدّسه، مذهبی، تاریخی، فرهنگی و از جمله معماری های باشکوه موجود در این کشور است که در جوار شهر دمشق با دست معماران و کاشی کاران و معرّق کاران بنام ایرانی جلوه های چشمگیری یافته است و محلّ گردشگری و جذب توریست شیعه ، و کسب درآمد برای آن پدر و پسر ( حافظ اسد و بشّار اسد ) بوده است.

 

 آن طور که گفته می شود مسجد خیلی بزرگ و صحن و مناره های خوبی نیز در سال های بعد از انقلاب نیز در کنار این حرم ساخته شده است و محلّ امن و آرامی است برای سیر وسلوک روحی و معنوی.

ولی روزی نیست که خبر کشته شدن یکی از مدافعان ایرانی حرم توی سایت ها نیاید.

 

زینبّیه البته در خلال جنگ های داخلی سوریه یکی دو بار نا امن شد و کسانی هم از متولّیان آن محل در راه دفاع از حرم جان باختتد.

ولی خیلی سال است که در آن حوالی نزاع و درگیری نیست.

دیروز که شهر حلب هم کاملا پاکسازی شد. 

همه کشور سوریه به اندازه استان سیستان و بلوچستان ماست.

ولی مدام خبرهای جنگی از گوشه و کنار  این کشور به گوش می رسد.

 فرار کردها، آوارگی پناهندگان فلسطینی، ترورهای جاده ای...

گرون گیری ایزدی ها ...

درگیری ترکیه با دولت اسد.

دربدری مردم ادلب...

مسکو از یک طرف شلیک می کند.

آمریکا از طرف دیگر...

باقی مانده داعش، خشن تر از قبل شده اند‌

جبهه النصره  که گویا از عربستان تغذیه میشود ، ولی راه ورود  و خروج آنها معلوم نیست در کجای مرز است...

 

گروه های کمتر شناخته شده هم هستند که فقط برای یک لقمه نون می جنگند...

اصلا اینها جا دارند برای جنگیدن؟ 

من فکر نمی کنم میدان های جنگی سوریه خیلی وسیع تر از میدون حاج امین آرون یا میدون سنگ بیدگل باشد. ( همانجایی که علی کچو خر نعل می کرد.)

 

ما حالا کار به پول و خرج و مخارجشان نداریم که از کجا تامین می شود.

ولی هر جنگی احتیاج به میدان های وسیع دارد.

ما علاوه بر نیروهای خالص ایرانی ، از افغانستان و  پاکستان و عراق هم کسانی را داریم که به طور نیابتی از طرف ما برای دفاع از حرم در سوریه هستند.

این در حالی است که زینبّیه از همه جای سوریه آرام تر است.

من هنوز نفهمیده ام که جنازه مثله شده این یارو نجف آبادیه...( حججی ) تحویل ایران شد یا نه؟ 

 

همه ما به خاطر داریم که وقتی رژیم حسنی مبارک در قاهره کنار زده شد، علی لاریجانی گفت ، مردم میدان التحریر تحت تاثیر تظاهرات ۲۲ بهمن توانستند مبارک را ساقط کنند.

 بعد فجایع لیبی پیش آمد و مردم جهان در بهت سرنوشت قذّافی بودند که سوری ها مصمم شدند همین بلا را برای بشار اسد هم پیاده کنند که ایران به دادش رسید.

 

 

 

 

انتخابات و " علیرضا مسلم"

....

 هرچه که به انتخابات دوم اسفند نزدیک می شویم قداست ذاتی جواد پاپی و پسرسید ماشالله کفور و علیرضا مسلم و رحمت مارگیر و سید ممد آقامچول و... برای ما آشکار تر می شود.

الان واقعا تردید داریم به کدام رای بدهیم.

ولی از نظر من اصلح، همان علیرضا مسلم است.

 

 

به بهانه تورق کتاب مجموعه داستان " زنی که دهانش گم شد"

 ....

بیش از چند روز نیست که با اسم خانم " ماهرخ غلامحسین پور " آشنا شده ام و داستان های خواندنی و فخیم " زنی که دهانش گم شد ".

برای آشنایی بیشتر با این بانوی ( هنوز زیر پنجاه سالِ مقیم آمریکا و روزگار سختی که در آن کشور می گذراند،) به گوگل مراجعه کردم و مطلبی از ایشان خواندم راجع به بانوی هنرمند ایرانی دیگری که از شرم انسان بودن، سرم را پایین انداختم.

زندگی چیزی نیست جز درد و درد و درد. 

 خانم غلامحسین پور در مسیر کارهای فرهنگی اش مصاحبه ای انجام داده است با همان هنرمند:

 

سایت خبری - سیاسی خاوران
6 سال پیش

 سكوت، تجاوز را باز توليد مي كند
مصاحبه با يك قرباني تجاوز خانوادگى
ماهرخ غلامحسین پور در گفتگو با مینا خانی

....

مقدمه:

وقتی به «مینا خانی»، بازیگر 30 ساله تاتر ساکن آلمان پیشنهاد شد که در نمایش «ضیافت»، به کارگردانی «رضا جعفری» بازی کند، انتظار نداشت زخم کهنه‌ای که سال‌ها تلاش کرده بود از خاطر‌ببرد، دوباره  سر باز کند.
به او پیشنهاد شد نقش روح «لیندا» را در هشت پرده رقص و بدون دیالوگ بازی کند. نقش لیندا برگرفته از کارآکتر فیلمی به نام «جشن» اثر «توماس وینتربرگ»، کارگردان دانمارکی است. او دختری است که در کودکی همراه برادرش بارها از سوی پدر مورد تجاوز قرار گرفته است‌.

لیندا در 30 سالگی خودکشی کرده و برادرش در سن 60 سالگی، در سال‌روز تولد پدر کهن‌سال و ثروتمند خود، این ماجرا را برملا می‌کند.
برای مینا خانی که از کودکی اسیر خاطرات تلخ تجاوز خانگی بوده، اجرای نقش لیندا آینه تمام نمای زندگی شخصی‌ او است. او در نمایش «ضیافت» می‌‌بایست نقش خودش را بازی کند اما این موضوع سبب شده خاطرات پنهان‌مانده در پستوی ذهن، دوباره به سطح هوشیار آن بازگردند.

