.....

دریاب مرا ،
پاییز دلفریب پایان سده
تو که
خاکستر پوش و خواب آلود
صبح را
تبعید کرده ای
به ویرانگاه شب ...
هراسی نداری
از نفرین ساعت های زنگدار ؟


حال که
ترک برداشته اند
ناقوس ها
و رسوایی بشر
زوزه می کشد بالای مناره ها
در گوشِ الکنِ شهر ،
باید 
پاپوش بدوزی
برای رفتن پیش از بیداری آیینه
و فردا را
بسپاری به فرداها
تا فریبت ندهند 
کفش های بلورین جامانده،
در پله های ابدیت


گاه که
به حال خراب آدمیت
زنگ ها
عریان خواهند شد
و تو
چشم فریب و روح افزا
خواهی خرامید
زیر پوست بهار و تابستان و زمستانِ مــا  ...

۱۳۹۹٫۸٫۱۷