کرونا و آرزوهای ناکام مانده...
....
تا آنجا که به خاطر دارم همیشه آرزو داشتم در زمان حیاتم یک محلّ قبر برای خودم در جایی تهیه کنم که دست کم حدود دومتر با قبر های مجاور فاصله داشته باشد.
دومتر فاصله شرقی/ غربی/ شمالی/ جنوبی . بدون اسم و نشانه دروغی و عناوین ساختگی و نفرت انگیز.
این خواسته عملی نشد و در حال حاضر هم بسیار عصبی و دچار خفّت و ذلّت درونی هستم از اینکه در یکی از دو محلّ قبرهایی که برایم پیش بینی کرده اند دفن شوم.
ولی خُب سرنوشت خیلی ها اینجوری است که محکوم به دنیا می آیند، محکوم زندگی می کنند و محکوم هم سر به تراب خاک می نهند.
بشر خیلی آرزو در دل دارد.
ولی هیچ وقت همه را بر زبان نمی آورد .
در واقع اگر ما بخواهیم همه آرزوهایمان را توی دنیای مجازی منعکس کنیم نه تنها محمود شعوری تو فلکه مُخص آباد دیگر حاضر نمی شود یک قالب پنیر نسیه به ما بدهد ، چه بسا اگر بخواهیم جلوی دکون جعفر خلاقی هم خم شویم و یک هندونه بگذاریم ترازو ، خودش از پشت سر ، اوّل انگشت کونمان کند و بعد بپرسد : دایی چطوری ...؟
خیلی از آرزوها باید مکتوم بماند.
آدمیزاد اگر بخواهد رُک و صریح همه چیزی را بر زبان بیاورد، خب مردم حواسشان را جمع می کنند و اگر زن ترِ و تمیز و به درد بخوری داشته باشند، دیگر اجازه ندهند در مسیر آمد و رفت ما ، آمد و رفتی داشته باشد.
آنوقت ما از لذت یک چشم چرانی کوتاه و فشرده و همراه با استرس هم مثلا تو خیابون سلمقان محروم می شویم.
کرونا ترتیب همه آرزوهای ما را داده است.
یک زمانی ما فکر می کردیم مثلا به اندازه عباس مکاری پس انداز مالی خواهیم داشت و بعد خواهیم مُرد.
یا فکر می کردیم بک خونه باغ به اندازه خونه باغ ممد روشن از خودمان به ارث خواهیم گذاشت.
در دوران کرونایی پیامک ها و اس ام های ما هم چند جانبه شنود می شود و نمی شود پیام داد به کسی و از روی عقدههای سی ساله، به زنش تهمت زد .
اجبار زندگی در قرنطینه ، هی ما را خسته تر ، وامانده تر ، مفلوک تر وگاهی آنقدر در تنهایی شهوانی می شویم که کف از حَلقمان سر می کند و هی یاد بدبختی ها، تیپا خوردن ها، دروغ ها ، جنایت پیشگی ها و نکبت گرفتگی زیر فرش و گوشه اتاق و تو کابینت و تو راهرو سرسرا و تو داشبورت ماشین می افتیم.