پاییز و آش هایش

.....

سرفه و سردرد برای من همیشگی است.

بنابراین خیلی نگران کُرونا از این مسیر نیستم‌ .

شاید از راه دیگر آید‌.

روی  همین حساب  چند روزی است که شلغم خریده ایم ، میلی به طبخش دیده نمی شود.

ولی آش رشته که جانم فدای اوست، سرگرمی خوبی است برای فرافکنی و فرار از وَهم و کابوس کُرونا. 

آش رشته زحمت دارد.

ولی باید زندگی کنیم دیگه !

بشر تا زنده است باید زندگی کند.

اصلا مگر غیر از زندگی کردن چاره دیگری هم هست؟!

 عموم مردم از آش شلغم گریزانند. 

در حالیکه واقعا برای سینه درد و سرفه خیلی مفید است.

طعم ندارد‌.

در عوض زحمت هم ندارد.

هزینه هم ندارد. 

آسان دفع هم هست.

 

 

 

 

 

سفیدگری در صد و سی سال پیش محله توی ده بیدگل

 


......

خانوار استادقاسم پسرِ مرحوم استادباقر


سن قریب ۳۵سال
کسب سفیدگری
زوجه یکی
اولاد ذکور ۳ نفر
یکی علی سن ۱۵ سال
دو نفر دیگر صغیر
اولاد اناث یکی کبیره بی‌شوهر
🌱

......

خانوار زوجه‌ی مرحوم حسین بی‌شوهر
اولاد ذکور ۱ نفر باقر
سن قریب ۱۵ سال
کسب سفیدگری
اولاد اناث ۱ نفر کبیره بی‌شوهر

.....

ایضاً رمضانعلی اخوی باباعبدل
سن قریب ۳۰ سال
کسب نساجی
زوجه ندارد

#توی‌ده

پی نوشت ؛ 

از کانال بیدار شهر / اکبرآقا ستاری بیدگلی

 

 

 

 

 

 

از کانال " نامه بیدگل" دکتر حسین ایمانیان بیدگلی

 

.........

 «خان‌نشین تاریخی دشت حَمْتاباد/حامدآباد بیدگل» 


سازه‌ای زیبا که بر ما روشن نیست دقیقا در تملّک چه کسی بوده ولی اکنون آقای علی نجفی از این خان‌نشین زیبا مراقبت کرده و با مرمّتی جزئی، جلو تخریب آن را گرفته است. 
خان‌نشین حامدآباد که گویا قدمتی قاجاری دارد، در دو طبقه و دارای ایوانی رو به سوی برج حامدآباد در شمال و سوی چهارطاقی عالی آباد در مشرق است. از طبقۂ زیرین آن در سال‌های اخیر به عنوان آغل گوسفندها بهره گرفته شده است.
به هر روی، شایسته است از این ساختمان و کوچه باغ‌های پیرامونش، به شیوه‌ای نیکوتر نگهداری و پس از ثبت ملی اثر، آمادۂ بازدید عمومی شود. تصاویری از آنجا را به نظاره می‌نشینیم👇


https://t.me/NamehBidgol

 

 

پیام سرور گرامی آقای احمد فرزانگان به یاد پاییزهای خیلی دور ...!

........

یک روز مانده تا بی مهر شویم اما اگر مهر را بر سر آبان بگذاریم می شودمهربان.

مهربان باشیم تا پاییزمان بهار شود.

سلام آخرین روز مهرماه تان به مهر، ورودتان به دروازه زیبای آبان به مهربانی و به دور از هر گونه گزند سماوی و ارضی.

 

مژگان شجریان

 

......

من اگر خواسته باشم در مورد موسیقی حرف بزنم مثل این خواهد بود که علیرضا پناهیان در مورد شعر اوکتاویو پاز یا ظرافت های زیبایی شناسانه " دلبرکان غمگین من " اثر گابریل گارسیا مارکز نظر بدهد .

با این حال این روزها با صدای خانم مژگان شجریان آشنا شده ام و احساس می کنم  این صدا خیلی از صدای پدر مرحومش برای من دلنشین تر است .

البته این حرف ها اگر به گوش خانواده شجریان برسد ، ممکن است خوششان نیاید.

ولی من پایم پیش این صدا فرو رفته است.

به طور کلّی من با موسیقی اصیل ایرانی غریبه هستم. 

و همیشه دلم تو لاله زار است و فوقش کاباره مولن رژ که قسمت ما نشد ببینیم و حتی نمی دونیم کجای تهران بود.

ولی درگذشت معصومانه استاد شجریان گویا یک تکان شدیدی دارد به‌ نگرش ایرانیان می دهد راجع به هنر، بویژه موسیقی.

تکلیف آینده ایران مثل تکلیف خیلی از جاهای دنیا امیدوار کننده نیست.

ولی بعد از اینکه کُرونا ، دنیا را از بُن ویران کند و دنیای تازه ای با آدم های تازه ای ایجاد شود، قطعا صدای مژگان شجریان در شکل دهی به دنیای تازه نقش مهمی خواهد داشت.

 

 

 

 

 

جای نگرانی نیست ...

......

فعلا  دوساله ها ، پنج ساله ها، بیست ساله ها، ...برو تا هفتاد و هشتاد و نود و نود هشت ساله ها....

همه به دلیل ابتلا به کرونا در بیمارستان بستری می شوند و آنقدر سرفه می کنند تا زبونشون از چاله حلفشون میزنه بیرون...

حتی بعضی ها به صورت خانوادگی دچار این مصیبت می شوند و زن زیر چشمی شوهر خودش را می پاید که آیا واقعا خواهد مُرد؟....

شوهر هم سرش را زیر پتو می کند و با خودش میگه اگه زنم بمیره ، هیچ کس نمی تونه جای اونو بگیره و تومبون منو پام کنه و برام چایی درست کنه...

بچه ها، عروس ، دوماد ، خسرو ، باخسوره همه کلّه گیجه می گیرند و هنگ می کنند.

زندگی گرون...

کمبود دارو ...

آرزوهای برآورده نشده...

جامعه نا امن ...

حمید رسایی ...

محمد باقر قالیباف...

فحش های خواهر و مادر ...

تصادفات جاده ای..

قتل های نانوسی ...

قتل های بی ناموسی...

انجمن های ادبی حشری ...

ترافیک و وحشت تاکسی ها و مرگباری خیابان ها...

قبض سنگین آب و برق و ...

عزاداری های تک نفره...

حذف روادید میان اسرائیل و امارات...

تحلیل های علی اکبر ولایتی از دلیل حضور ایران در کشور سوریه...

ولی جای نگرانی نیست.

یا به زودی اسم کرونا یی ها در کنار عبارت " انا لله انا الیه راجعون" روی گوشی ها نقش خواهد بست.