مینا خانی را اهالی فیس‌بوک می‌شناسند؛ شاید به دلیل هنرش. او تاتر بازی می‌کند و می‌رقصد. هشت سال است که از ایران مهاجرت کرده و این روزها حرفه‌ای می‌رقصد؛ نه فقط از سر سرخوشی؛ رقص‌های هنری با تم‌های اجتماعی، ترکیبی از رقص سماع، عربی و مدرن.

متن مصاحبه/

چند سالت بود که آن اتفاق افتاد؟

–      بین 9تا 13 سالگی این قصه برای من تداوم داشت. اما راستش همان 13 سالگی هم هنوز «بچه معصومی» بودم. اگر موهایم را می‌تراشیدی، به پسر بچه‌ لاغری شباهت داشتم که هیچ از زنانگی نداشت؛ نه سینه جوانه زده‌ای و نه برجستگی اغواگرانه‌ای. بعد‌ها فهمیدم یکی از متداول‌ترین اثرات روحی تجاوز خانگی بر روی قربانی، سوء تغذیه است. به دلیل همین سوء تغذیه در روندی کوتاه و چند ساله، دندان‌هایم آسیب جدی دیدند و حتی تعدادی از آن‌ها را از دست دادم. می دانی؟ نگذاشتند بچگی کنیم! نگذاشتند بچه لوس بابا باشیم؛ نگذاشتند جوانی کنیم. یک دفعه سرمان را بالا گرفتیم و دیدیم که زن شده‌ایم. بوی خونابه به ما می گفت که اتفاق عظیمی درما در حال افتادن است. به همین سادگی زن شدیم.

نمی‌ترسی که پس از این مصاحبه مدام نشانت بدهند، قضاوتت کنند؟ متهمت کنند؟

–      اصلا. اصل درد همین جاست. چرا جامعه من، باید قربانی را قضاوت کند؟ چرا به جای این که به فکر درد باشند و درمان را حلاجی کنند، با سکوت خود، پروسه قربانی شدن فرد مورد تجاوز قرار گرفته را بازتولید می‌کنند؟

نه. من حساب شده این کار را می‌کنم.  اگر چه شکل پرداخت رسانه‌ها به این پدیده را نمی‌پسندم. پرداخت به این مسایل باید دغدغه‌ واقعی باشد. دغدغه‌ای که از گروه های کوچک اجتماعی و سیاسی ریشه می‌گیرد و فقط در صورت واقعی و حقیقی بودن،ممکن است که تبدیل به دغدغه بخش بزرگ تری از جامعه شود. من به بخش فرهیخته جامعه‌ام در این زمنیه نقدهای جدی دارم. اما دلیلی که باز هم با وجود این نارضایتی مرا حاضر به مصاحبه در این مورد می‌کند، داستان تکان دهنده‌ای است که من از آن خیلی چیزها یاد گرفتم.

چند سال پیش یک فرد آلمانی با هراس گفت که در یک کلیسای کاتولیک به او تجاوز شده است. اولین بار گفته‌هایش سرکوب و انکار شد. کل سیستم مذهبی این جا بسیج شدند که بگویند چنین اتفاقی رخ نداده است. اما شهامت همان یک نفر برای طرح این مساله سبب شد که موارد پنهان دیگری رو بشوند. به تدریج کار به طرح شکایت چند صد نفر از آن کلیسا رسید و این ماجرا سبب شد تابوی طرح تجاوز جنسی در جامعه آلمان به کلی شکسته شود.

در آن شرایط بود که من فهمیدم عمومی کردن این مساله تنها یک موضوع شخصی نیست. حرف زدن از تجاوز خانگی در جامعه ما و حتی در میان قشر فرهیخته و روشن‌فکرهنوز هم یک تابو محسوب می‌شود. به راحتی در مورد آن حرف نمی‌زنند. برای خودم از روزی که این مساله تکانم داد تا روزی که به نتیجه قطعی رسیدم که باید در مورد آن با دیگران حرف بزنم، یک پروسه دو، سه ساله طی شد.

راستش من عامدانه و از سر آگاهی می‌خواهم دست‌کم جزو اولین کسانی باشم که تابوی حرف زدن از این فجایع پنهان زیر پوست شهرمان و خانه‌هایمان را بشکنم. بگذارید قضاوتم کنند. بگذارید بگویند می‌خواهد جلب ترحم کند. من برای دیده شدن، صحنه تاترم  را دارم و همین کافی است.

اتفاقا تحت تاثیرهمین جریان، تاتری به نام «از میان سایه‌ها» ساخته‌ام که به زودی دوباره آن را اجرا می‌کنم. یک نوع تاتر- رقص همراه با مونولگ است. می‌شود گفت به نحوی روایت شخصی خود من است. گر چه همه داستان این نمایش به مساله تجاوز مربوط نمی‌شود بلکه نمایش پروسه خشونت باری است که یک دختر از بدو تولد تا زمان زنانگی در جامعه ایران طی می‌کند و در پایان تن به مهاجرت و تبعید می‌دهد. در آن جا نیز با مسایل و دردهای جدیدی رو به رو می‌شود. به همین دلیل هم نام تاترم را گذاشته‌ام «از میان سایه‌ها». یعنی سایه‌هایی که زنان جامعه‌ام باید از میان انبوه تجاوزها عبور کنند تا به بلوغ برسند.

منظورت از انواع تجاوزها چه اشکالی از تجاوز است؟ می‌توانی دقیق تر توضیح بدهی؟

–      می‌دانی؟ تجاوز نام مهیبی دارد. همه به محض شنیدن نام تجاوز به یاد آلت جنسی می‌افتند . اما آزار جنسی اشکال مختلفی دارد. تعریف آزار جنسی از جمله مسایلی است که جامعه ما در آن به شدت عقب مانده است. تمام فحش‌های رکیک جنسی که بر مبنای تجاوز جنسی بر زنان، مادران و خواهران مردان بنا شده‌اند؛ « مادرت را؛ خواهرت را ….» به نوعی تجاوز کلامی محسوب می‌شوند.

