گذشته های شهر
...
یک:
نگاهی گذرا به یک حادثه تلخ در کنار ِ روند ِتوسعه در آران و بیدگل /
حسین بندشاهی آرانی
دبیر باز نشسته.
.................درگذشته ( دهه های بیست و سی و چهل ) تا آنجا که من به یاد دارم، ساختار اجتماعی آران از وجوه متمایزی برخوردار بود.
خانواده های اصیل وفرهنگمدار ، نجیب زاده و توانمند منتهی با روش و منش و عقایدی متفاوت با سایر مردم ، در آران زندگی می کردند که جمعیّت کثیری را تشکیل می دادند ولی همه امور و تعاملات اجتماعی مردم نیز با آنها همراه با مسالمت و مدارا در جریان بود.
این خانواده ها به علت اینکه در دستگاه های دولتی مرکز نفوذ داشتند و از طرف هم کیشان خود در تهران هم ساپورت می شدند،اکثرکارهای کلیدی آران و بید گل را در دست خود داشتند.
مثلا داروخانه...هر چند داروخانه مانند امروزه نیاز به پزشک دارو ساز نداشت که مسئولیت دارو خانه را به جهت قانوتی و حقوقی به عهده داشته باشد، ولی یک باب مغازه دارو فروشی در کوچه روبروی پنج امام زاده (زیارت مشهور به زیارت تازه ) مرکز هیئت علی اکبری آبپخش آران توسط فردی به نام نراقی اداره می شد که تامدت ها دایر بود و پس ازآن، شخص محترمی به نام بیضایی آرانی که او هم از خانواده های متمایز بودند، داروخانه ی دیگری در کوچه پشت میدان بزرگ آران دایر کرد.
سالیان زیادی طول کشید تا داروخانه جعفری در بیدگل:( در محله دربریگ و بعد جنب دبستان کاشانچی بیدگل ( برادران شهید جندقیان و بعد ابریشم چی فعلی )
با داشتن جواز کسب فنّی و دکتر دارو ساز دایر که رفاه تازه ای در مسیر درمان مردم به شمار می آمد.
و کم کم به موازات توسعه شهر بویژه در دهه های بعداز انقلاب ، بر تعداد داروخانه های شهر افزوده شد.
...عاملین فروش قند و شکر هم در دست همان ها بود.
مثلا صمد لامع در بازار سر کوچه یخچال روبروی مغازه حاجی عرفان مغازه ای داشت که فقط قند وشکر پخش می کرد .
این مغازه در خرداد سال ۴۲ توسط مردم به آتش کشیده شد.
و همچنین مغازه دیگری در کوچه اطراف میدان بزرگ توسط فردی بنام مشفق اداره می شد که او هم عامل پخش قند و شکر بود که انهم در خرداد ۴۲ به آتش خشم مسلمانان گرفتار شد و سوخت.
البته شاید افرادی مسلمان هم در بیدگل عامل قند و شکر بودند که من اطلاعی ندارم.
....مغازه خیاطی مردانه در آران توسط همان ها، خدماتی ارائه می داد که آنهم در خرداد ۴۲ با لباس های داخل آن که متعلق به مسلمان ها بود به سرنوشت داروخانه ها و عاملین قند و شکر مبتلا شد.
همچنین نخستین حمام دوشی در آران و بید گل توسط آنها ایجاد شد که در کوچه پشت زیارت تازه یعنی مرکز هیئت حضرت علی اکبری آبپخش قرار داشت و اکثرا مورد استفاده مسلمانان هم بود.
......
در محوطه همین حمام بود که نخستین موتور برق آران تعبیه شده ولی
پس از چندی بدون دلیل روشنی، جمع آوری شد.بعد از آن توسط شهردار وقت و با کوشش او یعنی مرحوم آقای محمد تقی صباحی که اولین شهردار آران و بیدگل بود و هنوز شهرداری های آران و بید گل از هم جدا نشده بود ،یک دستگاه موتور برق نسبتا قوی در خیابان ۱۷ شهریور امروزی روبروی اداره پست در سالنی که ساخته شده بود، نصب شد که در تاریخ دوم خرداد ۳۴ شروع به تولید برق کرد.
این کارخانه برق توسط فردی به نام خلیلی که او را بیشتر به نام مهندس رضوی می شناختند اداره می شد.به خاطر دارم در شب اول محرّم که مصادف بود با دومین روز خرداد سال ۳۴ برای افتتاح این روشنائی در همان محل کارخانه جلسه ای تشکیل شده بود و عده ای نیز که قصد داشتند در جلسات هیئت و روضه خوانی ِآغازین روزهای محرّم کاشان شر کت کنند، در این مراسم حضور داشتند.
غافل از اینکه چه خاموشی هایی در راه است!!