یا دوماه دیگه ... سه ماه دیگه...با از دست دادن کلیه / کبد/ ریه/ دستگاه گوارش خواهند مُرد.

 

جای نگرانی نیست.

 

 

 

خروج حسین ابوالحسن زاده از کانال تلگرامی " واما بعد"

 

 

....


گمان نمی کنم خروجی در کار باشد.


حسین اهل اینجور قهر کردن ها نیست. 

آدم باحوصله و شکیبایی است.


احتمالا متوجه نشده دستش خورده روی گزینه لفت.


من و حسین خیلی سال است با هم رفیقیم.


پدر خدابیامرزش مثل پدر من حمومی  بود.
حموم مسلم آبادآرون.

 والده او هم سال گذشته از دنیا رفت.

در سال های اخیر چند مصیبت دیگر هم برای خانواده ایشان پیش آمد .

ولی او از فعّالیت های بی مزد و بی منّت اجتماعی دست نکشید.

 


حسین مرد مودّب و معلم خوش نامی است که دوران باز نشستگی اش هم صرف کارهای  خیر و مداوای بیماران و سالمندان  و رتق و فتق کارهای زمین مانده محل می شود.


اهل دروغ و دوز و کلک نیست.


در نشست و برخاست هایش ملایم و  با آرامش و مهربانی همراه است.


اهل شکم هم نیست.


خوشبختانه از لحاظ جسمی هم سرحال و شاد است. 


به هر حال این همکار قدیمی و صمیمی فعلا در کانال وامابعد حضور ندارد.


ولی حضورش در دل بنده ، حضوری همراه با عطوفت و خاطره های نجیبانه است.


آقای ابولحسن زاده مسئول تنظیم هیئت های عزاداری شهر هم هست.
برایش آرزوی سر بلندی دارم.

 

 

 

 

 

نوبت به تفسیم کردن فُحش ها رسیده است...!

............

چقدر پول و سرمایه در کشور باقی مانده است که میان بخش هایی از حاکمیّت تقسیم شود ، معلوم نیست.

زمین ها و باغ ها و جنگل ها و  ویلاها و زن ها و خود روها و...اینها را نیز ما خبر نداریم که آیا جایی دِپو شده است یا نه.

ولی امروز صبح دیدم محمود صادقی نماینده مجلس قبلی نوشته است فحش هایی که مردم به حسن روحانی می دهند، همه اش مال روحانی نیست.

آقای صادقی رسما از افراد دیگری هم اسم می برد که باید بیایند سهمیه خودشون را بگیرند!

 

 

 

 

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

....

به معنای مطلق کلمه هیچ " کوکب هدایت" ی در آسمان ایران دیده نمی شود.

کشمکش های سیاسی بر سر قدرت و احتمالا ثروت که ساعت به ساعت توی گوشی ها ملاحطه می شود، در مجموع از فقدان احساس مسئولیت در میان مسئولین ما دَم می زند.

کشتی کشور شکسته تر از آن است که دیداری آشنا در انتظارش باشیم.

اولّا جرات یک احوال پرسی ساده از کسی را نداریم.

ثانیا کسی حال و حوصله جواب دادن به ما را ندارد.

سوم اینکه ما هم که به احوال پرسی از دیگران اقدام می کنیم ، در اصل داریم از وضعیّت و حال و روز خودمان فرار می کنیم!

درماندگی معیشتی قاطبه ملت ایران گریه آور است.

یِه پدر آمرزیده هم جایی دیده نمی شود که دو/ سه جمله ولو دروغی و ساختگی بر زبانش جاری شود برای دلخوشی و آرامش ما.

در این تردید نیست که فصلالخطاب همه انرژی های متضاد و متناظر و متخاصم موجود در بطن جامعه امروز ایران با کُرونا خواهد بود. 

و نهایتا یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار کیلومتر مربع و خُرده ای ، سرزمین سوخته نصیب مردم. 

 

 

ترسی که ممکن است پشت شجاعت پنهان شده باشد

 

......

من چون از اساس اعتقادی به اصیل بودن دشمنی ایران و آمریکا ندارم، برایم فرقی نمی کند که مذاکره ای بین این دو کشور صورت بگیرد یا نگیرد.

دیروز هم عرض کردم ، حقارت و دروغ و فرومردگی ، جزو پیشونی نوشت مردم ایران است و به آن عادت کرده ایم.

 

خیلی از کشورهای دنیا برای مانور وابراز وجود یک دشمن فرضی برای خودشان میسازند و به آن حمله می کنند تا نیروهای رزمی آنها دچار خمودگی و خماری نشوند.

با این حال اگر من کوشش کنم که رابطه ام با همسایه ام یک رابطه محترمانه ، زیرکانه ، و به منظور حفظ حریم و چار دیواری خونه و آرامش زندگی ام شکل بگیرد، از سلامت نفس و قدرت اراده من حکایت خواهد کزد.

این، خودش عین شجاعت است.

ولی خُب خیلی وقت ها دیده می شود من در زندگی ام  یا کم آورده ام ، یا یک غلطی کرده ام می ترسم رسوایی و آبرو ریزی به بار بیاید ، یا قصد دارم یک گرد و غباری به پا کنم تا بتونم از مخمصه فرار کنم ...

خلاصه میام تو کوچه هی هارت و پورت می کنم...

 

 

 

 

از مهندس سعید بوجار آرانی

 

....



‏آدم‌های خوب، حتی وقتی مریض می‌شوند، توقع ندارند همه ، حواس‌شان فقط به آن‌ها باشد.


عمری‌ست این‌طوری زندگی کرده‌اند که حق بدهند به بقیه که زندگی خودشان را بکنند .


و اگر شد و دوست داشتند، گاهی کنارشان باشند.


کنارشان باشند تا دلشان آرام بگیرد.


کنارشان باشند تا خاطرشان جمع‌تر شود.
کنارشان باشند تا تنهایی و ترس از بیماری کمتر آزارشان دهد.

این‌روزها استاد خوبمان
دوست باسوادمان


عبدالله_مسعودی_عزیزمان در بستر بیماری‌ست.


حالا که روزگار کرونایی بر سرمان سایه انداخته و از دست‌مان برنمی‌آید تا کنارش باشیم، کمترین کار دعا برای سلامتی او و تمام بیماران است.


به امید شفای عاجل، تندرستی، بهروزی و خوش‌دلی

 


ارادتمندش:سعید_بوجار_آرانی 

 


@samaeeghalam 
🎨🍃

...

 

 

کاهش ۴۰ میلیونی جمعیّت ایران به زودی...

....

