سه بک گراند از بک شاعر همیشه انقلابی 

.......

حال و روز هوشنگ ابتهاج امروز برای همه روشن است ‌.

ولی فکر نمی کنم برای خودش روشن باشد. 

مملکت ما همیشه همین جوری بوده است .

من فکر می کنم باید به حال خودش رها کرد.

 

یک /

ابتهاج در سال های توده ای بازی

....

...دیراست گالیا
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو ؟ آه
این هم حکایتی است
اما درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت کجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر هم سال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
زیباست
رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک وخون زخم سرانگشت های شان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و
زندگانی اسنان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان
دیر است گالیا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه
نیست
هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه رهایی لبها ودست هاست
عصیان زندگی ست
در روی من مخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش های قلب شاد
یاران من به بند
در دخمه های تیره و نمناک
باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه
زود است گالیا
در گوش من فسانه دلداگی مخوان
اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه
زود است گالیا ! نرسیده ست کاروان
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هرچه دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانهها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو
عشق من

......

دو/

 

ابتهاج در آستانه پیروزی انقلاب بیست و دوم بهمن‌

 

 

ایران ای سرای امید، بر بامت سپیده دمید        

 

بنگر کزین رَهِ پُرخون، خورشیدی خجسته رسید
اگرچه دل‌ها پُرخون است، شکوهِ شادی افزون است        سپیدهٔ ما گلگون است

وای گلگون است،

که دستِ دشمن درخون است..

 ای ایران غمت مَرِساد      

 

 جاویدان شکوهِ تو باد
 راه ما، راه حق، راه بهروزی است     

 

   اتحاد، اتحاد، رمز پیروزی است
صلح و آزادی، جاوِدانه در همه جهان خوش باد        یادِگارِ خونِ عاشقان، ای بهار
 ای بهارِ تازه جاوِدان در این چمن شکفته باد

.....

سه / 

 

ابتهاج بعداز اینکه متوجه شد چه کلاهی سر ملت رفته است

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است 

 ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است 

 گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری 

 دانی که رسیدن هنر گام زمان است 

 تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است 

 آبی که بر آسود زمینش بخورد زود 

 دریا شود آن رود که پیوسته روان است 

 باشد که یکی هم به نشانی بنشیند 

بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است 

 از روی تو دل کندنم آموخت زمانه 

این دیده از آن روست که خونابه فشان است 

دردا و دریغا که در این بازی خونین 

 بازیچه ی ایام دل آدمیان است 

 دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت 

این دشت که پامال سواران خزان است 

 روزی که بجنبد نفس باد بهاری 

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است 

 ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی 

دردی ست درین سینه که همزاد جهان است 

 از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند 

یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است 

خون می چکد از دیده در این کنج صبوری 

 این صبر که من می کنم افشردن جان است 

 از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود 

گنجی ست که اندر قدم راهروان است 

......