جامعه ای که زنانش در دعواهای مردان، مورد تجاوز کلامی قرار می‌گیرند؛ در خیابان‌ها، اتوبوس‌ها و به تازگی هم در فضای مجازی از متلک‌های جنسی و آزار جنسی رها نیستند، می‌خواهد چه کاری برای امثال من بکند غیر از این که در جایگاه قربانی بازتولیدشان کند. از همین قربانیان امثال من برای این که در جایگاه قربانی نمانند، جانیانی بالقوه و بالفعل می‌سازد و این چرخه هی تولید و باز تولید و بازتولید می‌شود.

اگر رنجورت نمی‌کند، می‌شود بیش‌تر از آن روزها بگویی؟ از روزهای کودکی؟ آن روزهایی که این اتفاق در زندگی‌ات شروع شد؟

–      من هنوز خیلی کودک بودم. 9سالم بود. محیط خانواده ما یک محیط کاملا قابل اعتمادی بود. خانواده مادری من فضای باز و راحتی داشتند. حتی گمان این هم نمی‌رفت که من در معرض این اتفاق قرار بگیرم. برای همین هم کسی از من مراقبت خاص نمی‌کرد. حالا تصورش را بکنید در خانواده‌هایی که فقر، اعتیاد و زمینه بروز آسیب‌هایی از این دست وجود دارد، چه بیدادی می‌شود هر روزه؟

ما مرتبا به شمال سفر می‌کردیم. برای اولین بار من به عنوان یک کودک در یک موقعیت بسیارعجیبی قرار گرفتم. واقعا از توصیف آن حس عاجزم. ما خانه دایی‌ام میهمان بودیم. دایی‌ام مرا می‌برد پشت پستو. بعدها از همه پستوها بی‌زار شدم. تنها چیزی که به خاطرم مانده، حس ترس، احساس گناه و چندش است و این که چقدر خجالت می‌کشیدم و چقدر ترسان بودم که مبادا کسی متوجه ماجرا شود. اما این وضعیت تا 13سالگی‌ام ادامه داشت. هر بار به طور موردی گذرمان به شمال می‌افتاد، از سوی دایی‌ام که متاهل بود و سه فرزند هم سن و سال خودم داشت، مورد هتک حرمت قرار می گرفتم.

معمولا کودکان برای پیدا کردن راهی برای رهایی از بن بست، ذهن باهوشی دارند. چرا به فکر راه حلی برای فرار از آن موقعیت نبودی؟

–      اتفاقا بعدها آموختم که باید از موقعیت‌هایی که مرا با او تنها می‌گذارد، بپرهیزم. به شکل آگاهانه‌ای با اعتراض در مورد تصمیم مادرم برای رفتن به خانه دایی‌ام مقاومت می‌کردم و او نمی‌دانست علت مخالفتم چیست؟ به تدریج به سنی رسیدم که توانستم شرایطی را فراهم کنم که هرگز دیگر در آن موقعیت قرار نگیرم. ولی ترس آن با من همراه همیشگی شد. از همان زمان دچار سوء تغذیه شدید شدم. سوء تغذیه‌ام به شکلی بود که کارم به درمان و بیمارستان کشید.

چه چیزی مانع از این شد که در آن شرایط موضوع را با مادرت در میان بگذاری؟

–      درست  نمی‌دانم. احساس گناه همراه با ترس از هم پاشیدن روابط خانوادگی مانعم می‌شد. دقت کن که بحث باکرگی و معصومیت در میان بود. کودکی که این معصومیت را ندارد با کودک‌های دیگر تفاوت عمیقی دارد. بقیه هنوز کودک و پاکند و تو یکی آلوده شده‌ای. من با این که از خانواده‌ مذهبی نمی‌آیم اما این مساله در ذهنم حک شده بود. در ایران وقتی قربانی تجاوز شده‌ای، کسی حمایتت نمی‌کند و غم انگیزترین بخش ماجرا این است که آن قدر ریشه این تحقیر فرهنگی و نبود حمایت از فرد مورد تجاوز در رگ و پوست عرف ما شاخه دوانده، که حتی خودت هم از به یادآوری‌ آن فرار می‌کنی. من فقط راه فرار از این فکر را آموختم. هیچ کس هیچ نفهمید، من هم بروز ندادم. به خودم وانمود می‌کردم که هیچ اتفاقی رخ نداده است. گر چه اثرات و پیامدهای این ماجرا همیشه با من بود اما سال‌ها در ناخودآگاه ذهنم محصور مانده بود و به خودم وانمود می‌کردم که آن اتفاق هرگز برای من رخ نداده است.

پس چه چیزی سبب زنده شدن دوباره آن خاطرات شد؟

–      می‌شود گفت هنر در من این حس اعتراض را بیدار کرد. آقای رضا جعفری به من پیشنهاد کرد که در تاتر ضیافت بازی کنم؛ تاتری که سال 2011 در شهر «آخن» به مدت یک ماه روی صحنه بود و موفق هم شد. موضوع تاتر به اتفاق دردناکی که در کودکی برای من افتاده بود شباهت زیادی داشت. به نظر می‌رسید من باید نقش واقعی خودم را بازی کنم؛ نقش یک قربانی تجاوز را. به هر حال، در زمینه حرفه تاتر پیچیدگی‌ها و متدهایی وجود دارد. این که تو چقدر می‌توانی با نقشت خو بگیری و من می‌خواستم کارم را به بهترین نحو انجام دهم. مساله پیچیده‌ای بود و من نمی‌خواستم مستقیما با خود کارگردان مشورت کنم. به همین دلیل برای یکی از دوستان هنرمندم – آقای نیما – ایمیل زدم و برای اولین بار این ماجرای سر به مهر را برای او اعتراف کردم.

متوجه شدم که نیما بیش‌تر از آن‌که نگران نمایش‌نامه باشد، نگران شرایط روانی من است. به من گفت اگر من کارگردان تو بودم، این نقش را به تو نمی‌دادم. ممکن است تاثیرات روانی این نقش تو را در هم بشکند. به من توصیه کرد اگر هم نقش را پذیرفتم حتما یک قدم با کارکترم فاصله بگیرم.

از خودم می‌پرسیدم در شرایطی که من نگران نقشم هستم چرا او این همه نگران من است؟ بعدها دیدم واقعا همین شد. وقتی متوجه حجم فاجعه شدم که با نقش خیلی درگیر شدم. من با چیزهای ترسناکی در درون خودم روبه رو شدم. گرچه در نهایت کارخوبی از آب درآمد و نقدهای مثبتی از آن کار گرفتم اما پس از آن، برای اولین بار بود که کارم به روان‌کاوی کشید. دچار حمله‌های شدید تنفسی و صرع عصبی می‌شدم.