 

از نظر بنده کرونا و کاهش جمعیت دو خطری هستند که آینده ی کشور را تهدید می کنند و  سرنوشت مبهمی برای ما به وجود می آورد. 

شاید در چند سال آینده جمعیت کشور ما از ۸۰ میلیون نفر به حدود ۴۰ میلیون نفر کاهش پیدا کند ،آن هم جمعیتی که همه پیر هستند.

از هر ۱۰ فرد بستری یک نفر فوت می کند

از ۱۰ بیمار بستری در آی سی یو پنج نفر فوت می کند.

از ۱۰ بیمار در وضعیت اینتوبه ۹ نفر فوت می کند.

بیمارستان ها و آی‌سی‌یو های استان از بیمار پر شده است

صراحتا می گویم در مورد کرونا آینده خوبی نداریم.

🔷اطلاع رسانی کنید👇👇
t.me/joinchat/AAAAAEHRjScr57zUmDClmw

 

........................................

 

یک سلام و یک توضیح :

.

یک سلام و یک توضیح خدمت هموندان گروه واتساپی جدید " و اما بعد" !


راقم این سطور مدام نگران این است که مبادا ارتباطش با دوستان ، چیزی را به آنها تحمیل کند . 


این نگرانی تا حدّی است که خیلی وقت ها دوستان زنگ می رنند و من گوشی را بر نمی دارم و بعد از اینکه آنها قطع کردند، بلا فاصله خودم زنگ می زنم و عذر خواهی از اینکه نرسیدم جواب بدهم!

 

اخیرا برای چند ماهی صرفا برای رهایی از تنهایی و داشتن ارتباطات مجازی با دوستانی که قبل از پدیده کرونا با هم ارتباط حضوری داشتیم ، یادداشت های روز مرّه خود را برایشان ارسال می کردم و آنها نیز محبّت می کردند و پاسخ می دادند.

ولی یکی از دوستان وارد به دنیای مجازی پیشنهادداد  که یک گروه واتساپی درست کنم و هر کس را که دوست داشتم بیارمش توی گروه‌.

گفتم من بلد نیستم .

خودش زحمت کشید و این گروه را راه اندازی کرد که حدود ۲۲ نفر هستند.

بیش از چند روزی نیست که این گروه درست شده است.

امشب غروب دیدم یکی از دوستانم خودش را کشیده بیرون .

به او زنگ زدم که چرا رفتی؟ 

گفت حجم گوشی من زود به زود پر می شود لذا خارج شدم.

من تا امشب هم پُر شدن ظرفیّت گوشی مبایل را منوط به دانلود و فیلم و موسیقی و عکس و .‌‌..‌ این چیزها می دانستم.

 
خلاصه از حرف این دوستم خیلی خجالت زده شدم. 


حالا ناگزیر هستم  خدمت بقیه دوستان عرض کنم کار خوبی نخواهد بود که من آنها را از ترس مزاحمت از گروه خارج کنم.


ولی الله وکیلی اگر بزرگواری با رودر بایستی ناگزیر است مخاطب  ارسال پیام های این گروه باشد ، زحمت بکشد یا خودش  قطع ارتباط کند یا پیغام بدهد، من خودم روی اسمش کلیک خدا حافطی را فشار بدهم.

 

http://enayati36.blogfa.com

 

.......................................................

 

 

از دوست عزیز و شاعر آئینی کاشان محمود شریفی

 

 

..........

 

اگر یک روز از زندگی‌ِاَم باقی مانده باشد آن یک روز را هم برایِ استقلال و حفظِ کرامتِ ایران خواهم جنگید؛ حتی اگر لقبِ شورشی و ضدِ مملکت به من داده شود.

#ستار_خان

امروز ۲۸ مهر ماه، زادروزِ «ستار خان» سردارِ ملی و از آزادی‌خواهان و مبارزانِ راستینِ ایران‌زمین است؛ کسی که از او به عنوانِ نمادِ غیرت و شجاعت و شرافت یاد می‌کنند، کسی که ماندن و جنگیدن در زیرِ پرچمِ ایران را به پرچمِ بیگانه که وعده‌یِ در امان ماندن و بهره‌مند شدن از امتیازاتِ فراوانی را داشت، ترجیح داد و به سمبل و پیشرو جریانی که خواستارِ ساختنِ کشوری آزاد و آباد بود، تبدیل شد.

زادروزش خجسته، نامش جاوید،
 یادش گرامی و راهش پررهرو باد

 

 

فردای ایران و فرداهایش چه رنگی خواهد بود؟

 

 

......‌

امروز را به دلیل افزایش مرگ های کُرنایی تا ۳۳۷ نفر در ایران،  " روز سیاه " نام نهاده اند .

نباید این کار را می کردند.

ما آماری بالاتر از اینها هم خواهیم داشت .

و برای انتخاب رنگ مشکل.

 

 

 

 

 

شباهت های امروز کشور با پایان روزهای جنگ تحمیلی...

 

......


قدیم تو بیدگلِ ما گاهی اتفّاق می افتاد اربابان شَعر بافی و بعضا صاحبان متموّل قالی بافی ، دمِ کار ِ دخترهای باکره ای می گذاشتند که به عنوان کارگر شَعر باف یا قالی باف برای آنها شاگردی می کردند.


اتفّاق خیلی بدی بود.

آبرو ریزی و جنگ و دعوا و... مردم کوچه و بازارهم برای همه عمرشان هر شب حرف داشتند برای شبچره.

اصلا این رخداد شوم تبدیل به یک کُد و یک آدرس و یک نشونی ویک مقطع تاریخ تقویمی می شد برای خانواده دختر بدبخت .

 

حتّی اگر این خانواده بعدا خودشون هم ارباب می شدند و دمِ کارِ دختر مردم می گذاشتند ، تو بیدگل کسی‌ حاضر نمی شد آدرس تازه ای برای آنها بسازد.

لذا حتّی بعد از گذشت چهل سال/ پنجاه سال و آمد و رفتن نسل های پی در پی که از ماجرا می گذشت ، هر وقت که جایی لازم می شد از اون دختر یا خانواده اش حرفی بزنند، می گفتند :

فلانی که فلانی دمِ کار دخترش گذاشت.

رسم خیلی دردناک دیگری که بعداز اون اتفّاق شوم برای گرفتنِ انتقام باید اجرا می شد ، این بود که فرد متجاوز ملزم می شد به ازدواج با دختری که قبلا ترتیبش را داده بود.


این کار به نشانه قبول و تن دادن به قرمساقی ارباب بود .

