.امروز
در امتداد دیوارهای خشتی باران خورده،
تمام کودکی ام را با تو قدم زدم.
درخت کاجی تنها،
در ابری آسمان امروز شهر،
یگانه شاهد دلتنگی هایم برای تو بود.
کاش بودی
تا دوباره در پی ات می دویدم
تا "دولاب"،
اندکی می ایستادی
و من نفس زنان، مست قدم های استوارت به دنبال تو.
باز می رفتیم
جاده هایی سیراب از باران شبانه،
و تو تشنه ی رفتن
و من تشنه ی دوست داشتن تو.
برج حمت آباد را دوست دارم
تو آنجا بی خیال رفتن میشدی،
می نشتیم در کنار برج،
میگفتی برایم
از بلاغت سعدی
از کلیله و دمنه
از کشاورزان قدیم این دشت.
رد چشمانت را دوست داشتم
در کناره ی جوهای آب،
آنجا که
اسفندماه 
و "ململوسی" ها 
را انتظار می کشیدند.