.....

اگر قرار باشد انسان با مرگ طبیعی یا حتّی با مفاجات از دنیا برود، خیلی زیاد دچار وسوسه و سوال پیرامون مرگ خودش و خانواده و دوستان و فامیل و همکارانش نمی شود.

همه یِه شکلی با استفاده از مکانیزم های دفاعی روانی از محنصه فکری در می رویم و فکرمان را به چیز دیگری مشغول می کنیم.

ولی وقتی پای مرگی در کار است که شکل گسترشش اپیدمی است ، آدم هی از خودش می پرسد بالاخره کدام یک از جمعی که هستیم زودتر گرفتارش خواهیم شد .

خودم ؟ 

زنم ؟ 

دخترم ؟ 

پسرم ؟ 

خواهر ...

برادر ...

پدر ...

مادر ...

اگر من بمیرم ، کی به خانواده ام که قرار است بعداز من یکی/ یکی / یا دست جمعی به من بپیوندند ، به آنها خواهد رسید؟ 

اگر زنم بمیرد کی برای ما خونه داری خواهد کرد؟ 

اگر بچّه ها روبروی چشم ما وَر بپرند ، در این باقیمانده عمر با داغشان چه خواهیم کرد...

همه این پرسش های بی پاسخ مثل خوره روح و جسم ما را می خورد.

فقر هم هست.

غربت و بُعد مسافت و فاصله هم بین خیلی از افراد یک خانواده هم هست.

مثلا شما فکر کنید یک فامیل تو مشهد دارید.

یک فامیل تو سنندج.

بعد خبر برسد یکی یا دوتا از آنها با کُرونا مرده اند ، کسی هم بالاسرشان نیست جمع و جورشان کند.

حالا شما پول بنزین ندارید این راه دور را بروید.

کُرونا هم همه جا یا همراه شماست یا در کمین شما. 

زنتان هم توی خونه کمر درد دارد ، بستری است‌.

دختر تان هم اولاد دار شدهاست، شوهرش توله سگ خودش را با زنش فرستاده است خونه شما و شما هی باید بروید گوشت قرمز بخرید برایش کباب دیزویی درست کنید ، بخورد.

اینجوری میشه که خود به خود ، آدم خودش هم آرزوی مرگ می کند.

از همه اینها گذشته که دردهای جسمی ناشی از کُرونا خیلی طاقت فرساست.

احتباس نفس تو سینه مثل بمب در حال انفجار است .

سُرفه و خلط و سردرد و ضعف بدن و عصبانیّت ...

مملکت در فلاکت .