از بیدار شهر
◇مسعود فرزانگان◇
در سال 92 نوشت:
نساقده ، شمردنِ چندین و چند بارهی سکههای پول و حساب با چرتکه و نوشتن با سیاق
چشیدنِ چندین بارهی مزهی انجیرهای باغِ پدری و زیباتر از همه سرایش چکامهای با جان و دل برای نشاندنِ لبخند بر لبهای یخ بستهی مردمِ روزگار.
ستاری ، هشتاد و هشتمینِ سالِ زندگیاش را در خانهای می گذرانَد که هرچند بارها نوسازی شده اما همچنان خود را در هیأتِ خانهای با زمانِ پُررونقِ گذشتهی خود نشان میدهد.
دالانِ خانه
اتاقهای شمالی و جنوبی
حوضِ آب با ماهیهای قرمزِ رقصان
درختهای انجیر
تختهای چوبی روی درگاهیِ سرداب
دیوارهای بلندِ تنداده به آفتاب،
یک صندلی راحتی
با دیدگاهی بر هزاران یاد و یاد و یاد
یادِ هیاهوها و رفت و آمدهای پُررونقِ کسب و کار
یاد همهی کسانی که به جای آنها، اینک اندوهی تلخ نشسته است و.....
دیوارهای اتاق با روزنامهها و فرتورهای در زمان چرخیده
آشنا و ناآشنا
و شماری از سپاسنامهها
تاقچهها با شاهنامه و گلستان و بوستان و در کنارِ دستِ شیدا خودکار و دفتر ، دخلِ سکههای پول و چرتکهی جامانده از زمانِ مباشریِ پدر.
استاد، کمسخنتر از همیشه
اما با چکامههای شاد
و برقِ نگاهی شادتر ....⚘