[۱/۵، ۱۳:۰۹] حیدر عنایتی: ☘
مختصری هم از نظام آموزشی عرض کنم :
اما قبل از آن نمی توان انکار کرد که عقب افتادگی های آموزشی در کنار وضع اسفبار خدمات رفاهی ، بهداشتی و فرهنگی شهر ما تا حد زیادی به این دلیل بود که از زمان های خیلی دور تا اوائل سال های انقلاب، همیشه اختلافاتی نهادینه شده درمیان مردم این دیار کویری و آفتاب سوخته وجود داشت.اختلافات محلّی و قومی و طایفه ایی
که به شدّت موجب عدم پیشرفت این منطقه در همه زمینه ها شد.از طرفی دستگاه حکومتی هم مایل بود این اختلافات وجود داشته باشد تا مردم با سرگرم شدن به آن، از فکر کردن به آبادانی و پیشرفت و کلاّ شناخت از مظالم دولتی وحکومتی و بالمال شورش و اعتراض باز مانند.
( البته نیاز به یاد آوری نیست که در بازه های زمانی خاصّی ، برخی از مسئولین کاشان هم این اختلافات را دامن می زدند )و هیچگاه حاضر نبودند که آران و بیدگل در مسیر توسعه و ترقی قرار بگیرد.
....
هر چند سخن به درازا می کشد ولی این جمله را اگر بیان نکنم برایم حسرتی است که در دل باقی خواهد ماند.از زمان تحصیل بنده و سال ها قبل از آن ، دبیرستان در این شهرستان دایر بود. ولی آنقدر تلاش کردند تا پس از تغییر نظام آموزشی جدید، دبیرستان را از اینجا بردارند و با تشکیل دبیرستان نظام جدید هم مخالفت کنند.
تا اینکه چندین سال بعد که نمایندگی آموزش و پرورش آران و بیدگل سروسامانی گرفت و بعد که اداره آموزش وپرورش در این منطقه دایر گشت و با کوشش و تلاش استاد آقای عبداله مسعودی و با معاونت اینجانب ساختمانی با خودیاریِ مردم ساخته شد و دبیرستان نظام جدید در این منطقه احداث گردید.
این ساختمان متشّکِل از چند اطاق واقع در ضلع شمالی مدرسه راهنمائی نظام وفا بود و بعد ها به دبستان کاشانچی شماره یک منتقل شد و بعد ها دبیرستان برادران شهید عبدالهی نامیده شد .
[۱/۵، ۱۳:۱۰] حیدر عنایتی: 👇جاده و مسیر آمد و رفت آران و بیدگل به کاشان و بالعکس.
...........
این قسمت را فقط برای نسل امروزی تعریف می کنم که گذشته و دهه های چهل و سی این شهر را خوشبختانه یا بدبختانه به چشم ندیدند .
یاد آوری جاده آران و بیدگل برای نسل ما، همواره با خاطره ای تلخ و هولناک همراه است که آن رویداد هم از دو منبع نشات می گرفت .
اوّل فقر توسعه شهری .
قبلا در گزارش افتتاح کارخانه برق آران یاد آور شدم که این مراسم با حضور مردمی همراه بود که قصد داشتند هرچه زود تر خود را به روضه خوانی های محرّم در کاشان برسانند در شبی تاریک و وهم انگیز که هیچ وسیله نقلیه امن و مناسبی در شهر نبود و شرکت در هیئت ها و عزاداری ها نیز بیشتر به انگیزه خودنمایی های محلّی بود.
بر اثر همین اختلافات بود که ماشین کامیونی که متعلق به مرحوم قیصری بود با رانندگی راننده ای تُرک تبار ، ابتدا افرادی را به جلسه های مزبور برده بود که با مسافرانی که قرار بودبا اتوبوس بروند، در مخالفت و تخاصم قرار داشتند.
در آن زمان جاده ای که امروز از میدان آزادگان به سمت ورودی کاشان ( خیابان کارکر امروز ) می رود ، وجود نداشت .همه جا در سلطه بیابان بود و ریگزار و سکوت و خشم سوزان طبیعت در سرما و گرما.
مسیر آمد و رفت مردم چه با پای پیاده و چه با چارپایان و چه با تک و توک ماشین های جیپ بیابانی از همین جاده ای بود که امروز با عنوان جاده شهرک صنعتی شناخته می شود.
رمل و تپه های ماسه بادی و خار مغیلان و گره خوردگی های کور و کر جاده.
اتوبوس به رانندگی مرحوم نوراله روحانی آماده سوار کردن مسافرین شب بود.شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک!
من که در آن زمان نو جوانی ده/ یازده ساله بودم به اتفّاق مرحوم ابوی ام حاجی تقی بندشاهی و مرحوم عمویم حشمت اله بندشاهی و مرحوم حاجی حسن شایان پسر خاله ام سوار اتو بوس شدیم.من روی یکی از صندلی ها نشستم در پشت سر راننده .
افرادی هم که با من بودند در طرف راست ماشین یعنی طرف دست شاگرد ،جای گرفتند .
اماچون مسافرین ماشین زیاد شد، من بلند شدم که مرحوم جلیل مرشدی و بغل دست او مرحوم شادروان رحمت اله کارگر(رحمت اله کفاش ) نشستند.
کم کم آنقدر مردم به شوق کعبه محرّم کاشان هجوم آوردند که من به ناگزیر یکی از میله های آهنی وسط اتوبوس را محکم به دست گرفتم که از فشار و خطر افتادن ، ایمن باشم.
