[۳/۴،‏ ۱۰:۵۹] حیدر عنایتی: ✍️
به یاد طوقی...

این عکس را امروز عیال از ما گرفته غافلگیرانه ، جلوی تیمچه 
معروف میانچال که اسمش در خاطرم نیست.

همونجایی که فیلم طوقی توش بازی شد .

کاشان به هیچ وجه ، دیگر شهر عشق پروری نیست.

امروز هم ما به هوای عاشقی نرفته بودیم.

برای دندان پزشکی رفته بودیم سه راه زیارتی که از درد شدیدش ، واقعا بر خود می پیچم .

نوبت شنبه را به ما داد.

اومدیم بیرون .

عیال گفت برویم بازار برات یه کُت بخرم .

گفتم نیازی به کُت نیست .

اگه می تونی یه کاری بکن ،من در دلم احساس عاشقی داشته باشم .

کاشان با همه پول و زرق و برقش شهر مُرده ای به نظر می رسد .

کم کم آمدیم تا پانخل .


[۳/۴،‏ ۱۱:۰۵]

 

حیدر عنایتی:

 

غیر ممکن است من از این پله ها بروم بالا و به فکر نون شیرمال درب زنجیر نباشم .

بازار کاشان پر شده است از کفش و پوشاک و زن های بیمار و چشم هایی که نه طاق ابرو دارند نه گیرایی و فریبندگی دهه پنجاه....
.....

درب زنجیر فکر کنم محلّه یهودی نشین کاشان بوده است ...
همین جا دو عدد نان شیرمال برایم خرید که اگه همانجا مصرف نمی شد ، طاقت راه رفتن نداشتم.
.............


[۳/۴،‏ ۱۱:۱۲]

 

حیدر عنایتی:

 

بعد اومدیم بازار بزرگ ...

اگر خاطرات گذشته نبود، همه چیز برایم مهوّع بود .

کاشان را با زور ، سرپا نگه داشته اند .

یک بیمار سرطانی است که با تزریق سرُم های گرانقیمت و شیمی درمانی ، فعلا بهش میگن :


 روزی چند تا صلوات بفرست و آیت الکرسی و  ...

خلاصه خوب میشی ...

🌱🌱🌱


[۳/۴،‏ ۱۱:۲۰]

 

حیدر عنایتی:

 

لباس فروشی رضا سنگکی ، یه کُت خریدیم به قیمت ششصد هزار تومان .

تو بازار مسگرها از یک حلبی ساز  که منقل و منبع آب می ساخت ، پرسیدم ؛ شما تو این اوضاع و احوال روزگارت می چرخد؟ 

خیلی صمیمانه و امید بخش جواب داد : 
می چرخد ... خوب هم می چرخد...

خوشحال شدم .

عاقله مردی بود بدون ماسک ...

 

....