دو سال پیش این مساله را به طور سر بسته در فضای مجازی فیس‌بوکم منتشر کردم. در فضایی که به هر حال ما با قشر متوسط اجتماعی روبه‌رو هستیم. واکنش‌ها حتی می‌توانم بگویم از خود فاجعه برایم دردناک‌تر بود به حدی که من مطلبم را از روی فیس‌بوکم حذف کردم.

سطح واکنش عده‌ای که مثلا می‌خواستند برخورد مثبتی داشته باشند از یک ابراز دلسوزی و همدردی فراتر نمی‌رفت. هر چقدرهم مثل من پر رو باشی و بخواهی جلوی بازتولید خشونت را از راه دلسوزی بگیری، باز هم نمی‌توانی به طور کامل نسبت به آن مقاومت نشان دهی. عده دیگری هم از این زاویه  وارد شده بودند که چرا نقش قربانی بازی می‌کنی و شلوغش می‌کنی؟ من بر این باورم که پرداخت جامعه به مساله تجاوز خانگی نباید تا این حد مبتذل و حتی ستم‌کارانه باشد. نباید به تویی که زمانی درجایگاه قربانی قرار گرفته‌ای، باز هم ستم کرده و آن ظلم را بازتولید کند. یا تو را با دلسوزی‌های بی مورد، تشویق کند در نقش قربانی باقی بمانی و یا زیر سوالت ببرد که مثلا تو هم در پیشامد یا بروز آن اتفاق گناه‌کار بوده‌ای.

کدام یک از ما می‌داند کسی که مورد تجاوز قرار می‌گیرد ترس‌هایش همیشه در او باقی می‌ماند؟ من منابع آلمانی را در این مورد مطالعه کردم چون به هر حال در زبان فارسی در این باره با فقر منبع روبه رو هستیم. متوجه شدم در این‌جا فقط روان‌کاوانی به درمان قربانیان جنسی می‌پردازند که متخصص «تروما» و آن هم ترومای آزار جنسی باشند. یعنی مساله دارای حساسیت ویژه‌ است واین یک حق حداقلی از دریافت عمومی جامعه برای قربانی است.

با توجه به این که فرد متجاوز در زندگی تو، امروز درگذشته است، هیچ وقت توانسته‌ای ته ذهنت او را ببخشی؟ فکر کنی که او می‌توانسته معلول شرایط دشواری مانند نبود ثبات و یا ناهنجاری بوده باشد؟

–      من مایلم که بقیه عمرم را زندگی کنم. من دیگر به شخص متجاوزم کاری ندارم. من از جامعه خودم گله‌مندم.از جامعه‌ای که به من فرصت طرح مساله و درمان را نداد. از جامعه‌ای که حتی هنوز اگر از دستش برآید مرا به همین دلیل، آزار مضاعف خواهد داد. دیگر من هیچ ارتباط شخصی با آن اتفاق ناخوشایند ندارم بلکه به این فکر می‌کنم که کسی که باید واقعا ببخشم و با آن کنار بیایم «وجدان عمومی و جمعی » است.

امروزه پیش‌پا افتاده‌ترین مسایل مبتذل در عالم مجازی بدون کم‌ترین حدی ازجدیت و تحلیل، به لودگی و کلیشه ختم می‌شود و در این میان هیچ کس در هیچ موقعیتی به مساله تجاوزهای خانگی با آن سطح گسترده از بروزش نمی‌پردازد. ما نیازمندیم روی این مساله کار کنیم. حداقل این که قشر روشن‌فکر و درس خوانده جامعه را حساس کنیم. وقتی این بخش جامعه نسبت به ماجرایی به این تلخی که زیر پوست شهر در حال اتفاق است، سکوت می‌کند و واکنشی نشان نمی‌دهد و در نهایت آن، با یک «آخی» گفتن و یا در فیس بوک با یک «لایک صدقه‌ای» سر و ته ماجرا را هم می‌آورد، چه انتظاری از بخش‌های دیگر جامعه داریم که به کلی یا به نفع‌شان نیست در این مورد حرف بزنند یا اساسا به این دردها فکر نمی‌کنند؟

شما امروز نگاه کن، رابطه اشتون، ظریف و جلیلی را که یک مساله‌ بسیار مهم سیاسی و قابل تحلیل است به «مثلث عشقی» مبتذلی تقلیل می‌دهیم که بخش عظیمی از استاتوس‌های فیس‌بوکی را از آن خود می‌کنند همراه با نشانه‌های «اسمایل‌« مهوع خنده دار کنارش!…من به جدیت می‌گویم این حد از کثافت، رقت و میان‌مایگی  در میان جامعه‌ بسیار فرهیخته ما خنده  ندارد. با نمک نیست؛ تهوع آور و منزجر کننده است.

با توجه به این که منابع غیر ایرانی را در این مورد مطالعه کرده‌ای، به نظرت برای کاهش این فاجعه چه راه‌کارهایی می‌توان پیشنهاد کرد؟

–      شما اگر یک جست‌وجوی ساده در مورد تجاوز محارم یا تجاوز خانگی بکنید، می‌بینی که ما چقدر با فقر اطلاعات روبه رو هستیم. شکل پرداخت جامعه به این مساله بسیار مبتذل و ریاکارانه است. ترجیح می‌دهند صورت مساله را پاک کنند و تمام. یعنی ما اصلا چنین چیزی نداریم. من می‌خواهم بلند داد بزنم و بگویم ما این مشکلات را در حد فرساینده و جنون آور آن داریم اما جامعه‌ فرهیخته دغدغه‌مند آن را کم داریم؛ گوش شنونده و دست نویسنده‌اش را نداریم؛ چشم بیننده‌اش را نداریم! ما انکار می‌شویم .

متاسفانه در ایران رایج نیست که به بچه‌ها آموزش‌های لازم داده شود. هیچ ساز و کاری وجود ندارد که بتواند کودکان را از هرگونه دست درازی و تجاوزی مصون نگاه دارد. شاید نتوان جلوی برخی آسیب‌ها را گرفت اما می‌توان با آگاهی بخشی به کودکان، این آسیب‌ها را به حداقل رساند.