 خانواده دختر نگون بخت هم برغم اینکه می دانستند حالا دارند به پذیرش یک داماد قرمساق در جمع فامیل خود تن می دهند و نیز برغم اینکه یقین داشتند این داماد، حاضر نخواهد بود برای همیشه برای آنها داماد گری کند  به خاطر گرفتن مَهریه ، دختر را به عقد او در می آوردند و ارباب ولو برای یک شب هم که بود ، و ولو اینکه در همان یک شب به جای اتاق عروس می رفت تو طویله می خوابید ، باید شوهر او حساب می شد و روز بعد هم طلاقش را می داد.


مذاکره ایران با دولت آمریکا انجام بشود یا نشود برای ما عزّت و آبرویی در بر نخواهد داشت.

من حتّی همان برجام نیمه کاره را هم برای ایران ، یک شکست پنهانی و بی سر و صدا می دانستم. 

ما از روز اوّل نباید سنگی را بر می داشتیم که قدرت پرتابش را نداشیم.

تجربه هشت سال جنگ و شعار هر روزه فتح ِجهانِ کفر و آزادی قدس و بعد پذیرش ننگین قطعنامه و شکستن غرور ملّی و سرافکندگی جهانی و عُقده ای شدن آدم هایی که فقط خوششان می آمد همیشه جنگی در کار باشد تا روحیه شعار و سرکوب دیگران را از دست ندهند ، برای ما پند نشد و هی گفتیم مرگ بر آمریکا.

ما چهل سال است که تاوان آن جنگ را پس می دهیم.
 محمود خاوری ها و عباس ایروانی ها و اکبر طبری ها و عباس پور مختارها و سعید امامی ها و سعید مرتضوی ها و سعید طوسی ها و مدرک دکتری قلابی ها و بورسیه های حرام و لواسان ها و گردنه حیران ها و  قمصرها و  ....همه و همه در پناه جنگ و زیر سایه جنگ نصیب ماشد و یک ملّت حسود و حریص و چاقو به دست...


حالا هم اگر پولی در بساط باشد و نفتی جهت  فروش ، دستِ کم  برای چهل سال دیگر هم باید برای زنده نگه داشتن فضای جنگ و فرهنگ جنگ و افراد باقی مانده دوران جنگ ، هی هزینه کنیم .

هی هزینه کنیم.

هی هزینه کنیم.

هی...

هی از جیب مردم برداریم و بریزیزم تو جیب اونها.

ما اگر در سال ۶۷  قصد تدوام جنگ را می داشتیم  قطعا به ذلّت و زاری می افتادیم . 


با پذیرش قطعنامه هم  نتوانستیم از شعار جنگ دست بکشیم و در نهایت به همان بیچارگی و از هم پاشیدگی جامعه ایرانی و فرار پول و مغز و محو دین و ایمان و فروش ناموس و فروش خاک و آب و درخت و جنگل و...گرفتار آمدیم.

حالا هم نتیجه مذاکره همین خواهد بود که فعلا هست.

 

 

 

اجازه بدهیم این یک لقمه نون از گلوی مردم پایین برود...

 

........

کمبود بعضی اقلام دارویی در کشور صحّت دارد.

ولی کمبود نان در برخی شهرهای کردستان کمی غیر قابل باور است.

ما در شهرهایی مثل کاشون و آرون و بیدگل هنوز هم با اسراف بی رویه نان مواجهیم که با قیمت خیلی گزافی تهیه می شود و به دست مردم می رسد.

روزی نیست که در گوشه و کنار این شهرها شاهد گشایش یه دهنه نونوایی نباشیم.

تنوّع نان هم خیلی زیاد است.

کمبود نان در کردستان یا معلول بازار سیاهی های کاذب است. 

یا بازار سیاه شایعه. 

کلّا خوشمان میاداز هوچی بازی...

 

 

در مورد اغلاط تایپی

.....

 

خیلی از شما ها نمی دانید منطقه " سرِ قبر آقا " در تهران کجاست. ولی من دقیقا می دانم.

شما اگر امروز بنده را چشم بسته ببرید اتابک تهران، من همانجا خونه شصت سال پیشِ دایی جعفر پدرم را به شما نشون میدم.

منظورم این است که هنور هوش و حواس و حافظه من دست نخورده سرِ جاش هست.

از دروازه غار تا بیسیم نجف آباد را با وجودیکه ده ها بار خراب شده و باز سازی شده و خیابون بندی جدید و ...ولی باز می تونم به راحتی پیدا کنم.

مسگرآباد را هیچ کدام از شما ندیده اید ولی من اونجاها دوچرخه سواری هم کرده ام...

 بعد برو بالاتر تا ایستگاه آب سردار را هم دیده ام.

شرق تهران البته حالا خیلی خالی شده...

عمدتا یا شیره کش خونه شده یا برای خونه خالی و قتل و این  جور کارها مُفیده ... 

پولدارها به سمت غرب می روند.

میدون صنعت ...سعادت آباد... دهکده المپبک ... دانشگاه علامه...

چمران و اوین و ... اونجاها...

باری ...

من داشتم از دوام و قوام و انسجام حافظه نوستالژیکم می گفتم .

متاسّفانه من در تایپ روی گوشی مشکل دارم.

مصرف قرص های مُرفین دار من،  مثل کدوئین و فلوکستین و پرگابالین و اینها ... خیلی بالاست.

اگر نخورم ، درد زمین گیرم می کند.

روی همین حساب یا عمدتا خواب هستم یا چُرت و نیمه خواب.

خیلی وقت ها در حین تایپ به خواب می روم.

یا فرصت باز خوانی پیدا نمی کنم و مطلب را نشرش می دهم . بعد که بیدار می شوم و نگاه می کنم ، متوجّه میشم باید دست کاری اش کنم.

ما را ببخشید.

 

 

 

 

 

همان بهتر که بمیریم...

 

........

تعداد کسانی که عادت دارند انگشتشان را مدام در سوراخ بینی اشان بچرخانند در کوچه و خیابان های شهرها و شهرک ها و روستاها ی ایران کم نیست.

خارش و خارانیدن لای باسن هم که خُب اجتناب نا پذیر است.

لذّت و آرامشی دراین کارنهفته است که در کمتر جایی دیده می شود .

همه مردم هم ضرورتی نمی بینند که صبح ها حتما بعد از غسل جنابت بروند سرِکار و خرید و سبزی فروشی و نونوایی و ...

کلا این قسمت  از آسیا ، منظورم همین هند و پاکستان و ایران و روسیه و ترکیه و خلیج فارس و ...از تمیزی و نظافت خیلی خوششون نمی آید.

صحبت های مسئولین تراز اوّلِ کشور در مورد کُرونا مدّعی است که حدود ده / دوازده درصد از مردم ایران در روز های بحرانی فعلی از قرار دادن ماسک روی مجاری تنّفسی خود ، خود داری می کنند و همین مسئولین هم از پلیس و نیروهای امنیّتی تقاضا دارد که برخورد جدّی تری با متخلفین داشته باشند.

