از بیدار شهر
....
□ابوالفضل ایمانی□
[این خاطره در سال ۹۱ نوشته شده است]
در دورهی دبیرستان بسیار پُرانرژی بودم که گاه منجر به شیطنتهایی میشد که برایم دردسرساز بودند و این از شور و نشاط جوانی و اقتضای سنیام در آن زمان بود.
به اتفاقِ همکلاسیِ مهربانم آقای جهانبخش(محمود) پارسا، با چندقسمتکردنِ برگهای دفتر، مجلهی هفتگی دستنویس مینوشتیم که یکی دو صفحهی آن اختصاص به مدیر مدرسه داشت و از وی انتقادِ شدیدی در موردِ تفتیشِ بیش از اندازهی دانشآموزان شده بود.
من یکیدو نسخه از اون را هنوز دارم.
با لورفتنِ یک نسخه از مجله، پای پدرهایمان به دبیرستان باز شد.
وقتی پدرم واردِ دفتر شد آقای واثقی به پدرم فرمودند :
کمی تامّل بفرمایید تا آقای پارسا هم بیاید تا تکلیفِ آقازاده را روشن کنیم.
من و جهانبخش هم در دفتر بودیم که مرحوم آقاعلی پارسا رسید.
خداوند ایشان را بیامرزد خیلی بیریا بود و ساده زندگی میکرد، با همان لباسی که در شعبهی نفت پوشیده بود به دبیرستان آمده بود و واردِ دفتر شد.
ایشان به محض دیدنِ پدرم به گرمی یکدیگر را پذیرفتند و حالا تعریف نکن کی بکن.
از خاطراتِ قدیمی و پدرانشان و باغِ مُعظّمآباد و قناتهایی که خشکیدند و وضعیتِ بازارِ فرش دستباف و...
تازه متوجه شدیم که پدرانِ ما هم همکلاسی بودهاند.
مدیر دبیرستان جناب واثقی که خودخوری میکرد بالاخره تاب نیاورد و رو به والدینِ ما کرد و گفت :
خوبه.شرّ آقازادهها اسبابِ صلهی رحِم شده، اگه اجازه بدید من بروم شما تا ظهر ادامه بدهید.
آقای علی پارسا بدون اینکه به آقای واثقی اجازه دهد تا شِکوهای از ما بکند با صدای بم و همراه با خنده به آقای واثقی گفتند:
حقّا که قسمت این بوده من رفیقِ چندین سالهام را اینجا ببینم.
وادامه داد که :
آقای واثقی!
شما من و نسل در نسلِ من را خوب میشناسی
این ذات خراب نیست
هم من و هم حاجی عبدالله، هر دوتامون نونِ حلال به بچههامون دادهایم، پس این بطون پاکه، پاک...
دیشب احمد پسرم بشَم گفت چه کردهند
حالا یه ردّی کردهند
گُلِ بچگی بوده شما ببخششون برن ...
برو جونم
پسرِ حاجی برو درسِت را بخون
محمود تو هم برو بابا
دیشب هم بشِد گفتم درسات را بخون تا مثلِ من رنجکشِ دنیا نباشی.
و ما نیمنگاهی به آقای واثقی کردیم و به همین راحتی به کلاس رفتیم .کاغذِ رسمالخط تهیه کرده بودم و با ماژیک درشت روی آن نوشته بودم بدین شرح :
در آسمانها پرندگان با هم پرواز میکنند.
در بیابانها گرگها با هم زندگی میکنند .
در بیشهها شیرها با هم به شکار میروند .
اما افسوس...
اما افسوس ما انسانها با هم بیگانهایم!
و توی کلاس میزدم...
که اینگونه کارها و نصبِ روزنامهی دیواری در کلاس جنجالی به پا میکرد که اون دعواها و جرّ و بحثها شنیدنش از زبان محمودآقا جالبتر است.بعد از گذشتِ سیسال هنوز قضایای روزنامههای کلاس، نقلِ محفلِ آقامحمود عزیز میباشد.اونم با چه آب و تابی......
وامروز باز فرصتی بدست آمد تا یکبار دیگر روی رسمالخطِ وبلاگِ شما بنویسم:
در آسمانها پرندگان با هم پرواز میکنند.
در بیابانها گرگها با هم زندگی میکنند .
در بیشهها شیرها با هم به شکار میروند .
اما افسوس...
اما افسوس ما انسانها با هم بیگانهایم!🌱
.....
گرفته شده از بیدار شهر🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