...

حمصی کاشان: 

استاد جان من نگارش شمارو در 
بیان خاطرات خیلی دوست دارم
 گفته باشم که تنها نیستی 

یه روز بنا رو گذاشتیم با عیال که یِه سفر سیاحتی به تبریز و 
بالاتر تابازار مرزی ارس برویم ...


جاتون خالی خیلی خوب بود .

چون فکر تجارت نداشتیم 
و بالاخره به بازارگول زنِ 
ارس رسیدیم.

 نه اب و هوا داشت و نه فضای سبز و تفریح ...


ودست خالی از سوغاتی زود 
برگشتیم چون بنا داشتیم 
به زیارت مزار حضرت شمس 
مشرّف بشیم 


وبه خوی شهر تاریخی که آرزوی 

دیدنش رو داشتیم، رسیدیم .

سراسیمه رفتیم به آرامگاه این 

عارف بزرگ .


غریبانه درحاشیه شهر بایک گلدسته پراز شاخ شکار بدون هیچ گنبد وبارگاه وایوان طلایی و زیارتنامه ای...


من وعیال دراون قبرستون گشتی زدیم کسی نبود. 
 چرا دونفر هم برای قضای حاجت در توالت عمومی 
امده بودند

 بااه برگشتیم ...

پس عزیز من تنها توتنها نیستی 
فدات
........

یک /
کاش تاریخ سفر را نوشته بودی .

دو/ 
ایران ،جای دیدنی خیلی داره.
اگر امنیت جاده و بهداشت فراهم باشه . تمرکز فکری و اعصاب و روان هم باشه، میشه تنوّعی در زندگی ایجاد کرد.

سه /

ما قبلا با جمعی از دوستان هفته ای یک بار دور همی داشتیم تو یک خونه باغ.
 شام و تره بار و چایی و تخمه و همه جور هل و هوله ای هم بود .
نزدیک ده نفر .سعی بر این بود که در هزینه امساک و گدا بازی در کار نباشه 

فریدون هم بود.

در یک دور همی چهار/ پنج ساعته ، هرکسی به کاری مشغول می شد . 

یکی جارو می کرد. 

یکی آب می پاشید .

 یکی فرش پهن می کرد.

من عادت داشتم کنار جوی آبی که از کنار باغ رد می شد ، دراز می کشیدم .

فریدون میومد به شکل عدد تی انگلیسی کنار من می خوابید و سرش را روی شکم می می گذاشت و خوابیده دست تو کاسه می کرد ، تخمه می ریخت تو دهنش ، پوسته هاش را تُف می کرد اطراف .

اون بنده خدا ها هم شام درست می کردند. سفره و منقل و ...

فریدون شامش را هم خوابیده می خورد.

آخر شب که موقع خدا حافظی بود،  خواب آلود و خسته ،دستش را زیر تی شِرتش می کرد، دور نافش را می خاروند و خطاب به بچه ها می گفت : 

شب خوبی بود...