بهمن بیگی آنکه زیبا می نگرد و زیبا می نگارد/ علیرضا شفیعی مطهر
....
در سال های ۶۸ - ۱۳۶۷ من به عنوان مدیرکل آموزش و پرورش استان کهکیلویه و بویراحمد در یاسوج در خمت فرهنگیان آن استان بودم. گاه می دیدم نامه هایی که از برخی از معلمان به دست من می رسید ، بسيار خوش خط و زيبا بود . بعضي از ان ها را مي شد به عنوان شاهكار خوش نويسي به شمار آورد. من حساس شدم و نويسنده يكي از آن نامه را فراخواندم و علت رواج اين خوش نويسي را از ايشان پرسيدم . ايشان در پاسخ گفتند : ما از پرورش يافتگان مدارس آقاي « بهمن بیگی » هستیم . استاد بهمن بیگی در مدارس ویژه عشایری ما را موظف به آموزش بسیاری از مهارت ها از جمله خوش نویسی می کرد.در سال ۱۳۶۸ من به روستایی به نام « چاهن » در عمق منطقه محروم « زیلایی » رفتم. آن روستا بسیار محروم بود و تازه جهاد سازندگی یک جاده روستایی برای آن احداث کرده بود که جز با ماشین شاسی بلند چون جیپ نمی شد از آن عبور کرد. روستاییان چاهن می گفتند : شما نخستین مسئول جمهوری اسلامی هستید که به این روستا می آیید. کلاس های مدرسه این روستای محروم در سال یازهم انقلاب اسلامی شامل سه انباری یا اصطبل ، آن هم در سه محله روستا بود. وقتی من وارد یکی از این به اصطلاح کلاس ها شدم ، بي اغراق تا مدتي از شدت تاريكي چشمانم چيزي را نمي ديد!! اين روستا كه ۱۲۰نفر دانش آموز پسر داشت حتي يك دختر دانش آموز نداشت. وقتي سراغ دخترها را گرفتيم ، گفتند : آنان به دنبال گله هستند!!
حال در اين روستاي بسيار محروم سه نفر معلم فوق ديپلم بومي خدمت مي كردند. اين موضوع برايم خيلي شگفت آور بود . وقتي از اين همكاران عزيز چگونگي درس خواندنشان را پرسيدم ، گفتند :
وقتي ما بچه بوديم آقاي بهمن بيگي ما را به مدارس شبانه روزي عشايري برد و از ما تعهد گرفت كه پس از فراغت از تحصيل به روستاي خود براي تدريس برگرديم.
امروز با تاسف اين خبر را در لابه لاي خبرها ديدم:
محمد بهمنبیگی، بنیانگذار آموزش عشایری، درگذشت
محمد بهمن بیگی، بنیانگذار آموزش عشایر در ایران، صبح شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ (اول مه ۲۰۱۰) در سن ۹۰ سالگی در شهر شیراز درگذشت.آقای بهمن بیگی که از مدت ها پیش بیمار بود، صبح شنبه و بر اثر عفونت ریوی در بیمارستان کوثر شیراز از دنیا رفت.
محمد بهمن بیگی در سال ۱۲۹۹ در ایل قشقایی و به گفته خودش "در چادری در فاصله لار و فیروزآباد" به دنیا آمد. پدر او از جمله سران عشایر بود که در پی سیاست تخته قاپو کردن (یک جا نشین کردن) عشایر در اوایل قرن خورشیدی حاضر به تهران تبعید شد و محمد بهمن بیگی نیز به همراه او به تهران آمد.
او در تهران به مدرسه رفت و سپس در رشته حقوق در دانشگاه تهران مدرک لیسانس گرفت.
