....

دروغ سایه ای دارد شبیه به سگ درنده. 

شما اگر بخواهید از چنگِ سگِ درنده فرار کنید، ، محال است. 

فقط یک راه وجود دارد که شما را از گزند این حیوان مهیب مصون می دارد .

و آن مقاومت در برابر اوست.

پنج دقیقه روبرویش بایستید و چِخ جِخ کنید، خودش سرش را پایبن میندازه میره پی کار خودش.

ولی اگر بخواهید‌ پا به فرار بگذارید از تو دشت حامدآباد تعقیبتان می کند تا تو دشت ماجدآباد.

از ماجدآباد واق واق کنان دنبال شما می دود تا تودشت ربانی .

اینجاها اگر از شدت ترس ، گُه از پاچه شلوار آدم سرازیر نشود و انگشت نمای خَلق الله نگردد، از خوش شانسی اش خواهد بود.

با این حال عباس خالوییان و صفر زاهدی تو دلشون خواهند گفت :

حضرت عباسی ببینید این بابا به چه روزی افتاده است!

دروغ آدم را به نفس تنگی ، به دون مرتبگی، به هزار چهرگی، به ترس، به جنایت  ، به خیانت ، به جُبن ، به آشوب های درونی و به هزار مزبله دیگر هدایت می کند تا برسد به میدون سلمقان.

از دشت دستِ زیر و دشت ربانی تا سلمقان راه زیادی نیست .

ولی هنوز فرصت هست ، آدم خودش را مرور کند.

بالاخره... ده سال ...بیست سال..‌سی سال دروغ کافی است تا ما را به‌ یک حیوان تبدیل کند.

اگر فکری به حال خودمون نکنیم مجبور خواهیم بود چشممان را روبروی آینه ببندیم.

میدون سلمقان جایی است که تقریبا پایان عمر شما محسوب می شود.

و اگراین عمررا  مرور نکنیم، اونجا نهایت خستگی است .

رمق کاملا بریده می شود. 

نهایت ذلّت است.

فرصت بازسازی هم نیست.

همانجا آدم میفتد روی زمین.

و سگ ( دروغ) دراطراف جنازه آدم به بو کشیدن مشغول می شود.