مُحرّمیات ...
.....
یک حسینّیه خیلی کوچک و نقلی هست تو محلّه سر کوچه یخچال آرون .
اسم عجیب و غریبی دارد: اُبّه...
آیا در حال حاضر این حسینّیه سرِپا هست یا نه، نمی دانم.
خیلی وقت است گذر من به اون حوالی نیافتاده است.امروز غروب وقتی از خواب بیدار شدم ، رفتم به سمت عاشورا و فلسفه شهادت و دیدگاه های متفاوت ، بعد دیدم قدرت درک این مسائل را ندارم.
موضوع را رها کردم و رفتم روی یک موضوع بومی که بیشتر ، حال و هوای خودمان را داشته باشد.
حسینیّه اُبّه دقیقا در جایی قرار دارد که از شمال به محلّه دربند ، از جنوب به سر ِکوچه یخچال ، از شرق به دهنو و ازغرب به محلّه بازار منتهی می شود.
ولی گویا در حوزه جغرافیای فرهنگی / محلّی ِسر کوچه یخچالی هاست.
یادم هست یک اتاق خشت و گلی گنبدی بود پشت به شرق و رو به غرب.
دو سه تا پله هم می خورد تا بالا.
اوایل دهه هفتاد من از این جُست و جوهای محلّی را خیلی علاقه مند بودم.
در همان زمان در جایی نوشته بودم که به احتمال قوی مراسم روضه خوانی این حسینّیه متروکه در طرف صبح برگزار می شده است.
چرا که اوّلا آرونی ها در گذشته ها بر خلاف بیدگلی ها در شب، هیئت و عزاداری نداشتند و عمدتا مراسم محرّم آنها در طرف عصر بر گزار می شده است.
و چون حسینیّه اُبّه روبه مغرب و پشت به مشرق دارد، پس مراسم هم حتما در طرف صبح برگزار می شده است.
خودِ این موضوع به لحاظ سبک شناسی، " انحراف از نُرم " نامیده می شود.
انحراف از نُرم یعنی خلاف قاعده و هنجار طبیعی و کلاسیک به سمت نو گرایی و حتّی شاید بدعت گذاری رفتن باشد.
ریشه های جامعه شناختی این قبیل حرکت ها هم خیلی خوشمزه و شنیدنی است.
زمانی که من پی جور این موضوع بودم، چراغ این حسینّیه خاموش بود.پرچم و علم و این چیزها را هم نداشت.
ولی شنیدم کلید آن دست بابای پیر ونابینایی بود که مطلقا نابینا بود.
ولی این بابا به قدری عاشق و دلبسته این حسینیّه کوچک بود که در شب و روز مواظب بود آسیبی از جایی به در و دیوارش وارد نشود.
دوستان می گفتند که این پیر مرد نابینا هرسال خودش با دست خودش کاهگل درست می کند و با بالارفتن مکرّر از نردبان، بدون کمک دیگران ناوه کاهگل را به همان گنبد مرتفع و نسبتا خطر ناک رسانده و خودش اندود کرده و به پایین بر می گردد.
تا اینجای قضیه خودش ، یک عشق است.
طبیعی و قابل فهم.
ولی من سوالم این بود که این حسینیّّه وسط این چهار راه چه می کند.
بازار برای خودش یلی بود و حسینیّه پر سر و صدایی.
طایفه های بزرگ و اسم و رسم دار.
دهنو که خُب اُمّ الهَیئات بود.
کی جرات داشت ، کنارشان حسینّیه بزند؟
سرکوچه یخچال هم ریشه تاریخی داشت و آب انباری که می گفتند دوراه ورودی داشته ؛ یکی برای مسلمان ها و یکی هم برای زرتشتی ها.
محلّه دربند گویا فاقد حسینّیه بودند .
و لی خُب ، خونه افتخار الاسلام یک مرکز فرهنگی و دارای اصل و نسب بوده و نیاز های معنوی مردم را جواب می داده است.
خلاصه عمده بزرگان آران در همین نقطه سکونت داشته اند.
خلاصه این قدر این پُرس و جو را ادامه دادم تا به این نتیجه رسیدم که اُبّه کسی بوده که یک شب میره روضه تو حسینُیه سرکوچه ، گویا چایی تموم شده بوده یا اینکه به او بی اعتنایی می شود و چایی بهش نمیدن.
او هم با حسینیّه قهر می کند و روز بعد برای خودش یک حسینیّه می سازد درست تو چشم مردم همه محال اطراف .