به تازگی در اروپا روشی متداول شده که البته به خود این روش هم نقدهای زیادی وارد است اما زیبایی کار در این جاست که نشان می‌دهد هیچ مساله‌ای تنها به خاطر موضوعیتش، تابو نیست. صحبت کردن و طرح شکایت در هیچ موردی ممنوعیت ندارد. به کودکان از سنین کودکی آموزش می‌دهند که محدوده خصوصی اندام‌شان کجاست و کسی حق ندارد به اجزای خصوصی بدن‌ آن‌ها دست بزند؛ هر کسی که می‌خواهد باشد. از بچه‌ها خواسته می‌شود که به محض چنین اتفاقی، باید دیگران را در جریان بگذارند. مساله این است که تا زمانی که این موضوع جزو موضوعات ممنوعه باشد، جای قربانیان و جانیان این پدیده هم دایم در حال عوض شدن در این چرخه‌ قربانی و جانی می‌شود؛ به شکلی که جانی که خود به شکلی قربانی بوده، جنایت می‌کند و قربانی امروز به جانی فردا تبدیل می‌شود. متاسفانه هیچ شکلی از پرداخت جمعی به این موضوع وجود ندارد که بخواهد اساسا به راه حلی در این مورد برای کاهش آسیب‌ها یا کاهش آمار آن منتهی شود.

 

 

 

 

۱۵ مهر ۱۳۹۲

خُب بی عرضه ! اوّل باید باجناقت را می کُشتی، بعد خودت را...

.....

به گُه کشیدگی زندگی ایرانی ها ، در هفته های روبه پایان سال، نمود بیشتری پیدا کرده است.

فرامرز سی ساله ، تو محلّه نارمک تهران بلند می شود می رود خونه باجناق سابقش که طلاها وجواهرات دوره عروسی همسر سابقش را از خانواده آنها پس بگیرد.

خانواده عروس از پس دادن امتناع می ورزند، نزاع در می گیرد. فرامرز که ظاهرا قلدر بوده با تهدید چاقو دست و پای دونفر از جمله باجناق را با طناب می بندد که ناگهان متوجه می شود همسایه ها و پلیس روبرویش ایستاده اند ، عصبانی می شود و دیگه چیزی حالیش نیست، با چاقو میزنه خودش را می کُشه. 

حالا باجناق فرامرز هم دسترسی به طلاها دارد و هم دسترسی به خواهر زنه، شاکی و مدّعی هم در کار نیست.

فردا که بهار بیاد کنار سد کرج هی کباب خواهند خورد و هی کباب خواهند خورد و بوس و کنار و ....

شانس که بخواد بیاد ، اینحوری میاد.

 

 

 

 

۵۷ میلیون ایرانی در آستانه بلوغی تازه...

....

من معتقدم اگر قصد شرکت در انتخابات دوم اسفند را ندارید، خب شرکت نکنید ولی بازی سرِ کسی در نیاورید‌.

 قرار است یک میلیون نفر در روز جمعه آینده پای صندوق نون بخورند.

اجازه بدهید این نون تو دهن آنها کوفت نشود.

ما در هر حال داریم به سمت روزهایی سیاه تر از امروز حرکت می کنیم.

بیایید از همین حالا زیر پای دکتر حسن روحانی پوست خربزه نگذارید.

ممدّ آجدان نماینده پارسا در سرباز بگیری های بیدگل می گفت؛ این دور با دوره های دیگه خیلی فرق داره.

حسن روحانی هم فرصت باز سازی خودش را ندارد، نیازی هم به باز سازی ندارد.

ولی مملکت درب و داغون فعلی را باید روی پا نگه دارد.

مجلس دوم اسفند در هر شرایطی تشکیل خواهد شد.

هیچ چی که توش نباشه، دست کم مباحث مربوط به خود ارضایی که توش خواهد بود. واحتمالا بدون نیاز به صابون.

۵۷ میلیون ایرانی در آستانه بلوغی تازه قرار دارند.

حواسشان را پرت نکنید.

انگولکشان نکنید.

هی آنها را یاد گاراژ داش رضا نیاندازید.

عصر شکوفایی سعید طوسی را به تعویق و تاخیر نیندازید. 

ما در یکی از مراحل بنیادین ( منطورم سلول های بنیادین ) تاریخ بشری قرار داریم.

 

در همراهی با حسن شمّاعی زاده

.....

ما یکبار خیلی بچّه بودیم که حسن شمّاعی زاده را آورده بودند بیدگل توی یک مجلس عروسی در فصل تابستان حوالی محلّه سلمقان که به اجرای برنانه پرداخت.

بعدا که چند سال بزرگتر شدیم برای ما گفتند که او حسن شمّاعی زاده بوده است.

شمّاعی زاده را از چند جهت دوستش می دارم .

اوّل اینکه آدم بی حاشیه ای است.

تا حالا با همان زن اوّل خودش ساخته است و خلاصه اینجوری نبوده است که مدام تو سفره خانه های سنتّی و انجمن های  ادبی و محافل فرهنگی و هنری دنبال زن دیگران باشد‌.

 از این جهت سگش شرف دارد به هزارتا احمد شاملو و حسین منزوی و علی موسوی گرما رودی و ...

شمّاعی زاده اگر صدا ندارد، تکّبر هم ندارد.

بنده خدا یک لقمه نون میخواد بخورد ، شانسی  یکبار در جوانی اش میکرفون دست گرفته، دو/سه تا بچه اصفهانی ها اطراف سی و سه پل بِهِش گفته اند ؛ صدات خوبه و...

 خلاصه دیگه روش نشده میکروفون را زمین بگذاره...

شماحساب کنید ما تو این کشور چقدر ملا داریم که چُسیدن خودش را نمی تواند کنترل کند ولی از چکِ و چارسمت ، پول مفت براش می رسد.

ولی شنیده ام  شمّاعی زاده به کار موسیقی وارد است.

شمّاعی زاده با عمل کردن دماغش توسط دکتر مظاهری مدیر شبکه ماهواره ای در آمریکا چهره اش که خراب شد هیچ، صدایش هم تو دماغی تر شد.

یکی از دلایل دیگری که باعث می شود، نسبت به حسن شمّاعی زاده حسّ بدی نداشته باشم، ظلمی است که در حقّ اوشد برای مصادره خانه اش در اصفهان.

