یلدا و امیرعباس مهندس
...
✍️
یادم هست یک بار از امیر عباس مهندس خواهش کردم یک روز مقداری غذای آماده مثل سوسیس/ کالباسی ...چیزی بخریم برویم صحرا با هم بخوریم.
امیر عباس گفت من در عمرم از این غذاها نخورده ام ...
فقط همانجا بود که احساس کردم با این مرد کمی زاویه دارم.
لذا حالا / نصف شبی/ می توانم از همین زاویه شعر امیر عباس را نقد کنم .
ببخشید شعرش را نه !
خودش را...
امیر عباس در شعر بالا به نظر می رسد از دنیا و از خودش قطع امید کرده است .
ولی در واقع اینجور نیست.
او در جوانی اش هم حاضر نبودبر زبان بیاورد که دنیا را دوست دارد.
ولی در هر حال در همین دنیا ماند تا پیر شد.
پس خیلی برای حضور در این دنیا اهل باج دادن نیست.
اینها که عرض کردم ملغمه ای از تضادهایی است که گریبانگیر آدم هایی است که می خواهند همیشه" انسان " باشند نه زنده.
امیر عباس انسان بودن برایش در اولوّیت است.
☘️🍁☝️☘️
عمری که تمام پاییز بود
با باری از دلتنگی
افتان و نالان
به زمستان رسید
حالا شما
اگر دلتان آمد اگر به یادتان بود
سلام مرا به بهار برسانید
خبر دهید
دیر کردی
آنقدر دیر
که سوزی سربی و سرد
بنیان امید را برانداخت
نیامدی و روزگار
قصدش بر باد دادن مهربانی بود
قصدش جان باغ بود
شقایق را سوزاند
بر ارغوان تاخت
چمن را افسرده کرد
و به اشک صنوبر خندید
به بهار بگویید
تنها فتنهی آذر
مکر عجوزهی سرما
و کینهی بهمن پیر
بیداد نکردند
بگویید
در یلدایی سخت به طعنهی تازیانه
گرفتار شدم
بگویید
اگر چه نشد
تا تو برسم
اما با آغوشی پر از عطر تو
با بادها
همسفرم
#امیر_عباس_مهندس