..

🔹کافکا با افسردگی‌اش چه می کرد؟

#جابر_تواضعی


کافکا در نامه‌ای برای معشوقه‌اش فلیسه می‌نویسد:

«عزیزترین، وقتی دیگر نتوانم بنویسم، چه خواهد شد؟

به نظر می‌رسد زمانش فرا رسیده است؛ یک هفته بیش‌تر است که قادر به انجام هیچ کاری نیستم.

طی ده شب گذشته (البته با کار کردنی پر وقفه) در واقع یک بار به وجد آمدم. همین و بس.

دائم خسته‌ام و خواب‌آلودگی در سرم وول می‌خورد.

تنش در جمجمه، چپ و راست...»

در ادامه نامه‌ هم توضیح می‌دهد که این ماجرا مسبوق به سابقه است و قبلاً شرایط بدتر از این را هم گذرانده. 

 

چیزی که کافکا توصیف می‌کند، بی‌شباهت به‌نوعی افسردگی نیست. افسردگی‌ای که به یک انسداد هنری ختم می‌شود و افسردگی را بازتولید و تشدید می‌کند. نویسنده‌ها باور دارند که اگر ننویسند، به موجودی عاطل و باطل، بی‌مصرف و دوست‌نداشتنی تبدیل می‌شوند. کافکا هم می‌نویسد:

« احساس می‌کنم وقتی نمی‌نویسم، با دستانی انعطاف‌ناپذیر از زندگی بیرون رانده می‌شوم»

 

یا در همان نامه خطاب به فلیسه ادامه می‌دهد که اگر ننویسد او هم دیگر نخواهد توانست دوستش داشته باشد:

«چون با ننوشتن انسانی بدتر، باطل‌تر و نامطمئن‌تر خواهم شد که اصلاً نمی‌تواند به دلت بنشیند.»

زیمبابوه‌ای‌ها به افسردگی می‌گویند «کوفونگی‌سیسا»؛

یک لغت بومی به معنی بیش ‌از حد فکر کردن.

اما جریان فکر در دوره افسردگی، قابل کنترل نیست و مثل رودی خروشان فرد افسرده را با خود می‌برد.

بنابراین شاید کوتاه‌ترین و کلیدی‌ترین توصیه به یک آدم افسرده این باشد که:

«اگر دوام بیاوری، قطعاً بهتر می‌شوی»؛

همان «این نیز بگذردِ» خودمان. شاید راه‌کار وقت‌کشی و دوام آوردن برای افراد معمولی جواب بدهد، اما برای هنرمندجماعت که اساساً کمال‌گرا است و دغدغه چگونه گذراندن دارد این‌طور نیست.

حال بد دوره‌ای – اسم افسردگی را رویش بگذاریم یا نه - برای همه یک چیز طبیعی است، اما به‌واسطه انعکاس‌اش در آثار نویسندگان و هنرمندان در مورد آن‌ها نمود بیش‌تری دارد.

عجالتاً هم هیچ چاره‌ای جز پذیرش و کنار آمدن با آن هم وجود ندارد. 
شما چه‌طور از دست افسردگی و انسداد روانی و هنری خلاص می‌شوید؟
99/8/16

⏺ کانال نویسنده: 
@jabertavazoee
⏺ ارسال کامنت:
@tavazoeejaber