....

 

اینقدر خودت را به خاک و خون نکش برادر ....

شاعر جماعت و نویسنده جماعت خیلی هاشون گُه تر ازتو هستتد و درون زندگی شون هولناک تر و درد ناکتر از زندگی تو .

 

شما ده سال پیش هم برای خودت مهشید امیر شاهی ساخته بودید که اعتماد به نفس برای خودت ایجاد کنی .

 

ولی مشکلت اینه که اگر در جایی هم در کنار این جماعت قرار بگیری ، خود به خود عقده ای تر  میشی و بعد کینه اونها را به دل می گیری .

خدا میدونه کارت به ترحم کشیده .

من حالا دیگه دارم زجر می کشم از تماشای این همه دربدری و فلاکتی که توش اسیر هستی .

این چند روز عمرت را برو یه گوشه ای بنشین و سعی کن آرام باشی .

فقر و کرونا و صدها نوع بیماری جسمی و جنسی و روحی و روانی بر جامعه ایرانی چنگ انداخته است و روزگار سیاهی در انتظار همه است .

 

تو برای خودت بدترش نکن .

یک  شب زن و بچه و خانواده ات را جمع کن و با آنها صحبت کن .

 

به آنها بگو برایشان پدر خوبی نبوده ای .

 

 

بگو که عمری در خفت و خواری و خیانت و زشتی و دروغ و بی ناموسی و تعمیم بیماری های هولناک و ناگفتنی  به آنها بوده ای .

 

نترس ! 

 

همین اندازه هم شجاعت داشته باشی ، تو را و آنها را به عاقبت بخیری نزدیک خواهد کرد.

 

بگو از بچگی ات گرفتار بخل بوده ای .

 

حسودی ...

 

بلوف ...

 

نا صداقتی ...

کون گشادی و بی عرضگی ...

 

و بی ناموسی ...

 

بی ناموسی های ناگفتنی ...

 

من به قرآن قسم خیلی دلم برات می سوزه ...

 

من هم احتیاج به آرامش دارم .

آنچه که آرامش من را برهم می ریزد کتاب و نویسنده نیست .

 

آنچه که مرا برهم می ریزد ، تویی.

 

بدبختی های تو ....

 

زجر کشیدن تو ...

 

به سهم خودم هم به پات اومدم که کمی خلاصت کنم از این همه  درد .

 

ولی بدتر می شدی .

 

از دیدن یه جعبه انجیر جلوی دکون گرمکی بر هم می ربختی تا عبور از روبروی بک مطب ....یک دانشگاه ....

 

 

یک بار با خودت ننشستی فکر کنی که چرا این همه حقیری ...

 

 

 

.......