ولی واقعیّت امر چیز دیگری را نشان می دهد.

اوّلا  تعداد کسانیکه تمایلی نسبت به استفاده از ماسک نشان نمی دهند خیلی بیشتر از اینهاست. شاید نزدیک به نصف جمعیّت ایران.

همه ایران ، تهران نیست.

ثانیا این ۵۰ درصد هم به صورت دقیق و درست از ماسک استفاده نمی کنند.

سفرها هم حتما تا شروع برف و سرما ادامه خواهد داشت.

شتاب ، بی حوصلگی ، و گیجی مردم را هم باید در نظر بگیریم که عملا قادر نیستند فاصله ها ی  لازم را رعایت کنند.

کاربُرد مواد ضدّ عفونی در همه جا و در همه سطوح غیر ممکن است.

توالت های عمومی، اتوبوس ها، پارک ها، حتی خود بیمارستان ها، تعمیر گاه ها و ساندویچ فروش ها و کله پاچه فروشی ها و در و دستگیره تاکسی ها و حتی خودروهای شخصی و....در هیچ شرایطی نمی توانند از مصونیت بهداشتی بر خوردار باشند.

 

 

 

استاد سربلوکی از نگاه سیدمحمدعلوی نوش آبادی

 

 

............

اکنون که بر سر مزار روزها می ایستم فکر می کنم اگر قرار بود روزگاری علاقه پیدا کنم تا کلمات را دنبال هم بچینم و گذشته ها را بکاوم تولد در دهه ۵۰ زمان خوبی برای به دنیا آمدن نبوده.

دست کم بیست سی سال زودتر اگر به دنیا می آمدم زاویه بهتری برای دیدن دنیا و روزگار می داشتم. اگر چه تجدد و تغییر از سال ها پیشتر شروع شده بود اما تغییر فضا و محیط اطراف ما بیشتر در همین حوالی است. ما راه نشین چهار مرزیم. شرق و غرب و قدیم و جدید ...

این اگر چه قسمت ما نبوده ولی در عوض آدم ها و قلم هایی را در روزگار خود پیدا کردم که گذشته ها را کاویده اند و از زوایای مختلفی دیده اند.
وقتی ما نوشته های دکتر ندوشن را می خوانیم می فهمیم بازجست لحظه ها در آثار او تلاشی بوده تا بفهمد ما از چه ماجراهایی لبریز بوده ایم. این ۵۰ ساله میانه قرن بیستم ستیغ زمان هاست.

 بازیافت زمان از دست رفته نویدی است بر این نکته که همچنان از تاک ایام می توان نوشید و از گذشته ای که دیگر در دست نیست شمایلی ساخت و به یادگار نگه داشت و آینده را با آن پژوهش کرد.

بوم نگاری و مستندنگاری و تاریخ شفاهی را به تاریخ مکتوب تبدیل کردن هنر مردانی است که چنین بینشی دارند.

خوشبختانه در بوم ما  مردی زندگی می کند که دنیای پرّان و مه آلود گذشته را به قلم آورده است.  غلامحسین سربلوکی را می توان سرامد بوم نگاری کاشان دانست.
از آن جا که اهل مطالعه و به خصوص مطالعه کتاب های تاریخی است صرفا ثبت کننده نبوده و باعث شده بوم نگاری او همراه با رخدادهای تاریخی پرمغز و پرنغز باشد.

خاطره نویسی از دیگر ویژگی های جناب سربلوکی است. 
خاطرات یک فضای انباشته از رخدادها و مساله ای پیش پا افتاده و ساده نیست. خاطرات یک نوع ادبیات و فرهنگ است. جستجوی یادگارهای گذشته است. خاطره نویس مثل یک باستان شناس ، خاطرات را از زیر خاک فراموشی بیرون می کشد.
به این ترتیب اگر با جناب سربلوکی در بوم و بر و کوچه های کاشان  روان شوید، سرشار از تاریخ و خاطره می شوید.
علاوه بر آن بهترین گزینه برای کاشان گردی و دیدن جاهای کمتر دیده شده جناب سربلوکی است.
چند باری که با ایشان همراه شدم کاشان را از زوایای جدیدی دیدم که تا آن روز ندیده بودم.

سربلوکی مرد سفر و سفرنامه است. مرد دنیادیده ای است. تقریبا همه شهرهای ایران را دیده است. علاوه بر آن سفر به شرق دور و کشورهای خاورمیانه و اروپا و آمریکا را در کارنامه خود دارد. سفرهایی که همه  را به قلم آورده و خواننده را به نقاط مختلف دنیا می برد.
سفرهایی که علاقه به ابنا و آثار تاریخی در آن مشهود است و از این رهگذر کتابی هم در مورد حمام ها چاپ کرده و چنان می نماید که این مرد خوشه چین ارباب معرفت است. چنان که سخنان و اشعار نغز بزرگان را در مجموعه ای گرد آورده و از هر دری سخنی رانده است.

برای این مرد قلم و خاطره و تاریخ آرزوی موفقیت بیشتر داریم.

 

مرتضی کیوان در واپسین دم حیات/ محمد تقی سبزواری

 

............


امروز سالروز اعدام  چهره روشنفکر محبوب چپها بخصوص حزب توده است بهتر بود آخرین نامه مرتضی کیوان پیش از اعدام در سال ۱۳۳۳ را تقدیم نموده تا این روزیها بدانند چه گوهرهایی را از دست دادیم:

مادر عزیزم، یار و همسر عزیزم، خواهر عزیزم
به‌دنبال زندگی و سرنوشت و سرانجام خود می‌روم.

همهٔ شما برای من عزیز و مهربان بودید و چقدر به من محبت کرده‌اید اما من نتوانستم، نتوانسته‌ام، جبران کنم. اکنون که پاک و شریف می‌میرم، دلم خندان است که برای شما پسر، دوست و شوهر، و برادر نجیبی بودم. همین کافی‌ست.

دوستانم زندگی ما را ادامه می‌دهند و رنگین می‌سازند. همه را دوست دارم زیرا زندگی پاک و نجیبانه و شرافتمندانه را می‌پرستیده‌ام.
زن عزیزم یادت باشد که «عمو تیغ‌تیغی» تو [•]، راه را تا به آخر طی کرد.

خواهرم درسش را در دانشکده ادامه بدهد. مادرم به‌همان صفای نیرو دهندهٔ خود مشوق او خواهد بود. کسانی‌که از من طلب دارند ولی نتوانستم قرض‌شان را بدهم و دین‌‌م را ادا کنم، مرا ببخشند.
پوری جان دلم می‌خواهد به فکر دل‌درد خود باشی و اقدامی کنی که از این درد کمتر رنج ببری زیرا همیشه مرا ناراحت می‌کرد و رنج می‌داد. زندگی را دوست‌تر بدار و آنرا پاک و خوب ادامه بده. یقین داشته باش انسان نیروی همه معنویت‌ها را در خود احساس می‌کند.


