....

[۴/۲۶،‏ ۹:۳۱] حیدر عنایتی: غزل: 

گُناهِ سیب

 مجید محسنی وادقانی
✍️
این دردِ بی‌طبیب، رهایم نمی‌کند
اندیشه‌ای غریب، رهایم نمی‌کند

گویا مرا به شیرۀ غم پرورانده‌اند
اندوهِ بی‌شکیب، رهایم نمی‌کند

من، آدمِ بهشتی‌ام و پاک‌تر ز آب
امّا گُناهِ سیب، رهایم نمی‌کند

دل را به بویِ نافه و سنبل فریفته‌ست
گیسویِ دل‌فریب، رهایم نمی‌کند

از چشمِ او که سورۀ زلزالِ قلب‌هاست
پس‌لرزه‌ای مهیب، رهایم نمی‌کند

هرچند، دل بریده‌ام از بوستان، ولی
آوازِ عندلیب، رهایم نمی‌کند

افتاده‌ام به پایِ تفکر، که دل‌بِکَن
این فکرِ بی‌نصیب، رهایم نمی‌کند

«دستی، به جامِ باده و دستی، به زلفِ یار»(۱)
دنیایِ نانجیب، رهایم نمی‌کند!!

۱۴۰۰/۱/۳۰ ، تهران
....................


(۱) یک دست، جامِ باده و یک دست، جعدِ یار
رقصی چنین، میانۀ میدانم آرزوست.(مولانا)

🌻
[۴/۲۶،‏ ۱۶:۵۴] حیدر عنایتی: ملیحه پیران / همای کاشانی و 

دلنوشته ای که به استقبال غزل استاد محسنی رفته است👇👇
[۴/۲۶،‏ ۱۶:۵۷] حیدر عنایتی: درباره غزل گناه سیب از استاد بزرگوار جناب آقای دکتر محسنی وادقانی باید عرض کنم که:

"گناه سیب" مرا به بهشت برد .

 با طعم گس لحظه جدایی آدم و حوا از وطن ، آشناتر شدم .

 گویی من نیز رانده شدم از ریشه ها بی هیچ گناهی...


گاه که آیینه ها ،سیب می چینند و بهاراز گور پاییز بر می خیزد و گنجشک ها از شب نشینی کلاغ ها باز می گردند ، گمان می کنم شام آخر برپاست دور میزِ

 ناهموار هستی و همان گناه ناکرده رخ نشان می دهد و رخساره گلگون کرده با رنگی نانجیب ،شبیه دل آشوبیِ بشر که با درد و حسرت ما ، پیوندی عمیق دارد ..

ملیحه پیران کاشانی_ همای
۱۴۰۰،۲،۶


......


☘️