.....‌


همه تو در من جاری است ...

از آن چادر مشکی کِرِپ بگیر 

قدم های چهارده سالگی ات 


تا گل های زردی که روی آن 
برق می زد .

این همه سال ...

این همه عشق 

همه در من رهاست 

زلال ...

حتی از نسیم سوخته جان کویر زلال تر ...


من رها در آن ...

هنوز این همه عطر داری در حرف هایت !

چه تابستان پُر تپشی است 

همانگونه که بهار سرشار بود 

از موهای تو...

وچشمهایی که در راه است 

برای رازهای عاشقانه پاییز 

زمستان را که  دیگه نگو ..‌

دیوانه ام می کنی

 از شعرهای آغوشت ...

وقتی که باران می خواند

ما را 

برای خوابیدن .

و رقص شعله های آبی 

چراغ گاز

و

 بخاری

و 

آبگرمکن

و 

سماور

و ...

داروی بخور ...

آش شلغم ...

شامی کباب امروز هم

 قطعا خوشمزه خواهد بود.

خودت که می دونی

فخّارخونه ای جماعت

 به غیر از شکم و فحش خواهر / مادر 
چیز دیگری نمی شناسد .

ولی تو چند تا چیز دیگه هم به من شناسوندی : 

عشق 

چادر کِرپ 

معرفت 

سایه ساباط ها 

کرامت 

غزل 

تابستان...

تپش ...

حالا اجازه بده دراز بکشم 

میخوام با اینها حال کنم .

اگر سربلوکی هم زنگ زد

بِهِش بگو خوابه ...

یِه بار هم دروغ بگو ...

به خاطر عشق دروغ بگو...

🌻🌻🌻🌻🌻