تمام شعرهای خوب و حساسی که خوانده‌ام و بارها خوانده‌ایم در دل مانند غنچه‌ام نغمه می‌زند و می‌تراود. چقدر خوب بود شعرهایی را که به من جان می‌بخشید یک‌بار دیگر هم با با زبان خودم می‌خواندم اما اکنون شعر زندگی را می‌خوانم که سرودش به همهٔ ما لذت واقعی می‌بخشد.
همه خانواده‌مان را دوست می‌دارم و از هر کسی به  مهر و لطف داشته‌است چقدر تشکر دارم.
خواهرم با هر که می‌خواهی باش و با خود باش. بهترین شرط سلامت نفس و عزت زندگی به خود احترام گذاشتن است.


در این لحظات تمام عواطف حق‌شناسی‌ام نسبت به مادرم و تو و پوری جانم در دل و ذهنم متجلی است و با یاد شما و همهٔ خوبان، زندگی را به‌صورت دیگر ادامه می‌دهم.
بوسه‌های بی‌شمار برای همه یاران زندگی‌ام.
مرتضی کیوان
سه و نیم بعد از نیمه شب
دوشنبه ۲۶ [بیست و هفت] مهر ماه ۱۳۳۳

•پوری سلطانی در مصاحبه‌ای می‌گوید:

وقتی کیوان ریش خود را اصلاح نمی‌کرد، با اشاره به تیزی و تیغی موی صورتش، به او «عمو تیغ‌تیغی» می‌گفتم. (لفظ و اشاره‌ای شوخی‌وار بین او و همسرش)

هوشنگ ابتهاج درمورد این نامه می گوید:

«به این نامه توجه کنید: اون صبح واقعه این آدم که داره می‌ره اعدام بشه، خطش کوچکترین لرزشی نداره؛ نقطه گذاشته، ویرگول گذاشته، اصلا باور کردنی نیست..

یک ظرایفی تو این وصیت‌نامه هست که خیلی جالبه. پوری، پیش از ازدواج دردهای شدید زنانه داشت که دکتر بهش گفته بود، شوهر بکُنی خوب می‌شی.

پوری و کیوان ۲۷ خرداد ۳۳ ازدواج کردند.

دوم شهریور دستگیر شدند و ۲۷ مهر سال ۳۳ کیوان اعدام شد.

یعنی این زن و شوهر، دو ماه با هم زندگی کردند و با یک عشق عجیب و غریبی هم زندگی کردند. [..] حالا کیوان تو اون صبحی که چند دقیقهٔ بعد تیربارانش می‌کنند، می‌خواد به این دختر جوانی که فقط دو ماه زنش بوده بگه که:

«برو شوهر کُن! ‌زندگی کُن!» ولی نمی‌تونه بگه «برو شوهر کُن!»

چون کیوان خودشو «مالک» زنش نمی‌دونه. کیوان اصلا به مغزش نمی‌گذره که به زنش بگه:

«من به تو اجازه می‌دم که بعد از من بری شوهر بکُنی»؛

این حرف یعنی من مالک توام. یا «از تو خواهش می‌کنم بری شوهر بکُنی»، که یعنی دارم بزرگواری می‌کُنم.

تو اون لحظه آدم به این چیزها می‌تونه فکر کنه؟

حالا ببین چی نوشته تو وصیت‌نامه: نوشته

«پوری جان! از تو خواهش می‌کنم که به فکر دردهای قدیمی خودت باش!». و این یعنی چی؟

یعنی که شوهر بکُن. کسی که چند دقیقهٔ بعدش قراره تیرباران بشه، چنین ظرافتی به خرج می‌ده!؟

خیلی عجیبه. این یک روحیهٔ مافوق بشریه...»

 

مهندس مسعود فرزانگان از مرتضی کیوان می گوید:

 

...

برای مرتضی کیوان. 

به خاطر يک قصه در سردترين شب ها، تاريک ترين شب ها. *
شمع سوخته ای* است کیوان که سال ها پیش از آنکه من به دنیا بیایم ناکام از این جهان رفته بود، ناکام از زندگی و آرزوهایی که در سر داشت درست در : 
سال بد 
سال باد
سال اشک
سال شک
سال روزهای دراز و استقامت های کم
سالی که غرور گدایی کرد
سال پست
سال درد
سال اشک پوری
سال خون مرتضی*
سالی که سال های سال در بر همان پاشنه چرخید که چرخیده بود. سالی که شصت سال عاشقی روی دل " پوری " گذاشت و او دریافت و نشان داد که کتاب، راه امن تری است برای آگاهی و آزادی.
بسیاری از آنان که یاد و نام کیوان را در دل و جان داشتند، یکان یکان رفته اند و " سایه " ای مانده است از همه آنها که کیوان را ستاره* می دانستند. 
و اگر کسانی کم ترک همچون من از او یاد می کنیم برای" عطر کلوچه شادی" * است که در زمان کوتاه سوختن شمع وجودش، در بن اندیشه بسیاری از نویسندگان پس از خود گذاشته است که هنوز فروزان است.
راهش درست بود یا نه، سخن دیگری است که بماند برای روزی که ببینیم 
" آن شکفتن شادی را
پرواز بلند آدمیزادی را
آن جشن بزرگ روز آزادی را "  *
 
مسعود فرزانگان
مهرماه نود و نه

...پی نوشت:

*از شاملو 
* اشاره به انجمن ادبی شمع سوخته
*از شاملو
* کیوان ستاره بود"  از هوشنگ ابتهاج. 
*از مرتضی کیوان
* از هوشنگ ابتهاج

 

 

وقتی رسوایی معنای خودش را از دست می دهد

 

.....

امروز دوباره اسم یکی از اراذل و اوباش این مملکت که البته آفتابه ای در انتظارش نیست به نام عباس پور مختار با دنیایی از فساد و نکبت سر زبان ها افتاده است.

مطلب خاصی برای این خبرها نمی شود بر زبان آورد.

من برای دوستی که این خبر را برایم ارسال کرده بود، نوشتم :

من به عنوان شنونده این خبر بر خود می لرزم و به خدا پناه می برم ، اینها خودشان به کی پناه خواهند برد ؟ / 

دوست من جواب داد :

/ این آقایان فهمیده اند که روزی برای حساب کشی وجود ندارد.!!

 

 

 

 

 

درد های کُرونایی / مرگ های کُرونایی

 

.....

