ادامه نایبیان
صحبت مربوط به کتاب هایی را که درصدد تطهیر نایبیان نوشته شده است ، فعلا اینجا کافی می دانم .
ولی برای حُسن ختام داستانی را از زبان یکی از اهالی امروز نوش آباد به نام آقای " ذوالفقاری " که او هم از خاطرات پدرش محمود ذوالفقاری در ذهن دارد، نقل می کنم.
شایان ذکر است که آقای سید محمد علوی در حین مطالعات میدانی که در نوش آباد دارد، به این داستان برخوردهاست و من همین داستان را ازاو شنیده ام.
:
پدرم محمود ذوالفقاری تعریف می کرد شش هفت ساله بودم که سواران سردار پدرم" ذوالفقار" را با چند رأس مال نزدیک قلعه فخرآباد می بینند.
آنها اموال را می برند و خودش را هم به اسارت می گیرند و در قلعه کرشاهی ابوزیدآباد زندانی می کنند.
ما هر روز می رفتیم بالای بام قلعه به راه نگاه می کردیم ببینیم پدر کی خواهد آمد.
یک ماه انتظار کشیدیم تا بالاخره برگشت.چنان که تعریف می کرد در قلعه زنی بود به نام ماه سلطان که همسر نایب حسین بود.
یک روز نزدیک اتاقم شد و فرصت را مناسب دیدم و به این زن گفتم یک ماه است من اسیر شمایم.
زن و بچه ام از من خبر ندارند. رهایم کنید بروم.
زن دلش رحم آمد و فکر کرد و گفت صبر کن ببینم نگهبان شب کیست...نیمه شب زن آمد و پنهانی من را آزاد کرد.
از قلعه حرکت کردم تا فردا به آران رسیدم و و ادامه راه ...ماه سلطان دختر علی نقی خان بود که گاهی با سردار به شکار می رفت.
پس از کشته شدن سردار ، این زن سرنوشت عجیبی پیدا کرد.
شخصی به نام عبداله خان خواهان این زن می شود.از آن طرف صولت هم مدعی است.
کار رقیبان به نزاع می کشد و عبداله خان دست به تیر می شود اما تیر به ماه سلطان می خورد و این زن کشته می شود.