[۱/۵، ۱۳:۱۴] حیدر عنایتی: ✍️معجزه بود ، قسمت بود ، هرچه که بود مرحوم پدرم در آن هول و هراس ،مرا یافت و من حسّ زنده بودن را مضاعف در خود دیدم.
چون هر دو از سلامتی یکدیگر آگاهی یافتیم به طرف بیدگل حرکت کردیم.
ولی پس از طی مسافتی کوتاه به یاد آوردیم که عمو و پسر خاله ام نیز همراه ما بودند.
برای اطلاع از شرایط و سلامتی آنها بر گشتیم.
پس از مدتی کنکاش دلخراش، آنها را در حالیکه از ناحیه سر و صورت مجروح شده بودند ، دیدیم که برای مداوا و پانسمان به طرف مطب دکتر شفائی که تنها دکتر منطقه ما بود، رفتند.
ما هم به سوی آبادی راه افتادیم در هاله ای از حیرت و ناباوری .
واقعا درک شرایط از توان فهم همه بالاتر بود.در حین برگشت ؛ دیدیم که افرادی چراغ بدست با شتاب به طرف محل حادثه می رفتند ...: بیم موج و گردابی چنین هائل ...!
بالاخره چندین ساعت که گذشت خبر های گوناگونی می رسید.
برخی می گفتند ۹ تا ۱۱ نفر جان خود را از دست داده اند که گویا تعداد دومی بیشتر صحّت داشت .
و اینکه تعداد ۱۰ - ۱۵ نفر از ناحیه دست و پا قطعی یا مجروح هستند.
و عده نامعلومی هم مصدوم و مجروح که به کاشان منتقل شده اند !
شب غم انگیزی بود .
و چون سر و کلّه آفتاب روز در افق تبدار شهر دیده شد ، مردم را هاله ای از غم و اندوه فراگرفته بود و خیل عظیمی از مردم محروم و فاقد امکانات ،
داغدار و مصیبت زده.........
باری!بیش از این نباید مخاطبین این واگویه خاطره را ، متاثر سازم .
برای همه کسانی که در این حادثه جان باختند از خدای منّان طلب آمرزش دارم.
و با گذشت قریب به ۶۵ سال از آن شب شوم ، احساس همدردی دارم با مصیبت دیدگان آن واقعه.
( بویژه خواهر گرامی و هم محلّی و همکار سخت کوش ما در عرصه تعلیم و تربیت ،سر کارخانم کارگر که عموی خود را در این واقعه از دست داد)من خود هم راضی نبودم به توصیف این سانحه دلخراش بپردازم .
منتهی چون ایشان از من خواستند با همین قلم بومی و مانوس ، تصویر روشن تری در اذهان نسل امروز ، نقش بیندازم،
ضمن مرور نسبی و شتاب زده گذشته و زندگی مردم این شهر کهن سال و دیرینه فرهنگ، سطوری به یادگار گذاشتم.برای شما، برای دوستان ، برای همکاران ، برای نسلی که در گذشته های دور در پشت میز و نیمکت مدارس با نگاه معصومانه خود ناظر بر کار معلمی ما بودند و امروز در گوشه و کنار از هرگونه ابراز محبت و احترام نسبت به ما دریغ نمی ورزند...
برای همه آرزوی سلامت و سربلندی دارم.به پایان آمد این دفتر /
حکایت همچنان باقی است...
...
با ارادت:حسین بندشاهی آرانی...
🌳🌳🌳🌳🌳🌳🌳
دو:
امیر بنی طباء
بازنشسته آموزش و پرورش آران و بیدکل:
👇👇
ضمن تشکر ویژه از همکار بازنشسته و دوست عزیز جناب آقای حسین بندشاهی که اشاراتی را در باره تاریخ قدیم آران داشته است ، ذکر این نکته را لازم دیدم که تا قبل از دایر شدن داروخانه جعفری در محلِه دربریگ بیدگل ،باسابقه ترین عامل پخش دارو در منطقه ما که مردم همه آران وبیدگل داروهایشان را از انجا تهیه می کردند، مغازه عموهای من آقا محمود وآقا عباس بنی طباء در جوار آب انبارحاج آقا شهاب بود که دوره زبان انگلیسی را هم در آن زمان در تهران دیده بودند تا بتوانند نسخه ها را بخوانند .
این همّت را عموی بزرگ من حاجی اقا جواد بنی طباء ( پیشکسوت آموزش و پرورش و کسی که اولین دبیرستان را در خانه خراط ها/ آران جنب میدان بزرگ / مدیرّیت می کرد)انجام داده بود که دو برادر خود را در تهران برده بود برای گذراندن دوره کلاس زبان.
در آن زمان در کاشان هیچ دوره کلاس زبانی نبود .
این موضوع تقریبا مربوط به دهه سی می باشد.
جالب است که اینها چند دهه متوالی در شهر دارو پخش می کردند بدون داشتن دکتر داروساز و هیچ مشکلی هم برای کسی پیدا نشد و در نهایت دو سال بعد از انقلاب به این کار خود پایان دادند.
☘☘☘