سی و دو سه سال پیش وقتی که در فخارخون و دروازه کسی حاضر نشد تو را بپذیرد ، خاله و شوهر خاله ات بدون توجه به عواقب کار ، دست تو را گرفتند و بُردنت جلو درِ مسجد قاضی دورت انداختند .

من اون شب اونجا بودم .

تو از زور بی کسی و دربدری حاضر شدی به اونها پناه ببری ‌

ولی رفتی تو اتاق و بیرون اومدی و تصمیم گرفتی به انتقام از خودی و بیگانه بپردازی .

مال و جان و ناموس و آبروی هیچ کس ، نه خودی و نه غریبه برایت اهمیت نداشت .

 

از خونه عباس کلاه پوسینه بگیر تا آموزش و پرورش و باجناق و برادر زن و خواهر زن و ... همه را به قصد به آتش کشیدن ،زیر ورو کردی .

همه امکاناتت هم یک پیکان قرمز رنگ بود که برای افسار کردنت ،زیر پایت قرار داده بودند .

یک دستگاه کامپیوتر توی خونه ات  برای دست رسی به پورن .

یک تلفن ثابت سه شاخه .

ساعت ها در شبانه روز توی خونه پای این تلفن نشستی ، یک گوشی اش را خودت دست گرفتی ، یک گوشی اش را دادی دست زنت و شماره خونه مردم را گرفتی .

من بیش از این، اینجا توضیح نمیدهم که کار را به کجاها کشوندید !!!

غیر ممکن بود یک بار پا به خونه پدری ات بگذازید و تخت کفشتان گُهی نباشد .

قصد داشتید این گُه را به همه جا وَر بکشید.

 چهار تومن پول دزدی و مال مردمی خوری هم تو دستتون بود که هنوز هم صاحبانش طلب دارند ....

با همین پول هی خوردید و هی پشت سر این و اون گُه خوری کردید .

سعید دهقان و حسین بزرگیان و اکبر رزاقی هم برای شما سِتر عورت می کردند ....

حسّ انتقام گیری از خونه عباس حمومی آنچنان در درون شما شعله می کشید که حاضر بودید یک شهر را به آتش بکشید .

حالا تازه رسیده اید به اصغر استادیان که ساپورتتان کند....

با این تفاوت که او دست کم ، تن به جاکشی نداد.

ولی تو بر قبر پدر محمد کناسی و علی محمده رنگرزه ریدی در بی ناموسی ....

جالب اینجاست هنوز هم کسانی که از تو هواداری می کنند نفهمیده اند که تو در این سی چهل سال  چه وِجهه ای از آنها در شهر ساخته ای . 

تو حظ می کتی که به عنوان جاکش ازت نام برده شود .

 

....

 

 

 

 

.............