...

نمونه ای از نثر روبه انقراض

✍️

تنها چیزی که در چاشتگاهِ لطیفِ اولِ اسفندِ 87 می­توانست در مسجد جامع شهر اردستان، حسّ تواضع و خشوع مرا ارضا کند، خواندن دو رکعت نماز مستحبی بود به نیّت سازندگان این بنای پرشکوه و همه­ ی کسانی که در طول تاریخ، به ویژه در دوران معاصر ایران، نسبت به حفظ و نگهداری این مسجد زیبا و پر اصالت، کوشش داشته­ اند.


مسجد جامع اردستان در خارج از شهر و در میان باغ­های وسیع بنا شده است. 

هوای روز اول اسفند، هوای مطبوع و ملایمی بود. 

از سوز سرمای زمستانی خبری نبود و آفتابِ بی­دریغ کویر در میان آسمانِ وسیع شهر به زمینیان زندگی می­ بخشید.

 موقعی که من و دوست عزیزم آقای سیدمحمّد علوی نوش­ آبادی در میان اُشکوبه­ های طبقه­ ی بالایی مسجد قدم می­­زدیم، نسیم برخاسته از باغ­های اطراف، به رغم خشکی درختان، نسیمی بود که لطف و طراوت و وارستگی را در دل آدمی می­ ریخت.


 خاک پخته و خاک خام در دست­های ورزیده­ ی هنرمند ایرانی دست به دست هم داده بودند و موسیقی و احساسات زیبایی­ شناسانه­ ی بشر را در میان آجرها، هلالی­ ها، قوس­ ها، ضربی­ ها، گچبری­ ها، گنبدها، نورگیرها، و قرینه­ های چهار شبستان مسجد جاودانه ساخته بودند. 

بچه­ های صادق و صمیمی نوش­آباد (دوستداران میراث فرهنگی نوش­آباد) با زحمت فراوان توانسته بودند یک گروه 40 نفری را از پیر و جوان و زن و مرد برای بازدید از دو شهر آرمیده در دل کویر، اردستان و زواره، راهیِ این اردوی یک روزه کنند. 

آنها حالا با شوق و شیفتگی در پیچ و خم راه روها، راه­ پله­ ها، پشت­­ بام­ ها، صُفه­ ها، و اطراف مسجد می­ دویدند تا لحظه­ های ناب زندگی را از دستِ گذرِ زمان بدزدند و گذشته و حال را برای رسیدن به فردا به یکدیگر پیوند بزنند. 

من دلم می­خواست فرصت بیشتری می­ داشتیم و در شهر گشتی می­زدیم. ولی وقت تنگ بود و باید عازم زواره می­شدیم.

 آران و بیدگل، نوش­ آباد، کاشان، اردستان، زواره، نائین، اردکان، عِقدا، میبد، یزد و ... این­ها شهرهایی است که در کویر مرکزی ایران، ریشه در تاریخ و سر در آسمان دارد.

 بادگیرهای این شهرها، از قاصدی باد و نسیم استفاده می­ کنند و جویای احوال یکدیگر می­شوند.

 ایران، سرزمین دوستی، دوستی­ ها و دوست­داشتنی­ هاست.

 من هم امروز توفیق یافتم بعد از تقریباً 40 سال، دوباره در کنار یک همشاگردی قدیمی – ولی این بار روی صندلی اتوبوس - قرار بگیرم و از مهربانی­هایش برخوردار باشم. 

(ما با آقای ماشاءاله مقصودی نوش­ آبادی که حالا از آموزش و پرورش کاشان بازنشسته شده است، در دبیرستان نظام­ وفا آران و بیدگل، همکلاسی بودیم...)


از اردستان تا زواره حدود نیم ساعت راه است. 

نزدیک اذان ظهر رسیدیم به مسجد جامع زواره. 

موقع ورود به شهر، از آقای علوی خواستم گوش به زنگ باشد، ببیند آیا در شهر نامی از شادروان استاد محیط طباطبایی، (پیر روشن ضمیر فرهنگ و ادبیات ایران) به چشم خواهد خورد یا نه؟

 موقعی که در سینه­ کشِ آفتابِ ضلعِ شمالیِ مسجدِ زواره ایستاده بودیم، سیّد در حین مکالمه با دختر دو ساله­ اش (از طریق گوشی همراه) یک بروشور راهنمای شهر را برای من باز کرد که نام استاد محیط را روی یکی از میدان­های شهر زواره نشان می­داد.

 خوشحال شدیم و بعد رفتیم برای اقامه نماز ظهر و عصر.

 در اردستان هم که بودیم آقای صادقی مسئول میراث فرهنگی شهر، در حین توضیحاتی که راجع به مسجد جامع اردستان در اختیارمان می­گذاشت، از استاد آیت­اله زاده شیرازی به نیکی یاد کرد و یادآور شد که آن مرحوم در زمان حیات خود، تلاش­ های فراوانی برای پیشگیری از فرسایش زیرساخت­های مسجد جامع به عمل آورده است.


زواره شهر خلوتی است. 

مجموع نمازگزارانی که برای اقامه­ ی نماز جماعت در شبستان مسجد جمع شدند، 17 نفر بودند و همگی بالای 60 سال سن داشتند.