استاد محمّد بهمنبيگي، يكي از چهرههاي محبوب و آشناي عرصه فرهنگ و ادب و از بنيانگذاران آموزش عشايري است كه با تلاش و كوششِ وصفناپذير در جهت پرورش استعدادهاي درخشانِ فرزندان عشاير ايران، قدمهاي ماندگار و ريشهاي برداشته است. استاد، در كتاب بخاراي من ايل من، زندگي خود را اينگونه ترسيم ميكند:
«من در يك چادر سياه به دنيا آمدم. زندگاني را در چادر با تير تفنگ و شيهه اسب آغاز كردم. تا ده سالگي حتي يك شب هم در شهر و خانه شهري به سر نبردم... زماني كه پدر و مادرم را به تهران تبعيد كردند، تنها فرد خانواده كه خوشحال و شادمان بود، من بودم. نميدانستم كه فشنگ مشقي و تفنگم را ميگيرند و قلم به دستم ميدهند... پدرم مرد مهمي نبود. اشتباهآ تبعيد شد... و دوران تبعيدمان بسيار سخت گذشت... چيزي نمانده بود كه در كوچهها راه بيفتيم و گدايي كنيم. مأموران شهرباني ]رضاخان[ مراقب بودند كه گدايي هم نكنيم... به كتاب و مدرسه دلبستگي داشتم. دو كلاس يكي ميكردم. شاگرد اوّل ميشدم. تبعيديها، مأموران شهرباني و آشنايان كوچه و خيابان به پدرم تبريك ميگفتند و از آينده درخشانم برايش خيالها ميبافتند. سرانجام تصديق گرفتم. يكي از آن تصديقهاي پررنگ و رونق روز. تبعيديها، مأموران شهرباني، كاسبهاي كوچه، دورهگردها، پيازفروشها، ذرّتبلاليها و كهنهخرها همه به ديدار تصديقم آمدند. من شرم ميكردم و خجالت ميكشيدم. پدرم از شور و شوق اشك به چشم آورد. در مراجعت به خانه ديگر راه نميرفت، پرواز ميكرد... ملامتم ميكردند كه با اين تصديق گرانقدر، چرا در ايل ماندهاي و چرا عمر را به بطالت ميگذراني؟ تو تصديق داري و بايد مانند مرغكي در قفس در زواياي تاريك يكي از ادارات بماني و بپوسي و به مقامات عاليه برسي. در پايتخت به تكاپو افتادم و با دانشنامه حقوق قضايي به سراغ دادگستري رفتم تا قاضي شوم و درخت بيداد را از بيخ و بن براندازم. دلم گرفت و از ترقّي عدليّه چشم پوشيدم. در ايل چادر داشتم، در شهر خانه نداشتم. در ايل اسب سواري داشتم، در شهر ماشين نداشتم. در ايل حرمت و آسايش و كس و كار داشتم، در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوهگسار نداشتم. نامهاي از برادرم رسيد. بوي جوي موليان مدهوشم كرد. ترقّي را رها كردم. تهران را پشت سر گذاشتم و به سوي بخارا بال و پر گشودم. بخاراي من ايل من بود».
اين دانشيمردِ فرهيخته سرد و گرم روزگار چشيدهâ به تجربه دريافته بود كه تنها راه نجات عشاير در بالا بردن سطح سواد جمعيّت عظيم عشايري است. مردمي كه با هرگونه ناملايمات زندگي ميساختند، شجاع و بخشنده بودند، با قناعت و صبوري زندگي ميكردند، حليم و صادق بودند، امّا روح لطيف خود را با مفاسد اجتماعي آلوده نميكردند، غيور و ظلمستيز بودند و تشنه معرفت و جوياي دانش. چه كسي ميبايست به اين قشر محرومِ رنجكشيده توجّه ميكرد.
