بهنود و رمان نایب
...
✍
چرا مفهوم " انارک " در کتاب آقای بهنود مبهم است؟
انارک یک منطقه است یا یک خانم یا یک آقا ؟
از همه دوستان گروه دعوت می کنم به کلمه" انارک " در متون " زیر دقت کنند تا ببینیم ته و توی قضیه چیست....
قسمت هفتم از رمان "نایب" اثر مسعود بهنود که اکبر آقا ستاری ، بخش / بخش در بیدار شهر نشر می دهد:👎
صبح زنها رفتند کنارِ چشمه.کدخدا نمیدانست آن لولهی سیاهی که دستِ شاه است ، دوربینی است که با آن میتوان دور و برِ چشمه را دید.
و چنین بود که گُلچهره از "انارک" جدا شد و به حَرَمِ شاهی رفت.
"انارک " میدانست که نایبرضا دلبستهی گلچهره است.
به قولِ پدرِ گلچهره کاش پایش میشکست و آن روز به سرِ چشمه نمیرفت.
خدیجهسلطان لعنت میفرستاد به کسی که این پل لعنتی را ساخت.
فقط یونس برادرِ گلچهره به تنعّمی رسید چون به همراهِ خواهر راهی تهران شد.
چندی بعد "انارک" از دستِ شیخالملک به در آمد و به حکمِ قبلهی عالم، تیولِ گلچهره شد و همهی کارها به دستِ اسماعیل دایی گلچهره افتاد که همراهِ او به تهران رفته بود و پس از چند سال ، خانهای و دم و دستگاهی به هم زده و زن و بچهاش را به شهر برده بود
۴۸: نایب
.........آقای ستاری زمانی که می خواهد بخش هایی از رمان نایب را باز نشر کند، اینجوری مختصر توضیح می دهد:
یکی دیگر از داستان های کتابِ از دلگریختهها، اسمش "نایب" است که ربطی به نایبحسین ندارد .
سعی میکنم به طوریکه به سیرِ داستان آسیبی نرسد خلاصهاش را بنویسم." انارک " هم آن انارکی که در کویرِ نائین است نمیباشد و یکی از دهات شمالِ تهران است.
.............................................
بخش اول داستان انارک.
خدیجهسلطان تا وقتیکه مُرد، مدام به شیخالمُلک نفرین میکرد.در حالیکه شیخالمُلک تقصیری نداشت.
او موقعی که " انارک" را از شاه گرفت یعنی تیولش شد، خواست کارِ خیری کرده باشد، یک پُل ساخت مثلاً باقیاتِ صالحات.
اما خدیجهسلطان از همان اول به دلش بد افتاده بود.
شیخالمُلک وقتی تصمیم به ساختنِ پل گرفت که یکی از نوکرانش موقعِ پُرآبی افتادهبود تو رودخانه.
او فکر میکرد با ساختنِ این پُل، همهی اهلِ انارک ، شبهای جمعه میروند به امامزاده و برایش دعا میکنند و هر کس از روی پل رَد بشود یک خدابیامرزی هم نثارِ او میکند.
#نایب