امروز مادر شمّاعی زاده در ایران مُرده است . احتمالا در سنّی بالای نود .

این چیزها برای کسانی که در غربت زندگی می کنند خیلی سخت است.

 تخم حرامزاده هایی که به عنوان آقازاده در غرب می خورند و جفتک می اندازند مگر خون رنگین تری نسبت به حسن شمّاعی زاده دارند؟ 

شمّاعی زاده نجیب است.

در مصاحبه هایی که با ماهواره ها داشته است، نجابت خود را نشان داده است.

فکر کنم وضع مالی خوبی هم ندارد.

۷۷ سالگی دوران بیماری و تنگی نفس و قلب و عروق و قند و استخوان درد و ...

سرگیجه رسانه های داخلی و خارجی

......

حسن روحانی در کنفرانس خبری روز گذشته، مقداری حرف راست بر زبان آورده است، مقداری هم حرف دروغ.

 مقداری هم خود را به لودگی زده و سخنانی از نوع سخنان بعداز واقعه گرانی بنزین تحویل مردم داده است.

ولی من معتقدم او باید در شرایط فعلی با همین ادبیات ظاهر شود.

حسن روحانی باید بهانه را از رسانه های خارج از کشور که فکر می کردند او با منویات آنها همراه است، می گرفت.

 

یک نفر در خارج از مرزهای ایران زندگی نمی کند که دلسوز این کشور باشد.

فقط با تحلیل هایشان اعصاب ما را لگد مال می کنند. همین.

 

روحانی باید به آنها حالین می کرد که خیالِ خامِ سقوطِ جمهوری اسلامی را دست کم روی مواضع رئیس جمهور ایران ، در سر نپرورانند.

 

ما فعلا کار نداریم که این کشور چه شکلی اداره می شود.

ولی مهم این است که بر فرضِ محالِ سقوطِ این نظام، کی قرار است بیاید این ویرانه راآباد کند و نسل سعید امامی تا نسل سعید طوسی را براندازد.

 

ما تردید نداریم در این کشور، دروغ حرف اوّل را می زند.

ولی فعلا همین که این مملکت در حد گاراژ داش رضا سابق تو محلّه دروازه بیدگل برای ما کارآیی و کارکرد دارد، کفایت می کند.

 

اپوزیسیون داخلی هم از دیشب تا حالا یقه چاک می کنند که چرا حسن روحانی نا خالصی های حرف هایش بیش از دفعات قبل است.

 

بهترین شیوه فعلا در برابر آقای رئیس جمهور، سکوت است. سکوت.

 

 ایشان که بیش از یک سال و نیم دیگر مهمان پاستور نیست.

اجازه بدهید باشد.

روحانی برای بقای خود تا پایان دوره دوم، ظاهرا پشتش به جای گرمی است.

روی همین حساب، تصوّر من این است که اپوزیسیون درون کشور نباید انرژی خود را صرف درگیر شدن با ایشان کند.

 

در یک سال و نیم آینده امکان وقوع ده ها و صدها مسئله دیگر در کشور ما هست که می تواند تاثیرات شگرفی روی سرنوشت کشور داشته باشد.

کشوری که البته در میان نیست.

ما یه چیزی داریم شبیه به دکون حسنِ بشکن/ نشکنه.

فوق فوق فوقش یه چیزی شبیه به دکون جواد عابری.

اسمش ایران است.

ولی همین که فعلا سرجای خودش هست، اجازه بدهید بماند تا ببینیم چی پیش میاد. 

 

جنازه های امروز دوشنبه

....

 

عرض شود که یکی تو جاده خاوران افتاده تو چرخ دنده و موتور وانت بارش.

جنازه یک خانم هم تو کمد خونه ش پنهان شده تا سرِفرصت، شوهرش ببردش تو کوه های اطراف تهران، با بنزین به آتشش بکشد‌.

کرونا هم مشغول است در شرق آسیا.

حالا آفتاب تازه طلوع کرده، هنوز تا شب ساعات زیادی مانده. 

 

 

در  آن یک سال و چهار ماه آینده

.....

دکتر حسن روحانی اظهار امیدواری کرده است که در آن یک سال و چهار ماه آینده با مجلس یازدهم با هم کنار بیایند که البته سه ماه هنوز داریم تا برسیم به آن یک سال و ثلثی و این سه ماه، مربوط می شود به مجلس فعلی.

 

بدیهی است آدم عافیت طلب و خوش باور و خوش طلب و خوش هال و هول و خوش آرزویی مثل من خوشحالم که فعلا از مسیر اصطکاک دولت و مجلس، سقوطی متوجه نظام ساختاری جمهوری اسلامی نیست.

وخب ! جنگ هم به تعویق خواهد افتاد( چرا که روحانی باید باشد تا از بروز جنگ جلوگیری کند)  فشار تحریم ها از مکانیزم های بی سر و صدا کاهش خواهد یافت و فعلا حلب هم که آزاد شده و کشور هم با وفور آب و برف و غرّش رودخانه ها و چهره شاداب طبیعت روبروست.

 

حنای اپوزیسیون خارج از کشور امثال اکبر گنجی و محسن سازگارا و مجتبی واحدی و اینها به بهانه وجود مشکل بین دولت و مجلس ، رنگی نخواهد داشت و کم کم خوانندگان و شنوندگان خود را در درون کشور از دست خواهند داد‌

 

امشب کیهان را می خواندم ، متوجه شدم حسین شریعتمداری هم ترمز را کشیده است.

فقط می ماند مصطفی تاج زاده و زیبا کلام و محسن آرمین و ...

دقیق نمی توانیم قضاوتی از پیش داشته باشیم. شاید سرنوشت خوبی در انتظار آنها نباشد.

 

تصوّر من این است  که حالت گرگ و میش حاکم خواهد بود.

نه میثم مطیعی دلیلی بر تهدید و ارعاب و بگیر و ببند در دست خواهد داشت، نه محمد خاتمی راهی برای ادامه اصلاحاتش.

نه سعید حجاریان قدرت تحلیل اوضاع و رفراندوم و عوض کردن قانون اساسی.

شعر و ادبیات ما دوباره می افتد دست یوسفعلی میرشکاک و علیرضاقزوه و ....

