روزهای دلهره، شب های هراس
......
هر یک روز که به پاییز نزدیک تر می شویم ، لحن مسئولین کشور در باره نظام آموزش عالی و آموزش و پرورش مایوسانه تر و بغض آلود تر می شود.
ما دوازده میلیون دانش آموز دازیم، چهار / پنج میلیون دانشجو و در مجموع قریب به بیست میلیون نفر از مردم کشور با درس و مشق و کلاس و سرویس و کادر اداری و ورزش و ... مشغول هستند در دو حوزه یاد شده.
همه اینها را نمی شود تو خونه جای داد به شکلی که عصبانی نشوند و افسرده نشوند و دور از جان به هم نپرند.
بشر می تواند با ناداری و فقر کنار بیاید.
بشر درد و بیماری را به هر شکلی هست ، بر خود هموار می کند.
ولی خیلی نمی تواند تو خونه ش بنشیند و اوقات تلخی اطرافیان را ببیند.
روزهای پاییز خودش به طور اتوماتیک ، آدم را سوق می دهد به سمت غم و اندوه.
تو خونه نشستن هم خیالات و وَهمیات و عقده های سرکوب شده را مثل اژدهای منجمد شده ای که با تابش آفتاب ، جان می گیرد و هرآن احتمال خشمش می رود، در ما بیدار می شود و هی به یاد زرق و برق های دنیایی می افتیم و دندون قروچه و احساس غبن و بیچارگی و خلاصه از کوره در می رویم.
زندگی ایرانی ها جوری شکل گرفته است که اگر بخواهند مدام تنگ هم بنشینند و به هم خیره شوند، خودشون جوششون به هم می گیرد.
بالاخره همه دنبال مفری می گردند.
یکی میخواد بره هیئت روضه....
یکی میخواد بره شاسوسا شام بخورد...
یکی میخواد کنار خیابون بایستد به زن مردم نگاه بکند...
یکی میخواد بره ایی تو ...
کُرونا همه راه ها را بر مردم می بندد..
خلاصه گذشت زمانی که اخوان می سرود :
پادشاه فصل ها پاییز...