یک مرگ حماسی
...
خاطرات کویر
(قسمت ۲۲۶)سید محمد علوی نوش آبادی
✍️
یک مرگ حماسی
راوی :
محمد پردل
...
کویر گاهی مهربان است .
گاهی بی رحم .
گاهی رازناک و سر به تو .
زمانی بی پروا وصریح.
در هر حال بشر با کویر کنار آمده است .
در جاهایی توانسته است آرامش کند .
در جاهایی مقهورش شده است..
حتما شنیده ای که در قدیم با زمین را با گاو های نرشخم میزدند. ( خیش)انسان و حیوان و ابزار برای کِشت و زرع شریک بودند تا حیات جمعی خوداز انرژی و شوق بیشتری در چرخه خود بچرخند.
بشر برای کار کردن باید عرق می ریخت . باید با تابش آفتاب همگام می شد تا لذتِ بودن و غرور شخصیت را در همه ابعاد حسّ کند.
بادهای داغ، بادهای سرد و البته نسیم عاشقانه شب ، به بشر جان و جمال می داد.
پس از شخم، گاوها را به بند ریگ میبردند.در آن جا چوپانی بود برای نگهداری از آنها .
یک روز پدر بزرگم، حسین پردل گاوها را به بند ریگ میبرَد ، تحویل می دهد و بر میگردد.
گویا آخرین سفرش به بند ریگ باید رقم می خورد.
در برگشت طوفان بزرگی شروع میشود و پدربزرگ ما در کوران هولناک شن و ماسه گم میشود و دیگر بر نمیگردد.شش ماه بعد ساربانی که به این منطقه میآید، به مردم میگوید در مسیر بندریگ یک جسد که احتمالا چند ماه پیش از دنیا رفته، وجود دارد که من دورش را سنگ چیدم.
اگر کسی گمشدهای دارد یا منتظر کسی هست خبر دهید تا از چشم به راهی در بیاید.از نوشآباد سلطانعلی تقی زاده که برادرش بوده با خرش دنبال جمّازهای او میرود.
در روی یک ماهور توقف میکنند وبعد از صرف چای و استراحت و صحبت و ذکر نشانیها، صدمتر دورتر، اسکلت را به او نشان میدهد.با توجه به قبا و گیوه ملکی و شلوار قرامنگولهای متوجه میشود خودش است .
همان جا را سنگ چینی به نشانه آرامگاه میچینند.
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