استاد بهمنبيگي كه خود پرورده درد و رنج بود به خوبي ميدانست كه كسي آستين بالا نخواهد زد و دولتمردان را نيز در سر، سوداي تعليم و تربيت و پروراندن استعدادهاي افراد ايلياتي نيست؛ از اينرو دست به كار شد. تصميم گرفت به جاي چوب شباني، قلم در دست كودكان عشايري نهد و خواندن و نوشتن را به طريق خاصّ خود به ميان عشاير بَرَد تا جهل و بيسوادي را ريشهكن كند. شايد خود نيز در آن زمان بر اين باور نبود كه قدمي كه برداشته است چگونه به بار خواهد نشست ؛ امّا مصمّم بود و با تمام توان در اين عرصه قدم گذاشت. كورهراههاي ايلي را به خيابانهاي پر زرق و برق شهري برگزيد و اسبان رهوار را به خودروهاي گرانقيمت ترجيح داد و گويي با خود اين ترانه ايلي را زمزمه ميكرد كه:
من اين باغ خرّم را
با اشك چشم سيراب كردم
چرا گلش براي ديگران
چرا خارَش براي من
آري! استاد مصمّم بود كه در بهار طبيعت و صفاي كوهستان ، چراغ علم و معرفت را روشن كند و گلشني از سوسن و سنبل بسازد كه خار چشم دشمنان گردد. اگر استاد بهمنبيگي زمزمهگر اين ترانه بود كه:
داغ اگر يكي و درد اگر يكي بود
ميشد چارهاي يافت
با صد داغ و صد درد
چه ميتوان كرد؟
ولي با همّت و ارادهاي كه داشت نشان داد كه ميتوان صد داغ و درد را نيز چاره كرد، دست به كار شگرفي زد، با تشكيل كلاسهاي عشايري و تربيت معلّمان مؤمن و متعهّد براي تدريس، ايجاد كتابخانههاي سيّار، دانش را به ميان عشاير بُرد و از كودكان محروم، آيندهسازاني بصير و مطّلع ساخت. استاد، چون بنده عاشقي، شب و روز را به هم ميدوخت تا بر تعداد مدارس عشايري افزوده شود، معلّم تربيت كند، از كمكهاي مالي دولتي و غيردولتي بهرهمند شود تا كودكان مستعد امّا ستمكشيده، از حقّ مسلّم خود كه تحصيل و تربيت بود، محروم نشوند. استاد بهمنبيگي در حالي كه به راحتي ميتوانست به پستهاي مهم دولتي دست يابد پشت به همه چيز كرد، احساس درد و وظيفه در قبال هموطنان و همعشيرههاي خود، او را به دامان طبيعت كشاند، زندگيِ شهري را به شهرنشينان واگذاشت، با غم و شادي و با رنج و محنتِ مردانِ خانهبهدوشي كه مدام در حركت بودند، ساخت؛ و بيست و شش سال از عمر خود را صرف تعليم و تربيت بچّههاي عشايري نمود.
استاد به خوبي دريافته بود كه «كليد مشكلات عشاير در لابهلاي الفبا است»، از اينرو معتقد بود كه بايد قيام كرد؛ قيام همگاني، و از اين جهت، مردم را به يك قيام مقدّس دعوت كرد: قيام براي باسواد كردن مردم ايلات.
خدمات استاد بهمنبيگي به زودي نتيجه داد. بچّههاي محروم ايلياتي، مراحل دبستاني و دبيرستاني را پشت سر گذاشتند و راهيِ دانشگاه شدند. به آماري از اين حركت علمي و فرهنگي (كه در فصلنامه عشايري ذخاير انقلاب، زمستان 1367 درج شده است) توجّه كنيم:از تعداد 36 نفر قبولي ديپلم در خردادماه سال تحصيليِ 52-1351، 34 نفر وارد دانشگاه شدند و در سال 55-1354 تمامي 88 نفر قبولشدگان در مقطع ديپلم وارد دانشگاههاي كشور شدند و در سال 56-1355 نيز از تعداد 85 نفر دانشآموز ديپلم تعداد 84 نفر در رشتههاي مختلف دانشگاهي مشغول تحصيل شدند
بی شک اين موفقيّتها و آماده كردن كودكان براي فراگيري علوم و فنون و پرورش استعدادهاي كودكان عشايري مديون تحمّل رنجها و تلاشهاي خستگيناپذير استاد بهمنبيگي است. امّا در اين ميان، استاد را غم ديگري نيز بود. استاد همواره از ستم مضاعفي كه بر دختران معصوم عشايري ميرفت، رنج ميبرد و بر آن بود كه دختران را نيز زير پوشش تعليم و تربيت قرار دهد؛ و به همينمنظور تصميم گرفت كه با گسترش دانش در ميان دختران، آنان را به حقوق خود آشنا سازد. اگرچه اين امر در حال و هواي آن روزگار كار سخت و دشواري بود و تعصّبهاي ايلي و عشيرهاي كار را بر استاد دشوار كرده بود، امّا استاد مصمّم بود و چارهاي جز اين نداشت كه در هر اجتماعي حاضر شود، از فوايد دانش و سواد سخن گويد و با هرگونه تعصّب و خامي با صبوريِ تمام مبارزه كند. در اثر تلاش و كوشش، استاد سرانجام توانست در اين مبارزه نيز موفق شود و دختران را نيز به دبستان بكشاند و به تربيت آنان همّت گمارد.