ولی ۱۶ ماه بسیار خونینی در حوزه اختلافات خانوادگی و دعواهای خیابانی و لت و پار کردن های ورزشی و فوتبالی و پرتاپ  خود زیر چرخ های مترو و به آتش کشیدن جنازه ها و ... این جور چیزها خواهیم داشت.

مملکت در یک شرایط خنثایی ، خودش ، خودش را خواهد خورد.

 

 

 

آرامش آران و بیدگل در میان امواج زلزله و وحشت کرونا

....

کم کم مردم شهر ما دارند برای خرید های عید آماده می شوند.

برغم اینکه امروز ( ۲۷ بهمن۹۸) بسیاری از نقاط کشور با امواج زلزله می لرزید، نیمه شب شهر ما همچنان سرگرم در سفره خانه های سنتی بودند و خود روهایی که در تاریکی شب و اطراف خونه باغ ها ، با مسافرین زن و مرد خود، قصد نداشتند به خانه خود بروند.

آجیل فروشی های تازه ای در گوشه و کنار دیده می شود.

دمای هوا در شرایطی است که مردم فالوده بستنی هم می خورند.

قنادی های زیاد.

زرق و برق مغازه ها.

طاعون کرونا قادر نیست این مردم را در خانه نگه دارد.

 ما به پیغمبر قسم بخیل نیستیم. قصد فضولی هم تو کار کسی را نداریم.

ولی بالا غیرتا  بعد از خارج شدن از کوروش و شاسوسا و قرص ماه و  سندباد و این همه  اسم تازه ، دو فکر را از ذهنتان بیرون کنید: 

 یکی به فکر زن مردم نباشید.

 یکی هم به فکر قتل پدرزن و اطرافیان خود .

اجازه بدهید خودشان به تدریج می میرند.

 

 

آهان بله! دوباره هم خودکشی یک جوان

 

 

....

همراه با شروع گام های دوم انقلاب ، نمی دانیم چرا خودکشی ها هم شتاب گرفته است. آنهم در چهل و یکمین جشن های انقلاب و در آستانه انتخابات.

اینبار از بالای پل لاله اصفهان.

 

 

 

 

 

 

" کنار نمی روم"

.....

امیدی که امروز دکترحسن روحانی به ناامیدی تبدیل کرد.

خیلی ها در این کشور به استعفای دکتر حسن روحانی دل بسته بودند.

این دل بستگی در صحبت های امروز ایشان به یاسی سرد و سیاه بدل گشت. ( خوشبختانه).

در میان دلبستگان به استعفای روحانی، عدّه ای کینه شخصی داشتند و فکر می کردند استعفای حسن روحانی از ریاست جمهوری سبب قدرت یافتن خودشان می شود. 

گروهی هم بودند که سقوط روحانی را پیش درآمد سقوط جمهوری اسلامی و باز گشت رضا پهلوی و امیر طاهری و تلویزیون من و تو و هاله نظری و مسیح علی نژاد و امثالهم می دانستند.

استمرار دولت روحانی البته تا پایان کار،  دردی از دلِ ملّت برنخواهد داشت مگر همان به تاخیر انداختن جنگ احتمالی.

موسوی و خانمش و کروبی و پسرانش و حتی شاید فاطمه کروبی و کسانی مثل محمد نوری زاد و محمد مهدوی فر و ...قطعا در زندان خواهند مُرد و عقوبتش را روحانی پس خواهد داد.

از طرفی شورش احتمالی گرسنگان و پا برهنگان و دانشجویان هم در پیش هست.

بغداد ملتهب و لبنان ناراحت هم بغل گوشمان هست.

اتفّاقات دیگری هم در زیر پوست جامعه ایرانی وِز وِز می کند.

 ما نمی دانیم حسن روحانی چه جوری از پِسِ این بحران ها بر خواهد آمد.

ولی کیهان و وطن امروز هم دلیلی نخواهند دید که هر روز به او و دولتش حمله کنند.

: " کنار نمی روم" 

روحانی با قاطعّیت می گوید : " کنار نمی روم"

و همین قاطعیت به نظر من می تواند مختصر آرامشی به جامعه ببخشد.

پس فعلا بهتر است برویم زیر بازار سلمقان بنشینیم و ببینیم چی میشه!

 

بازار سلمقان در آستانه انتخابات

....

کشور ما کاملا عوض شده است. ویران و دوباره در حال شکل گیری تازه.

ولی اینبار بدون کوچکترین احساس خوشبختی در دل مردم.

پول زیادی زیر دست و پای بخش هایی از مردم ریخته است. آنقدر زیاد که نمی دانند با این پول باید چکار کنند. خیلی ها حتی موقع مستراح، خودشان را به جای آب با اسکناس تراول تمیز می کنند.

بخش هایی هم از داشتن زندگی خوب و راحت محروم نیستند ولی از احساس خوشبختی محرومند.

من خوشحالم  وخوشبختم که هنوز هم همه آن چیزهایی که ۵۰ سال قبل زیر بازار سلمقان دیده می شد، دیده می شود.

این خوشحالی و خوشبختی من البته با مشنگی و خُل مزاجی ذاتی همزاد و همذات است. و از این جهت خدا را شاکرم.

آن زمان ها من پابرهنه می رفتم زیر این بازار . بلوغ را از خاک نرم و گرم کف کوچه به رگ ها و عروقم هدایت می کردم.

 

آن روزها هم احساس خوشبختی و آرامش داشتم.

در حال حاضر هم عرض کردم یاد این بازاری که در اصل یک بازارچه محسوب می شود ( با طول و عرض بیست متر در چهار متر) شادم می دارد.

کسبه اش البته همه عوض شده اند.

خونه ماشالله مُهیمنی که مکتب دار بود، حالا دست کسان دیگری است.

خونه شاه نشینِ شاه عباسهِ دست کسان دیگری است.

مغازه حاجی محمّد خندان که من در بچگی با یک حلب ۱۷ کیلویی خالی  و سبک ، روی میله دوچرخه ام به آنجا مراجعه می کردم و کنجاله می خریدم برای گاومان، حالا دست کس دیگری است.

سنگکی و کبابی همین طور.

بازارچه سلمقان وضعّیت شرقی / غربی دارد. ولی یک سه راهی هم محسوب می شود به سمت شمال و ورود به مرکز محل.

مسیری صوفی نشین. ارباب سکنه. رعیّت پیشه . ورزشکار پرور. شاد... ولی عُقده ای زا ....

