طعم گس انگور و ...
....
تو به سیاهه و نقشه خوانی هم استاد بودی .آنقدر ظریف ولطیف می خواندی و ریشه میزدی که انگار ویلون می نواختی .
تیرماه فصل قالی بافی ما دونفر بود. خوب پود های زیر و رو را می کشیدی و شونه را محکم می کوبیدی روی بافته ها.
نخ ها تمیز . خامه ها تمیز . کرک و سرکش و هاف و نیره و نردبان ها و تخته و شونه و قیچی تمیز.
از ریشه های جفتی بدت می اومد . با سرِ چاقو می کشیدی بیرون و به من تشر می زدی .
تابستان بود.
طعم گس انگور و بوسه و بوی خوش تن بود.هوا پر بود از عطر موهایت .
من اهل قالی بافتن نبودم .
چلّه ها را پاره می کردم .
چقدر سخت بود گره زدنش .رنگ ها را عوضی می بافتم .
تو باید رفو می کردی .
با دقت .با حوصله.
انگار پروانه ای در حاشیه کویر در گوش گوَن زمزمه می کرد .
سنگاب های آب در دور دست بیابان ها با شبنم نگاه تو سیراب می شد .
تیرماه و بود و هوا داغ .
من روی تخته قالی به خلسه می رفتم .
خواب چاشتگاه مرا می ربود.
به سرزمین های شرق سفر می کردیم در نجوای رنگ های سورمه و بیدی و گلی در فاصله ای میان دو هجای هستی .
☘️