 مسجد نیز از نظر امکانات، به شدّت فقیر می­ نمود.

 حسینیه بزرگ، حسینیه کوچک که هر دو در نزدیکی مسجد جامع زواره قرار دارند، با سقف­ های بلندی که بر بالای آنها قرار گرفته است، با سقاخانه­ ها، با طوق­ ها، با پرچم­ ها و کتیبه­ ها، بلافاصله آدم را از زندگی امروز جدا می­کنند.

 زواره یادگار بزرگی است از تاریخ پیش از اسلام و نیز از تاریخ بعد از اسلام. 

حوادث شگفتی در طول تاریخ بر این شهر عارض شده است و شگفت اینکه هنوز پابرجا، باصلابت و با استحکام ایستاده است.

 من تصمیم گرفتم برای ساعتی، تنها، در کوچه پس کوچه­ هایش قدم بزنم. کوچه­ها عریض و دیوارها بلند و آنقدر خلوت که آدم دچار وَهم می­گردد.

 درِ هیچ خانه­ ای باز نبود و هیچ صدایی شنیده نمی­ شد. 

بادگیرها در ارتفاع خود نگاه تو را به آسمان می­کشند و آسمان آبی تو را از زمین برمی­کند.

 سکوت و سکوت و سکوت. 

یک اعلامیه مجلس ترحیم روی دیوار، چشمم را گرفت.

 خواندم. نه انشای خوبی داشت، نه فونت و طراحی مناسب. حتی کلمه­ ی «قرائت» را «قراعت» نوشته بودند.

 دو بیت شعری نیز که در وصف مادر در بالای اعلامیه، تایپ شده بود، شعر سستی به نظر می­رسید:

به گیتی واژه­ ی زیباست مادر                     کلامش دلکش و رعناست /

مادر
ندیدم عاشقی صادق چو مادر                  

 که مهرش تا ابد برجاست مادر...

...
روی دیوار کوچه­ ها، نه شعاری دیده می­شد، نه تبلیغاتی و نه چیزی که از زرق و برق دنیای امروز حکایت کند. 

احساس کردم در کوچه­وهای 50 سال پیشِ بیدگل قدم می­زنم.

 ولی آن زمان­ها هم بیدگل در کوچه­ هایش، حیات دیده می­شد و شور و شوق زندگی، بوی کباب، صدای اذان، آمد و رفت قاطرها، داد و بیداد بقال­ ها، شیطنت بچه­ های مدرسه، حرکت همراه با شتاب عمله­ ها، همه و همه در آن زمان­ها در کوچه­ های بیدگل موج می­زد. 

ولی این نشانه­ ها را ما امروز حتّی در خیابان­های زواره هم خیلی کم می­توانیم ببینیم. 

شهر از یک نوع سر به زیری و کم­ حوصلگی برخوردار است.

 سر در لاک خود فرو برده است. مرموز نیست.
 امّا تودار است. 
و تا دلتان بخواهد فخامت و استحکام معماری را در خود جمع کرده است. 

یک چیز دوست­ داشتنی دیگر هم در زواره دیدیم: 

نان. 

آری نان.

نان زواره عطر خوشی دارد و طعم گوارایی.

 گِرد به اندازه­ ی یک بشقاب. 

با قطری به اندازه­ ی یک بند انگشت.

 نرم. 
حتّی برای دو سه روز می­تواند نرم باقی بماند، بدون آنکه مزه­ ی خود را از دست بدهد. 

رنگ آن تیره است. 

و به قدری خوشمزه است که بدون قاتق هم می­توان تا مرز سیری و اشباع تناول کرد. 

من یک بار، این نوع نان را در روستایی به نام «انکتارود» در 50 کیلومتری آمل در میان جنگل­ های مازندران دیده بودم.

 یک بار هم در شهر قُروه­ ی کردستان.


و امّا بعد...
محله­ ی بِن­جیره، محله­ ی بِن­بویه، محله­ ی حسن­آباد، محله­ ی بِن­کویه، هشت بهشت، کوی امیران، کوی پامنار و... همه چسبیده به هم هستند و بافت قدیم و مرکزی شهر را تشکیل می­دهند. 

اگر بچه­ های دوستداران میراث فرهنگی نوش­آباد با دقت بیشتری برنامه­ ریزی می­کردند، همه­ ی این مناطق را در ظرف دو سه ساعت می­ شد قدم زد. 

ولی همان­طور که عرض کردم؛ تدارکات قبل از سفرِ این اردوها آنقدر رمق را از تن می­رباید، که پیش­ بینی و مطالعه­ ی همه­ جانبه­ ی یک برنامه­ ی فشرده­ ی یک روزه را غیرممکن می­سازد.

 با این وجود، اجرای یک ساعته موسیقی که در بیابان­های اطراف زواره، پایان­بخش سفر ما بود، توانست نشاط دوباره­ ای را برای جمع فراهم بیاورد.

صبح، موقع خروج از نوش­آباد، من به خورشید نگاه کردم، هنوز خمار و خواب­آلود به نظر می­ رسید.
 شب هم موقعی که می­خواستیم از زواره به سمت نوش­آباد برگردیم، همه جا پر از ستاره بود.
                                                                 
                                  
 جمعه
   2 / اسفند

 / 1387

......

🌹🌹🌹🌹