اگر قرار باشد انسان با مرگ طبیعی یا حتّی با مفاجات از دنیا برود، خیلی زیاد دچار وسوسه و سوال پیرامون مرگ خودش و خانواده و دوستان و فامیل و همکارانش نمی شود.

همه یِه شکلی با استفاده از مکانیزم های دفاعی روانی از محنصه فکری در می رویم و فکرمان را به چیز دیگری مشغول می کنیم.

ولی وقتی پای مرگی در کار است که شکل گسترشش اپیدمی است ، آدم هی از خودش می پرسد بالاخره کدام یک از جمعی که هستیم زودتر گرفتارش خواهیم شد .

خودم ؟ 

زنم ؟ 

دخترم ؟ 

پسرم ؟ 

خواهر ...

برادر ...

پدر ...

مادر ...

اگر من بمیرم ، کی به خانواده ام که قرار است بعداز من یکی/ یکی / یا دست جمعی به من بپیوندند ، به آنها خواهد رسید؟ 

اگر زنم بمیرد کی برای ما خونه داری خواهد کرد؟ 

اگر بچّه ها روبروی چشم ما وَر بپرند ، در این باقیمانده عمر با داغشان چه خواهیم کرد...

همه این پرسش های بی پاسخ مثل خوره روح و جسم ما را می خورد.

فقر هم هست.

غربت و بُعد مسافت و فاصله هم بین خیلی از افراد یک خانواده هم هست.

مثلا شما فکر کنید یک فامیل تو مشهد دارید.

یک فامیل تو سنندج.

بعد خبر برسد یکی یا دوتا از آنها با کُرونا مرده اند ، کسی هم بالاسرشان نیست جمع و جورشان کند.

حالا شما پول بنزین ندارید این راه دور را بروید.

کُرونا هم همه جا یا همراه شماست یا در کمین شما. 

زنتان هم توی خونه کمر درد دارد ، بستری است‌.

دختر تان هم اولاد دار شدهاست، شوهرش توله سگ خودش را با زنش فرستاده است خونه شما و شما هی باید بروید گوشت قرمز بخرید برایش کباب دیزویی درست کنید ، بخورد.

اینجوری میشه که خود به خود ، آدم خودش هم آرزوی مرگ می کند.

از همه اینها گذشته که دردهای جسمی ناشی از کُرونا خیلی طاقت فرساست.

احتباس نفس تو سینه مثل بمب در حال انفجار است .

سُرفه و خلط و سردرد و ضعف بدن و عصبانیّت ...

مملکت در فلاکت .

 

 

 

 

مروری بر خاطرات و خطرات استاد سربلوکی

 

....


حاج غلامحسین سربلوکی  با نوشته های  خود یا ما را با حقایق تاریخی شگرفی آشنا می کند یا در یاد آوری و  تنزیه و نظم دهی به آشفتگی های ذهنی ما کمک می کند.


مجموعه " خاطرات و خطرات " استاد سربلوکی هنوز سیر تکوینی و تدوینی خود را طی نکرده است و به صورت دست نوشته با محبّت بزرگوارانه ای که از این دانشمند بی ادعا سراغ داریم ، جهت مطالعه در دست این شاگرد کوچک اوست.


 عنوان این کتاب فکر می کنم در جای دیگری هم به کار رفته است که در سال های خیلی دور در روزنامه های زمان شاه ، دیده می شد.


خاطرات و خطرات حاج آقای سربلوکی  حاصل مطالعات گذشته و امروز ایشان است که عمدتا سعی دارد بر مبنای  اتفاقات کوچک و بزرگ ایران و جهان در حوزه های سیاسی و نظامی و اقتصادی و فرهنگی به تبیین مسائل امروز کشور از جمله پدیده وحشتناک " کُرونا " بپردازد.


امروز توفیق یافتم جوابیه استاد را خطاب به یکی از دوستان همشهری اش بخوانم که گویا در یک پیام واتساپی اظهار نظری کرده است در  باره یکی از خبرهای سیاسی و به اصطلاح ضعفی که ایالات متحده آمریکا به آن دچار گشته است‌. 

استاد پا به سن گذاشته اما زنده دل و پر انرژی ما که هم با چشم سر سیر آفاق کرده و هم با چشم دل ، آینه در خشت خام دیده است، پاسخ متقن و   در خور توجهی برای ایشان ارسال کرده است.


آقای سربلوکی با مروری گذرا بر یک سری اعتقادات کلاسیک  بشری به قرن بیستم می رسد و تقریبا همه حوادث سرنوشت ساز جهان و ایران را به اجمال  بر شمرده بویژه بعضی بر نامه های  توسعه گرایانه رژیم پهلوی را به نقد کشیده و به موازات آن به موضول ملّی شدن صنعت نفت پرداخته و به امروز رسیده است.


نکته بسیار جالب این بخش از فرمایشات جناب استاد برای من طنز تلخ ایشان به احمدی نژاد است .


آقای سربلوکی از تاریخ کشور روسیه اطلاعات عمیقی بویژه حکومت تزارها دارد. 


ایشان محمود احمدی نژاد را به راسپوتین جادوگر و دروغگوی دربار تزار  تشبیه کرده است.

 

 

 

باز پروری یک شعار از دوره خلخالی !

 

......

وقتی یک پزشک بر اثر ابتلا به کرونا از دنیا  می رود،طبیعتا   ضربه اصلی بر جامعه پزشکی و کادر خدماتی و درمانی بیمارستان ها وارد می شود.

و وقتی این مجموعه در غم و افسردگی فرو می روند ، تاثیر نامطلوبی روی نحوه مداوا و رسیدگی بیماران بستری در بیمارستان ها می گذارد .

امروز یکی از پزشکان با سابقه و دارای حُسن شهرت کاشان آقای دکتر زارع جوشقانی که اخیرا ریاست بیمارستان لبّافی نژاد تهران را به عهده گرفته بوده است، براثر ابتلا به کُرونا از دنیا رفت.

فعلا پیداست که در کشور ما هیچ کاری در برابر این فاجعه های روز افزون نمی شود کرد جز شعار نمایندگان مجلس یازدهم ، باز پروری یک شعار از دوره خلخالی :

 اعدام باید گردد...!

 

 

مرتضی کیوان

 

....

امروز سالروز اعدام مرتضی کیوان است .

روزنامه نگاری که به جرم توده ای بودن در ۶۷ سال پیش به جوخه اعدام سپرده شد و در واقع جان خودش را فدای دوستانی کرد که آنها را در خانه خود پناه داده بود.

ما اگر به طور خیلی دقیق به واکاوی شخصیّت و سیر زندگی آدم هایی مثل مرتضی کیوان بپردازیم ، متوجّه میشویم این آدم ها دارای یک نوع خوش طینتی نزدیک به ساده لوحی هستند.

