شفیعی مطهر در آینه شعر سپهری...
....
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
شفیعی مطّهر در آینه شعر سپهری...
...
این دو انسان عارف سیرت به جز اینکه همشهری هستند، نسبت و سر وکار دیگری با هم ندارند.
نویسنده جان شیفته شهر" سُرب و سراب" تقریبا بیست سال بعد از سهراب پا به دنیایی می گذارد که برای زندگی در آن باید مدام هشدار بدهد " آب را گل نکنید " و باید مدام پیامی بر لب داشته باشد تا زخم ها را از دل مردم زمانه اش بر چیند و آنها را به" رستگاری نزدیک " امیدوار سازد.
سجع نیشدار شفیعی مطّهر انتخابی کاملا آگاهانه ، بکر و تازه است در میان قوالب متعددِ طنز و فرهنگ کنایی و طعنه وارِ امروزِ ایران در جهت کالبد شکافی سریع زندگی پر آشوب و گناه آلود مردم و حاکمان خواب بُرده زمانه که صاحبش خود را متعهّد می بیند با نِشتر این طنز به ترمیم و مداوای همان زخم یاد شده برود ولی با دقّت یک طبیب اهورایی صفت.و چه بسا انتخاب واحد شمارشی " فرگرد" اخذ شده از زبان اوستا، انتخابی اگاهانه است تا یاد اور " آیه " باشد و " سوره تماشا " از ایران پسا باستان.
خواننده اگر با جهان بینی، نگاه فلسفی، بی باکی در نوکردن اندیشه های غیر همسو با عنصر رمان، انتخاب ادبیاتی کاملا متفاوت با ادبیات روز مرّه رِند سالخورده نطام تعلیم و تربیت ۵۰ سالِ اخیر ایران آشنا باشد ، غیر ممکن است موقع خواندن یادداشت های هر روزه او در شهر / سُرب و سراب/ و /گاه گویه / ها و / گزین گویه ها/ و / قصه های شهر هرت / و ...معرفت و زلالیّت " هشت کتاب / را حسّ نکند.
به تماشا سوگند:👇
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژهای در قفس است
حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم
آفتابی لب
درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد
و به آنان گفتم
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه ها را به چراگاه رسالت
ببرید
و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن های درشت
و به آنان گفتم
هر که در حافظه چوب ببنید باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهدماند
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش
آرامترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم گفتم
چشم راباز کنید آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که بهم می گفتند
سحر میداند سحر
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان رابستیم
دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم
..
...