....

من منتی بر شما ندارم.

در شرایطی قرار نداشته ام که بتوانم خدمتی به کسی بکنم.

 

اگر خدمتی هم می کردم ، هیچ وقت مدعی منت نبودم .

 

با این حال خیلی افسوس می خورم که چرا نتوانستم خدمتی به تو و خونواده ات داشته باشم .

اگر سی سال پیش می دانستم به قعر لجن زار امروزی فرو خواهی رفت کمکت می کردم تا دست کم بتونی شخصّیت خودت را بدون هتک حرمت حفظش کنی .

من غافل شدم و تو عجیب باختی 

عجیب باختی 

 

عجیب باختی 

 

به رغم غفلت زدگی های قبلی ، در سال های گذشته خیلی سعی کردم آرامت کنم .

 

خدعه و خیانت را در همه وجودت به شکل خطرناکی احساس می کردم، با این حال تلاش داشتم با صحبت هایم ، با سوال هایم ... به هر شکلی بود،  میل به جاکشی را در درونت خفه کنم.

ولی روز به روز این میل در درونت شعله ور تر می شد .

 

میلی که دست و پای چند خانواده را می بست .

وحالا همه راه ها به رویت بسته است .

 

جهنم جاکشی ، نه تنها خاموش نمی شود که هر لحظه سورنده تر می شود .