برای سیمین
...
✍️
برای سیمین که به سالگرد کوچ پُر جلالش نزدیک می شویم .
....بخش یکم /
من اگر پول در کیسه ام داشته باشم ، روانه دو نقطه از بیدگل می شوم .یکی میوه فروشی دوست عزیزم عباس ساطع که هندونه کیلویی هشت هزار تومانی اش اگر کنار پارکینگ خونه ام هر روزدیده نشود ،خیلی مغموم هستم.
یکی هم کتابفروشی بزرگمهر و دیدن همکار نجیب و خوش طینتم آقا شهاب مصباحی و غرق شدن در قفسه کتاب های تازه چاپ و خوش رنگ و روی کتاب فروشی اش که یادگاری است هدیه به شهروندان از طرف داماد او آقای حاجی علیرضا پور ابراهیمی و حسّ زندگیِ ترِ و تازه ای را در عروقم جاری می سازد.
در این دو مکان ، حس می کنم خودم را پیدا می کنم .
راحت هستم .
تقریبا دردهایم فراموش می شود .
بی شیله / پیله هستم در این دو نقطه...
احساس کرامت دارم ...
فقط در همین دو نقطه از بیدگل است که حُمق ذاتی فخّارخونه ای من به یک هوشمندی فرزانه وار سوق می یابد و کینه های شتری مردم این محلِّ قدیمی بیدگل تا جایی در درونم تعدیل می شود که حاضرم بروم نزدیک محرّم توی حسینّیه شون و زیر دست و پای تندیس ذوالجناحشان را با مژه چشم هایم ، جارو کنم .گرفتن یک کاسه آب مشک این تندیس از دست عباس جمالی ، در این مکان حُکم آب زمرم پیدا می کند برای تشنه کامان کاروانی که سرزنش ها دیده اند از خار مغیلان ...
اتفاقا دیروز عصر پنجشنبه حال عجیب و غریبی داشتم .
دلشوره ...
سردرگمی ...
ترس...
احساسات عاشقانه رو به خاکستر شدن .
فکر می کردم یک نفر دست کرده است تو شکمم ، دل و روده ام را کشیده است بیرون و از تو جاده شهرک صنعتی همین طور ...
هی می کِشد...
هی می کِشد..
هی می کِشد ...
و من هم پابرهنه به دنبالش می دوم و از زیر پل راه آهن عبور می کند و همه خیابون طالقانی را طی می کند و از وسط فلکه " درِ سِرِت ریدم " هم رد می شود ...
می رود تا چار راه ...
می رود تا دروازه جوشقان ...
می رود تا دروازه فین ...
می رود تا باشگاه حریر مخمل ...
از کبابی ایازی رد می شود ...
از بستنی بابا اسماعیل هم رد می شود ...
او می دود و من هم به دنبالش ...
تا کجا ؟آهان ! تا تو وسط میدون عامریه ...
واونجا دل و روده من را یَهویی رها می کند که به سرعت ،دوباره باید چهار فرسخ راه را دنبالش بدوم تا تو میدون نماز جمعه آرون و بیدگل ...
من اکثر شب های جمعه از ساعت سه و چهار به بعد دچار چنین حالت روحی جنون زده ای می شوم ...
دیروز هم همین جوری بودم که به علوی زنگ زدم ، بیا دستم به دامنت...
.....
✍️
برای سیمین که به سالگرد کوچ پُرجلالش نزدیک می شویم.
...
بخش دوم
چرا پدر سیمین دانشور اسم دخترش گذاشت " سیمین " بر کسی معلوم نیست .
زنی که شوهرش همیشه او را شیرازی سیاسوخته صدا می زد و تازه دوسه سال هم از شوهر خودش بزرگتر بود، در دنیای روشنفکری ایران معاصر خیلی خوش درخشید.
من یکی / دوبار سوشون را خریده ام و چندین بار خوانده ام و کتاب به این خوبی را گم کرده ام .
دیروز به هوای سیمین که به نهمین سال درگذشتش نزدیک می شویم به بزرگمهر سری زدیم و اتفاقا آخرین چاپ این کتاب ۶۰ هزار تومانی با ده درصد تخفیف موجود بود که خریدم .
باور کنید خیلی آرام شدم .
کمی قناعت دل پیدا کردم .
فکر می کردم، دوباره آدم داخل آدمی شده ام .
میوه فروشی عباس ساطع و فروشگاه کتاب بزرگمهر فاصله زیادی با هم ندارند.
ریخت و ساخت و فضای حاکم بر این دو مکان جوری است که اگر رضا فاضل هم برود توش ، موقع خروج ، پروفسور هشترودی می آید بیرون .
ولی چکنم که دوام و قوام این هویّت تازه ، فقط تا تو فلکه مُعین آباد در آدم هست .
خیلی زود از هم می پاشد.
☘️☘️☘️☘️☘️