از دکتر مدرس زاده
....
ذیلی بر وصیتنامه شادروان دکتر محمود افشار یزدی
شادروان دکتر محمود افشار یزدی که به فضل الهی ثروت و دارایی فراوان و چشمگیری داشتهاست، در اقدامی تاریخی و ماندگار پیش از مرگ، رسما اموال خویش را با هدف تقویت فرهنگ ایرانی و زبان فارسی وقف میکند و ترکیبی از افراد نامدار حقیقی و حقوقی را برای هیات امنای این موقوفات زیر نظر دانشگاه تهران تعیین میکند.
ایشان در قصیدهای به دفاع از این کار ماندگار خویش میپردازد و نکاتی را یادآور میشود که شایان مرور است.
نکته نخست این که مانند هر کار خیر دیگر، این واقف محترم هم در معرض شماتت و سرزنش دیگران بودهاست که چرا چنین کاری میکند و لابد منطورشان نهاد این دارایی شگرف برای فرزندان است و شاید هم برخی دلخور بودهاند که چرا این دارایی برای سرای سالمندان و سرپرستی یتیمان درنظر گرفته نمیشود و حتما برخی هم شگفتی خویش را بروز دادهاند که مگر ضرورت و اهمیت پاسداشت زبان فارسی در حدی هست که نیاز به چنین موقوفه ای باشد (که البته گذر زمان نشان داد که هدف و نیت و نیز پیش بینی واقف محترم مرحوم افشار درست بودهاست )
دیگر نکته گلایه از سنگاندازی برخی کوته اندیشان بر سر راه ایشان در انجام فعالیتهای فرهنگی است که ظاهرا این فقره به همه کارهای فرهنگی در ایران سنجاق شده است.
عشق به ایران و دفن شدن در این خاک شریف هم نکته دیگری است که در این شعر مورد تاکید است و این که شاعر گفتهاست حتی اگر در کربلا وفات کردم باز هم مرا در ایران دفن کنید؛ پیش از آنکه کاستن از قدر تربت حضرت امام حسین علیهالسلام باشد، گرامیداشت وطن عزیز است.
دکتر افشار مجبور میشود ضمن تاکید بر راستگویی و حقگویی؛ از روش یکی به میخ و یکی به نعل زدن هم دفاع کند که نشان میدهد حضور در میدان فرهنگ و هنر و ادبیات چه دردسرها و گرفتاریهایی که ندارد.
به هر روی این مرد شریف و آزاده و ایران دوست و فرهنگ پرور با چنین میراثی نامدار و ماندگار توانست به سهم خود خدمتی بسزا به فرهنگ و دانش در این سرزمین بکند و اگر در این دهههای نزدیک به ما از این دست موقوفات فرهنگی کمتر به چشم میآید، علت را بایست در دگرگونی دیدگاهها و از اولویت خارج شدن نیازهای فرهنگی در این روزگار دانست که لاجرم آثار و تبعات ناخوشایند آن را با هزار دریغ و افسوس در فراگیرشدن شعارزدگی و زیستن در روزمرگی و گسیختن از گذشته باشکوه فرهنگی و هدررفتن استعدادهای درخشان یافت.#عبدالرضا_مدرس_زاده
@pazhvak_roshangari
......
منظومۀ حسب حال
قصیدۀ واقف در موضوع وقف
غمگین مشو ز وقف من و افتقار من
هست افتقارِ من سببِ افتخار من
بیاعتبار چون همه چیزست در جهان
نی دولتست فخر و نه فقرست عار من
دانم که وقف را نبود نیز اعتبار
کو چیز دیگری که شود اعتبار من
در راه خیر و خدمت خلق ار ندادمی
بودم چه حاصلی ز ضیاع و عقار من
اینم بسست گوشۀ باغی و توشهای
حاشا! به مال و جاه نسنجی عیار من
من قانعم به کلک و دواتی و کاغذی
با فرصتی، اگر بدهد روزگار من
اینست دولت من اگر پایدار بود
واحسرتا ز دولت ناپایدار من
هفتاد سال گرچه شد از روزگار من
پیری اگرچه جای گرفته کنار من
پیرانهسر چو دست به تیغ قلم برم
میدان تهی کند سپه از کارزار من
زیرا چو ذوالفقارِ علی جز به راه حق
گامی نمینهد قلمِ حقگزار من
نگذاشتم نگفته کلامی که گفتنیست
تا مقطعی که بود آن در اقتدار من
گاهی به نعل میزنم و گه زنم به میخ
اهل هنر شناسد این شاهکار من
ننهفتهام حقیقت و کذبی نگفتهام
شاهد بر این سخن روشِ آشکار من
در گفت من تناقض و حیلت نبوده است
وین «نعل و میخ» بوده خود از اضطرار من
آزرم را ز دست ندادم بههیچروی
خاطی خطا نمود و شنید اعتذار من
گر کاتبی طریقۀ شرم و ادب بِهِشت
خود منفعل شد از قلمِ شرمدار من
گر لحظهای ستودم خود کلک خویش را
با عذر قافیه بپذیر اعتذار من
خاموش میکنم قلم آتشینِ خود
تا خاطر کسی نگدازد شرار من
میخواستم ز من نشود رنجه کس، چه سود
طبع و قضا نبود چو در اختیار من
کین از کسی ندارم و رنجی که بر منست
شاید که باشد از دلِ ناسازگار من
خود بر مزارِ خویش بگریم که بعدِ مرگ
بر دامن کسی ننشیند غبارِ من...
پنداشتی که بیکسوکارم درین جهان!
ایران و خدمتش کس من بود و کار من
نگذاشتند خدمت کشور کنم چنانک
بود آرزوش در دلِ امیدوار من
گر در وطن غریبم و بیگانهام ز خویش
پیوسته بوده با من پروردگار من
زان زندهام هنوز که تا خدمتی کنم...
بستند ره به خامۀ خدمتگزار من
«آیندۀ» مرا چو به آتش بسوختند
هم روز من سیه شد و هم روزگار من
انصاف میدهم چه گناه از دیار من
گر بیوفا شدست و جفاکار یار من
بسیار کردهام سفر و بازگشتهام
جایی ندیدهام که به است از دیار من
این کوهسار بیعلف و دشتهای خشک
گویی که هست باغ من و لالهزار من
هرجا بمیرم آنجا هر چند کربلاست
باز آورند جسم مرا در دیار من
در دل بماند آرزوی خدمت وطن...
بنگار بر مزار من این یادگار من
افسانه بود عمر و مرا بود صد امید
افسوس بر من و دل امیدوار من...
دکتر محمود افشار یزدی