..

به یزدان شناسید یکسر سپاس
نباشید جز شاد و یزدان شناس.

جشن ها و آیین ها راز زنده بودن مردم هر سرزمین اند و بسیار جشن ها که در دل تاریخ و در اندیشه پیدا و پنهانِ مردم ماندگار شده و بارها و بارها زنده بودنِ آنان را فریاد زده است همچون نوروز، تیرگان، آبانگان، چله، سده، و در دل هر یک از آنها، استوره ها و باورها و آرزوهای ایشان نشسته است، استوره ها و آرزوهایی که در هر دوره ای از زندگی پر فراز و نشیب به گونه ای و ریختی دیگر پدیدار شده است اما بیش و پیش از همه مردمی که می دانسته اند دوزخ پایان کرانه بی خردی و نادانی و بهشت فرجام خردمندی و دانایی است و خردمند آن می کند که سودمندی دیگران و آبادانی زمین و افزایش داده های ایزدی در آن باشد از ژرفنای آیین ها، خواهان فزونی آبادانی و شادی و گسترش دانش و خردورزی بوده اند. 
"همیشه جهان را تو آباد دار
دل تنگ دستان بدان شاد دار" 
هنوز هم مردم از برپایی جشن ها و آیین ها همبستگی و ملت بودن را نشان می دهند و مهر را افزون می کنند و ایرانیان از دل روزها و شب هایی که به سختی و دشواری گذرانده اند شب چله را فرخنده تر کرده اند و  بر کرسی قصه نشانده اند تا راوی هزاران راز و رمز زندگی و فراز و فرود سرزمین اهورایی شان باشد، جشنی برای زایش خورشید و روشنایی، جشنی که با هزار آرزو امروزه به ما سپرده اند و خویشکاری ماست که با اندیشه و خرد از این آیین، جان تازه کنیم و جهان را به سوی شادی و مهر رهنمایی کنیم. جشنی که می خواهد از دل شبی سرد، خورشید را بزایاند و گرمِ گرم در کاسه شب بگذارد،  آن هنگام که همه جا سیاهی است، اندوه است، رنج است، بی مهری است، نابسامانی است، غمگینی است، ستمبارگی است، ناداری است، بیماری است و درست در زمانه ای که مردم درنگ می کنند و می مانند در این میانه که از چهار سو، اندوه آنان را در بر گرفته است یلدا را پاس بدارند؟ جشن برپا کنند؟ یا نه؟  اما چیزی در نهادشان امیدوارشان می کند تا به روشن شدن و بر آمدن آفتاب از پس همه ناشادی ها و سیاهی ها دلخوش باشند. سخن جواهرنشان سعدی را از سده های پیشین فرایاد می آورند :
هنوز با همه دردم امید درمان است
 که آخری بود آخر، شبان یلدا را. 
و به یاد آورده اند روزگاری را که بر نیاکانشان نیز با سختی و نابسامانی گذشته است، روزگاران تیره ای که از زهرِ اژدی هاکِ بد سگال زندگی شان تباه شده است ولی دلخوش  باحافظ هم آوا شده اند و در ژرفنای سیاهیِ صحبت حکام، نور از خورشید جسته اند.
 سال های سال با خورشید آرزو خود را گرم نگاه داشته اند و سرود و ترانه آزادی خوانده اند، بر گستره روزگاری که سرد و تاریک و دراز دامن بوده است آتش افروخته اند، به گرد هم آمده اند، شاهنامه خوانده اند شاهِ نامه ها و شناسه ملی شان را ساخته اند و از حافظ شنیده اند و حافظه تاریخی و خواسته های خود را به یاد آورده اند و این گونه  سال های سال ادامه داده اند و فروزه این آیین را که آرزوی روشنایی و رهایی است با خود به روزگار نو آورده اند و به فرزندانشان که ماییم سپرده اند.
سفره چله را سرخ گونه با نمادِ مهر ایزد و پرتو خورشید گسترده اند و با قصه و شعر آمیخته اند و آتش را گرامی داشته اند که شب سیاه را بسوزاند و به خورشیدِ روز پیوند زند که شب نماد سیاهی و تباهی بوده است و خورشید و روز نماد روشنایی و پاکی و خوبی.
 براستی چه آرزوهای گرم و خجسته ای در دل این شب است، چه سیاهی ها که باید بگذرد، چه روشنایی ها که باید بر دمد و برای برآمدن این آرزو چه داستان ها باید گفت.  آرزو و آرزو و آرزو و این آرزو آنقدر باید در میانه شب بر زبان آید تا خورشید زاده شود با فروزه ای که پس از چهل شبانه روز، آتش خجسته سده را روشن کند و پس آنگاه الو گرفتن آتش چهارشنبه سوری را نوید دهد و آرزو و نیایش برای رفتن زردی از رخسار زندگان و نشستن سرخی و گرمی و شادابی و عشق، روی چهره روزگار و پس آنگاه گوش سپردن به گام های ننه سرما که بیاید و گرد ملال را از بستر زندگی بروبد و به درای نوروز را بنوازد.
جشن پشت جشن و در دل همه، آرزو و امید به شادی! شادی ای که چندان به دارایی و ناداری وابسته نیست و می توان در تندباد  ناداری و هنگام تنگ دستی، در عیش کوشید و مستی و امید داشت "کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را " 
بگذریم، یک بهره از تیره شب گذشته است، نوشته با بیتی از شاهنامه آغاز شد زیباتر است با یادنام فردوسی پایان یابد که شب چله را برای عروسی رستم و تهمینه گزین کرده است. 
 اگر چه نابسامانی و خستگی جهان را پر اندوه کرده است اما به آرزوی فردایی روشن و بهتر، چله را گرامی بداریم که همبستگی ملی ماست و در پرتو آن به فرزندانمان فرهنگ بیاموزیم تا برای آبادانی ایران و شادکامی ایرانیان بکوشند.
 ایدون باد. 
مسعود فرزانگان 
شب چله هزار و سیصد و نود و نه خورشیدی