مملکت امروز کلّا کشک است.

پُر شده است از مادر قحبگی. بَنر. شعار . مدّاحی های شبهه ناک.  زنجموره های دینی و آمیخته با نجاستِ تفرعن و خود باوری های احمقانه و نون در آوردن های کون گشادانه. 

 

تنهایی امیر عباس مهندس

 

شب مه سکوت
بیان تنهایی من
نیست
تنهایی مرا
تنها زیبایی تو
می فهمد
#امیر_عباس_مهندس

 

 

 

 

علی شاطر

....

ساعت نزدیک سه بامداد ۲۷ بهمن ۹۸ است که از خواب بیدار شدم برای خوردن یک لیوان آب سرد.

باور کن علی شاطر گوزو ، شخصیتش از شخصیت تو ، صادق تر ، صمیمی تر، مردمی تر ، شاد تر ، بی کینه تر ، آرام تر و قابل احترام تر بود. 

 تو خیلی خوار و ذلیل و بیچاره شده ای و خودت خبر نداری.

 

 

 

وقتی یک ملّت  در حوزه اخلاق و مرام گرفتار ارزش های گُه می شود.

 

 

....

 

خیلی از مردهای ایرانی برای تکریم روز زن که با گرامی داشت روز مادر همراه است، دچار رودر بایستی و دروغ و دوگانگی می شوند که چکار کنند  که کسی ناراحت نشود.

ولی یک مادر قحبه در یکی از شهرهای استان فارس اسلحه را دست گرفته و در روز زن ، اوّل مادرش را کشته و بعد رنش را.

 

 

 

 

 

 

 

 

جعفر شجونی هم حاضر نمی شد این جوری راجع به راهپیمایی ۲۲بهمن حرف بزند.

....‌

خوشبختی بزرگ " ماشالله حکیم " تو محلّه سلمقان بیدگل این بود که در جنگ و دعواهای محلّی ، مفهوم " کتک زدن " و " بُردن جنگ" برایش معنی نداشت.

ماشالله حکیم هیکل یُقُور و رعیّت واری داشت که ساخته بودنش برای کتک خوردن.

کتک را می خورد و می آمد سینه کِشِ آفتاب میدون سلمقان دراز می کشید و یک بار هم در همه عمرش مدّعی نشد که امروز در دعوا بر کسی زده است.

مردم هم هیچ وقت به او نمی خندیدند.

ما چند تا علی نقی هم‌ در بیدگل داشتیم.

علی نقی کلّه ای.

علی نقی قربان.

علی نقی پسر بابا عباس.

 علی نقی رجبیان. 

میرزا علی نقی...

به جان شاهین نجفی قسم ! اگر هیچ کدام از آنها حاضر می شدند خود را برنده راهپیمایی ۲۲ بهمن معرفی کنند.

زشت است‌.

همه آنهایی که روبروی ما نشسته اند به ما می خندند.

ما باید یاد بگیریم هروقت مهمان داریم، با صحبت هایمان ذهن آنها را از وقایع روز دور کنیم .

یک چای و یک میوه و یک خوش آمد گویی کافی است.

وقتی در مقام تحلیل بر می آییم، خیلی کمیک می شویم.

خیلی حقیر.

خیلی قابل ترحّم. 

 

 

 

 

از دو / سه حال خارج نیست.

....

یا داماد قصد داشته ترتیبِ همه این جمع را بدهد.

یا خانم قصد داشته ترتیبِ همه را بدهد.

یا مادر خانم قصد داشته تر تیبِ همه را بدهد.

یا برادر خانم قصد داشته ترتیبِ همه را بدهد.

یا دوست این خانواده قصد داشته تر تیب همه را بدهد.

آنچه که از " اختلافات خانوادگی" در جامعه ایرانی ، فعلا در باره آن صحبت می شود، همین چیزهاست . دلیل دیگری نمی تواند داشته باشد‌.

جسد سوخته شده داماد بدبخت فعلا همین طور وسط مونده و پلیس  دنبال دلیل مرگ او می گردد.

 

 

 

داریم به همین بی رحمی نزدیک می شویم

....

امروز یا دیروز سگی در اطراف یزد پسر بچه ۸ ساله ای را از هم می درد و می خورد.

مشابه این اتفاق در هر کجای دنیا می تواند رخ دهد و زیاد هم شاهدش هستیم.

اما در هیچ کجای دنیا دیده نمیشود کسی از کنار این واقعه های دردناک با بی اعتنایی رد شود.نهادهای مدنی و مردمی، دولت ها ، مردم معمولی ..‌. بالاخره وجدان بشری در خیلی جاها هنوز بیدار است.

مردم واکنش نشان می دهند.

اعتراض می کنند.

کمک می کنند.

فقط این کشور ماست که مردمش دست روی دست گذاشته، انگار نه انگار.

امیدوارم به کسی برخوردگی نداشته باشد، داریم به بی رحمی همین سگ می شویم.

 

 

 

 

مملکت تو مایه های جعفر شجونی است

.....

جعفر چهره لاقیدی از خود نشان می داد.

دروغ هم نمی گفت. واقعا لا قید بود.

ملغمه ای از مسخره بازی حمزه وار. (حمزه محله دروازه بیدگل). با ترکیبی از محمود صلواتی دهه پنجاه. ماشین کُمر حسن مشوودی. شلوغی های میدون سنگ بیدگل. نعل بندی. علف فروشی. لواط. قمار. کفتر بازی .

 

دکتر اسلامی ندوشن و ایران عزیز تر از جانش...

.....

دکتر محمّد علی اسلامی ندوشن به قول قدیمی ها عمر خودش را کرده است و در سن ۹۵ سالگی قادر نیست از زندگی لذّتی ببرد.

امشب از دوستان شنیدم که این ایران شناس بزرگ و ادب دان نستوه و منتقد چیره دست و صاحب سبک کم نظیر در هنر نوشتاری دچار فراموشی شده است.

هیچ کس نمی داند در دنیای فراموش کاران چه می گذرد.

با این حال من فکر می کنم خداوند در کنار همه خوش وقتی هایی که به این فرزند فرزانه کویر یزد ایران داده است، آخر عمری هم نعمت فراموشی را نیزبه او داده است تا او بیش از این شاهد زوال عقل کشورش ایران نباشد!!!