کتاب و بدبختی های من ( به مناسبت نزدیک شدن به هفته کتاب)
.........
هرکسی ممکن است با دیدن چیزی یاد بدبختی هایش بیفتد.
خیلی ها هستند وقتی به پدر و مادرشان فکر می کنند، هرچی غم تو این دنیا هست در دلشان زنده می شود.
یکی هست خونه می سازد ، خونه باعث بیچارگی عمری اش می شود.
بعضی ها هستند از دیدن قیافه خودشان تو آینه احساس بدبختی می کنند.
کسانی پیدا می شوند موقع ازدواج گلویشان بار می شود، زنی را بر تو خیکشون می چپانند که عمری باید با او بسازند و دَم بر نیاورند.
بیایید من کسی را به شما نشون بدهم که یک زمانی می رفت دکون امیر جندقیان یک تومن می داد یک روزنامه اطلاعات میخرید، ولی به جای روزنانه باخود نفرت و کابوس می بُرد خونه و هنوز هم هر وقت از کنار میدون شهدا رد می شود،دچار همان بی تعادلی و حقارت درونی می شود.
آدم هست که اگر چهل سال از عمرش را می رفت کنار مسجد محقّق بیدگل ، دستمال دست می گرفت مفتی شیشه های ماشین حسن مَشوُدی را پاک می کرد، حالا احساس کرامتمندی اش خیلی بیش این می بود که برای برپایی جلسات انجمن ادبی به این سو و آن سو دوید.
بشر ( حداقل بخشی از جامعه بشری ) انگار در زندگی اش حلقه های مفقوده ای دارد که برای پیدا کردنش ، تن به هر خواری و خفّتی می دهد.
و پیدا نمی کند.
حسین عبدالله خدا بیامرز بچّه محل ما بود.
نه سواد داشت .
نه خوشگلی .
نه کسب وکار پا به جفتی.
نه بیمه .
نه خونه.
نه زندگی.
هیچ!
از مال دنیا هم بی بهره ترین ، بی بهره ترین ، بی بهره ترین آدم ها بود.
ولی شخصیّت داشت .
غرور داشت.
وبسیار صادق و بی رنگ وریا.
از من البته بزرگتر بود.
شاید بیش از ده / پونزده سال از من بزرگتر بود.
من حالا خیلی احساس غبن می کنم که چرا از دوران نوجوانی با او رفیق نشدم و با او و خانواده اش آمد و رفت برقرار نکردم.
اگر با او همنشین می شدم حالا در درونم احساس وزانت و دلپاکی و تواضع و یک رنگی می کردم که خودش سرمایه بزرگی می بود.
ولی من به اشتباه برای جبران کمبودها و سرگردانی هایم به کتاب روی آوردم که البته خودِ کتاب چیز بدی نبود برای من.
ولی کتاب باعث شد من با یک مشت گلنگوز به اسم نوبسنده لا بخورم که به خدای محمد قسم ! آه در بساطشان نبود برای نویسنده شدن.
من می فهمیدم موضوع را البته. ولی یک کمبودی ، یک دردی ، یک گم کرده ای به من احازه نمیداد از آنها فاصله بگیرم.
من حالا وقتی به ماشین حسن مشوُدی فکر می کنم، احساس شور و شعف دارم ولی وقتی به یاد روزها و شب هایی می افتم که با جماعت یاد شده می نشستم و بلند می شدم، هی به خودم می گویم :
حیدر خاک تو سرت!
تو عمرت ریدی رفت.