استاد، حاصل تلاش خود را در وجود كودكاني می دید که اینک بزرگ مردانی در عرصه علم و سياست و مديريت شدهاند، ميدبد و همين براي استاد كافي بود .
تلاشهاي استاد در همان سالها مورد توجّه دانشمندان، انديشمندان و دانشگاهيان داخل و خارج از كشور قرار گرفت. در سال 1973 موفق به دريافت جايزه بينالمللي يونسكو شد و آثارش مورد توجّه استادان برجستهاي چون زندهياد زرّينكوب و ديگران قرار گرفت. تسلّط استاد به سه زبان انگليسي، فرانسه و آلماني كه اغلب آثار نويسندگان خارجي را به زبان اصلي مطالعه ميكرد و غور و تفحّص در متون ادبي، اين اجازه را به وي ميداد كه با نثر دلنشين و جذّاب دست به تأليف زند. از آثار استاد بهمنبيگي بوي طبيعت و انسانيّت به مشام جان خواننده ميرسد و نغمه دوستي و از خودگذشتگي ميتراود. بخاراي من ايل من؛ به اجاقت قسم؛ عرف و عادات در عشاير فارس؛ اگر قرهقاج نبود... و ساير آثار ماندگار استاد را مطالعه فرماييد و آنگاه با من همصدا خواهيد شد كه اين بزرگمرد ايلياتي چه جانفشانيها كرده و چگونه به مسائل جاري پشتپا زده و زندگي و عمر و جواني خود را وقف تعليم و تربيت و آگاهي و بيداري كودكان عشاير نموده است و چگونه توانسته است كه در سايه همّت و تلاش عاشقانه از كودكان عشايري، مرداني نامدار راهيِ عرصه سياست و علم و ادب كند. بيشك تلاش استاد بهمنبيگي در زمينه آموزش عشايري مثالزدني است.استاد با آثارِ خود انسان را آرام آرام با زيباييها، انساندوستيها و فداكاريهاي ايلياتي آشنا ميسازد و در زير روشنايي ستارگان و در دامان زيباي طبيعت، از خودگذشتگيهاي مرداني كه عمر خود را براي آموزش كودكان معصوم عشايري سپري ساختهاند، به تصوير ميكشد. و گرم و صميمي انسان را به قلّههاي رفيع و مناظر بديع طبيعت هدايت ميكند و با خلق و خوي مردم عشاير آشنا ميسازد و از آداب و رسوم ايلات سخن به ميان ميكشد و چنان دلنشين مينويسد، كه انسان هرگز از مطالعه آثار وي خسته نميشود. و چون به حوزه موسيقي عشايري وارد ميشود شور و شوق خود را با اشكي كه بر گونههايش مينشيند، نشان ميدهد. او ميگويد موسيقي در ميان ايلات و عشاير قشقايي همانند ساير اقوامِ ديگر از احترام بسيار برخوردار است. استاد وقتي از موسيقي ايلياتي سخن ميگويد گويي نغمه ميسرايد و عاشقانه وصف موسيقي ايلي ميكند و در اين ميان هشدار ميدهد كه «موسيقي ايل از چنگ اوباش هرزهسرا و عربدهكش به دور است، موسيقي ايل با عيّاشيهاي رذيلانه آميزشي ندارد. موسيقي ايل از پستان نجيب و سخاوتمند طبيعت شير مينوشد و جان ميگيرد». آري دامن طبيعت از ديد استاد بهمنبيگي آشيانه هزاردستان است كه در دامن خود ماهپرويزها، منصورخانها، صمصامالسّلطانها و داوود نكيساها را پرورش داده است.