اینها به درد کار سیاسی و مبارزاتی نمی خورند.

ودر نهایت می توانتد خطرناک هم باشند.

دکتر محمّد علی اسلامی ندوشن در خاطرات خود از کیوان نقل می کند که دستش از مال دنیا خیلی خالی بود ولی خیلی رفیق پرست و دست به جیب بود تا جاییکه پول نزولی از این و اون می گرفت و خرج رفقاش می کرد.

 

ندوشن ادامه می دهد آقای کیوان از کسی پول نزولی می گرفت که همان آدم را شب توی کافه ها در کنار سایر رفقایش شام می داد. ( نقل به مضمون) .

 

تجربه تاریخی نشان می دهد آدمهایی مثل کیوان اگر هم در کوران حوادث جان سالم به در ببرند، بعدا عُقده ای می شوند و عاقبت خوبی پیدا نمی کنند .

 و چه بسا که به ضدّ خود تبدیل بشوند. تازه این در صورتی است که ذاتا آدم نجیب و سر به راهی باشند و گرنه اگر گرفتار عُجب و خودخواهی های پنهانی و خُبث و میل به زن خوشگل باشند ،خدا شاهد است بعداز رسیدن به قدرت ، پوست از سر ملت دَر می کشند غلفتی ....

ما تو این کشور یک سازمان مبارزاتی نمی توانیم پیدا کنیم که به خیانت پیشگی و کشتن رفقای خود کشیده نشده باشد.

چپ و راست.

مرتضی کیوان در زمان حیات خود ، خود را به آب و آتش می زند تا حلقه های روشنفکری و ادبی را به هم وصل کند.

پیداست که این آدم ها دنبال سیراب کردن عطش های ناشناخته خود می گردند و بعد ، انتظار  دارند جامعه قدر دان آنها باشد.

جامعه ها هم هیچ وقت قدردان کسی نمی شوند .

 جامعه صبح که از خواب بیدار شد اولا به اندازه کافی برای خودش بدبختی دارد. 

ثانیا او هم انتظار دارد دیگران قدر دانَش باشند.

در واقع جامعه نمی تواند پاسخ گوی همه خواسته ها و گره خوردگی های کورِ روح و روان ما باشد .

درست همین جاست که ما تصمیم می گیریم جامعه ای را که روزی سنگش را به سینه می زدیم ، زیر پای خودمون لِه اش کنیم.

خوشبختانه مرتضی کیوان کارش به ابنجاهانکشید. 

اعدامش کردند مظلومانه. 

و تاریخ از او به نیکی یاد می کند.

ما باید به یاد داشته باشیم ایران اگر ۸۴ میلیون مرتضی کیوان هم داشته باشد، ایران درست و امن و آرام و بدون بُغضی نخواهد بود.

همه وقتی صبح کت و شلوارشون را می پوشند و می آیند توی خیابون ، مدّعی هستند که : برین کنار من دارم میام !

 

 

 

 

 

 

حسن روحانی اعدام نمی شود

 

....

پُر واضح است که سنگ بزرگ نشانه نزدن است.

با اذعان به این نکته که دکتر حسن روحانی رئیس جمهور ایران،  امروز درجایگاهی قرار ندارد که اقدام به اعدام او واکنشی عاطفی در میان مردم ایجاد کتد و توده ها را به هواداری از او برانگیزاند، ولی این کار نگرانی بسیار عمیقی را هم در دل مردم ایجاد می کند که یعنی چه؟ 

و اگر قرار است روحانی اعدام شود، پس تکلیف دیگران چه خواهد شد!!

روی همین حساب من معتقدم روحانی استیضاح هم نخواهد شد.

استیضاح روحانی در صورت عملی شدن، مقدمه اعدام او خواهد بود .

این سر و صداها در خود چند احتمال را نهفته دارد.

یکی اینکه آقایان ترس ( و بیشتر توّهم )  این را دارند که اگربه اعدام روحانی ، اقدام نکنند خودشان اعدام خواهند شد. 

دوم اینکه با این بازی ها افکار عمومی را سوق بدهند به اینکه روحانی مسبّب تمام بدبختی های کشور است و از همین مسیر ، خود را برسانند به انتخابات بهار آینده و قدرت را به طور قاطع در دست بگیرند.

یا اینکه نقشه های خیلی شیطانی تری دارند که ما از آن غافل هستیم.

حالا گیریم این بابا را  دستگیرش کنند و تو میدون آزادی به دار بیاویزند، چه کسی به جای او خواهد نشست که قدرت ریشخند کردن و مسامحه و وعده درمانی او را داشته باشد.

کدام قاضی حکم اعدام او را صادر خواهد کرد؟

با همه این حرف ها باید گفت دکتر حسن روحانی برغم غایب بودن حامیانی همچون هاشمی رفسنجانی و سیّد محمّد خاتمی ، تنها نیست.

 

 

روزی برای سلاح و صلاح !

 

.....

پارادوکس عجیبی  است.

بنا بر قوانین سازمان ملل متّحد و مفاد عهدنامه برجام ، کشور ما از امروز می تواند به خرید و فروش اسلحه اقدام کند.

منتهی آمریکا هم طبق قوانین خودش می تواند هر گونه مانعی را که صلاح دانست برای تبادل این سلاح ایجاد کند.

اوضاع با دیروز یعنی با بیست و شسم ماهِ مِهر فرقی  نکرده است.

در ضمن ما وقتی موشک هایی داریم که می توانند درست تو کاخ سفید فرود بیایند چه نیازی داریم سلاح های ساخت کشورهای دیگر را بخریم  و انبار کنیم.

 

 

 

 

 

 

مِرکُل و ملتش

....

 

آنگلا مِرکُل نخست وزیر فرشته خوی کشور آلمان پیامی را خطاب به مردم کشوزش صادر کرده است که حکایت از روزهای شوم این کشور دارد در چند هفته آینده.

 

کشور پیشرفته و غنی و قانونمدار آلمان یک هفتم کشور ما وسعت دارد ولی جمعیتّش با جمعیّت کشور ما برابری می کند.

با این حال مردمش تا حالا زندگی آرام و کم مشکلی را داشته اند و حتی هنوز هم پتانسیل مهاجر پذیری ( نیروی کار زُبده خارجی) در آلمان بالاست.

 

ولی کُرونا تهدیدی بسیار جدّی است برای نابودی محتمل این کشور.

مِرکُل نخست وزیر ساده زیست و صمیمی و با اراده آلمان در سن ۶۶ سالگی  با زبانی هراس زده و نگران به مردمش پیام داده است، روزهای خوبی در انتظارتان نیست.