اينك استاد بر فراز قلّهها است و اگر امروز استاد بهمنبيگي ــ كه روانش شاد باد ــ اين نغمه ايلياتي را زمزمه ميكند كه:
اي كوههاي بلند، بر ايل ما چه گذشت
اي قلّههاي مهگرفته، بر ايل ما چه گذشت
اي كوههاي بلند و اي قلّههاي مهگرفته
بر آن ايل كه در دامن شما خيمه ميسازد چه گذشت
ولي استاد به خوبي ميدانست كه بر ايل و تبارش چه گذشت و چگونه در سايه تلاش وي مرداني فرهيخته، و استاداني گرانقدر و جواناني برومند تربيت شدند و اينك هر كدام در گوشهاي از اين كهنسرزمين ايران در اداره اين مرز و بوم سهيم هستند و اين براي استاد بزرگترين هديه الهي بود كه به بار نشستن تلاشهاي بيوقفه و شبانهروزي خود را مشاهده ميكند.«انجمن آثار و مفاخر فرهنگي» ضمن ارج نهادن به مقام شامخ علمي، فرهنگي، ادبي و تلاشهاي خستگيناپذيرِ استاد اميدوار است عزم و اراده وي روشنيبخش راه جوانان كشور ما باشد. ايدون باد و ايدونتر باد.(محمدرضا نصيري،قائم مقام انجمن آثار و مفاخر فرهنگي)آقای بهمن بیگی در سال ۱۳۳۱ با تاسیس اولین مدرسه عشایری در داخل ایل ، برنامه آموزش عشایری را پایه گذاری کرد.
آقای بهمن بیگی از آن زمان به بعد شخصا این موضوع را پیگیری کرد و با سرکشی به مدارس مختلف عشایری در ایل های مختلف و تدریس در آن ها، این برنامه را گسترده تر کرد.آ
قای بهمن بیگی همچنین دانشسرایی مخصوص تربیت معلم برای مدارس عشایری تاسیس کرد.
با انقلاب سال ۱۳۵۷ در ایران، آقای بهمن بیگی مدتی به دلیل آن که برنامه هایش پیش از انقلاب در قالب برنامه های دولتی اجرا می شد، به اتهام همکاری با رژیم پهلوی تحت تعقیب بود.
او مدتی در تهران زندگی مخفی داشت ، اما بعد از مدتی این اتهامات از او رفع شد.آ
قای بهمن بیگی در دوره بازنشستگی عمدتا به تدوین تجربیاتش در قالب کتاب های خاطرات مشغول بود.
محمد بهمن بیگی کتاب "عرف و عادت در عشایر فارس" را در دهه ۱۳۲۰ شمسی و کتاب های "بخارای من، ایل من"، "اگر قره قاج نبود"، "به اجاقت قسم" و "طلای شهامت" را در دوره بازنشستگی اش بعد از انقلاب ایران منتشر کرد.در دولت آقاي محمد خاتمی، چند مراسم برای تجلیل از آقای بهمنبیگی برگزار شد.
بسیاری از کسانی که کودکی خود را در پنجاه سال گذشته در یکی از ایل های ایران گذرانده باشند، قاعدتا محمد بهمن بیگی را می شناسند و خاطرات خوشی از او دارند.تعدادی از شاگردان آقای بهمن بیگی هر سال روز معلم به دیدار معلم سابقشان می رفتند، اما امسال معلم قدیمی عشایر درست یک روز قبل از روز معلم شاگردانش را برای همیشه ترک کرد.
.....
نوشته شده توسط علیرضا شفیعی مظهر در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